قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: رمال باشی

قصه: رمال باشی

یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمی داشت و می آمد سر میدان حمالی می کرد، پولی درمی آورد، نان و آبی می گرفت و با زنش می خورد و شکر خدا می کرد.

روزی زن حمال در جایی زن رمال باشی را دید که با وجود زشت و بدریخت بودن، مردم چه عزت و احترامی برای او قائل بودند. او هم از فیس و افاده نگو، خیال می کرد که آسمان سوراخ شده، افتاده پایین. دید که مردم چه حرمتی به زن رمال باشی می گذارند. زن حمال با خودش گفت: «خدایا یک مثقال بخت و اقبال هم می خواستی نصیب ما کنی، آخر چی چی دارد که اینقدر به خودش می نازد؟» خلاصه ماتش برده بود و حتی بی احترامی او را به خود تحمل کرد.

شب که شوهرش آمد، بنای بداخلاقی گذاشت و تفصیل آن روز را برایش گفت و گفت: «یا تخته رمالی یا طلاق و آزادی؛ یعنی اگر می خواهی زن و شوهر باشیم باید دست از حمالی برداری و رمال بشوی».

حمال گفت: «زن! خدا عقلت بدهد، مگر من می توانم رمال بشوم؟ من سواد ندارم، علم ندارم، چطور رمالی کنم؟»

گفت: «حرف همان بود که زدم. اگر نمی توانی رمالی کنی مرا طلاق بده. من هم کنج دلم هزار جور آرزوست. زنیکه با آن ریخت عجیبش زن رمال باشی است و به زمین و آسمان فیس می کند و من به این خوشگلی، شوهرم حمال باشد؟! الّا بالله که باید بروی رمال بشوی».

حمال دید سُمبه زنش پرزور است و حرف حساب به خرجش نمی رود. به ناچار روز بعدش پشته و طناب حمالی را فروخت، یک صفحه برنجی و یک رمل خرید و رفت کنار شهر، تو محله های خلوت، پشت و پسله ها، یک دکه گرفت. هنوز ننشسته بود که دید دو سه نفر قاطرچی وارد دکه شدند و سلام کردند و گفتند: «آی رمال باشی! ما قاطردارهای شاه هستیم. از بیرون می آمدیم، یکی از قاطرها که بارش اسباب نقره بود گم شده، رمل بینداز ببین کجاست؟»

حمال دید اصلاً رمل نمی تواند بیندازد، نمی داند چه جور دست بگیرد، پیش خودش گفت: «دو سه پهناباد(۱) از اینها می گیرم و تو سنگ و کلوخشان


۱- سکه کم ارزش.

می اندازم.» گفت: «می دانید چکار باید بکنید؟ باید دو سیر نخودچی کشمش بخرید. یکی جلو بیفتد، یک نخودچی و یک کشمش دهنش بگذارد تا قاطر پیدا شود».

قاطرچی ها خوشحال شدند و پاشدند یک خرده پول سیاه به او دادند و گفتند: «وقتی که قاطر پیدا شد، پاداش حسابی تو را می دهیم».

نخودچی کشمش را گرفتند و یکی شان جلو افتاد؛ دانه دانه، یکی از این، یکی از آن، دهنش گذاشت تا رسید بیرون شهر توی یک خرابه ای. یک دفعه دیدند قاطر آنجاست و دارد تو خرابه پوز به علف می زند. (حالا نگو راه را گم کرده، آنجا سر درآورده.) خوشحال شدند و آمدند سراغ حمال. حمال تا از دور اینها را دید که دارند به طرفش می آیند، دلهره گرفت که الان می آیند و داد و بیداد راه می اندازند که: «تو را چه به رمالی؟ برو همان حمالیت را بکن!» در فکر جوابی بود که به ایشان بدهد که دید آمدند تو، خندان دو تا اشرفی طلا گذاشتند جلوش که: «این هم شیرینی شما، هنوز نخودچی کشمش تمام نشده بود که قاطر را تو خرابه پیدا کردیم.» حمال خوشحال شد و غروب دکه را بست و رفت به طرف خانه و شرح حال را برای زنش گفت. زن گفت: «نگفتم برو رمالی کن؟ دیدی هر روز از صبح تا غروب بارکشی می کردی، آخر سر، دوتا پهناباد به زور گیرت می آمد. اما امروز رفتی، مثل آدم گرفتی یک گوشه نشستی، این همه پول مس و طلا آوردی».

مرد گفت: «این دفعه الله بختی رفتم و گرفت. همیشه که خرمان خرما نمی دهد، ولم کن بروم سر همان کار پدر و مادرم. ولله بالله آخرش گیر می افتم، از گرسنگی می میرم».

زن گفت: «نه! باید عقب همین کار را بگیری».

فردا باز رفت تو همان دکه نشست که یک دفعه دید سر و کله داروغه و کلانتر و کدخدای محل پیدا شد. تا چشمش به آنها افتاد، ماست ها را کیسه کرد، گفت: «حکماً به رمال باشی خبر دادند که یک همکار برات پیدا شده، او هم به دست و پا افتاده، اینها را تیر کرده که ما را از کار کنار بزنند».

از هول و ولا در نیامده بود که رسیدند. تا چشمشان به این افتاد، نیششان باز شد و سلامی کردند و جوابی گفتند. بعد داروغه گفت: «رمال! می دانی چیست؟ الان بیشتر از یک ماه است که خزینه پادشاه را دزد زده. وقتی به پادشاه خبر دادند، آتشی شد و ما را خواست و چهل روز مهلت به ما داد که مال ها را پیدا کنیم و تحویل بدهیم، وگرنه ما را شقه می کند. ما هم هرجا رفتیم، هر دری زدیم، نومید برگشتیم. حتی سراغ رمال باشی شاه رفتیم، او هم هنوز کاری نکرده. دیروز یکی از قاطرچی های شاهی که از این مطلب خبر داشت، نشانی تو را به ما داد و گفت این کار از دست تو ساخته است. بیا لوطی گری کن جان چند نفر را بخر و بدان بی حق و حساب هم نمی مانی، از خجالتت در می آییم!»

حمال رفت تو فکر که: «عجب کاری زن رو دستم گذاشت! من کجا و این کارها کجا؟ خدایا عاقبت ما را به خیر کن!» با خودش از این فکرها می کرد، اما اینها خیال می کردند که معطل پول است. داروغه گفت: «فکرهای دیگر نکن. بیا این پنجاه اشرفی را بگیر، بعد هم زیادتر از اینها می دهیم».

گفت: «پس بروید فردا بیایید».

به این شیوه می خواست اینها را رد کند. از آن طرف دزدها که این ور و آن ور گوش به زنگ بودند، یکی را معین کرده بودند که زاغ سیاه داروغه را چوب بزند ببیند کجا می رود، چه می کند. وقتی دید آمد پهلوی رمال، رفت به دزدهای دیگر گفت که داروغه پهلوی رمال رفت و رمال وعده کرده تا فردا همه را تحویل بدهد. دزدها دست پاچه شدند و گفتند: «باید منزل این را پیدا کرد. شب که رفت منزلش، ببینیم از ما چه می گوید».

غروب دزدها سیاه به سیاهی این آمدند تا درِ خانه اش و منتظر شدند هوا خوب تاریک بشود؛ آن وقت از دیوار بالا بروند و بیایند سر پشت بام به حرف هاش گوش بدهند. حمال هم غروب که شد، پول ها را تو کیسه ریخت و راه افتاد رو به خانه. دم دکان بقالی که رسید، دو سه سیر خرما هم خرید که دهنی شیرین کرده باشد. آمد تو خانه، زن در را به روش باز کرد و خوشامد گفت و پرسید: «خب بگو ببینم امروز چکار کردی، چقدر به جیب زدی؟»

شروع کرد کارهای روزش را تعریف کردن. زنش گفت: «من یک چیزی می دانستم که به تو گفتم برو رمالی کن».

مرد گفت: «ای زن! من دستم تو حناست، اگر فردا داروغه آمد و پرسید دزدها کی اند، مال ها کجاست، چه جواب بدهم؟ اگر مطلب به گوش شاه برسد و مرا صدا بزند و بگوید مگر مملکت بی صاحب است که تو از حمالی توی رمالی افتادی، چه بگویم؟»

زن گفت: «حوصله داری؟ یک چیزی بساز بگو. بگو ما پدر در پدر رمال بودیم. من هم از روی کتاب، یک چیزهایی گفتم، درست هم گفتم. از بدبختی، کتابمان افتاد تو تنور سوخت. حالا دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. تو را به خدا ول کن این حرف ها را. حیف نیست خرمای شیرین را با اوقات تلخی بخوریم؟»

مرد گفت: «فردا صبح من گیر می افتم، داروغه جد و آبادم را جلو چشمم درمی آورد و آن وقت تو بنشین اینجا و آنجا بگو اله و بله، افتاد تو تله؟»

اتفاقاً صحبت زن و شوهر به اینجا که رسید، رئیس دزدها رفت و گفت: «بچه ها، من می روم بالای پشت بام یکی یکی پشت سر من بیایید».

یکی درآمد، گفت: «اما مواظب باش تو تله نیفتی!»

وقتی رئیس دزدها رسید به پشت بام که کلمه «افتاد تو تله» از دهن حمال درآمده بود. این خشکش زد. در این بین، زن و شوهر تو اتاق خرما را دانه دانه می خوردند و می شمردند. یک خرما زن برمی داشت، مرد می گفت: «این یکی.» یکی را مرد ورمی داشت، زن می گفت: «این دو تا.» باز یکی دیگر زن برمی داشت مرد می گفت: «این سه تا.» همین طور آن می گفت: «چهارتا.» این دزدها هم روی همین حساب دانه دانه می آمدند بالای پشت بام و شماره این دو تا را می شنیدند و خیال می کردند که اینها را دارند می شمرند که می آیند پشت بام. ماتشان برده بود.

رئیس دزدها گفت: «بچه ها! این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! اینجا دیگر صحبت رمالی نیست، علم غیب است. حالا خودش که هیچ، زنش هم بلد است. شما بیایید بالا، من بروم کار را تمام کنم. وگرنه این انگاره ای که این گرفته، هم مالمان می رود هم جانمان».

این را گفت و پرید تو حیاط. حمال دستپاچه شد، گفت: «این کیست؟»

دزد گفت: «هر که هست، نوکر خودت است. دستم به دامنت، جان ما را بخر!»

حمال گفت: «تو که هستی؟»

دزد گفت: «ذهن مرا کور نکن، تو که از همه چیز باخبری. می دانی که ما چهل تا دزد، خزینه شاه را زدیم و بردیم تو فلان خرابه چال کردیم. خواهشی از تو داریم، مال و جواهرات را ببر تحویل بده، اما خودمان را بروز نده. این صد تا اشرفی هم حلال وار نوش جانت».

دزده حرف هایش را زد، پولش را داد و قول لوطی گری از حمال گرفت و رفت. زن از خوشحالی قند تو دلش آب می شد. صبح هنوز حمال درِ دکه نرسیده بود که دید داروغه و کلانتر و کدخدا آنجا هستند. داد و بی داد راه انداخت: «بابا چه از جان من می خواهید؟ هنوز صبح نشده آمدید اینجا! بروید در فلان جا، تو خرابه نَقبی هست، در نَقب را بردارید، خزینه شاه آنجاست، ببرید».

اینها خوشحال شدند و رفتند و دیدند درست است. پادشاه را خبر کردند. فرستاد حمال را خواست و خلعت بهش داد. اتفاقاً چند روزی از این مقدمه گذشت، انگشتر الماس دختر پادشاه که خراج اقلیمی قیمتش بود گم شد. هرچه گشتند پیدا نشد. به پادشاه گفتند: «از رمال باشی خودمان که کاری ساخته نیست. بروید سراغ این رمال تازه».

فراش ها آمدند او را بردند به دربار شاه. پیشاپیش هم از هنر این رمال تازه برای درباریان تعریف کرده بودند. حمال رفت به اندرون، دید شاه هم آنجاست. غلام و کنیزها همه صف کشیده اند. شاه گفت: «انگشتر دختر من گم شده، بگرد ببین کجاست؟ سِیر کن ببین چه می بینی؟»

این بیچاره رنگ از رخش پرید، که: «ای داد بیداد! بد جایی گیر افتادم!»

تو فکر بود که یک دفعه پادشاه نهیبش زد: «زود باش بگو ببینم چه می بینی؟»

مرد این ور آن ور را نگاه کرد، دید به دیوار حیاط یک سوراخی است. گفت: «قربانت گردم، من هرچه نگاه می کنم جز یک سوراخ چیزی نمی بینم».

تا این حرف را زد، دختر فریاد زد: «راست می گوید! راست می گوید. یادم نبود، پریروز از دستم درآوردم، گذاشتم تو سوراخ دیوار.» و دوید رفت و آورد.

همه تعجب کردند. پادشاه، هم خلعتش را داد و هم طاق شال حمایلش کرد. رمال باشی دربار را هم از منصبش معزول کرد، این را جای او گذاشت. فرمانش را هم نوشت و صحه گذاشت، مواجب و مستمری اش را هم قرار دادند و مرخصش کرد.

حمال آمد برای زنش تعریف کرد که ما دیگر بعد از این، رمال باشیِ دربار شدیم. زنش ذوق کرد و گفت: «حالا که این طور شد، من فردا می روم بازار تا ما را هم مردم بشناسند».

صبح که شد، با یکی دو نفر خدمتکار که تازه آورده بود، رفت بیرون. کار دنیا را تماشا کنید! از قضا، زن رمال باشی قبلی را دید و بنا کرد همان فیس و افاده های آن دفعه او را ادا درآوردن و زیر چشمی بهش نگاه کردن. او هم که خوب این را ورانداز کرد، دید: «ای داد بیداد! این همان زن حمال است».

آهی کشید و رفت تو فکر و خیلی چیزها دلش خواست بگوید، اما جرئت نکرد به زن رمال باشی زبان درازی کند.

باری، حالا بشنوید ببینید ستاره رمال باشی به کجا رفت. شاه وقتی هنرهای این را شنید و دید، یک اسب با زین و برگ طلا به این داد که در موقع شکار و گردش همراه شاه باشد. اول دفعه ای که با شاه سوار شد، شاه شکار می رفت و پشت سرش پسرها و برادرهایش بودند. از پشت سر آنها، وزیرها و فراش باشی و غلام باشی و حکیم باشی و رمال باشی و اینها قاطی پاتی می رفتند. به صحرا که رسیدند، ملخی آمد روی زین اسب شاه نشست. شاه آمد ملخ را بگیرد، ملخ پرید و دوباره نشست روی زین. شاه باز آمد بگیردش، پرید. خلاصه دفعه سوم گرفتش. یک دفعه به فکرش آمد که امتحانی از رمال باشی بکند! ملخ را تو مشت گرفت و رو به عقب کرد و گفت: «رمال باشی!»

رمال باشی اسب را دواند جلو، شاه گفت: «اگر مردی، بگو ببینم تو مشت من چیست؟»

رمال باشی دید بدجایی گیر کرده و احتمال داد همین جا لتش(۱) می زنند و رفت تو فکر و خیال که ادعایی کردیم و یکی دو دفعه الله بختی یک چیزی گفتیم، درست از آب درآمد و از خطر جستیم، ولی الان دیگر راهی نداریم، باید غزل خداحافظی را بخوانیم! روی این خیالات، بی اختیار از دهنش در رفت و گفت: «یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، دفعه سوم تو مشت پادشاهی ملخک!»

پادشاه خیال کرد در خصوص ملخی که در مشت گرفته می گوید. مشتش را وا کرد، ملخ پرید. از شاه و وزیر و هر که آنجا بود، متحیر ماند. گفتند: «این دیگر بالادست ندارد».

بعد از آن، در بساط رمال باشی شاه لولهنگش(۲) خیلی آب گرفت و آنقدر پول و پله جمع کرد که حساب نداشت، اما عوضش همیشه در زحمت بود که مبادا پته اش رو آب بیفتد و با دسته جارو از شهر بیرونش کنند. با خودش گفت: «بهتر این است که خُل بازی در بیاورم و خودم را به دیوانگی بزنم تا راحت بشوم».

یک روز رفت پهلوی پادشاه، دست کرد تاج پادشاه را برداشت انداخت زمین. تا شاه آمد اوقاتش تلخ بشود و داد و قال راه بیندازد، یک دفعه دید یک مار جعفری ریز توی تاج چنبره زده. خوشحال شد و گفت: «بارک الله رمال باشی! یک دقیقه دیر کرده بودی، مار کار خودش را کرده بود».


۱- کتکش بزنند. ۲- آفتابه.

فوری طاق شال خواست و رمال باشی را خلعت داد. یک کیسه اشرفی هم داد بهش. رمال باشی دید نشد. رفت تو نقشه اینکه یک بارگی دیوانه بازی دربیاورد و خلاص بشود. یک روز همین طور که تو حمام خوابیده بود، به فکرش افتاد حالا وقتش است که یک کاری بکند، پاشد همان طور لخت از در حمام آمد بیرون و بنا کرد به طرف قصر پادشاه دویدن. مردم که تو کوچه و بازار او را به این وضع دیدند، گفتند: «ای داد! رمال باشی دیوانه شده».

این دوید و دوید تا رسید به دمِ در قصر، بی اجازه رفت تو. فراش ها و پیش خدمت ها هم فرصت نکردند جلویش را بگیرند. رفت تو اتاق شاه و دست شاه را کشید، از تو اتاق به ایوان و پرت کرد تو حیاط. همه ریختند بیرون و تا آمدند ببینند نقل کجاست و این چرا این کار را کرد، که یک دفعه سقف اتاق آمد پایین. همه یک دفعه گفتند: «بابا حق با رمال باشی بود! این با عملش پی برده بود که این سقف رو سر پادشاه می آید پایین. حسابش را کرد و دید اگر خودش را بشورد و لباس بپوشد و یواش راه بیاید و به شاه بگوید از اتاق تشریف بیاورید بیرون، کار از کار می گذرد. این بود که این کار را کرد».

شاه گفت: «بله، همین است، خلعت بیاورید».

گذشته از اینکه شاه بهش خلعت داد، برای سلامتی شاه، وزیر وزرا هم یک چیزی بخشش کردند. رمال باشی دید باز هم نشد. بالاخره فکرهاش را کرد، پول و پله اش را جمع کرد و شبانه از آن شهر رفت به جای دیگری که کسی او را نشناسد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *