قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / جوان و مادر ناراضی
یوزبیت

جوان و مادر ناراضی

امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد جوانی که در حال جان دادن بود، آمد و به او گفت: بگو لا إلهَ إلا اللّه. جوان نتواست بگوید. پیامبر چند بار آن ذکر را تکرار کرد، ولی جوان هر بار نتوانست تا این که رسول خدا صلی الله علیه و آله به زنی که کنار جوان بود، گفت: آیا این جوان مادر دارد؟ زن گفت: آری، من مادرش هستم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آیا از او ناراضی هستی؟ مادر گفت: آری، شش سال است که با او سخن نگفته ام. پیامبر به مادر گفت: از او راضی شو. مادر گفت: ای رسول خدا، برای خشنودی تو، خداوند از او راضی شود. پس پیامبر به جوان گفت: بگو، لا اله الا اللّه. پس جوان ذکر را بر زبان آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به جوان گفت: چه می بینی؟ جوان گفت: مردی را که زشت چهره، چرکین لباس و بدبوست، می بینم که بر من خشمگین است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آلهدعایی خواند و به او فرمود: تو نیز این دعا را بخوان. جوان دعا را خواند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به جوان گفت: اکنون چه می بینی؟

جوان گفت: مردی، زیبارو، خوش بو و با لباس پاکیزه ای را می بینم که نزد من آمده است و آن مرد زشت رو از من دور شده است. سرانجام آن جوان با همان حال، جان داد.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت