قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: راه و بی راه

قصه: راه و بی راه

یکی بود, یکی نبود,. غیر از خدا هیچ کس نبود. مرد راست و درستی بود که مردم به او «راه» می گفتند. راه، روزی از روزها هوای سفر زد به سرش. اسب رهواری خرید. تهیه و تدارکش را دید و بار و بندیلش را گذاشت تو خورجین و خورجین را بست ترک اسب و از دروازه شهر زد بیرون که چند صباحی برود جهانگردی کند.

یک میدان آن طرف تر, دید یک سوار دیگر هم دارد می رود. خودش را رساند به سوار و بعد از سلام و حال و احوال, معلوم شد که او هم مسافر است. راه خوشحال شد که همسفری پیدا کرده و سختی راه برایش آسان می شود. کمی که رفتند جلوتر، راه از همسفرش پرسید: «اسم شریفت چیست؟»

مرد جواب داد: «بی راه».

راه گفت: «این دیگر چه جور اسمی است؟»

مرد گفت: «من چکار کنم؟ این اسمی است که بابا و ننه ام روم گذاشته اند».

راه خیلی تعجب کرد, اما دیگر چیزی نگفت.

بی راه گفت: «این از اسم ما! حالا تو بگو اسمت چیست؟»

راه گفت: «اسم من راه است».

راه و بی راه همین طور رفتند تا رسیدند به چشمه ای که درخت پر سایه ای کنارش بود. نگاه کردند, دیدند سایه برگشته و فهمیدند ظهر شده. راه گفت: «اینجا جای باصفایی است. خوب است پیاده شویم و ناهاری بخوریم».

 بی راه گفت: «چه عیبی دارد!»

بعد پیاده شدند.

بی راه گفت: «ما که حالا حالاها شریک و رفیق راه هستیم. تو سفره ات را واکن، هرچه هست با هم بخوریم. هر وقت هم مال تو تمام شد، آن وقت نوبت من باشد».

راه گفت: «خیلی هم خوب است. ما که با هم این حرف ها را نداریم».

و سفره نانش را واکرد و قمقمه آبش را گذاشت وسط.

چند روزی که گذشت ته و توی سفره راه درآمد و نوبت رسید به بی راه که مرد و مردانه سفره اش را جلو رفیق راهش واکند و هرچه دارد با او بخورد, اما بی راه این کار را نکرد. روز اول، وقت ناهار از اسبش پیاده شد و بدون هیچ تعارفی, رفت گوشه ای، پشتش را کرد به او و غذاش را خورد.

راه، دو روز صبر کرد و به روی خودش نیاورد. آخر سر از گشنگی بی طاقت شد، گفت: «رفیق! قرارمان این نبود».

بی راه گفت: «هرچه حسابش را کردم، دیدم اگر تو را شریک آب و نان خودم بکنم، آذوقه ام زودتر تمام می شود و گرسنه می مانم».

راه دلتنگ شد، گفت: «حالا که این جور است، من دیگر آبم با تو به یک جو نمی رود».

و راهش را کج کرد به یک طرف دیگر و از بی راه جدا شد. رفت و رفت تا دم غروب رسید به آسیابی. اسبش را ول کرد تو علف ها و خورجین را ورداشت رفت تو آسیاب، که شب در آنجا راحت بگیرد بخوابد. به این طرف و آن طرف نگاه کرد و دید گوشه آسیاب یک جای پستو مانندی هست که تخته سنگی گذاشته اند جلوش. از بغل تخته سنگ رفت تو، خورجینش را گذاشت زیر سرش و گرفت خوابید.

نصفه های شب از صدای خش و خش از خواب پرید و دید ای دل غافل، یک شیر، یک پلنگ، یک گرگ و یک روباه آمدند تو آسیاب. شیر گفت: «رفقا! بوی آدمیزاد می آید».

پلنگ گفت: «پرت و پلا نگو. آدمیزاد جرئت ندارد پا بگذارد اینجا».

گرگ گفت: «آمدن به این جور جاها دل می خواهد».

روباه گفت: «آدمیزاد عقل دارد, جایی نمی خوابد که آب برود زیرش. مطمئن باشید غیر از ما کسی اینجا نیست و می توانیم راحت حرف هایمان را بزنیم».

شیر گفت: «رفقا! هر کس چیز تازه ای می داند، تعریف کند».

پلنگ گفت: «رو پشت بام همین آسیاب یک جفت موش لانه دارند. تو لانه آنها پر است از اشرفی. شب ها وقتی هوا خوب تاریک می شود، اشرفی ها را از تو لانه شان درمی آورند، پهن می کنند رو زمین و تا کله سحر رو آنها غلت می زنند. بعد، آنها را می برند تو لانه شان».

گرگ گفت: «دختر پادشاه دیوانه شده. پادشاه گفته هر کس بتواند این دختر را درمان کند، نصف دارایی اش را می دهد به او, اما تا حالا هیچ حکیمی نتوانسته دوای دردش را پیدا کند».

شیر پرسید: «دوای دردش چیست؟»

گرگ جواب داد: «نیم فرسخ بالاتر از اینجا چوپانی زندگی می کند که سگ زبر و زرنگی دارد و این سگ را خیلی دوست دارد. مغز سر این سگ دوای درد آن دختر است».

حرف گرگ که تمام شد، روباه گفت: «در یک فرسخی این آسیاب، خرابه ای هست که یک موقع قصر پادشاهان قدیم بوده. در این خرابه هفت خم خسروی طلا و جواهر زیر خاک است و کسی از وجود آن خبر ندارد».

حرفهاشان که تمام شد, کمی استراحت کردند و از آسیاب رفتند. راه، بعد از رفتن آنها از پشت سنگ آمد بیرون، رفت رو پشت بام آسیاب و دید بله، موش ها زمین را با اشرفی فرش کرده اند و دارند رو آنها غلت می زنند.

راه، سنگی ورداشت پرت کرد طرف موش ها، آنها را فراری داد و همه اشرفی ها را جمع کرد، ریخت تو خورجین و صبح زود رفت سر وقت چوپان.

نیم فرسخی که راه رفت، همان طور که گرگ گفته بود، دید چوپانی آنجاست و سگی دارد که از گله اش مواظبت می کند. رفت جلو حال و احوال کرد و گفت: «عموجان! این سگ را می فروشی؟»

چوپان گفت: «نه!»

راه پرسید «چرا؟»

چوپان جواب داد: «این سگ، رفیق باوفا و انیس و مونس من است و از گله و چادرم محافظت می کند؛ مگر عقلم را از دست داده ام که آن را بفروشم».

راه گفت: «بیا و آن را بفروش به من. در عوض پول خوبی به تو می دهم که هر کاری می توانی با آن بکنی».

چوپان اسم پول را که شنید, دست و پاش شل شد، گفت: «مثلاً چقدر می خواهی بدهی؟»

راه گفت: «خودت بگو».

چوپان گفت: «پنجاه اشرفی».

راه گفت: «دادم».

و چوپان گفت: «فروختم».

راه پنجاه اشرفی داد به چوپان و قلاده سگ را گرفت و روان شد به طرف شهر.

وقتی رسید به شهر، دید همه غصه دارند. راه از مردی پرسید: «چرا اینجا همه رفته اند تو لاک خودشان و این قدر سر در گریبانند؟»

مرد گفت: «الان چند روز است دختر پادشاه دیوانه شده و هر کاری می کنند خوب نمی شود. شاه هم حکم کرده مردم غصه دار بشوند».

راه پرسید: «چرا براش حکیم نمی آورند؟»

مرد جواب داد «خدا پدرت را بیامرزد! کجای کاری؟ دیگر تو این شهر حکیم پیدا نمی شود».

راه گفت: «چطور؟»

مرد جواب داد: «برای اینکه دانه به دانه حکیم ها را آوردند بالای سر این دختر و چون نتوانستند او را درمان کنند، پادشاه داد سرشان را بریدند».

راه گفت: «خانه پادشاه را نشان من بده، برم دخترش را درمان کنم».

مرد گفت: «به نظرم می خواهی مادرت را به عزای خودت بنشانی!»

راه گفت: «به این کارها چکار داری. نشانی خانه پادشاه را بده».

مرد نشانی داد و راه رفت به دربان باشی قصر پادشاه گفت: «برو به پادشاه بگو حکیمی که می تواند دخترت را درمان کند، آمده».

دربان باشی خبر رساند به پادشاه و پادشاه راه را به حضور خواست و گفت: «اگر دخترم را درمان کنی، نصف دارایی ام مال تو، اگر نه، جانت مال من».

راه گفت: «حکم قبله عالم را قبول دارم».

و رفت دختر را دید و گفت که آب را گرم کنند و یک کاسه شیر گاو هم بیارند بگذارند دم دستش. بعد، سگ را کشت, مغز سرش را درآورد و آن را خوب با شیر قاطی کرد و مالید به سر دختر.

هنوز کارش تمام نشده بود که دختر یواش یواش حالش جا آمد و گفت: «ای وای! خاک عالم بر سرم. این مرد غریبه اینجا چه کار می کند؟»

راه خوشحال شد و رفت به پادشاه گفت: «قربانت گردم! مشتلق بده که دخترت خوب شد!»

پادشاه، خوشحال شد و او را جانشین خودش کرد.

فردای آن روز، راه رفت سراغ گنج هایی که روباه صحبتش را کرده بود و آنها را از زیر خاک درآورد. بعد، همان جا عمارت قشنگی ساخت و کوه و کمر زیبای اطرافش را کرد شکارگاه خودش.

یک روز، راه با چند تا از غلام هاش مشغول شکار بود که دید سواری دارد می آید به طرفش. خوب که نگاه کرد، دید رفیقش بی راه است.

وقتی به هم رسیدند، بی راه خیلی تعجب کرد. دید حال و روز رفیقش زمین تا آسمان فرق کرده، خیلی سرحال آمده، بر اسب زین و برگ طلایی نشسته، لباس زربفت پوشیده، چکمه ساغری پا کرده و بیست قدم دورتر از او, ده غلام زرینکمر سوار بر اسب پشت سرش صف بسته.

بی راه گفت: «رفیق، بد نگذرد! این دم و دستگاه را از کجا به هم زدی؟»

راه به تفصیل همه چیز را برای او تعریف کرد. بی راه این حرف ها را که شنید، نزدیک بود از حسادت بترکد. زود خداحافظی کرد و راه افتاد سمت آسیاب و تنگ غروب رسید به آنجا و یک راست رفت تو همان جایی که راه قبلاً خوابیده بود، پناه گرفت.

از قضا، آن شب هم حیوانات قرار داشتند به آسیاب بیایند و با هم صحبت کنند. نصفه های شب، بی راه دید بله، سر و کله شیر، پلنگ، گرگ و روباه پیدا شد.

شیر تا پاش را گذاشت تو آسیاب، گفت: «رفقا! باز هم بوی آدمیزاد می آید».

پلنگ گفت: «نقداً این خبر را بشنوید تا بعد! امروز آن دو تا موشی را دیدم که رو پشت بام این آسیاب لانه دارند. حال و روزشان خیلی بد بود. خوب که پرس و جو کردم، معلوم شد یکی رفته با سنگ زده ناکارشان کرده و اشرفی هاشان را ورداشته رفته».

گرگ گفت: «خیلی عجیب است! مدتی است سگ چوپان غیبش زده. حتماً یکی او را کشته و مغزش را درآورده».

روباه گفت: «حالا این را بشنوید! آن خرابه ای را که گفتم هفت تا خم خسروی طلا و جواهر دارد، هنوز ده روز نشده یک عمارت روش ساخته اند به چه قشنگی!»

شیر گفت: «معلوم می شود آدمیزادی اینجا بوده و حرف های ما را شنیده. الان هم بوی آدمیزاد می آید».

روباه پاشد، این ور و آن ور سرکشید و داد زد: «رفقا! پیداش کردم».

و بی راه را که داشت از ترس قبض روح می شد، از پشت تخته سنگ کشید بیرون. شیر و پلنگ و گرگ هم پریدند روی او، تکه پاره اش کردند و هر کدام یک تکه اش را خوردند.

این بود عاقبت بی راه و سرگذشت راه. قصه ما تمام شد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *