قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (47)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (47)

حتما می دانید در جاده ی آبادان – اهواز منطقه ای هست به نام دارخوین. مدتها در این جبهه بودیم. ما از اولین نیروهایی بودیم که به این منطقه رسیدیم و بر جاده ی اهواز – آبادان تسلط پیدا کردیم و توانستیم همه ی اتومبیل ها و کامیون هایی را که از این جاده در حال عبور بودند متوقف کرده افراد آنها را به اسارت بگیریم و اموالشان را به غارت ببریم. ما توانستیم در مدت کوتاهی پانصد نفر از مسافرهای این جاده را به اسارت بگیریم. زن و بچه در میان آنها فراوان بود.

چند نفر از نیروهای ما اتوبوسی را گرفتند که حدود چهل نفر مسافر داشت. از فرمانده ی لشکر، سرهنگ ستاد قدوری جابر الدوری، دستور رسید که فقط جوان ها را به اسارت بگیرند. و زن و بچه ها را به حال خود بگذارند. اجرای این دستور امکان نداشت، زیرا زنها نمی خواستند از پسران و شوهرانشان جدا شوند. گریه و زاری ایشان واقعا دلخراش بود. از جمله ی اینها یک عروس و داماد بودند. خدا می داند عروس چه آشوبی به پا کرد. آن قدر گریه و زاری کرد و خودش را زد که نیروهای ما هر دو را به آبادان فرستادند. این عروس حرفهایی می زد که بسیار غم انگیز بود. می گفت «هر دوی ما را همین جا اعدام کنید، یا هر دوی ما را به اسارت ببرید ولی ما را از هم جدا نکنید» و بالاخره هم برگشتند به آبادان. حالا نمی دانم زنده هستند یا نه چون ما مرتب آبادان را زیر آتش داشتیم.

ستوان یکمی به نام غانم عبدالعزیز معاون فرمانده گروهان 2 بود. من هم در همین واحد خدمت می کردم. این ستوان به طرف اتوبوس رفت. بین مسافرها حدود پانزده یا بیست نفر روحانی بودند. یکی از مسافرها که پسر جوانی بود اعتراض کرد که «این چه وضعی است! این چه وحشیگری است که شما در آوردید!» ستوان غانم به طرف مسافر جوان شلیک کرد و مسافر جوان در دم کشته شد. یکی دیگر از مسافرها هم بر اثر تیری که منحرف شده بود کشته شد و یکی دیگر نیز مجروح گردید. مسافرها از ترس نفسشان بند آمده بود و نمی دانستند چکار کنند. استوار عباس حسن عاصی و استوار نجم الدین عبدالله، جنازه مسافر جوان را که اعتراض کرده بود برداشتند و به آن طرف جاده بردند و آن را در کنار لوله های نفت دفن کردند. جسد دیگر را در اتوبوس گذاشتند. مجروح را که از درد به خود می پیچید داخل آمبولانسی گذاشتند که به غنیمت گرفته بودیم، و به طرف بصره فرستادند. البته از طرف ما یک پزشکیار آمده بود که آن مجروح را پانسمان کند ولی او قبول نکرد اما دکتری که با آمبولانس آمده بود مجروح شما را پانسمان کرد. جنازه ای که داخل اتوبوس بود بعد از چند ساعت توسط چند سرباز دفن شد.

مسافرهای اتوبوس و سایر مسافرها را به پشت جبهه منتقل کردند تا به بغداد ببرند. فرمانده ی گردان ما سروان عبدالوهاب صالح عبدالوهاب دستور داده بود جنازه ی هیچ یک از افراد شما را دفن نکنیم.

افراد ما از ماشین های توقیفی هر چه دم دستشان می رسید به غارت می بردند. از جمله ی اینها سربازی بود به نام حمود که خیلی وسایل از ماشین ها برداشت. او چند وقت بعد با ترکش خمپاره کشته شد. من خودم جنازه اش را دیدم که از قسمت پایین تنه به کلی متلاشی شده بود و وضع بسیار فجیعی داشت.

ستوانیار دیگری به نام ثامر راشد که در اول جنگ گروهبان یک بود. به خاطر جنایت و قساوت خیلی زود درجه گرفت. این ستوانیار به اتفاق گروهبان دیگری توانسته بودند از یک اتومبیل شخصی یک کیلو طلا پیدا کنند که به صورت انگشتر و النگو و گردنبد بود. فکر می کنم صاحب آن، یکی از طلافروشان آبادان بود که می خواست فرار کند.

ستوانیار ثامر طلاها را به تانک خود برد. افراد حسادت می کردند که چنین غنیمت بزرگی به دست ثامر افتاده است. و این امر باعث شد آنها به طور وحشیانه تری به اتومبیل ها هجوم ببرند تا شاید بتوانند غنیمتهای پربها به دست آوردند.

یک ساعت از این واقعه نگذشته بود که دو هلی کوپتر شما بالای موضع ما ظاهر شدند و موضع را آماج گلوله و موشک کردند.در این حمله هشت تانک و دو نفربر ما به کلی سوخت. یکی از تانک ها، تانک ستوانیار ثامر بود که طلاها را در آن مخفی کرده بود. قبلا چهره ی ستوانیار ثامر دیدنی بود. از هیجان به دست آوردن طلاها نمی دانست چکار کند. مثل دیوانه ها شده بود. کسی را نمی شناخت. صورتش تغییر رنگ داده بود. ولی بعد که طلاها از بین رفت انگار که مرده است. زبانش بند آمد.

ستوانیار ثامر راشد در حمله ی ثامن الائمه که محاصره آبادان شکسته شد گم شد. عده ای می گفتند کشته شده و عده ای هم می گفتند فرار کرده است. به هر حال من نمی دانم چه بلایی بر سر آن مرد طماع آمد.

یک بار کامیون بزرگی را متوقف کردند که داخل آن پر از کارتن بود. سروان عبدالوهاب صالح عبدالوهاب خود بالای کامیون رفت و کارتن ها را بازدید کرد. وقتی متوجه شد داخل کارتن ها ضبط صوت های استریو است دستور داد هیچ کس به کامیون نزدیک نشود و کامیون را به مقر خودش برد. سروان یک وانت تویوتا هم به غنیمت گرفته بود که مدتی من راننده ی آن بودم. او دستور داد پنجاه کارتن را داخل تویوتا بگذارند. چند سرباز کارتن ها را از کامیون به وانت منتقل کردند و با طناب محکم بستند. سروان آنها را به بغداد فرستاد تا دلالانش بفروشند.

ستوانیار ثامر راشد هم پنج کارتن برای خود برداشت و آنها را به همشهریانش که همه درجه دار بودند تقسیم کرد.

وقتی ساختمان صدا و سیمای آبادان به تصرف نیروهای ما درآمد تمام اسباب و وسایلش به غارت رفت و بعد از چند روز تنها یک ساختمان لخت باقی ماند.

سروان عبدالوهاب با کمک سربازها توانست پنج کولر را از پنجره ی اتاقهای ساختمان صدا و سیما بیرون بکشد و آنها را به بصره بفرستد. این سروان آشنایی داشت به نام محمود الحدیثی. او کارمند یکی از بیمارستانهای بصره است. سروان عبدالوهاب بیشتر وسایل غارت شده را برای این شخص می فرستاد. حرص به غنایم آنقدر بود که حتی لباسهای موجود در ساختمان صدا و سیما را به غارت بردند.

ارتش عراق در پشت جبهه ستادی تشکیل داده بود به نام ستاد غنایم که فرمانده ی آن یک سرهنگ بود.

وقتی من با وانت تویوتای غنیمتی سروان عبدالوهاب به بصره می رفتم تا از منزل محمود احداثی برای سروان غذا بیاورم و به همسر او هم تلفن کنم تویوتا را توقیف کردند و دیگر پس ندادند. سروان عبدالوهاب به خاطر از دست دادن وانت خیلی به من توهین کرد و دستور بازداشت برایم نوشت. به سروان عبدالوهاب گفتم «فردا باید مرخصی بروم. خودتان می دانید. می خواهم ازدواج کنم.» سروان توجه نکرد و پانزده روز زندان برایم نوشت.

حمله ی شما برای شکستن محاصره ی آبادان شرع شد. نیروهایتان توانستند پیشروی کنند. وقتی خبر حمله رسید من پیش سروان عبدالوهاب بودم. عده ای از سربازها هم بودند. به سروان عبدالوهاب گفتم «قربان، نیروهای ایرانی آمدند. بیایید اسیر بشویم. محاصره شده ایم و راه فراری برایمان نمانده.!» اما سروان عبدالوهاب با خشونت گفت «عقب نشینی لازم نیست. بروید جلو دفاع کنید» گفتم «نیروهای ایران پشت خاکریزهای ما رسیده اند.» ولی باور نمی کرد. ناگهان یکی از سربازهای شما سینه ی سروان عبدالوهاب را از بالای خاکریز نشانه رفت. سروان عبدالوهاب افتاد و ما که حدود سی نفر بودیم تسلیم شدیم.

از اسرای بعدی که آمدند، پرسیدم «از سروان عبدالوهاب چه خبر دارید؟» گفتند «عبدالوهاب و یک سرهنگ ستاد به نام اسماعیل عواید از فرماندهان تیپ شصت زخمی شدند و نیروهای ایرانی آنها را به پشت جبهه منتقل کردند.» ولی بعد معلوم شد هر دو افسر در بین راه به هلاکت رسیده اند و تقاص آن همه دزدی و جنایت را پس داده اند.

حالا پس از سپری شدن آن روزها و آن همه حوادث ناگوار که به امت مسلمان ایران روا داشته شده است من اسیر هستم. خدا را شکر می کنم. و برای از بین بردن صدام و حزب بعث کثیف او لحظه ای از پای نخواهم نشست.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت