قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (44)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (44)

چند هفته از شروع جنگ گذشته بود. نیروهای ما در منطقه ی دشت عباس مستقر بودند.

روزی پیرمردی از قریه ای که نزدیک امامزاده عباس بود به واحد ما آمد. به اعتراض گفت «چرا خانه های ما را بمباران می کنید؟ ما مردمی مظلوم و بی دفاع هستیم. ساکنان قریه ی ما زیر بمباران شما کشته شده اند اگر با نیروهای نظامی جنگ دارید بروید با آنها بجنگید. با ما چکار دارید؟»

پیرمرد حقیقت را می گفت. تانکهای ما قریه ها را به شدت گلوله باران کرده بودند. حتما قریه پیرمرد هم یکی از آنها بوده است. پیرمرد تقاضایی داشت. گفت «کمی دست نگه دارید تا ما از قریه خارج شویم و به طرف نیروهای خودمان برویم.»

پیرمرد نزدیک شصت سال داشت. ریشش سفید و دور سرش چفیه پیچیده بود. صورتش استخوانی و کمی سوخته بود.

همه ی افسران و درجه داران، و به طور کلی همه ی نیروهای عراقی تصور می کنند افراد روستایی که به واحدها می آیند جاسوسند.

عده ای از درجه داران و سربازان با پیرمرد حرف می زدند و سئوالاتی از او می کردند. درجه داری به نام گروهبان یکم وسمی به آنها نزدیک شد و پرسید «این پیرمرد کیست؟» آنها ماجرا را گفتند. گروهبان وسمی گفت «اهل قریه اینجا چکار می کند؟ او آمده برای اینها جاسوسی کند» و با عصبانیت کلاشینکف را مسلح کرد و در مقابل چشمان سایرین چند گلوله در صورت و سینه ی پیرمرد خالی کرد. پیرمرد درجا جان سپرد. ساعتی بعد چندی از افراد جنازه ی پیرمرد را دفن کردند. به خاطر دارم که ابتدا گوشه هایی از لباسهای پیرمرد از خاک بیرون مانده بود که بعد دوباره عده ای رفتند و جنازه را درست دفن کردند.

گروهبان خیلی زود چند درجه گرفت و ستوانیار شد.

فردا صبح فرمانده ی گروهان ما، سرگرد عیسی حسن عیسی، به ما گفت «هرکس سراغ پیرمرد را گرفت به هیچ وجه نگوئید او به اینجا آمده بود.» این سرگرد بعثی الآن اسیر است و در یکی از اردوگاه هاست. او خیلی دوست داشت جنگ کند، لیاقت نشان دهد و درجه بگیرد.

صبح زود پیرزنی به موضع ما آمد و گفت «دیروز شوهرم به اینجا آمده. او می خواست شما تیراندازی نکنید و بگذارید ما به طرف دزفول برویم و هنوز برنگشته است.»

به پیرزن چیزی نگفتیم. فقط اظهار بی اطلاعی کردیم و گفتیم «او به این جا نیامده است.» پیرزن با ناله و زاری تأکید می کرد که «من خودم او را دیروز پیش شما فرستادم. شما نزدیکتر هستید به قریه ی ما. او نمی تواند راه دور برود. همین جا آمده.»

تنها جواب ما به پیرزن این بود که «شوهرت به اینجا نیامده است.» پیرزن چند دقیقه معطل ماند. معلوم بود نمی تواند باور کند. از طرفی بسیار وحشت زده و اندوهگین بود. کمی که صبر کرد گفت «پس اجازه بدهید با چند نفر از اهل قریه که به اطراف فرار کرده اند به دزفول برویم.» به او قول دادیم کاری به آنها نداریم و او همراه چند نفر از اهل قریه می توانند از منطقه خارج شوند. پیرزن رفت. نزدیک ظهر وانتی روی جاده ی اسفالت به سرعت به طرف نیروهای ایرانی می رفت. چند زن و پسر بچه داخل وانت نشسته بودند. ناگهان متوجه شدم گلوله ای از یکی از تانک های ما شلیک شد. هنوز وانت را می پاییدم. در یک لحظه وانت به هوا پرتاب شد و تمام آن چند نفر هم در هوا معلق زدند. به طرف وانت رفتم. سه پسر بچه ی کوچک، یک پیرزن و یک پیرمرد کشته شده بودند یک مرد میان سال و پسر بچه ای هم زخمی شده بودند. زخمی ها را به پشت جبهه منتقل کردند. کشته ها را به نظرم آن پیرزن هم در میان آنها بود به قبرستان امامزاده عباس بردند. دفن کردند همه چیز تمام شد.

یک سروان ضد اطلاعات با لندرور به موضع سر می کشید. او رابط ارتش عراق و سازمان خلق عرب بود. پول و مهمات در اختیار آنها می گذاشت و در مقابل اطلاعات می گرفت. نامش ثروت و اهل موصل بود. همیشه لندرور او پر از مهمات و اسلحه بود. سروان ثروت همیشه با لباس شخصی می آمد. خیلی به او احترام می گذاشتند. او الآن در شهر اماره است.

شب حمله ی فتح المبین به اتفاق چند نفر دیگر از سربازان و درجه داران در سنگر ماندیم. ته دلمان خوشحال بودیم که نیروهای اسلام حمله را شروع کرده اند. تا صبح تقریبا بیدار ماندیم و صبح مثل همیشه صبحانه ای درست کردیم خوردیم.

صبح با خبر شدیم فرمانده، سرهنگ دوریت، با تانک فرار کرده اما در منطقه ی سایت نیروهای شما تانک او را هدف موشک آرپی جی قرار داده اند واو کشته شده است.

سرهنگ علی حمزه، از فرماندهان تیپ 27، نیز در مقر فرماندهی خود کشته شده بود. ما از سنگر بیرون آمدیم و به طرف سایت راه افتادیم. با افراد دیگری که باقی مانده بودند جمعا یکصد نفری می شدیم. در حوالی سایت به پنج نفر از رزمندگان شما برخوردیم و تسلیم شدیم.

از هر طرف دسته دسته اسیرها به طرف سایت می آمدند. همان طور که شما هم شنیدید حدود هجده هزار نیروهای ما در منطقه شوش به اسارت رزمندگان شما در آمدند. این یک معجزه ی بزرگ بود. ما سلاح های مدرن و مهمات بی حد و فرماندهان کارآزموده داشتیم، اما نتوانستیم در مقابل نیروهای شما بیش از چند ساعتی مقاومت کنیم. بسیاری از فرماندهان ما در کشورهای خارج دوره دیده بودند. عده ای از آنها افسران قدیمی بودند که مجددا به خدمت احضار شده بودند

با شنیدن صدای الله اکبر همه حواس خود را از دست می دهند و دیگر کاری از ایشان ساخته نیست. اینها معجزه است. چون در مقابل نیروی حق قرار گرفته بودیم وضعمان به این صورت در آمد. باقیمانده ی ارتش عراق نیز هر روز ضعیفتر می شود.

وقتی اسیر شدم رفتار بسیار خوبی از نیروهای اسلام دیدم. در واقع در لحظه ی اسارت می فهمیم که رزمندگان اسلام چقدر رأفت و مهربانی دارند و از همان لحظه ی اسارت پی می بریم که صدام و حزب بعث چقدر جنایتکارند که ما را در مقابل این جانهای مؤمن و رئوف شما قرار می دهد. رفتار ما با اسرای شما اصلا انسانی نیست ولی رزمندگان اسلام بسیار انسانی با ما رفتار می کنند. این عمل خیلی در روحیه ی ما اثر گذاشت.

آن روز در سایت از غذاهای خودشان به ما دادند. اسرای ایرانی به هیچ وجه از این گونه رفتارهای انسانی برخوردار نیستند. پسر خاله ی من سرباز وظیفه بود. او در یکی از عملیات اسیر شد. من در بغداد بودم. مادرش به مناسبت اسارت او ولیمه داد. اقواممان همه آمده بودند و بسیار ابراز خوشحالی می کردند.

هر وقت از مرخصی به خانه می رفتم دوستان و اقوام می آمدند به دیدنم. اغلب

می پرسیدند «پس نیروهای اسلامی چه وقت به عراق خواهند آمد؟» و من به آنها اطمینان می دادم که ان شاء الله هرچه زودتر خودشان را به ما خواهند رساند.

امیدوارم رزمندگان اسلام هرچه زودتر ریشه ی کثیف حزب بعث و صدام را از سرزمین مقدس عراق بکنند و مردم ستمدیده ی عراق چشمشان به دیدار سربازان امام زمان روشن شود.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت