قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
یوزبیت

دین حق

فرستادگان قریش به سرکردگی عمروبن عاص، با هدیه هایی بر نجاشی وارد شدند. نجاشی هدیه ها را از ایشان پذیرفت . عمروبن عاص گفت: ای پادشاه، گروهی از ما در دین، با ما مخالفت کردند و به خدایان ما ناسزا گفتند و به سوی شما آمدند، ایشان را به ما بازگردان. نجاشی به دنبال جعفربن ابی طالب فرستاد. جعفر آمد. نجاشی گفت: ای جعفر این ها چه می گویند؟ گفت: ای پادشاه، سخنشان چیست؟ نجاشی گفت: این ها می خواهند که شما را به آنان بسپارم. جعفر گفت: ای پادشاه! از ایشان بپرس آیا ما برده ایشان هستیم؟ عمر و بن عاص گفت: نه، بلکه آزاد و بزرگوارند. جعفر گفت: از ایشان بپرس آیا از ما طلبی دارند و ما بدهکار آنان هستیم و آمده اند تا بدهی خود را بستانند؟ عمر و بن عاص گفت: نه ما از ایشان طلب کار نیستیم. جعفر گفت: آیا کسی از آن ها را کشته ایم که به خون خواهی از آن برخاسته اند؟ عمروبن عاص گفت: نه، جعفر گفت: پس از ما چه می خواهید؟ شما، ما را شکنجه و آزار دادید و ازاین رو، از سرزمین شما خارج شدیم.

عمروبن عاص گفت: ای پادشاه، آنان با دین ما مخالفت کردند و به خدایان ناسزا گفتند و جوانان ما را منحرف کردند و باعث پراکندگی قوم ما شدند. بنابراین، آنان را به ما بسپار تا یکپارچگی به اجتماع ما بازگردد. جعفر گفت: بله ای پادشاه، ما با ایشان مخالفت کردیم؛ زیرا خداوند میان ما پیامبری برگزید که به ما فرمود: برای خدا شریکی قرار ندهیم، گوشت حیوان را با چوبه های تیر بخت آزمایی قسمت نکنیم. او ما را از ستم، کشتن به ناحق، زنا، ربا و خوردن گوشت مردار بازداشت. هم چنین ما را به نماز و زکات، سفارش کرد. نجاشی گفت: خداوند، عیسی بن مریم را نیز برای همین دستورها برگزید. سپس نجاشی گفت:  ای جعفر! آیا چیزی از آیه هایی را که خداوند به پیامبر شما فرستاد، از حفظ هستی؟ جعفر گفت: بله. او سوره مریم علیه السلام را برای نجاشی خواند و هنگامی که به این قسمت از سوره رسید که خطاب به حضرت مریم علیهاالسلاممی فرماید: «تنه نخل را تکان بده تا از آن برای تو رطب تازه ای فرو ریزد. پس از این رطب بخور و از این چشمه بنوش و چشم خود را به عیسی روشن دار.» (مریم: 25 و 26) نجاشی به شدت گریه کرد و گفت: به خدا سوگند که او حق است. عمروبن عاص گفت: ای پادشاه! این شخص دشمن ماست. پس او را به ما بسپار. نجاشی دستش را بلند کرد و به صورت عمروبن عاص زد و گفت: ساکت باش. به خدا سوگند، اگر او را به بدی یاد کنی، تو را می کشم. عمروبن عاص در حالی که خون از صورتش جاری بود، از نزد نجاشی برخاست و به نجاشی گفت: ای پادشاه! اگر آن گونه که شما می گویید، حق با او باشد، دیگر با آن ها کاری نداریم… .

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت