قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / جوان و رسیدن به دژ محکم یقین
یوزبیت

جوان و رسیدن به دژ محکم یقین

اسحاق بن عمار گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم به جا آورد. پس به جوانی از انصار که چهره ای زرد، اندامی لاغر و چشمانی گود رفته داشت، نگاه کرد و فرمود: ای جوان، چگونه شب را به صبح رساندی؟ جوان گفت: ای رسول خدا ! در حال یقین شب را به روز رساندم. پیامبر فرمود: همانا برای هر چیزی، واقعیتی است. نشانه واقعیت داشتن یقین تو چیست؟ جوان گفت: ای پیامبر خدا ! همانا یقین مرا اندوهگین کرده است، خوابم را گرفته است و در گرمای شدید ظهر مرا به روزه گرفتن واداشته است. پس نفسم را از وابستگی به دنیا باز داشته ام. گویا می بینم عرش پروردگار برای حساب رسی از بندگان، آماده شده است و مخلوقات بدین جهت از قبر برانگیخته شده اند و من  نیز در میان آنان هستم.

هم چنین بهشتیان را می بینم که به سرور و شادی مشغولند و بر تخت های آراسته تکیه زده اند و دوزخیان که در جهنّم عذاب می شوند و فریاد می زنند به گونه ای که صدای شراره های آتش جهنّم به گوشم می رسد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آلهبه یارانش فرمود: این بنده ای است که خداوند، قلبش را با نور ایمان روشن کرده است. سپس پیامبر به جوان گفت: مواظب خودت باش که این حال را از دست ندهی. جوان گفت: ای رسول خدا ! برایم از خداوند بخواهید که شهادت با شما را روزیم کند. رسول خدا نیز دعا کردند. سرانجام پس از مدتی، آن جوان در یکی از غزوه ها و در رکاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به شهادت رسید.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت