قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: مکتب دار
یوزبیت

قصه: مکتب دار

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در شهری مکتب داری بود که مثل مکتب دارهای دیگر شایسته آموزش و پرورش نبود.(1)

روزی بچه ها دور هم جمع شدند و گفتند: «این آموزگار ما هرچند در کار دانش استاد است, ولی در روش آموزش و پرورش استاد نیست و نمی تواند یا نمی خواهد که راستی و درستی به ما بیاموزد و چون ما از دیگران و از پدر و مادر چیزی خوب یاد گرفته ایم و ایمان داریم، می توانیم در راستی و درستی, آموزگار استاد باشیم».

همه گفتند: «بسیار خوب, دنبال فرصت باید گشت».

روزی از خانه یکی از بچه ها، یک سینی و یک دوری(2) که در میان آن مرغ بریانی بود, با یک شیشه شربت بهلیمو برای آقا میرزا آوردند. آقا میرزا خوشحال شد و فوری دو نفر از بچه ها را صدا زد و گفت: «این مرغ و این شیشه را به خانه من ببرید و به زنم بدهید و خیلی دقت کنید دستمالی که


1- یعنی برخلاف دیگر مکتب دارها، اصول تعلیم را خوب بلد نبود. 2- بشقاب گرد بزرگ با لبه کوتاه.

روی این مرغ است, کنار نرود که مرغ خواهد پرید و به این شیشه هم لب نزنید که زهر کشنده است».

بچه ها گفتند: «بسیار خوب.» سینی را گرفتند و از مکتب خانه بیرون آمدند. چند گامی که برداشتند با یکدیگر گفتند: «بهترین فرصت به دست آمده است که استاد را ادب کنیم».

کناری رفتند، مرغ بریان را خوردند و شربت را هم نوشیدند و ظرف های خالی را به در خانه آقا میرزا بردند.

وقت ناهار آقا میرزا با اشتهای تمام به خانه آمد و چون مرغ بریان و شربت را خواست, زن گفت: «بچه ها جز یک سینی و یک دوری و یک شیشه خالی چیز دیگری اینجا نیاوردند».

آقا میرزا حالش به هم خورد، برخاست و به مکتب آمد و آن دو بچه را خواست, از آنها پرسید: «مرغ چه شد و شربت کجا رفت؟»

بچه ها گفتند: «آقا میرزا، تو آدم راست گویی هستی. به ما گفتی دقت کنید تا دستمال از روی مرغ پس نرود که مرغ می پرد. ما دقت کردیم, ولی در میان راه باد تندی وزید و دستمال را از روی مرغ به هوا برد و مرغ پرید. ما چون این را دیدیم, با یکدیگر گفتیم بعد از این پیش آمدها دیگر نمی توانیم روی آقا میرزا را ببینیم. بیا از این شیشه زهر بخوریم تا بمیریم این بود که شربت را خوردیم, ولی نمردیم».

از این سخن، آقا میرزا تکانی سخت خورد و دید آنچه گفتند, همان بوده است که او به آنها گفته. پس از چند دقیقه خاموشی گفت: «ای فرزندان! از این کار درس بزرگی به من دادید. ای کاش با شما راستی و درستی را در میان می گذاشتم. بیایید پیمان ببندیم که من روش خود را دگرگون کنم و شما هم که در روزگار آینده استاد آموزش و پرورش می شوید, جز راستی و درستی در اندیشه دیگر نباشید».

پیمان بستند و چنان شدند و همه سود و بهره فراوان از این روش آموزش و پرورش بردند.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت