قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / اسلام آوردن جوان یهودی نزد حضرت علی علیه السلام
یوزبیت

اسلام آوردن جوان یهودی نزد حضرت علی علیه السلام

از حضرت رضا علیه السلام به نقل از پدرانش روایت شده است که در دوران خلافت ابوبکر، پسری یهودی به نزد ابوبکر آمد و گفت: سلام بر تو ای ابوبکر، رییس گروه. به او گفتند: چرا با عنوان خلیفه مسلمانان به او سلام نکردی؟ سپس ابوبکر به او گفت: حاجتت چیست؟ پسر گفت: پدرم بااعتقاد به دین یهود مُرد و گنج ها و اموالی را به جا گذاشته است. اگر جای آن ها را آشکار سازی، در حضور تو اسلام می آورم و از دوست داران تو می شوم و یک سوم آن ثروت را به تو و یک سوم آن را به مهاجرین و انصار می دهم و یک سوم دیگر را هم برای خود برمی دارم. ابوبکر گفت: ای بدبخت! آیا به جز خدا کسی از غیب آگاهی دارد. ابوبکر این را گفت و از جا برخاست. پسر یهودی سپس به سوی عمر رفت. بر او سلام کرد و گفت: من نزد ابوبکر رفتم تا مسئله ای از او بپرسم، ولی پاسخ مرا نداد. اکنون آن مسئله را از تو می پرسم. پس داستان خود را بیان کرد. عمر گفت: آیا غیب را جز  خدا کس دیگری می داند؟ سپس پسر یهودی به سوی علی علیه السلام آمد، در حالی که او در مسجد بود. بر او سلام کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین. در آن هنگام، ابوبکر و عمر سخن او را شنیدند. پس گفتند: چرا به ابوبکر مانند علی علیه السلامسلام نکردی، در حالی که ابوبکر، خلیفه است. پسر یهودی گفت: به خدا سوگند، او را به این لقب (امیرالمؤمنین) صدا نزدم مگر این که آن را از کتاب های پدرانم و اجدادم در تورات فرا گرفته ام. امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: به چیزی که می گویی وفا می کنی؟ پسر یهودی گفت: بله. حضرت فرمود: خدا، فرشتگانش و تمام کسانی را که این جا نزد من هستند، گواه می گیرم که به عهد خود پای بند باشی. پسر یهودی گفت: بله، قبول دارم. حضرت پوستی سفید را برای نوشتن خواست و بر روی آن چیزی نوشت. سپس به پسر گفت: آیا دوست داری که بنویسی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: پس ورقه هایی را با خود بردار و به یمن برو و دنبال سرزمین بَرَهُوت در حَضْرَموت بِگرد. پس وقتی غروب خورشید به نزدیک آن سرزمین رسیدی، آن جا بنشین، به زودی کلاغ هایی با منقارهای سیاه در حالی که قار قار می کنند، به سوی تو می آیند. در آن هنگام، پدرت را به اسم صدا بزن و بگو ای فلان، من فرستاده جانشین محمد صلی الله علیه و آلههستم، پس با من صحبت کن. به زودی پدرت جواب می دهد. وقتی از او درباره گنج ها بپرسی، برایت بیان می کند. پس هر آن چه در آن ساعت می گوید، در ورقه خودت بنویس. و پس از برگشت به سرزمینت، خیبر، از آن چه در ورقه نوشته ای، پیروی کن. پسر یهودی رفت تا این که به سرزمین یمن رسید و همان گونه که حضرت فرموده بود، آن جا نشست. ناگهان دید که کلاغ هایی سیاه در حالی که قارقار می کنند، به سوی او می آیند. پسر یهودی پدرش را صدا زد. پدرش پاسخ داد و گفت: وای بر تو، چه کسی تو را در این وقت و در این جا که یکی از جایگاه های دوزخیان است، آورده است؟ پسر  یهودی گفت: آمدم تا درباره گنج هایت بپرسم که آنها را در کجا پنهان کرده ای؟ پدرش گفت: در دیواری و محلّی به فلان نشانی پنهان کرده ام. پسر یهودی نشانی ها را نوشت. سپس پدرش گفت: وای بر تو، از دین محمد صلی الله علیه و آله پیروی کن. پسر به سرزمین خیبر بازگشت و با غلامان، کارگران، شتر و کیسه به سوی محلّ نشانی رفت. پس بر اساس نوشته، گنجی را که شامل ظرف هایی از نقره و طلا بود، یافت. آن ها را بر شتران بار کرد و به خدمت علی علیه السلامرسید و گفت: ای امیرالمؤمنین، شهادت می دهم به این که خدایی جز اللّه نیست و محمد صلی الله علیه و آله فرستاده خداست و همانا شما جانشین و برادر محمد صلی الله علیه و آله و امیر راستین مؤمنان هستی آن چنان که شما را به این لقب نامیدم. این قافله، شامل درهم و دینارهاست. پس آن ها را هرگونه که خدا و رسولش دستور داده اند، خرج کنید. مردم به حضرت علی علیه السلامگفتند: این مسئله را چگونه دریافتی؟ حضرت فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودم و اگر بخواهید شما را از چیزی آگاه کنم که از این مسئله عجیب تر است. مردم گفتند: ما را آگاه کن. حضرت فرمود: روزی با رسول خدا صلی الله علیه و آله زیر سایبان سرگرم شمارش شصت و شش جای پا بودم، در حالی که آن جای پاها از فرشتگانی بود که من با صفت، اسم و زبانی که با آن سخن می گفتند، آشنا بودم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت