قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (48)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (48)

از لشکر ششم عراق سه گردان تانک به نامهای یرموک، خالد و مقداد در همان روزهای اول جنگ وارد خاک بی دفاع شما شدند. دو گردان یرموک و خالد به طرف خرمشهر هجوم بردند و گردان مقداد که تیرانداز تانک یکی از گروهان های آن بودم به طرف اهواز رفت.از سرنوشت دو گردان یرموک و خالد بی خبرم و نمی دانم آنها چه کردند، اما از خبرهایی که به دستم رسید و از پوسترهایی که از خرمشهر دیدم فهمیدم که این دو گردان در ویرانی و تاراج خرمشهر سهم عمده ای داشته اند. با این حال هنوز هم نمی دانم بعد از آزادی خرمشهر چه درصدی از این گردان ها سالم هستند. امیدوارم یک نفرشان هم زنده نباشد. به هر حال کاری با آن دو گردان ندارم.

گردان ما بعد از طی مسافتی در خاک شما، منطقه ای به نام سید محمد را برای استقرار انتخاب کرد. ما در این منطقه مستقر شدیم. بین راه اهواز روستاهای ویران شده و نیمه ویران که غالبا سکنه ای در آنها وجود نداشت مشاهده می شدند. در بعضی از روستاها هنوز پیرمردها و پیرزنها و کودکانی به چشم می خوردند که لابد به علت ناتوانی و به ناچار مانده بودند. برای من بسیار تعجب داشت که آنها در گیر و دار معرکه ی جنگ در آنجا چه می کردند. آیا نمی ترسند؟ یا جنگ را نمی شناختند؟ هر لحظه ممکن بود مورد اصابت گلوله ی توپی قرار گیرند. به هر حال آنها مانده بودند و در بدترین شرایط زندگی می کردند.

در منطقه ی سیدمحمد مستقر شدیم و با کامل کردن استحکامات آماده ی هر نوع حمله نیروهای شما گشتیم.

روزی بالای تانک نشسته بودم و اطراف را نگاه می کردم. هوا گرم بود. بار اندوه آوارگی اهالی روستاهای ویران شده و بدتر از آن، طعم تلخ احساس فریب خوردگی که رفته رفته در وجودم رسوخ می کرد،. و زنجیرهای نامرئی که پایم را به تانک زیر پایم بسته بود، قلبم را به سختی می فشرد. تاکنون جنگ و ویرانی و آوارگی ندیده بودیم. حال حمله کرده و خود ویرانی به بار آورده بودیم. خدایا، چه خواهد شد.

کسی گمان نمی کرد که جنگ این قدر طولانی شود. راه فرار هم از هرسو بسته بود.

روز کسل کننده و گرمی بود. بالای تانک نشسته بودم و اطراف را نگاه می کردم. روبرویم روستای ویرانی از فاصله ی نسبتا دوری پیدا بود. از سمت روستا کسی به سوی موضع ما می آمد. بلند شدم، روی تانک ایستادم و به دقت نگاه کردم. یک نفر در حالی که پارچه ی سفیدی به سر چوبی آویخته بود، دوان دوان می آمد و دائما پارچه ی سفید را تکان می داد. از بالای تانک پایین آمدم و منتظر شدم تا برسد و ببینم کیست و چه کار دارد و در منطقه ی جنگی چه می کند.

ناگهان یکی از جنگنده های شما در آسمان ظاهر شد. داد و فریاد در موضع به راه افتاد: «سنگر بگیرید. هواپیمای دشمن است» من هم فورا خودم را به سنگر رساندم و پناه گرفتم. جنگنده پایین کشید و بمبهایش را روی موضع خالی کرد و رفت.

در این حمله ی هوایی چند کامیون و تانک ما آتش گرفت. چند نفر کشته و زخمی شدند. بعد از دقایقی اوضاع تقریبا عادی شد و عده ای مشغول خاموش کردن آتش شدند.

از سنگر که بیرون آمدم دیدم پسر بچه ای که پارچه ی سفیدی را بالای یک نی آویخته بود به نزدیکی واحد ما رسیده است. با چند نفر از سربازها جلو رفتم. پسرک به ما رسید. نفس نفس می زد. خسته بود. در مقابل ما ایستاد و بلافاصله با دست اشاره به روستا کرد و با لکنت گفت که مادرش و دو خواهرش در آن روستا زیر آتش ما قرار گرفته اند. خیلی خسته بود، عرق از صورت سوخته اش می چکید و گرد و خاک زیادی سر و رویش را پوشانده بود. پسرک یک زیر شلواری چیت به پا داشت. عرقگیر رکابی پوشیده و دستهای نازک و برشته اش از آن بیرون آمده بود. از ظاهرش پیدا بود خیلی ترسیده است. لبهایش از تشنگی خشک شده بود. دوباره نفس زنان گفت «مادر و دو خواهرم در آن روستای نیمه ویران هستند. خواهش می کنم به طرف روستا تیراندازی نکنید. امان بدهید تا من آنها را از منطقه خارج کنم.»

پسرک التهاب عجیبی داشت ولی خیلی مردانه و پر قدرت و محکم حرف می زد. متوجه شدم بیشتر از سنش می فهمد. از او خوشم آمد – هم از چهره ی جذاب و روشنش و هم از دلیریش.

ما متحیر مانده بودیم او چه می گوید و از ما چه می خواهد. سربازها از او پرسیدند «غیر از شما کس دیگری در روستا هست یا نه؟» پسرک گفت «نه. در این روستای بزرگ تنها مانده ایم. دیگران یا کشته شده یا فرار کرده اند. ما نتوانستیم فرار کنیم و گرفتار شدیم.دو روز است از ترس نخوابیده ایم. نه چیزی خورده ایم. مادرم، دو خواهرم را در پناه گرفته و از آنها مواظبت می کند و منتظریم هر طور شده از این روستا برویم. ما وقتی متوجه سربازهای شما شدیم، مادرم مرا فرستاد بگویم کاری به کارمان نداشته باشید و امان دهید که من او و دو خواهرم را از این معرکه نجات بدهم.»

یکی از سربازها گفت «به حرف او اعتنا نکنید. پسرک دروغ می گوید. او خائن است. با همین پارچه سفید به جنگنده ی ایرانی علامت داد و موضع ما را مشخص کرده است وگرنه جنگنده ی ایرانی از کجا می دانست که ما در این منطقه هستیم، حتما این پسرک خائن علامت داده است.»

پرخاش کنان به آن سرباز گفتم «یاوه می گویی. اینجا خاک ایران است و خلبانهای ایرانی خاک خودشان را می شناسند و خوب هم می شناسند. دیگر احتیاجی به علامت دادن این طفل نیست.»

در همین حال سرتیپ جواد اسعد شیتنه متوجه اوضاع شد و به طرفمان آمد. از چهره اش پیدا بود که از بمباران موضع شدیدا خشمگین و ناراحت است، از ما پرسید «این پسرک کیست؟ چه می خواهد؟»

همان سرباز دوباره گفت «یک خائن است با پارچه ی سفید به جنگنده ی ایرانی علامت داد و موضع ما بمباران شد.»

پسرک با شجاعت گفت «تو دروغ می گویی. من برای نجات مادر و دو خواهرم به اینجا آمده ام. این حرفها که می زنی معنی ندارد.» بعد رو به ما کرد و ادامه داد «اگر

باور ندارید بیایید به روستا من آنها را به شما نشان بدهم و بگویم که حرفهای این سرباز دروغ است.»

سرتیپ جواد اسعد شیتنه با عصبانیت دستور داد پسرک را به پست فرماندهی بیاورند. پسرک را چند نفر از سربازها به پست فرماندهی بردند سرتیپ شخصا از پسرک بازجویی کرد.

صدای فریاد سرتیپ تا بیرون می آمد. او نعره می کشید «تو خائنی. تو به ما خیانت کردی.» و پسرک هم با گریه و زاری قسم می خورد که «نه این طور نیست. من حقیقت را برایتان گفتم.» سرتیپ گوشش بدهکار نبود. مانند حیوان درنده ای موهای قشنک و مجعد پسرک را در چنگ داشت و مدام به صورتش سیلی می زد و با لگدهای سنگین خود پاهای نازک و سوخته ی او را مجروح می کرد. پسرک مانند گنجشک در دست سرتیپ وحشی اسیر شده بود و هر چه تقلا می کرد فایده ای نداشت. گاهی پسرک مستأصل می شد و مادرش را صدا می زد.

سرتیپ پسرک را تهدید کرد «حالا اعدامت می کنم. سزای آدم خائن اعدام است. اگر حقیقت را نگویی همین الآن می دهم اعدامت کنند.» پسرک تکرار کرد «دروغ می گویند. من برای نجات مادر و دو خواهرم به اینجا آمده ام.»

بالاخره سرتیپ چند کماندو را احضار کرد و گفت «این پسرک لجوج خائن را ببرید آن طرف تیربارانش کنید.» آن چند کماندو پسرک را کشان کشان از پست فرماندهی بیرون آوردند و به طرف بیابان و خارج از موضع بردند.

فریاد پسرک در بیابان پیچیده، کسی نبود به داد او برسد. صحنه به قدری دردناک و غیر عادی بود که کماندوها اعدام پسرک را به عهده ی یکدیگر می گذاشتند. دست آخر کماندوها به این نتیجه رسیدند که همان سربازی که به سرتیپ اسعد گفته بود «این پسرک خائن است.» خودش او را اعدام کند.

طفل معصوم در مخمصه ی عجیبی گرفتار شده بود. من دنبال آنها آمده بودم تا ببینم کار به کجا می کشد و پیش خودم می گفتم الآن سرتیپ اسعد دستور می دهد پسرک را برگردانند تا به روستایش برود و مادر و دو خواهرش را از مهلکه خارج کند.

کمی از موضع دور شدیم، پسرک را در محلی نگه داشتند. پسرک داد و فریاد می کرد و جیغ می کشید. آنها بدون اینکه چشم او را ببندند سرپا نگهش داشتند و چند قدم از او فاصله گرفتند تا همان سرباز بیچاره به طرفش نشانه برود.

کمی دورتر از آنها به این منظره ی عجیب نگاه می کردم. همه ی فکرم مشغول مادر پسرک بود. چشم انتظار پسر است تا برگردد و آنها را نجات بدهد. حتما پسرک حکم مرد خانه را دارد. مادرش آن قدر مردانگی در او سراغ داشته که او را به عنوان نجات دهنده ی خود و دو دخترش به طرف نیروهای ما فرستاده است. تنها مرد و حامی موجود بقایای خانواده همین پسرک است و اگر پسرک اعدام شود آنها چه خواهند کرد. آیا مادرش خواهد فهمید چه بلایی بر سر پسرک شجاعش آورده اند؟ آیا مادرش خواهد فهمید پسرش در دست چه جنایتکارانی اسیر بوده است؟ آیا خواهد فهمید جنازه ی پسر قشنگش کجاست؟

تا صبح فردای آن روز، که نیروهای ما آن موضع را ترک کردند، کسی به سراغ پسرک نیامد. اگر مادر و دو خواهر این پسرک شجاع زنده هستن و مطالب مرا می خوانند باید تا ابد برای چنین پسری و ملت شما و اسلام به چنین فرزندانی مباهات کند. من از امت مسلمان شما و امام خمینی حفظه الله شرمنده ام که چنین داستان دلخراشی را تعریف می کنم. ملت شما و دنیا باید بداند که فجایع و مصیبت هایی که بر ملت ایران دراین تجاوز وحشیانه وارد شده است به هیچ وجه قابل توصیف و شمارش نیست. من، به عنوان یک سرباز دشمن، تنها می توانم گوشه ی بسیار کوچکی را که خود شاهد بوده ام برایتان تعریف کنم. خدا می داند که چه به روز مردم مرزنشین در روستاها و شهرهای مرزی آورده اند. من توبه کرده ام و از خداوند طلب مغفرت می کنم. یادآوری آن لحظات، رعشه بر اندامم می اندازد اما من برای اسلام و برای کم شدن گناهانم تمام فجایعی را که دیده ام، همان طور که واقع شده اند، برایتان تعریف می کنم. امیدوارم خداوند گناهانم را ببخشد و از اینکه عمر دوباره ای به من داده است تا جبران گناهانم را بکنم هزار هزار بار شکر او را می گویم و چشم امید دارم که مورد عفو الهی قرار بگیرم…

شما نمی دانید که آن پسرک چه کرد و در مقابل آن ده نفر کماندوی ما چه حرکتی کرد – با اینکه تنها و غریب بود. برایتان گفتم که آن سرباز بیچاره به طرف پسرک نشانه رفت. پسرک دیگر گریه نمی کرد. او مردانه ایستاده بود و با چشمان باز به لوله ی تفنگی که به طرفش نشانه رفته بود نگاه می کرد. پس از لحظه ای سکوت صدای رگبار در بیابان طنین انداخت و گرد و خاک زیادی در اطراف پسرک به هوا برخاست. من به دقت ناظر این صحنه بودم. وقتی گرد و غبار فرو نشست پسرک هنوز سرپا ایستاده، خیره نگاه می کرد.

از تعجب و حیرت کم مانده بود قلبم از کار بایستد. چطور چنین چیزی ممکن بود. پسرک ایستاده بود و با چشمان روشن و درشتش نگاه می کرد هیچ یک از تیرها به پسرک اصابت نکرده بود. وقتی پسرک را زنده دیدم از عمق دل خوشحال شدم و لبخند زدم. کماندوها هم متعجب ایستاده بودند. انگار حادثه ی عجیبی اتفاق افتاده باشد، همه شوکه شده بودند. در این احوال ناگهان صدای خشن سرتیپ اسعد که در کنار یک کماندوی دیگر بر بلندی ایستاده بود طنین انداخت «بی عرضه های بی لیاقت! این همه سرباز هنوز نتوانسته اید یک پسر بچه ی خائن را اعدام کنید!» کماندو که در کنار سرتیپ اسعد بود احترام نظامی گذاشت و گفت «قربان، اگر اجازه می دهید من شخصا کار این پسرک خائن را تمام کنم» و سرتیپ سرش را تکان داد ودستی بر شانه ی او زد. او هم با عجله از بلندی سرازیر شد.

کماندو اسلحه ی یکی از کماندوها را گرفت و سریع به طرف پسرک نشانه رفت. پسرک، که ایستاده بود، در یک لحظه، چابک و سریع، از جایش کنده شد و به طرف کماندوی تیرانداز یورش برد و دو دستی تفنگ او را گرفت. کشمکش بین پسرک و کماندو شروع شد. می دانستم که کشمکش چند ثانیه بیشتر دوام ندارد زیرا دستان ضعیف پسرک قدرت مقابله با هیکل تنومند کماندو را نداشت؛ ولی پسرک با قدرت تمام دو دستی اسلحه را چسبیده بود و فریاد می زد «نه، نمی گذارم اعدامم کنید. نمی گذارم اعدامم کنید» فریادهای دلخراش او و دیدن آن جدال نابرابر اعصاب مرا تحریک کره بود. تنهایی و مظلومیت پسرک حالت عادی را از من گرفته بود. صحنه ی عجیبی بود. پسرک شجاع مقاومت می کرد و کماندو با لگد به پاها و پهلوی پسرک می زد.

شما نمی دانید چه حالی داشتم. ای کاش مرده بودم و این صحنه را نمی دیدم. جگرم می سوخت. یاد مادر پسرک تمام وجودم را به آتش کشید. دلم می خواست پسرک همچنان با قدرت مقابله کند و مانع از اعدامش شود، شاید اتفاقی بیفتد و نظر سرتیپ برگردد و پسر به روستا برود و مادر و دو خواهر را به هر جا که می خواهد کوچ دهد. کشمکش و ستیز کماندوی وحشی صدام و پسرک درشت چشم نحیف ادامه داشت. پسرک با سماجت تمام اسلحه را چسبیده بود و با تتمه ی نیرویی که به سرعت تحلیل رفته بود فریاد می زد «نمی گذارم اعدامم کنید. مادر و خواهرم تنها هستند. آنها منتظر من اند چرا این کار را می کنید؟ مگر گناه من چیست؟»

.دیگر توانایی پسرک تمام شده بود. کماندو با یک حرکت سریع او را از زمین بالا کشید و با یک حرکت دیگر بر روی خاکها پرت کرد. پسرک غلتی زد و دوباره بلند شد اما رمق نداشت. بند عرقگیرش بریده بود و بدن لخت و مجروح و خاکیش کاملا پیدا بود. پسر با هر زحمتی بود دوباره اسلحه را دو دستی چسبید و به چشمان کماندو خیره شد و نفس زنان گفت «نمی گذارم اعدامم کنید. نمی گذارم اعدامم کنید… من باید شهادتین را بگویم. بعد از آن…» از این حرف تکانی خوردم. چند بار می خواستم بروم تا صحنه ها را نبینم ولی انگار چیزی مرا به دیدن صحنه وادار می کرد.

اگر آن روز رفته بودم حالا نمی توانستم این واقعه را برای شما تعریف کنم.

حرف پسرک مانند آب سردی بود که روی آتش ریخته باشند. او دوباره گفت «من نمی گذارم همین طور اعدامم کنید. من باید شهادتین را بگویم.»

آن کماندو، خسته و بیچاره، فریاد کشید «هر غلطی که می خواهی بکنی بکن، فقط زود باش».

غروب شده بود. پسرک رو به قبله به حالت تشهد نشست و بلند و رسا شهادتین را گفت و چهارده معصوم را یک به یک نام برد و نام امام زمان (عج) را بلندتر گفت. سرخی رنگ غروب روی تن لخت و مجروح پسرک و موهای مجعد و خاکی او حالتی به وی بخشیده بود که گویی از این دنیا نیست. آرام نشسته و کماندوی وحشی بالای سرش حاضر بود. شهادتین و نام بردن چهارده معصوم که تمام شد صدای رگبار طولانی در بیابان پیچید. دیگر نه پسرک دیده می شد، نه آن کماندو. گرد و غبار و دود اطراف آنها را پوشانده بود وتنها صدای رگبار می آمد. نمی دانم جثه ی نحیف پسرک چگونه سی گلوله ی کلاشینفک را در خود جای داد.

صدای رگبار قطع شد و کماندو از میان دود و غبار به طرفی رفت. هنوز پسرک دیده نمی شد. سرتیپ اسعد جانی از بلندی سرازیر شد و بی اعتنا طرف موضع رفت. آن چند کماندو هم با عجله و هول خودشان را جمع و جور کردند و رفتند. من هم بلند شدم و محل وقوع جنایت فجیع را ترک کردم. در راه مکثی کردم و به عقب برگشتم تا پسرک را ببینم. جز یک لاشه ی خون آلود و متلاشی دیده نمی شد. آفتاب غروب کرده و آسمان سرخ سرخ بود. پسرک در خون تپیده. به حالت سجده، در خواب ملکوتی فرو رفته بود. وقتی به موضع آمدم بین سربازان نجوا بود و بسیاری از این عمل وحشیانه ابراز انزجار می کردند اما جرئت نداشتند که انزجار خویش را به صراحت بیان کنند زیرا در آن صورت سرنوشتی مانند آن پسرک در انتظارشان بود. من هم مانند آنها بودم.

شب را تا صبح نخوابیدم و دائما دستخوش کابوس بودم. فکر مادر و دو خواهر آن پسرک دلیر لحظه ای مرا به حال خود نمی گذاشت. نمی دانم آنها چه کردند. آیا آن شب توانستند بخوابند؟ اما مطمئن هستم که مادر این پسرک شجاع حتی لحظه ای چشم روی چشم نگذاشته است و تا صبح چشم به در دوخته که پسر قشنگ و شجاعش از راه برسد و آنها را با خود به اهواز یا حمیدیه – نمی دانم، به یک جایی – ببرد که از دسترس درندگان صدام در امن باشند.

صبح شد. خسته و پریشان بلند شدم. قبل از اینکه واحدمان حرکت کند به طرف قتلگاه پسرک شتافتم. بر بلندی، همان جا که سرتیپ اسعد جانی ایستاده بود، ایستادم و جثه ی درهم کوفته و مچاله شده ی پسرک را دیدم. همان طور به حالت سجده بود. از روح ملکوتی او طلب عفو کردم، فاتحه ای خواندم و با او وداع کردم و علی رغم این که می خواستم ساعتها بنشینم و نگاه کنم و بیندیشم از بلندی پایین آمدم و به طرف واحد برگشتم تا کسی متوجه من نشود. بعد از ساعتی واحد حرکت کرد.

کسی باید به منطقه ی سید محمد برود و خانواده ی این پسرک شجاع و مؤمن را پیدا کند. باید او را به دنیا بشناسانید. باید همه بدانند پیروان امام خمینی حفظه الله چگونه در مقابل یورش وحشیانه ی صدام مقاومت کرده اند. من مطمئنم که هیچ ملتی چنین فرزندانی نداشته است.

اگر روزی به منطقه ی سید محمد رفتید و مادر و خواهران ستمدیده و پاکدامن این پسرک شجاع و مؤمن را پیدا کردید سلام مرا به آنها برسانید و بگویید مرا ببخشند امیدوارم زنده و سلامت باشند و با شنیدن چگونگی شهادت پسرشان به داشتن چنین فرزندی مباهات کنند.

واحد در کنار جاده ی اهواز – آبادان مستقر شدو کنترل جاده را به دست گرفت بسیاری از اهالی نمی دانستند که ما به این زودی و آسانی می توانیم به این جاده حیاتی برسیم و آن را تصرف کنیم. هنوز اتومبیل های سواری افراد از این جاده رفت و آمد می کردند. ما همه را اسیر می کردیم و به بصره می فرستادیم. برایمان فرق نمی کرد. هر کس در هر لباسی بود یا اسیر می گرفتیم. یا کشته می شد. حوادث عجیب و تکان دهنده ای در این جاده اتفاق افتاد که من چند نمونه از آنها را برایتان ذکر می کنم تا ببینید افراد صدام چه کرده اند و شما چه کرده اید.

گاهی اتفاق می افتاد که اتومبیل هایی را می گرفتند که مثلا افراد یک خانواده در آنها بودند. مردها را به بصره می فرستادند و زنها اگر می خواستند با آنها می رفتند وگرنه در همان بیابان آواره می شدند یا به آبادان بر می گشتند. اگر به اتومبیلی فرمان ایست داده می شد و نمی ایستاد شلیک می کردند و معمولا ماشین از جاده منحرف و واژگون می شد و می سوخت و اغلب سرنشینان آن کشته می شدند.

یک بار از در یک جیپ ارتشی آواز در جاده ی اهواز – آبادان نمایان شد آن را متوقف کردیم. سرنشینان آن سه نفر سرباز و سه نفر شخصی بودند. دو نفر از سربازها پایین آمدند و از ما پرسیدند «شما کی هستید و چرا جلوی ما را گرفته اید؟» وقتی متوجه شدند که عراقی هستیم و تا اینجا آمده ایم بهت زده به هم نگاه کردند. به آنها دستور دادیم به آن طرف جاده بروند تا ماشین بیاید و آنها را به بصره ببرد با هم مشورت کردند و یکی از سربازها گفت «اجازه بدهید هر شش نفرمان با همین جیپ به هر طرف که می گویید برویم.» به آنها گفتیم «مانعی ندارد. همین جاده را بگیرید و جلو بروید. کسانی هستند که شما را ببیند و بگیرند. بهتر است آهسته بروید و با فرمان ایست متوقف شوید و خودتان را معرفی کنید.» آن دو سرباز قبول کردند و سوار شدند. ما راه را باز کردیم و با دست اشاره کردیم که حرکت کنند.

آنها داخل جیپ با یکدیگر صحبت می کردند. خیلی ناراحت بودند. لحظه ای ساکت شدند. ساکت و بی حرکت ما را نگاه می کردند. جیپ ایستاده بود و حرکت نمی کرد. ناگهان صدای انفجار مهیبی همه ی ما را تکان داد. جیپ منفجر شد و هر تکه اش به گوشه ای پرت شد آتش گرفت.

هر شش نفر تکه تکه شدند ودر میان آتش سوختند اما به اسارت ما در نیامدند. فهمیدیم که آنها با خود نارنجکهایی داشته اند که برای تن ندادن به اسارت، بعد از مشورت با هم، آنها را منفجر کرده اند.

از این قبیل نشانه ها و علایم بود که فهمیدیم بیهوده به سرزمین اسلامی شما یورش آورده ایم. با دیدن این صحنه ها و قدرت مقاومت و استقامت شما بسیاری از نیروهای عراقی پی بردند که نمی توانند کاری از پیش ببرند. روحیه ها درهم شکست و توانایی رزمی روزبروز تحلیل رفت تا به همین صورت درآمد که می بینید و می دانید.

باری، بعد از چند روز که این جاده به تصرف کامل درآمد و دیگر رفت و آمدی در آن صورت نگرفت ما تغییر موضع دادیم و به سمت دیگر جاده که بیابان برهوتی بود رفتیم.از همان روزهای اول استقرار، فرمانده مان، که یک سروان بود و متأسفانه نام او را مانند بسیاری از نامهای دیگر فراموش کرده ام، هر روز دستور می داد که یک گروه گشتی به روستاهای اطراف بروند و هر چه غیر نظامی و روستایی دیدند اسیر کرده به مقر فرماندهی او بیاورند. می خواست به اصطلاح اطراف موضع را پاکسازی کند و خیالش از حمله های چریکی شما راحت باشد. این کار مدتها ادامه داشت و هر روز یک کامیون ایفا به اطراف می رفت و روستائیان بیچاره را می آورد سروان دستور می داد آنها را به بصره ببرند.

در یکی از این روزها عده ی زیادی را به موضع آوردند. تقریبا پانزده نفر می شدند. همه را از روستاهای اطراف جمع آوری کرده بودند. شش زن در میان آنان بود و بقیه پیرمرد و بچه های کم سن و سال بودند. البته چند جوان هم بودند.

سروان دستور داد همه را به استثنای زنها سوار کامیون ایفا کنند و به بصره ببرند.

وقتی پیرمردها و جوانها و بچه های خردسال را سوار کامیون می کردند زنها داد و فریاد به راه انداختند و به شدت گریه و التماس کردند که اجازه داده شود آنها هم همراه فرزندان و افراد خانواده هاشان بروند. یکی از زنها فریاد می زد «بچه هایم به من احتیاج دارند. باید به آنها غذا بدهم. با اینها چکار دارید؟ مرا هم با آنها ببرید. مگر شما انسان نیستید؟ مگر خودتان بچه ندارید؟ مگر نمی دانید که بچه احتیاج به مادر دارد؟» و ضمن این حرفها خودش را می زد و خاک بر سرش می ریخت. سروان توجهی نداشت. ماشین حرکت کرد. زنها به دنبال کامیون می دویدند. سروان پرخاش کنان آنها را ساکت کرد گفت «اگر می خواهید به طرف نیروهای ایرانی بروید از این سمت بروید وبیهوده شیون و زاری نکنید وقتی سروان سمت نیروهای ایرانی را به زنهای بیچاره نشان داد متعجب ماندم که مگر یک افسر صدام چقدر می تواند پست و بی شرف باشد. زنها شیون کنان حرکت کردند و از موضع دور شدند. من آنها را می پاییدم که ببینم چه اتفاقی می افتد. در نیمه راه چهار تن از زنان جدا شدند و ظاهرا به طرف روستایشان رفتند و دو تن از زنان به طرف نیروهای ایرانی که سروان نشانی داده بود – در امتداد موضع ما و یک ماشین سوخته – بی آنکه بدانند وارد میدان مین شده اند. من نگاه می کردم. آنها می رفتند و گرد و غبار از پشت آنها پیدا بود. نمی دانم چقدر در میان مین ها پیش رفته بودند که ناگهان صدای انفجار بلند شد. هر دو در هوا معلق زدند. جنازه هاشان را دیدم که روی خاک افتاد.

حادثه ی دیگر که باعث شد تصمیم آخرم را برای پیوستن به نیروهای شما بگیرم حماسه ای بود که آن سرباز گم شده آفرید.

روزی یکی از گروه های گشتی ما یک سرباز شما را که گم شده بود اسیر کرده به موضع آورد. سرباز جوانی بود در حدود بیست تا بیست و دو ساله. محاسن زیبایی داشت، وقتی سرباز را به موضع آوردند چند نفر جمع شدند. سرباز آرام بود و حرف نمی زد اما نارضایتی از اسارت کاملا از چهره اش پیدا بود. سعی می کرد خونسردی خود را از دست ندهد. در همان ساعت یک کامیون ایفا آماده بود که چهل پنجاه تن از پرنسل را به مرخصی ببرد. مقصدش بصره بود. سربازها و درجه دارها که بطور فشرده خودشان را در داخل ایفا جای داده بودند عجله داشتند. خوشحال بودند و می خواستند هر چه زودتر حرکت کنند. دو نفر از دوستان من هم در میان آنها بودند. سروان دستور داد سرباز اسیر ایرانی هم در معیت یک محافظ مسلح با همان کامیون به بصره برود و تحویل مقامات داده شود.

سرباز اسیر شما و محافظ، خودشان را در انبوه سربازان جا کردند و کامیون به حرکت در آمد. من به سنگرم برگشتم.

معمولا مدت مرخصی یک هفته تا ده روز است ولی پانزده یا بیست روز گذشت اما هیچ خبری از افرادی که آن روز به مرخصی رفته بودند نرسید و به همین دلیل مرخصی بسیاری از افراد دیگر به تأخیر افتاد. یک روز دو همسنگر من از مرخصی برگشتند و من با تعجب از آنها پرسیدم «این همه مدت کجا بودید؟ بقیه کجایند و چرا هیچ کس از مرخصی برنگشته است؟»

آنها مرا دعوت به سکوت کردند و با هم به سنگر آمدیم. وقتی جا به جا شدند و کمی آرام گرفتند یکی از آنها گفت «آن سرباز ایرانی که یادت هست؟ همان که با کامیون ما آمد.» گفتم «بله، یادم هست.» گفت «وقتی از موضع دور شدیم و به بیابانهای اطراف بصره رسیدیم سرباز اسیر ایرانی در آن شلوغی با تردستی نارنجک را از کمر محافظ خود جدا کرده ضامن آن را کشید و خودش را وسط افراد انداخت. ما اول فکر کردیم حالش به هم خورد که این طور روی افراد افتاد. اما ناگهان انفجار وحشتناکی رخ داد. همه ی افراد کشته شدند. سرباز اسیر ایرانی قطعه قطعه شد و کامیون سوخت. فقط چند نفر به سلامت تن در بردند. ما هر دو از کامیون پرت شدیم بیرون و تاکنون در یکی از بیمارستانها بستری بودیم.»

البته فرماندهان سعی می کردند شجاعت سرباز اسیر ایرانی را پنهان کنند ولی نمی شد. همه فهمیده بودند. تا مدتها در میان سربازها صحبت اسیر شما بود و شجاعت خارق العاده ی او.

مدتها در جبهه با این حوادث زندگی کردم و به قدرت نیروهای شما ایمان آوردم و بالاخره شب شکستن محاصره ی آبادان در سنگر ماندم تا رزمندگان اسلام الله اکبر گویان آمدند و به اسارت آنها در آمدم. حالا خیلی خوشحالم که واقعیت را فهمیده ام و توبه کرده ام. ان شاء الله که خداوند توبه ام را بپذیرد و بتوانم خدمتگزار مفیدی برای اسلام باشم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت