قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: به دنبال فلک

قصه: به دنبال فلک

مرد فقیری بود که آه در بساط نداشت و به هر دری که می زد کار و بارش روبه راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فکر کرد چه کند، چه نکند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلک را پیدا کند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد.

خرت و پرت مختصری برای سفرش جور کرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت: «ای آدمیزاد دوپا! در این برّ بیابان کجا می روی؟»

مرد گفت: «می روم فلک را پیدا کنم. سر از کارش دربیاورم و علت بدبختیام را از او بپرسم»..

گرگ گفت: «تو را به خدا اگر پیداش کردی, اول از قول من سلام برسان, بعد بگو گرگ گفت: شب و روز سرم درد می کند. چکار کنم که سردردم خوب بشود».

مرد گفت: «اگر پیداش کردم، پیغامت را می رسانم».

و باز رفت و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بی داد! دیگر هیچ راهی نیست و تا چشم کار می کند جلوش آب است. ناامید و با دلی پرغصه نشست لب دریا که ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت: «ای آدمیزاد! چه شده زانوی غم بغل گرفته ای و نشسته ای اینجا؟»

مرد گفت: «داشتم می رفتم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم چرا من همیشه آس و پاسم و روزگارم به سختی می گذرد که رسیدم اینجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه کشتی هست که سوار آن شوم و نه راهی هست که پیاده بروم».ر

ماهی گفت: «تو را می برم آن طرف دریا؛ به شرطی که قول بدی فلک را که پیدا کردی, از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد».

مرد قول داد و ماهی او را به پشتش سوار کرد و برد آن طرف دریا.

مرد باز هم رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی که انتهاش پیدا نبود و پر بود از درخت های سبز شاداب و بوته های زرد پژمرده. خوب که نگاه کرد، دید کرت درخت های شاداب پر آب است و کرت بوته های پژمرده از خشکی قاچ قاچ شده.

مرد جلوتر که رفت باغبان پیری را دید که ریش بلند سفیدش را بسته دور کمر، پاچه شلوارش را زده بالا، بیلی گذاشته رو شانه و دارد آبیاری می کند.

باغبان از مرد پرسید: «خیر پیش! به سلامتی کجا می روی؟»

مرد جواب داد: «می روم فلک را پیدا کنم».

باغبان گفت: «چه کارش داری؟»

مرد گفت: «تا حالا که پیداش نکرده ام، اگر پیداش کردم خیلی حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توی سرنوشتم باخبر شوم».

باغبان گفت: «هرچه می خواهی بپرس. من همان کسی هستم که دنبالش می گردی».

مرد ذوقزده پرسید: «ای فلک! اول بگو بدانم این باغ بی سر و ته با این درخت های تر و تازه و بوته های پلاسیده مال کیست؟»

فلک جواب داد: «مال آدم های روی زمین است».

مرد پرسید: «سهم من کدام است؟»

فلک دست مرد را گرفت برد دو سه کرت آن طرف تر و بوته پژمرده ای را به او نشان داد.رمرد به بوته پژمرده و خاک ترک خورده آن نگاه کرد. از ته دل آه کشید و بیل را از دست فلک قاپید. آب را برگرداند پای بوته خودش و گفت: «حالا بگو بدانم چرا همیشه دماغ آن ماهی بزرگ می خارد؟»

فلک گفت: «یک دانه مروارید درشت توی دماغش گیر کرده. باید با مشت بزنند پس سرش تا دانه مروارید بپرد بیرون و حالش خوب بشود».

مرد گفت: «یک سؤال دیگر مانده، اگر جواب آن را هم بدهی زحمت کم می کنم و از خدمت مرخص می شوم».

فلک گفت: «هرچه دلت می خواهد بپرس».

مرد پرسید: «دوای درد آن گرگی که همیشه سرش درد می کند، چیست؟»

فلک جواب داد: «باید مغز آدم احمقی را بخورد تا سردردش خوب بشود».

مرد جواب آخر را که شنید، معطل نکرد. شاد و خندان راه برگشت را پیش گرفت و رفت تا دوباره رسید به کنار دریا. ماهی بزرگ که منتظر او بود و داشت ساحل را می پایید، تا او را دید، پرسید «فلک را پیدا کردی؟»

مرد گفت: «بله».

ماهی گفت: «پرسیدی چرا همیشه دماغ من می خارد؟»

مرد گفت: «اول من را برسان آن طرف دریا تا به تو بگویم».

ماهی او را برد آن طرف دریا و گفت: «حالا بگو ببینم فلک چی گفت».

مرد گفت: «مروارید درشتی توی دماغت گیر کرده. یکی باید محکم با مشت بزند پس سرت تا مروارید بیاید بیرون».

ماهی خوشحال شد و گفت: «زودباش محکم بزن پس سرم و مروارید را بردار برای خودت».

مرد گفت: «من دیگر به چنین چیزهایی احتیاج ندارم، چون بوته خودم را حسابی سیراب کردهام».

هرچه ماهی التماس و درخواست کرد، حرفش به گوش مرد نرفت که نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بی خیال رفت.

رفت و رفت تا رسید به گرگ. گرگ گفت: «ای آدمیزاد دوپا! خیلی شنگول و سرحال به نظر می رسی. دروغ نگفته باشم فلک را پیدا کرده ای!»ر

مرد گفت: «راست گفتی! دوای سردرد تو هم مغز یک آدم احمق است و بس».

گرگ گفت: «برایم تعریف کن ببینم چطور توانستی فلک را پیدا کنی و در راه به چه چیزهایی برخوردی؟»

مرد روبهروی گرگ نشست و هرچه را شنیده و دیده بود با آب و تاب تعریف کرد.

گرگ که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد، گفت: «بگو ببینم چرا مروارید درشت را برای خودت ورنداشتی؟»

مرد گفت: «خدا پدرت را بیامرزد! دیگر به مروارید درشت چه احتیاج دارم، چون بوته بختم را حسابی سیراب کرده ام و تا حالا حتماً برای خودش درخت شادابی شده».

گرگ سری جنباند و گفت: «اگر تو از اینجا بروی, من از کجا احمق تر از تو پیدا کنم؟»

و تند پرید گلوی مرد را گرفت. او را خفه کرد و مغزش را درآورد و خورد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *