قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (41)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (41)

واحد ما از شهر حله حرکت کرد. شب به بصره رسیدیم. همان جا ماندیم و فردا صبح به طرف جبهه حرکت کردیم. وقتی به منطقه رسیدیم یکی از مراحل حمله ی شما شروع و تمام شده بود. کشته و زخمی بسیار بود. تانکها و نفربرهای منهدم شده در تمام منطقه به چشم می خورد. ما را برای ضد حمله آورده بودند. آن روز سه بار قصد حمله کردیم و هر بار شکست خوردیم و با تلفات و ضایعات بسیار عقب نشستیم. این منطقه شرق پایگاه زید بود. همان روز من به اتفاق سه نفر دیگر، داخل سنگر نشسته بودم که فرمانده گردان 2 تیپ 20 لشکر 5 – سرگرد صباح – داخل سنگر شد سنگری که در آن بودیم حکم آشپزخانه را داشت. یعنی در آنجا غذا توزیع می کردند. سرگرد با یک کلاشینکف داخل سنگر شد. بعد از چند دقیقه با شلیک یک گلوله دست خود را زخمی کرد و بعد بیرون آمد و به یکی از سربازهای نگهبان گفت «با فرماندهی تماس بگیر و بگو که سرگرد صباح زخمی شده و باید به پشت جبهه منتقل شود.» البته خودش همه چیز را آماده کرده بود. جیپ فرماندهی خودش هم حاضر بود. سرگرد سوار جیپ شد و با این حیله از جنگ فرار کرد. این، روحیه ی ارتش عراق است. من این اتفاق را به چشم خودم دیدم.

حمله ی سوم شما در غروب آفتاب شروع شد. خیلی خسته بودم. ستوانیاری به من گفت «برو داخل سنگر و هر کس صدایت کرد جواب نده و همان جا بمان.» خود را به سنگر رساندم و راحت خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم هوا روشن شده بود و سر و صدایی شنیده می شد. آرام بیرون را نگاه کردم. چند پاسدار شما در خاکریز ما مشغول جمع آوری غنایم بودند. از سنگر بیرون آمدم و همراه آنها مشغول جمع آوری غنایم شدم. آنها ابتدا متوجه من نبودند. کمی که گذشت یکی از پاسدارها متوجه من شد و با تردید از من پرسید «تو کی هستی؟» گفتم «اسیر عراقی» گفت «اینجا چه می کنی؟» گفتم «با شما غنایم جمع می کنم؟» او خندید. بقیه ی پاسدارها هم جمع شدند و من داستان خوابیدنم را گفتم. آنها از من استقبال کردند. مخصوصا آن پاسداری که عربی می دانست. اهل خوزستان بود. اسمش حمید بود و سنش زیاد.

تقریبا پنجاه را داشت. ریشش سفید شده بود. خیلی مرد خوبی بود.

غنایم را داخل کامیون آیفا ریختیم. شب گذشته چند نفر از افراد می خواستند با کامیون فرار کنند ولی هرچه تلاش کردند روشن نشد و آنها با پای پیاده فرار کردند. صبح که غنایم را جمع می کردیم پاسداری پشت کامیون نشست و با اولین استارت آن را روشن کرد.

پس از جمع آوری غنایم به وسیله ی حمید و سایر پاسدارها به پشت جبهه منتقل شدم. حمید مرا به بهداری برد زیرا پوتین تنگم هر دو پایم را زخمی کرده بود و تمام مدتی که با پاسدارها بودم پابرهنه راه می رفتم. حمید برایم کپسول و پماد گرفت و پاهایم را پانسمان کردند.

بعد به مقر افسر جوانی آمدیم. افسر گفت «صبحانه خورده ای؟» گفتم «نه» افسر برایم کره، مربا، نان بیسکویت آورد. از چند سرباز پرسید «چای داریم؟» گفتند «تمام شده» لذا او خود برایم چای درست کرد و آورد.

ورزشکار نیستم ولی جثه ام بزرگ است. در عراق تقریبا 103 کیلو وزن داشتم و میکانیک بودم اما باور کنید همان یک شبی که در جبهه بودم تمام گوشتهای بدنم آب شد. الآن این جا ورزش می کنم و تقریبا هشتاد کیلو هستم و دوست ندارم وزنم بیش از این بشود.

یک نکته را فراموش کردم برایتان بگویم. روز حمله مجروحان بسیاری را دیدم که روی زمین افتاده بودند و به افراد در حال فرار خودمان التماس می کردند آنها را با خود ببرند. حتی چند نفر که زخمشان زیاد نبود دنبال کامیونها می دویدند ولی نتیجه ای نداشت. زخمی ها را رها می کردند و می رفتند.

یکی از آن سربازهای زخمی را در اردوگاه دیدم و به او گفتم «تو را دیدم که زخمی شده بودی. چطور که زنده ماندی؟» گفت «رزمندگان اسلام به دادم رسیدند.» شما ببینید رحمت و عطوفت رزمندگان اسلام چقدر است. حتی خود عراقی ها این عطوفت را نسبت به خودشان ندارند. من مطمئنم که نیروهای عراقی بسیاری در جبهه هستند که می ترسند تسلیم شوند. اگر می دانستند چنین رفتار عطوفت آمیزی با ایشان می شود به خاطر فرار از چنگ بعثی ها حتما تسلیم نیروهای اسلام می شدند. این ترس را تبلیغات حزب بعث در دل نیروهای عراق می افکند. روزی که به جبهه آمدیم بنا بود نیروی ما جایگزین نیرویی شود که طی چند روز در گیر و دار حملات نیروهای شما تقریبا سازمانش از هم پاشیده بود. دستور آمد جایگزینی را فردا صبح انجام دهیم. همان شب بدون اینکه جایگزینی صورت بگیرد، هم آن واحد تقریبا نابود شد و هم از واحد ما چیزی باقی نماند.

حزب بعث اطلاع داشت که نیروهای شما آن شب حمله ای دارند. بنابراین می خواست حداکثر استفاده را از نیروهای خود بکند که موفق نشد و دو واحدش از هم پاشید. در واقع نیروها را فریب داد اما هیچ نتیجه ای نگرفت. ارتش بیچاره ی عراق با چنین دستگاه و حکومتی روبروست. ذره ای غیرت و عاطفه در این حکومت نیست و الآن دیگر چیزی برای عراق نمانده است. تمام سرمایه های معنوی و مادی عراق در حال نابودی است. ملت های انسان دوست دنیا باید چاره ای برای ملت مظلوم و مسلمان عراق بیندیشند.

اینها درد دلهایی است که ما نمی توانستیم در جایی بیان کنیم. اسرای دیگر نیز دل پر خونی از حکومت جبار صدام حسین تکریتی جاهل دارند.

آن روز در پشت جبهه شاهد بودم که پاسداران شما برای دفن کردن جنازه های عراقی گروه گروه می رفتند. آنها مجروحین را به پشت جبهه منتقل و آنها را مانند مجروحین خودشان مداوا می کردند. من تقریبا تا ظهر در پشت جبهه ی شما ماندم. آنها آنقدر به من اطمینان داشتند که مرا در کنار تعداد زیادی کلاشینکف غنیمتی و یک جیپ تنها گذاشته و رفته بودند بدون اینکه دستهایم را ببندند. بعد یک ماشین آمد و مرا به اتفاق چند اسیر دیگر به اهواز منتقل کرد. دیگر آن برادر پاسدار یعنی حمید را ندیدم که با او خداحافظی کنم.

حادثه ی دیگری برایتان تعریف می کنم. این،نمونه ی دیگری از خفقان و وحشی گری های حزب صدام حسین است.

پسرخاله ای دارم که سازمان امنیت عراق او را دستگیر کرده و مدتهاست هیچ کس از او خبری ندارد.

پسر خاله ام دانشجوی دانشگاه شبانه المستنصریه ی عراق بود. او در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی دستگیر شد.از دوستانش شنیدم که یک شب در دانشگاه وقتی همه مشغول درس خواندن بودند یکباره برق قطع می شود. وقتی پس از چند دقیقه دوباره چراغها روشن می شود همه ی دانشجویان با تعجب می بینند روی تخته سیاه نوشته اند «درود بر امام خمینی». همین یک نوشته باعث می شود هجده نفر از دانشجویان را همان شب از دانشگاه بگیرند. بعد معلوم می شود کار، کار اتحادیه ی ملی دانشجویان بوده است. این اتحایه یک سازمان بعثی است. این نقشه را با هماهنگی سازمان امنیت تدارک دیده بودند تا بهانه ای برای دستگیری دانشجویان مؤمن و نمازخوان دانشکده به دست آورند.

فردا که پسر خاله ام به دانشکده می رود با همکلاسی هایش صحبت می کند و می گوید «چرا دانشجویان را گرفته اند؟ مگر انقلاب اسلامی چه بدی دارد که دولت ما نباید با آن رابطه داشته باشد؟ در ثانی دولت ما هم پیام تبریک به جمهوری اسلامی داده است.» همین چند کلمه باعث می شود که مأمورین سازمان امنیت عراق او را هم دستگیر کنند و اسباب اذیت و آزار خانواده اش را فراهم سازند، طوری که یکی از برادرهایش اجبارا به ایران پناهنده می شود و ما چند سال است خبری از او نداریم.

با این وضعیتی که برایتان تعریف کردم آیا عراق جای زندگی است؟ کدام انسان آزاده و مؤمنی است که بتواند حتی یک ساعت این حکومت فاشیستی را تحمل کند؟

امیدوارم مردم عراق به خدا توکل کنند و قیام کنند و از کشته شدن و شهید دادن هراسی نداشته باشند – که بنابه بیانات امام خمینی حفظه الله، پیروزی را خون می آورد نه شمشیر.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت