قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / زن زیبارو و جوان گناه کار
یوزبیت

زن زیبارو و جوان گناه کار

از امام صادق علیه السلام روایت شده است که در بنی اسرائیل، مردی صالح بود و با خداوند متعال رابطه خوبی داشت و دارای همسری بود که نمی خواست کسی او را ببیند. همسرش یکی از زیباترین زنان روزگارش بود. آن مرد صالح هنگامی که از خانه خارج می شد، درِ خانه را بر روی زنش قفل می کرد. روزی همسرش جوانی را دید و عاشق او شد و جوان نیز متقابلاً عاشق او شد. آن جوان برای قفل درِ خانه ای که آن زن در آن به سر می برد، کلیدی درست کرد و هر زمان از شب و  روز که می خواست به خانه رفت و آمد می کرد، در حالی که همسر زن از این ماجرا، خبر نداشت. همسر آن مرد صالح و آن جوان مدت زمان طولانی را بدین گونه سپری کردند تا این که روزی همسر زن که عابدترین و زاهدترین فرد از میان بنی اسرائیل بود، به زنش گفت: همانا رفتارت نسبت به من تغییر کرده است و نمی دانم که علت و سبب آن چیست و از این بابت قلبم دچار وسوسه و تشویش خاطر شده است. به او گفت: از تو می خواهم قسم یاد کنی که مردی جز من با تو هم بستر نشده است. بنی اسرائیل کوهی داشتند که به آن قسم می خورند و در کنارش دادرسی می کردند. کوه خارج از شهر قرار داشت و در کنارش رودی جاری بود. هیچ کس در کنار کوه قسمِ دروغ نمی خورد مگر این که هلاک و نابود می شد. زن به شوهرش گفت: اگر نزد کوه برایت قسم یاد کنم، وسوسه و دل نگرانی ات از بین می رود؟ شوهرش گفت: بله. زن گفت: هر گاه خواستی این کار را انجام می دهم. زمانی که مرد عابد برای انجام دادن کارش از خانه بیرون رفت، جوان پیش زن آمد و زن از گفت وگویی که بین او و شوهرش رخ داده بود، او را باخبر ساخت و این که او تصمیم گرفته است و می خواهد در کنار کوه برای شوهرش قسم یاد کند. جوان مبهوت و مُتحیّر شد و گفت: چگونه می خواهی این کار را انجام دهی؟ زن گفت: فردا صبح زود از خواب بیدار شو. لباسِ چاروادارها(1) را بپوش و یک خر بردار و کنار دروازه شهر بنشین. زمانی که ما خارج شدیم، من شوهرم را وادار می کنم که خر را از تو کرایه کند. هنگامی که خر را از تو کرایه کرد، پیش دستی و شتاب کن و مرا بردار و بالای خر سوار کن تا اینکه  برای شوهرم قسم یاد کنم، در حالی که راست گو باشم و بگویم همانا هیچ کس غیر از تو و این چاروادار مرا لمس نکرده است. جوان گفت: با کمال میل. زمانی که شوهر زن آمد، به زن


1- 1. چاروادار: یعنی چهارپادار، کسی که حیوانات بارکش را می راند یا با آنها باربری می کند. فرهنگ عمید جیبی، ص 524.

گفت بلند شو تا به طرف کوه برویم تا اینکه به آن قسم یاد کنی. زن گفت: من توانِ پیاده روی ندارم. شوهرش گفت: برخیز اگر چارواداری را پیدا کردم (چهارپایی را) برایت کرایه می کنم. زن بلند شد، در حالی که لباسش را نپوشیده بود. زمانی که عابد و همسرش بیرون آمدند، زن جوان را دید که منتظر او است. پس خطاب به او فریاد زد: ای چاروادار، آیا خَرَتْ را تا سر کوه به نیم درهم کرایه می دهی؟ جوان گفت: بله. سپس جوان رفت و زن را بلند نمود و بر خر سوار کرد. عابد، همسرش و جوان رفتند تا این که به کوه رسیدند؛ زن به جوان گفت: مرا از خر پایین بیاور تا این که به بالای کوه بروم. زمانی که جوان به طرف زن جلو رفت، زن خودش را به زمین انداخت و بخشی از بدنش آشکار شد. در این هنگام زن، جوان را دُشنام داد و ناسزا گفت. جوان گفت: به خدا قسم من گناهی ندارم. سپس زن دستش را به طرف کوه دراز کرد. آن را لمس کرد و برای شوهرش قسم یاد کرد که همانا از زمانی که تو را شناخته ام، هیچ کس با من هم بستر نشده و مرا لمس نکرده و همچنین هیچ کس همانند تو به من نگاه نکرده است به غیر از تو و این چاروادار. پس کوه به شدّت به لرزه درآمد و از جای خود متلاشی و نیست و نابود شد. بنی اسرائیل ادّعای زن و قسم او را نپذیرفتند و رد کردند. این فرموده خداوند متعال در قرآن کریم(1) است که می فرماید: «آنها نهایت مکر و نیرنگ خود را به کار بردند و همه مکرها و توطئه هایشان نزد خدا آشکار است، هر چند مکرشان چنان باشد که کوهها را از جا برکَنَد».

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت