قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (34)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (34)

قبل از آزادی خرمشهر واحد ما در منطقه ی عتبه از نواحی بصره مستقر بود. نیروهای شما در جبهه ی طاهری حمله ای کردند و ضربه ی سنگینی به نیروهای ما زدند. البته واحد ما هنوز عمل نشده و پشت جبهه بود.

یکی دو روز بعد از عملیات جبهه ی طاهری هشت نفر از بسیجی های اسیر را به موضع ما آوردند. همه ی آنها بچه بودند. سنشان بین دوازده تا چهارده سال بود. من و چند نفر از سربازان دیگر مأمور شدیم بسیجی های اسیر را به مقر ضد اطلاعات ببریم.

در ضد اطلاعات یک ستوانیار از بسیجی ها بازجویی می کرد. نام ستوانیار را فراموش کرده ام ولی اهل شهر دیاله بود. ستوانیار فارسی نمی دانست. دو سرباز کرد عراقی که فارسی می دانستند ترجمه ی صحبت ها را بر عهده گرفتند. قبل از شروع بازجویی ستوانیار نگاهی به بسیجی ها کرد و به ما گفت «اینها را ببینید و قدر ارتش عراق را بدانید. قدر صدام حسین را بدانید.این بچه ها را رژیم اسلامی ایران به زور به جبهه فرستاده است چون اصلا نیرو ندارند. ارتش ایران را ما نابود کردیم و آنها مجبورند از این بچه های بیگناه در جبهه ی جنگ به عنوان سرباز استفاده کنند.» و حرفهایی از این قبیل. با این حرفها می خواست به ما روحیه بدهد. اما بعد از چند دقیقه بازجویی وضع طور دیگر شد. ابتدا از آن پسرک که از همه کوچکتر بود پرسید «برای چه به جبهه ی جنگ آمده ای؟» پسرک گفت «آمده ام خاک وطن اسلامیم را از لوث وجود شما پاک کنم و به جنایتکاری شما در وطنم خانمه دهم.» سرباز کرد ترجمه کرد. رنگ از صورت ستوانیار پرید. حرفی نزد. چند دقیقه به این بسیجی نگاه کرد. روی سینه ی او با ماژیک نوشته شده بود «تیپ کربلا». ستوانیار بازجو با کنجکاوی پرسید «روی سینه ی تو چه نوشته؟» و بعد از گرفتن پاسخ سری تکان داد و گفت «خوب پس آمده اید که به کربلا تجاوز کنید.» پسرک بسیجی گفت «شما اشتباه می کنید. ما اصلا به کربلا تعلق داریم و برای همین است که حتی یک تیپ به اسم کربلا داریم.» ستوانیار با عصبانیت گفت «اینها را بیرون ببرید. دیگر نمی خواهم اینها را ببینم».

من و دو سرباز مراقب، بسیجی های شما را از مقر بیرون آوردیم.

آنها بسیار خسته و گرسنه بودند. چند نفر از آنها زخمهای جزئی داشتند و لباسشان خونی بود. ما برای اسرای شما بیسکویت آوردیم و همه با هم خوردند. آنها پابرهنه بودند. حتی دمپایی هم نداشتند. چند نفر از سربازان مؤمن، وقتی بسیجی های معصوم شما را دیدند گریه کردند. من به خوبی از آنها مواظبت کردم و بعد از ساعتی یک کامیون آنها را به پشت جبهه منتقل کرد.

واحد ما قبل از آمدن به شلمچه مدتی در منطقه ی کورموش در غرب کشور شما بود. بعد از آن که عراقی ها فهمیدند نیروهای اسلام می خواهند خرمشهر را آزاد کنند نیروهای ما را از غرب به جنوب آوردند.

در منطقه ی کورموش دوستی داشتیم به نام عبدالکریم قاسم که سرباز وظیفه بود. او از ستوانیاری که در مقر تیپ بود نقل کرد که روزی سرباز وظیفه ای به نام صباح عبدالستار اهل شهر کوت به طور تصادفی یک جیپ غذای نیروهای شما را به اتفاق دو نفر سرباز اسیر می کند و آنها را به مقر تیپ می آورد و به همین خاطر به او درجه ی ستوانیاری می دهند. آن دو نفر سرباز شما را هم بعد از بازجویی اعدام می کنند، که قبر آنها در کنار جاده ی قصر شیرین به کورموش است.

البته سرباز صباح عبدالستار در حمله ی خرمشهر با ما بود. او توانست فرار کند. حالا نمی دانم زنده است یا مرده. شاید هم اسیر باشد. خبری از او ندارم.

فرمانده ی تیپ ما سرهنگ دحام راضی العسل روزی به اخباری که به صورت اطلاعیه از سرفرماندهی کل نیروهای مسلح به او رسیده بود و حاوی آمار تلفات و ضایعات بود اعتراض کرد و گفت «این اطلاعیه دروغ است. تلفات و ضایعات ما بیشتر از این بوده است.» فقط همین حرف باعث شد که بعد از چند روز او را از جبهه دستگیر کردند و به زندان ابوغریب بغداد بردند

چند نفر او را در این زندان دیده بودند. عراق همین طور است. یک حرف برخلاف صدام عقوبت اعدام دارد، یا زنان طویل المدت.

چند نفر را می شناختم که آنها را سازمان امنیت عراق اعدام کرد. اسم آنها را برای شما می گویم: حسین صحن دانشجوی پزشکی، جواد کاظم دانشجوی دانشکده ی فنی، عامر شداد دانشجوی دانشکده فنی، محمد جبار دانشجوی علوم، صباح خفیه دانشجوی فنی و فاضل بکیم دانشجوی کشاورزی – که البته فاضل به گمانم در زندان باشد.

وقتی به شلمچه آمدیم دو ماه پشتیبان نیروها بودیم. فرمانده گردان ما سرگرد ستاد مأموم قاسم عبدالرحمن بود. به واحدهای ما ابلاغ کردند نیروهای ایرانی حمله کرده اند و باید هر چه زودتر قوای کمکی به خط مقدم برسد. ما بلافاصله آماده ی حرکت شدیم و به شلمچه آمدیم و رفتیم به خط اول. آتش توپخانه ی شما خیلی دقیق و سنگین بود. باعث تعجب همه بود که چطور توپخانه این قدر هدفها را می زند. در همان دقایق اول عده ای از سربازها فرار کردند. فرمانده گردان دستور داد تمام اسلحه ها تیراندازی کنند تا آتش روی نیروهای شما سنگین شود و مانع ایجاد کند. هر لحظه وضعیت ما خرابتر می شد. بالاخره فرمانده سرگرد مأموم قاسم عبدالرحمن موقعیت را غیر قابل مقابله دید و در فرصتی فرار کرد. به دنبال او عده ی زیادی از سربازان و درجه داران هم فرار کردند. من و دو نفر از دوستانم به نام های سرباز موسی و گروهبان دوم اسماعیل ماندیم. به آنها گفتیم «شما چه نظری دارید؟» گفتند «می خواهیم تسلیم شویم.» سه نفری داخل یکی از سنگرها مخفی شدیم و منتظر رسیدن نیروهای شما ماندیم. تقریبا یک ربع ساعت گذشته بود که دو نفر پاسدار موتور سوار آمدند. با یک پارچه ی سفید به آنها علامت دادیم جلوتر آمدند پاسدار راننده ی موتور سنش کم بود و ریش نداشت. دیگری کمی بزرگتر بود. آنها به طرف ما آمدند. دستهایمان را بالا بردیم. پاسدار بزرگتر از ترک موتور پایین آمد و اسلحه های ما را بازدید کرد و متوجه شد که ما حتی یک گلوله هم تیراندازی نکرده ایم. بعد ما را بوسید و گفت «نترسید. شما در حمایت اسلام هستید.» بعد به اتفاق آن پاسدار بزرگتر پیاده به مقر شما آمدیم. در آن جا به ما غذا و آب دادند. سپس به اهواز منتقل شدیم و چند روز بعد به تهران آمدیم.

خدا را شکر می کنم که زنده هستم و امیدوارم هرچه زودتر نابودی صدام را ببینم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت