قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (50)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (50)

یک ربع یا نیم ساعت به حمله ی نیروهای شما مانده بود. به اتفاق سرباز وظیفه عزیز زهیر، اهل بغداد، در سنگر نشسته بودیم. چون شب بود آماده باش کامل داده بودند و ما می ترسیدیم استراحت کنیم. شبها با ترس و دلهره ی زیادی صبح می شد. داخل سنگر مسلح نشسته بودیم و از ترس نمی توانستیم حرف بزنیم. گاهی چرت می زدیم، گاهی یکدیگر را نگاه می کردیم، گاهی سرمان پایین بود و به حمله ی نیروهای شما فکر می کردیم و از خود می پرسیدیم «چه خواهد شد؟ آیا امشب آخرین شب زندگی ماست؟ آیا زخمی خواهیم شد؟ فرار خواهیم کرد؟ یا به چیزی که دلمان می خواهد خواهیم رسید و اسیر نیروهای شما خواهیم شد؟» لحظات کشنده ای بود. هر شب هین طور بود. حالا شما حساب کنید ببینید که ما چه روزها و شبهای دردآوری را در جبهه ی کفر سر کرده ایم. بعضی از لحظات فکر می کردم کشته خواهم شد و جنازه ام به دست خانواده ام نخواهد رسید و همین جا در این بیابان خواهم ماند و به مرور زمان پوسیده و از بین خواهم رفت بی آنکه کسی بداند کجا هستم و چگونه کشته شده ام و از همه مهمتر اینکه آخرتم چیزی جز دوزخ نخواهد بود. خوشا به حال نیروهای شما که اگر تکه تکه هم بشوند در بهشت خواهند بود. من نیروهای شما را دیده ام. از سیمای آنها نور محمدی می تراود. آنها برای دفاع از دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به جبهه آمده اند. ما چطور؟ به خاطر دفاع از امیال یک مزدور کافر و عیاش.

خیلی از حادثه دور نشوم.

داخل سنگر سکوت بود و ما بیشتر از شب های قبل ترس و دلهره داشتیم. زیرا به ما گفته بودند که «به احتمال خیلی قوی امشب نیروهای شما حمله خواهند کرد.»دیگر نمی دانستم به چه چیزی باید فکر کنم. مات و مبهوت نشسته بودم که احساس کردم کسی در تاریکی داخل سنگر شد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت سلام علیکم. نگاهش کردم. یک معمم بود – با لباس سراسر سفید و چهره ای بسیار نورانی و لطیف. گفت «حمله ی نیروهای اسلام نزدیک است. شما تیراندازی نکنید.» این روحانی از سمت چپ داخل سنگر شد.

سنگر ما بزرگ بود و او راحت توانسته بود داخل بیاید. سرپا ایستاده بود. من نشسته بودم که او را دیدم. او ادامه داد «مقاومت نکنید. اگر مقاومت کنید کشته می شوید، اگر می توانید فرار کنید. اگر نمی توانید، پارچه ی سفید بالای چوبی ببندید و روی سنگرتان بگذارید.» و بعد به آرامی از سنگر خارج شد. من جرئت نکردم از سنگر بیرون بیایم. فقط سرک کشیدم ببینم به کجا می رود. کمی که رفت داخل یک سنگر دیگر شد و دیگر نتوانستم او را به چشم تعقیب کنم. راستش می لرزیدم و دگرگون شده بودم.

سرباز زهیر گفت «این چه کسی بود صحبت می کرد؟ تو با کی حرف می زدی؟» به او گفتم «آن مرد روحانی را ندیدی؟» گفت «دیوانه شدی؟ کدام مرد روحانی؟ من فقط یک صدا شنیدم که حرف می زد. تو حرف نمی زدی. فقط می لزیدی. به گمانم از ترس حمله ی ایرانیهاست. راستی این چه صدایی بود؟» گفتم «نه، لرز من از ترسی نیست. یک روحانی داخل شد. تو ندیدی؟» سرباز زهیر گفت «نه، من ندیدم.» او حتی می ترسید اسیر شود. فکر می کرد نیروهای شما او را خواهند کشت. با صحبت های زیاد متقاعدش کردم. آن روحانی شکل ما بود. ولی لباسش سرتاسر سفید بود و ریش سیاهی داشت. نمی دانم که بود. فقط حدس می زنم که…

من با سرباز زهیر مشغول صحبت بدم که صداهای زیادی بلند شد: فریاد الله اکبر، خودروها، صدای شنی تانکها. به زهیر گفتم «ایرانی ها آمدند. پارچه سفید را بیاور.» یک تکه پارچه ی سفید داشتیم. آن را بالای سنگر کاشتم. ولی هر چه نگاه کردم کسی از نیروهای شما را ندیدم. با اینکه صداها خیلی نزدیک بود و به آسانی می شنیدم اما هر چه نگاه می کردم کسی را نمی دیدم. با عجله برگشتم داخل سنگر. صداها همچنان شنیده می شد.

با زهیر در سنگر ماندم. زهیر هم تفنگش را به ضامن کرد و در گوشه ای از سنگر گذاشت. هر دو منتظر نیروهای شما شدیم. بعد از چند دقیقه صدای انفنجارهای پی در پی و شدید به گوش رسید که بیشتر هم در موضع ما منفجر می شد. از ترس به کف سنگر چسبیده بودیم و جرئت تکان خوردن نداشتیم. درگیری بسیار شدید بود. هر لحظه منتظر بودیم گلوله ای داخل سنگر بیفتد. من خیلی به جنگ فکر نمی کردم.

حواسم به آن مرد روحانی نورانی بود و اینکه آخر او که بود و این چه اتفاقی بود که افتاد. یعنی من واقعا شاهد امداد غیبی بودم؟ نمی دانستم چه باید بکنم. آنقدر با این افکار مشغول بودم که احساس کردم ساعتها گذشته و هوا روشن می شود. کمی صبر کردم. هوا که کاملا روشن شد، از سنگر بیرون آمدم. جنازه های زیادی را دیدم که روی زمین افتاده اند. به سنگرهای دیگر سرکشیدم. عده ای در سنگرهای خود منتظر رسیدن نیروهای شما بودند. به یاد حرف دیشب آن روحانی نورانی افتادم که گفته بود اگر مقاومت یا تیراندازی کنید کشته می شوید. همه ی آنها که جسدهاشان پشت خاکریز افتاده بود، تیراندازی و مقاومت کرده بودند. دوباره برگشتم داخل سنگر. زهیر گفت «ایرانی ها کجا هستند؟ پس چرا نمی آیند؟» گفتم «الآن هر کجا باشند می آیند.» چند دقیقه ای گذشت که یک موتور سیکلت جلوی دهانه ی سنگر ایستاد و ما را صدا زد. من و زهیر با شوق از سنگر بیرون آمدیم. دو نفر پاسدار بودند. یکی از آنها از موتور پایین آمد و به ما گفت «سوار موتور سیکلت بشویم.» ما سلام و علیک کردیم و همدیگر را بوسیدیم و به اتفاق زهیر سوار موتور سیکلت شدیم و به عقب جبهه آمدیم و آن پاسدار تنها در موضع ما ماند. آنها با ما خیلی خوب رفتار کردند. به ما گفته بودند «پاسدارها خون شما را می گیرند و گوشتان را می برند.» ولی اصلا این حرفها نبود. اینها تبلیغات صدام کافر بود وبرای این که ما را نسبت به پاسدارها کینه دار کند و من هیچگاه این حرفها را باور نکرده بودم. از واحد ما پنجاه و پنج نفر اسیر شدند. در پشت جبهه ما را جمع کردند. یک روحانی برای ما سخنرانی کوتاهی کرد و بعد از آن به اهواز منتقل شدیم. چند روزی در اهواز بودیم. بعد به تهران آمدیم.

من یک سرباز احتیاط بودم. متأهلم. مدتی در شهر نجف کاسب بودم. یک چهار چرخه داشتم. پسته می فروختم. با اینکه در آمدم زیاد نبود ولی خیلی برکت داشت به راحتی خانواده ام را اداره می کردم. یک خانه ای دارم که مال خودم است و آن را خریده ام ولی به خدای سبحان قسم می خورم که ارادت من به خانواده ی اهل بیت خیلی قوی است. یک تعلق خاصی به حضرت حسین ابا عبدالله (علیه السلام) دارم و هر سال روز عاشورا خرج می دهم و ایام محرم عزاداری می گیرم و از اول هم نماز می خواندم. با اینکه در جبهه نماز خواندن از نظر بعثیها اشکال داشت من با شجاعت تمام نماز می خواندم. حتی یک بار به خاطر نماز خواندن، بعثیها از من گزارش کردند و یک ماه حقوقم را ندادند.

آن روز صبح که از سنگر بیرون آمدم جنازه آن افسر و گروهبان را که به خاطر نماز خواندن گزارش کرده بودند دیدم و ستوان یکم عبدالرضا و گروهبان حسن. این گروهبان خبرچین بود که خبرها را به ستوان عبدالرضا می داد. من واقعه آن شب را نتوانستم برای کسی بیان کنم. خیلی دلم می خواست به آن پاسدار موتور سوار بگویم ولی فارسی نمی دانستم.

متأسفانه نام آن پاسدار را نمی دانم اما می توانم هر دو پاسدار را از صورتشان بشناسم. آنها واقعا انسان بودند. برای همین رفتار آنها خیلی به دلم نشست. رفتار اسلامی پاسدارها در روحیه ی اسرای عراقی خیلی تأثیر داشته است.

جمعا چهارده روز در جبهه بودم. عملیات رمضان شروع شد و من اسیر شدم – به همان نحوی که برایتان نقل کردم.

چند نفر را می شناسم که مؤمن بودند و بر ضد نظام صدام در بغداد فعالیت می کردند. همه ی آنها دستگیر و اعدام شدند. حالا من برای شما نام آنها را می گویم:

مهندس شهرساز علی عبدالحسین عبید اهل کوفه ناحیه ی البرایکه، مهندس محمد عوید اهل حله ناحیه ی ابوالقاسم و دانشجو طالب جاسم محمد علی مشکور اهل نجف اشرف ناحیه ی اماره.

اعدامها برای مردم عراق عادی شده است. آنها باید هر چه زودتر علیه صدام، این کافر کثیف، قیام کنند و به خاطر اسلام قیام کنند تا امدادهای غیبی پشتیبان آنها باشد – همچنان که پشتیبان شما ایرانیهاست.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت