قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: سرنوشت خواجه نصیر
یوزبیت

قصه: سرنوشت خواجه نصیر

یه تاجری بود هفت تا بار شتر زعفرون به کاکاش داد که ببره براش بفروشه. غلام زعفرونا رو بار کرد و منزل به منزل، طی منازل کرد. نزدیک خراسون رسید به یه کاروان سرا. اونجا داشتند بنایی می کردند. یه تاجری اونجا ایستاده بود سر بنایی. چشمش افتاد به این بارهای شتر که با این کاکا می آد. از ساربون پرسید: «این بارهاتون چیه؟»

غلام آمد جلو گفت: «می خواهید چه کنید؟»

گفت: «حاجی می خوام ببینم اگه به درد من می خوره بخرم».

گفت: «بارهای من زعفرونه».

گفت: «بسیار خب، من خریدارم، بارها رو بریزید رو زمین».

بارها رو وا کردند، گفت: «بریزید تو کاه گِل ها».

غلام دو بامبی زد تو سر خودش، آمد جلو گفت: «حاجی چه می کنی؟! این زعفرونه، مثقال مثقال فروخته می شه!»

گفت: «باشه کاکا جان، مگه تو غیر از پول زعفرون می خوای؟»

ریختند زعفرون ها رو توی گل، بنا کردند لقد (لگد) کردن. غلام دیگه صداش درنیامد. بیست روز مرد تاجر از غلام پذیرایی کرد. بعد از بیست روز کاکا آمد جلو گفت: «ارباب من منتظر منه، منو اجازه بدید برم».

تاجر گفت: «بیا بریم».

دستش و گرفت برد توی خزانه خودش. در یه اتاقو وا کرد، یه اتاق از کف تا سقف پر پول، طلای سکه زده؛ در یه اتاقو وا کرد شمش های طلا بود، گفت: «کاکا جون هر کدوم از اینهارو می خوای بار کن برو».

کاکا گفت: «آخه بارها رو چطور پول ببرم، قیمت زعفرونو بدین».

گفت: «نه پول ببر».

گفت: «بسیار خب، بار می کنم».

پس شتر رو بار کرد از طلای سکه زده، اون وقت یه جوال پر کرد، خواجه گفت: «اینم انعام تو».

خدانگهدار کرد و غلام آمد. اسم غلام «بشیر» بود. آمد تا رسید به شهر خودش. روز حاجی در حجره نشسته بود، دید بشیر سر و کله اش پیدا شد با شترهای بارکرده. حاجی ترسید، گفت: «ای داد بیداد، زعفرون ها رو نفروخته، برگردونده».

بشیر آمد جلو پیش تاجر، سلام کرد. اربابش گفت: «بشیر مگه زعفرونا رو نفروختی؟»

بشیر گفت: «چرا».

گفت: «پس اون بارها چیه؟»

گفت: «این بارهای طلای سکه زده است».

گفت: «بشیر مگه دیوانه شدی؟ هفت تا بار زعفرون بردی، هفت تا بار طلای سکه زده آوردی؟»

گفت: «آقا دیوانه نشدم، سر جوال ها را باز کن ببین».

خواجه نگاه کرد، دید راست می گوید. تمام بارها طلای سکه زده است. گفت: «بشیر مگه این آدم گنج قارون داشت؟»

گفت: «تازه بپرس ببین با زعفرونا چه کار کرد؟»

گفت: «چه کار کرد زعفرونا رو کاکا؟»

گفت: «حاجی آقا تموم زعفرونا رو ریخت تو گِل، کاروان سرا بسازه».

بعد گفت: «این جوال چی چیه؟»

گفت: «این انعام منه».

گفت: «خیلی خب. پس انعام خودت مال خودت».

یه سال از این مقدمه گذشت. یه روز تاجر نگاه کرد دید که یه نفر از در کاروان سرا وارد شد، یه دمبک زیر بغلشه، شعرش هم همینه می خونه:

«دولت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود

نکبت اگر سر به گریبان شود

خواجه نصیر لوطی میدان شود».

خواجه غلامو صدا کرد، گفت: «اون عکسی که داشتی، شبیه این نیست؟»

غلام نگاه کرد گفت: «خودشه».

خواجه تعجب کرد گفت: «یه همچی آدمی که این طور پول داشته باشه، چطور شده که حالا دکان به دکان، یکی سنار می گیره».

یارو همین طور دکان به دکان گشت تا رسید به دکون خواجه. تا رسید، زد با دمبکش:

«دولت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود

نکبت اگر سر به گریبان شود

خواجه نصیر لوطی میدان شود».

حاجی رو کرد به لوطی گفت: «بفرمایید!»

گفت: «خیر. چیزی میزی می دی بده، نمی دی هم مرخص می شم. شب بچه هام نون می خوان».

خواجه جواب داد گفت: «نون بچه را می دم، میل دارم یه ساعت پیش من بشینی».

صدا کرد: «غلام قلیون بیار برای این لوطی».

بشیر قلیون آورد. گفت: «برو براش قهوه درست کن».

تاجر کم کم بنا کرد با این صحبت آشنایی کردن. لوطی گفت: «خیر آقا، من سمت خراسونو شما سمت اصفهان. کجا همدیگرو می شناسیم؟»

تاجر دست کرد از جیب بغلش، عکس خواجه نصیر رو درآورد، گفت: «این عکسته. من شما رو به خوبی می شناسم، چه طور می گی نمی شناسم؟ خب بگو ببینم، اون مال و اون گنج و اون دارایی رو چیکار کردی؟»

گفت: «از من سؤال نکن. اشعار من داره می گه:

دولت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود

نکبت اگر سر به گریبان شود

خواجه نصیر لوطی میدان شود».

گفت: «خب زن و بچه تو با خودت آوردی یا زن و بچه ات در ولایتن؟»

گفت: «یکی شونو آوردم، یکی دو تاشون اون جان».

گفت: «بسیار خب. عجالتاً اینجا باشید. این قدرها به گردن ما حق دارید!»

هرچه لوطی اصرار کرد بره، تاجر نذاشت. ناهار نگهش داشت تا عصری. عصری بهش گفت: «زن و بچه ات کجان؟»

گفت: «مهمان خانه».

گفت: «برو از مهمان خونه ورشون دار بیار».

یه حیاطی پهلوش بود، خالی کرد، فرش کرد توش. زن و بچه اینو برد اون تو. تا سه روز از اینها مهمون داری کرد. بعد از سه روز، یه حجره توی بازار براش پیدا کرد، با یه مایه خیلی عالی؛ گفت: «آقا بفرمایید تجارت کنید».

همچه که عاقبت اونها خوب شد، هر کسی عاقبتش خوب بشه.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت