قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: روباه حیله گر، گرگ طمعکار
یوزبیت

قصه: روباه حیله گر، گرگ طمعکار

باغبانی، باغ انگوری داشت و روباه همیشه میرفت در این باغ و باغ را زیر و رو میکرد. روزی باغبان گفت: «خوب است که امروز تَلهای بگیرم و قدری دنبه پروار بگیرم و برم، بلکه روباه را بگیرم».

او تَلهای گرفت و قدری دنبه هم گرفت, رفت درِ باغ تَله را زیر خاک کرد و دنبه را روی خاک گذاشت و بیرون آمد. بیرون که آمد, روباه رفت توی باغ، دید دنبه پرواری اون جا گذاشته. با خودش گفت: «بی شک روبَه کِی میخورد دنبه شیشک؟»

روباه گفت: «در اینجا تَلهای بنا کردند که مرا بگیرند».

از باغ بیرون اومد و بنا کرد رفتن. رفت تا به گرگ گُشنهای برخورد. تا به گرگ برخورد, از گرگ ترسید.

هر دو دست ادب به سینه نهاد

کرد سلامی و پیش گرگ ایستاد.

گفت: «شما کی باشین؟»

گرگ بگفتا که: «در جهان عینِ یارانم

پادشاه تمام عیارانم.»

او بگفتا: «کم ترین یک پسر گمان دارم

کار خیرش در میان دارم

پسری دارم, میخوام دومادش کنم. اگر شما تشریف میآرین، تشریف بیارین به عروسی».

گرگ گفتا: «باشد».

به روبه گفتا: «پیش رو».

گرگ گفتا که: «من مِعاذالله!.»

روباه گفت که: «من مِعاذالله

باب مرحومِ من قسم میخورد

که مِنه پا به پیشِ پای بزرگ

شما به جلو, من به عقب».

گرگ به جلو، روباه به عقب. کمکم روباه گرگ را آورد تا پشت باغ و گفت: «میل دارین بریم در این باغ قدری زبانی تازه کنیم و برویم؟»

گرگ گفت: «باشد».

رفتن تو باغ. کمکم روباه، گرگ را بُرد تا نزدیک دُنبه. گرگه چشمش که به دنبه خورد,

گفت: «نه…».

روباه گفتا: «از برای جراحت جیگرت

دنبه صفراشکن بود به بَرَت

بفرمایید، یک دو لقمه از این دنبه وردارید».

گرگ گفت: «بسمالله!»

روبه گفت: «من مِعاذالله!

بنده امروز روزهدار هستم

در پی امرِ کِردِگار هستم

در چنین روزی حضرت موسی

پای اوج را بشکست به عصا

بنده امروز روزهدار هستم. شما بفرمایید دو لقمه وردارید».

گرگ بیچاره رفت دنبه را وردارد که

تَله جَست به گردن گرگ افتاد

دنبه در پیش دشمنش افتاد.

روباه دنبه را ورداشت رفت بر سر دیوار.

از رَهِ حیله وَق و وق میکرد

دنبه میخورد و شُکرِ حق میکرد

حالا هم صدا میکرد که صاحب باغ بفهمد و هم دنبه را میخورد. کمکم صاحب باغ دید که صدای یک روباه در باغ می آید. بلند شد گفت: «حُکماً تو تله افتاده».

بیل ورداشت بنا کرد به دویدن. آمد در را که وا کرد, دید روباه بر سر دیوار دنبه میخورد و گرگ بیچاره در تله افتاده. آقا رسید و بنا کرد به گرگ زدن. روباه در رفت. روباه در رفت و یک وختی چوب به تله خورد و شکست و گرگ احمق ز بند او بَرجَست. گرگ جَست و روباه به جلو و گرگ از عقب میدوند. روباه رسید سر چاهی، دو دَلو داشت. دَلوی نشست و رفت تَهِ چاه، از ترس. گرگ آمد سر چاه؛ روباه در ته چاه. روباه سنگ سفیدی جلو خود گذاشت و به گرگ گفت: «دلوِ بالا نشین و پایین. نگاه کن ببین دنبه اینجا ست، بیا پایین».

گرگ در اون دلو نشست رفت پایین، روباه چون سَبُک بود آمد بالا. روباه اومد بالا و گرگ رفت ته چاه موند و روباه در رفت. این زبان بسته در ته چاه موند.

روز دیگر کاروانی آمدند بروند, تشنهشون بود. آمدند سر چاه آب بکشند. دلو را که بالا کشیدن، دیدن گرگی تو دلو است و آمد بالا. آ دور گرگ زبان بسته را گرفتن و گرگ را کُشتن. قصه ما همین بود.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت