قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
یوزبیت

دانشمند جوان

یونس بن یعقوب گفت: گروهی از اصحاب امام صادق علیه السلام از جمله هشام بن حکم، حمران بن اعین، مؤمن الطاق، هشام بن سالم و طیار نزد ایشان بودند. امام صادق علیه السلام  به هشام بن حکم که جوان تر از آن ها بود، فرمود: آیا به من خبر نمی دهی که چگونه با عمروبن لبید روبه رو شدی و چه پرسیدی؟ هشام گفت: فدایت شوم ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله! شما بزرگوارید و من شرمسارم و در برابرشما زبانم توانایی حرکت ندارد. امام صادق علیه السلامفرمود: ای هشام! زمانی که شما را به چیزی امر می کنم، آن را انجام دهید. هشام گفت: از عمرو بن لبید و چگونگی نشستن او در مسجد بصره آگاه شدم. این مسئله بر من گران آمد. بنابراین، به سوی او حرکت کردم. روز جمعه به شهر بصره رسیدم و به مسجد بصره وارد شدم. عمرو بن لبید را دیدم که عبای سیاه پشمی پوشیده بود و مردم از او پرسش می کردند. جمعیت راه را برایم باز کردند. من پشت سر مردم نشستم و گفتم: ای دانشمند! من مردی غریب هستم. آیا به من اجازه می دهید تا از شما مسئله ای بپرسم؟

گفت: بله.

گفتم: آیاچشم داری؟

گفت: پسرم این چه پرسشی است؟

گفتم: تمام پرسش های من این گونه است.

گفت: پسرم! اگرچه ممکن است پرسش های شما احمقانه باشد، ولی بپرس.

گفتم: آیا چشم داری؟

گفت: بله.

گفتم: با آن چه چیزی را می بینی؟

گفت: رنگ ها و مردم را.

پرسیدم: آیا بینی داری؟

گفت: بله.

گفتم: با آن چه کار انجام می دهی؟

 گفت: می بویم.

پرسیدم: آیا دهان داری؟

پاسخ داد: بله.

گفتم: با آن چه کار می کنی؟

گفت: با آن مزه غذاها را می چشم.

گفتم: آیا زبان داری؟

گفت: بله.

پرسیدم: با آن چه کار می کنی؟

گفت: با آن سخن می گویم.

گفتم: آیا گوش داری؟

گفت: بله.

پرسیدم با آن، چه می کنی؟

گفت: صداها را می شنوم.

گفتم: آیا دست داری؟

گفت: بله.

پرسیدم: با آن چه کار انجام می دهی؟

پاسخ داد: با آن قدرت ام را به کار می گیرم و چیزهای نرم و زبر را از هم تشخیص می دهم.

گفتم: آیا پا داری؟

پاسخ داد: بله.

گفتم: با آن چه کار می کنی؟ گفت: از جایی به جایی دیگر می روم.

گفتم: آیا قلب داری؟

 گفت: بله. پرسیدم: با آن چه کار انجام می دهی؟

گفت: با آن هر چیزی را که اعضایم دریافت می کنند، تشخیص می دهم.

گفتم: آیا باداشتن این اعضا از قلب بی نیاز نبودی؟

گفت: نه.

گفتم: چگونه ممکن است، در حالی که تمام اعضای تو سالم هستند.

گفت: پسرم، به درستی که هرگاه اعضای بدنت در آن چه بوییده، دیده، چشیده، شنیده و لمس کرده اند، شک کنند، آن را به قلب می سپارند و با آن به یقین می رسند و شک آن ها از بین می رود.

گفتم: آیا خداوند قلب را برای از بین بردن شک قرار داده است؟

گفت: بله.

گفتم: پس به ناچار، اعضای بدن انسان به قلب نیازمندند و بدون آن، نمی توانند به کارشان ادامه دهند.

گفت: بله.

گفتم: ای ابا مروان! همانا خداوند متعال، هیچ کدام از اعضای بدن تو را به حال خود رها نکرده مگر این که برایشان امامی قرار داده است تا بدین وسیله به کارهایشان سامان بخشد و هرگونه شک را از بین ببرد؛ در حالی که تمام مردم را [پس از پیامبر] به حال خود رها کرده است تا در شک، اختلاف، و سرگردانی خودشان باقی بمانند. آیا برای مردم امامی قرار نداده تا با راهنمایی او، شک و حیرت خود را از بین ببرند. در این هنگام، عمروبن لبید ساکت شد و چیزی نگفت. سپس گفت: آیا هشام هستی؟

گفتم: نه.

گفت: پس با او هم نشین بوده ای؟

 گفتم: نه.

گفت: پس تو کیستی؟

گفتم: از اهالی کوفه هستم.

گفت: پس تو همان هشام هستی.

سپس مرا بغل کرد و در کنار خود نشاند، ولی پیش از شروع به صحبت، من برخاستم. امام صادق علیه السلامبا لبخند فرمود: ای هشام! این شیوه بحث را چه کسی به تو آموخته است؟ گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله! بر زبانم جاری شد. فرمود: ای هشام! به خدا سوگند این گونه بحث و این مطالب در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت