قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: حقه های کوسه
یوزبیت

قصه: حقه های کوسه

ه شب کوسه وقتی که آمد و بعد از خرمن حساب کرد و دید که خرجی کمبودی میکنه، با زنش مشورت کرد: «حالا صلاح ما چیه خرج ما کمه؟»

زنش گفت: «خو ما یه ماده گاو نوبری داریم؛ این خیلی هم دماغه.(2) یه بار آردم داریم. این را بِکُشیم و من این آرد رو هم نون کنم. وقتی نون کردم، این را هم پخته کنیم. این مردم را هم شب جمع کنیم مهمانی. وقتی یک شب ما به اینها مهمانی دادیم، اینها هم یکی مثلاً دو شب میبرند ما را مهمانی».

گفت: «آفرین، آفرین ای زن! خوب حرفی میشه.»

این آرد را خمیر کرد و پخته کرد و نون کرد. وقتی این را نون کرد، سفره چیدن. کوسه هم آورد و این نوبر گاو ماده را کشت. کشت و این را آورد و گوشت این را پخته کرد، و وقتی پخته کرد چندتا نفر هم رفیق جمع کرد که مهمانا را برسند. اینها را همه پیدا کرد و دو سه تا مجلس انداخت و شامِ اینها را داد. اینها شامِشان را خوردند و رفتند.

صبح که شد کوسه گفت: «خُب حالا ما ببینیم اَمارت کوسه بلنده؟(3) امشب کی ما را مهمانی میکنه؟»

خیره به سر تپه، دید اونجا دود بلند میشه.

_ هان زن، امشب مهمانی اونجاست.

هرچی نگاه کردن، دیدن کسی نیامد اینها را ببرد مهمانی. اون وقت گفت: «یقین میگویند که کوسه امشب از این نون، خُردهای، چیزی مانده؛ شام داره. اون بوده که نیامدن».


1- کوسه، شخصیتی است محبوب در قصه های ایرانی، شبیه به کچل. 2- دماغش چاق و سرحال است. 3- بخت کوسه بلند است؟

کوسه نان خُردهای، چیزی خورد و وقتی که خوابید و صبح شد، اون وقت دید کسی نیامد عقبش. گفت: «یقین گفتن بازم یه قدری نان مانده است».

شب دیگر هم به جز از این گوشت و نون خرده، آن چیزی که پسمانده بود، اینها را آورد و شام کرد. باز کسی نیامد دنبالش.

گفت: «خُب حالا دیگه نمی یان، چطور کنیم؟ من این پوست نوبر را بندازم پشت الاغ و ببرم در شهر اصفهان این را بفروشم و بیارم یه خردهای جو و چیزی پیدا کنیم بیاریم بخوریم».

این پوست را انداخت پشت الاغ و رفت اصفهان و فروخت و یه کمی جو چیزی گرفت.

[رو به آشنایانش] گفت: «شما خیال کردید من ضرر دادم؟ رفتم در اصفهان اشرفی را گذاشتند و پوست را بُریدن و برابر با اشرفی این پوست را من عوض کردم و آوُردم، اِنقدر فایده کردم».

اینها گفتند: «خوبه مام گاوا رو بکشیم و پوستش را بکنیم و ببریم مثلاً در اصفهان بفروشیم. خیلی میشه قیمتش. پول یه پوست گاو، صدتا گاو میشه!»

اینها گاوا رو کشتند و پوستش رو کندند. همه رعیت بودند، گاوا رو بردند. رفتن به شهر اصفهان که: «بله! بابا پوستا رو چطور می دی؟» «پوستا رو چطور می دیم؟ اشرفی را باید بگذاری و پوست را بِبُری، برابر با اشرفی. برابر با اشرفی!»

اینها گفتند: «فلان فلان شدهها! مگر پوست هم برابر با اشرفی میشه؟»

زدن به دهن اینها و پوستشان را مُفتی گرفتند و اینها آمدند.

وقتی که آمدند، افتادند به دنبال کوسه که کوسه را بگیرند. کوسه فرار کرد و بنا کرد به بیابان رفتن و از جلو رسید، دید یه چوپان یه گله گوسفند میچراند.

گفت: «ای چوپان، از پادشاه پُر شده(1) هرکجا چوپان باشه، او را ببرند سرش رو ببرند».

[چوپان] گفت: «من چطور کنم؟»

گفت: «کَپَنَک و چوبتا بده به من، لباس مرا بیگیر از اینجا در رو».

این لباس کوسه را پوشید و کپنک او را هم کوسه پوشید و این آدما از عقب رسیدن و دیدن کوسه میرود. چوپون عوض کوسه بود. رفتند و رسیدند و این رو گرفتند آوردند و انداختن توی دریا.

وقتی که برگشتند رفتند، اون وقت این کوسه که لباسش را با لباس چوپان عوض کرده بود، گله را بنا کرد های های آوردن به شهر و گفت: «هان شما مرا انداختید به دریا، خیال کردید من ضرر کردم؟ وقتی که رفتم میان دریا، دیدم همش گوسفند چیده. شب دیدم میش سفید را انداختن اون کنار، سیاه را انداختن این کنار، همه را انداختم و یه گله میش از میان دریا بیرون آوردم».

اینها گفتن: «کوسه جان! باید ببخشی، باید ببخشی و مارَم(2) ببر بینداز توی دریا، بلکه ما هم هر کدام یکی اقلاً ده بیست تا گوسفند درآریم و بیاریم، خیلی خوب معاملهایه».

کوسه گفت: «من نمیبرم شما را؟»

_ چرا نمیبری؟

_ شما مرا اذیت میکنید.

_ نه، اذیت نمیکنیم. قول می دیم، تو را اذیت نمیکنیم.

اینها را جمع میکند و میبرد لب دریا و یکی یکی میاندازد به دریا.


1- همه جا پخش شده. 2- ما را هم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت