قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (32)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (32)

در آغاز حمله، نیروهای ما از منطقه ی پاسگاه شرهانی وارد خاک ایران شدند و پانزده کیلومتر پیشروی کردند. در بین راه قریه های زیادی را دیدم که سکنه ی آن فرار کرده بودند. حتی در یکی از قریه ها به خانه ای رفتم که هنوز ظرف غذای آنها روی چراغ و غذای داخل ظرف در حال پختن بود و چند استکان چای نیم خورده هم در وسط اتاق محقر و کوچک قرار داشت.

افراد ما در این قریه پراکنده شدند و هر کس هرچه از اسباب و لوازم خانه ها را می دید بر می داشت – حتی قند و شکر و چای را.

فرمانده ی دسته ی ما استواری بود به نام بوحیر، اهل ناصریه. این استوار به من گفت «به چند فانوس احتیاج داریم که باید آنها را از این خانه ها بیاوری.» گفتم «این کار حرام است و من نمی توانم.» استوار از دست من ناراحت شد و به چند سرباز دیگر گفت که آنها برایش آوردند. دو روز از وارد شدن ما به خاک شما نگذشته بود که گلوله ای نمی دانم از کجا آمد و یک ترکش کوچکش به سر استوار بوحیر خورد و او را مجروح کرد. استوار دیوانه شد. او را به پشت جبهه بردند و به بیمارستان نظامی الرشید بغداد فرستادند.

روی دیوارهای این قریه چند پوستر از امام خمینی حفظه الله و یاسر عرفات دیدم که خیلی برایم تعجب داشت. یاسر عرفات کی و چگونه با امام خمینی ملاقات کرده بود، نمی دانستم. آن موقع فکر می کردم یاسر عرفات خوب است. به ما گفته بودند امام خمینی هیچ محبوبیتی بین مردم ایران ندارد اما در بیشتر خانه ها عکس امم خمینی دیده می شد. عکسهای امام خمینی در این قریه های مرزی چه می کرد. البته از قریه ها مقاومت کوچکی شد آن هم فقط با چند موشک آرپی جی و تیربار – که اثر چندانی نداشت. ما چند روز در این منطقه بودیم. دستور آمد تغییر موضع بدهیم. نیروهای ما با گردان تانک حماد شهاب از لشکر ده، هماهنگی کرد وجلو رفتیم. تازه می خواستیم مستقر شویم که دستور آمد دوباره تغییر موضع بدهیم چون منطقه را اشتباه آمده بودیم. راهی که رفته بودیم به طرف شوش می رفت در حالی که باید به طرف دزفول می رفتیم.

پس عقب نشینی کردیم. البته گروهان ما از گردان حماد جدا شد و به تنهایی در منطقه ای مستقر شدیم. گردان حماد هم نزدیک ما مستقر شد. یک روز از استقرار ما گذشته بود که دو فروند از جنگنده های شما موضع ما را بمباران کردند. در این بمباران ستوان شاکر اهل تکریت و ستوان عزیز اهل حله هر دو زخمی شدند. عده ای از افراد کشته شدند و تعدادی تانک و نفربر هم سوخت. به من دستور دادند این دو افسر را به پشت جبهه منتقل کنم. آنها را با نفربر به پشت جبهه بردم. بهداری در کنار چاه نفت تازه کشف شده ای بود که دستگاههای حفاری و استخراج در کنار آن قرار داشت. از بهداری تا موضع ما پنج کیلومتر فاصله بود. یک آمبولانس در این بهداری بود که داخل آن پر بود از جنازه – حدود ده نفر. یک نفربر هم از وسط نصف شده بود، بطوری که برجک آن پانصد متر آن طرفتر پرتاب شده بود. نزدیک نفربر جسد سوخته ی شش نفر روی زمین قرار داشت که تنها پوتین و کمی استخوان از آنها دیده می شد. همه ی آنها بر اثر بمباران هواپیماهای شما به این روز افتاده بودند.

تا ساعت شش بعدازظهر در بهداری بودم. مأموریتم تمام شده بود. برگشتم ولی راه را گم کردم. هرچه نگاه می کردم واحد خودمان را نمی دیدم. چند واحد سر راهم قرار داشت که از آنها پرسیدم گردان حماد کجا رفته و آنها اظهار بی اطلاعی کردند. البته یک نفر فرستاده بودند تا هنگام برگشتن موضع ما را به من نشان بدهد. او را در بهداری گم کردم و اصلا نفهمیدم کجا رفت.

به همه ی واحدها سرکشی کردم ولی هیچ کدام واحد ما نبود. رفتم پیش یکی از فرماندهان یکی از واحدها که سرگرد بود. به او گفتم «شما نمی دانید گردان حماد در کجا مستقر است.» گفت «نه. نمی دانم.» گفتم «شما فرمانده و سرگرد هستید چطور نمی دانید واحد تانک حماد کجاست!» قسم خورد که نمی داند خود در کجا است و واحدش به کجا می رود. خندیدم و از موضع بیرون آمدم و بعد از مسافت زیادی تقریبا ساعت ده شب موضع خودمان را پیدا کرم. چند روز گذشت و دستور حمله صادر شد. گردان تانک حماد شهاب و نیروهای ما شب حمله تا پنج کیلومتری پل نادری پیشروی کردیم. یک پادگان در این حوالی بود که نمی دانم نامش چه بود. گردان حماد به این پادگان حمله کرد وچهار اسیر و دو آمبولانس و یک تانک به غنیمت گرفت. این چهار اسیر لباس شخصی به تن داشتند. فرمانده گروهان ما که از گردان حماد منتقل شده بود به ما گفت «گردان حماد با شجاعت توانست این پادگان را تصرف کند و ما هم باید قدرت نمایی بکنیم و تا آنجا که می توانیم پیش برویم تا نگویند کوتاهی کرده ایم و قابلیت رزمی نداریم.» با این حرفها به افراد، به اصطلاح، رحیه داد و ما هم دوباره حمله کردیم و یک خاکریز را تصرف کردیم ولی چند ساعت بیشتر نتوانستیم دوام بیاوریم زیرا نیروهای شما آتش زیادی روی ما ریختند و مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. تلفات زیادی هم دادیم. حتی یکی از سربازان ما به نام طالب نجیب در داخل یک نفربر سوخت و آن را جا گذاشتیم و عقب نشینی کردیم. در جاده که می آمدیم نفربری را دیدم که نه نفر از غیر نظامیان شما را اسیر کرده بود. همه ی آنها جوان بودند ولی ناراحت به نظر نمی آمدند. تعجب کردم که اگر اینها اسیر هستند پس چرا این قدر روحیه دارند و آثار ناراحتی از چهره و حرکاتشان پیدا نیست؟!

نیروهای ما به عقب برگشتند و بعد از سازماندهی مجدد بنا شد حمله ی دیگری فردا صبح داشته باشیم. ساعت شش صبح بود که حمله شروع شد. واحد ما مأموریت داشت دزفول را تصرف کند. ما آمادگی کامل داشتیم. پیشروی کردیم – تا رودخانه ی کرخه. در کنار قریه ی صالح مشطط مستقر شدیم.آب رودخانه کم بود. چند اتومبیل شخصی و نظامی در رودخانه سقوط کرده بود. بلافاصله شروع به تیراندازی روی یک پادگان و قریه ها کردیم. عده ای از اهالی قریه را که بیشتر مرد بودند اسیر کردیم و به موضع آوردیم. چند پیرزن هم در میان آنها بودند.فرمانده ی گردان یک از تیپ چهارده، سرهنگ حسن جاسم، همه را یک جا گرد آورد و در سخنانی که برایشان گفت از دولت و حزب بعث عراق تعریف کرد. بعد همه را به پشت جبهه منتقل کردند.

آتش نیروهای شما ما را زمین گیر کرد. چند ماه گذشت. یک روز سرتیپ حمود آمد منطقه و موقعیت را برای ماندن مفید تشخیص نداد و گفت «ایرانی ها برای مقابله با ما بسیار تقویت شده اند و ما قدرت مقابله با آنها را نداریم. پس دستور عقب نشینی داد. ما آواره شدیم – از این منطقه به آن منطقه. اول به سوسنگرد رفتیم. از سوسنگرد به هویزه، بعد به نشوه ی عراق و دوباره به جنوب هویزه، بعد از آن به ارتفاعات الله اکبر و بعد به سرپل ذهاب آمدیم.

یک روز در سرپل ذهاب مأموریت داده شد که دو قریه را تصرف کنیم. تصرف یکی از این دو قریه مأموریت واحد ما بود. این دو قریه نزدیک کوه بامو قرار داشت. حمله ی ما ساعت پنج صبح شروع شد. ساعت هفت صبح به قریه رسیدیم. هیچ کس در قریه نبود. هیچ مقاومتی هم نبود.

فرمانده ساکت شهاب چون چیزی به دست نیاورد دستور داد قریه را ویران کنند. بلدوزرها آمدند و هر دو قریه را با خاک یکسان کردند. البته سرهنگ ساکت شهاب بعدها در جبهه ی دزفول در عملیات فتح المبین کشته شد. این سرهنگ مورد اصابت موشک هلی کوپترهای شما قرار گرفت و از بین رفت.

روزی همین سرهنگ ساکت شهاب افراد را جمع کرده بود و سخنرانی می کرد. همان ساعت سرباز بخت برگشته ای که از جبهه گریخته بود به موضع آمد. نزدیک تجمع ما رسیده بود که نفهمیدم چطور گلوله ای از تفنگ یکی از افراد خودمان خارج شد و به او اصابت کرد. سرباز بیچاره در دم کشته شد.

ما مدتی در سرپل ذهاب ماندیم. سپس به منطقه ی عملیاتی رمضان آمدیم. مدتی به حمله ی شما مانده بود. یکی از برادرانم که در زندان حزب بعث است و علاقه ی زیادی به جمهوری اسلامی دارد، وقتی به مرخصی می رفتم، می گفت «مبادا به طرف نیروهای ایرانی تیراندازی کنی. آنها مسلمانند.» خیلی مؤمن بود و همیشه خطبه های نماز جمعه، مخصوصا شیخ رفسنجانی را گوش می داد. من در جبهه بودم که او را دستگیر کردند و اصلا خبری از او ندارم.

همان طور که به شما گفتم در عملیات رمضان اسیر شدم. شب ساعت ده نیروهای شما حمله را آغاز کردند. من داخل سنگر ماندم و تا صبح با اضطراب و دلهره سر کردم. بالاخره نیروهای شما آمدند. به اتفاق چند نفر دیگر با یک زیر پیراهن سفید به پشت جبهه منتقل شدیم. سرگرد ناجی، فرمانده گردان، و بسیاری از افراد، در آن حمله ی بزرگ فرار کردند.

رادیو عربی شما در آگاهی من بسیار مؤثر بود – مؤثرتر از برادرم. بیشتر نظامیان عراق به رادیو عربی ایران گوش می دهند. یکی از دوستانم می گفت «یک روز شاهد سقوط یک هلی کوپتر و سوختن دو نفربر خودمان بودم. وقتی شب رادیو عربی ایران را گوش دادم خبری از سقوط هلی کوپتر عراقی و سوختن آن دو نفربر نداد. متوجه شدم اخبار ایرانی ها دقیق است، چون اصلا ایرانی ها ندیدند که آن هلی کوپتر و نفربرها از بین رفتند. این نشان می دهد که تا ایرانی ها یقین نکنند اتفاقی افتاده است چیزی پخش نمی کنند.»

حالا من میهمان جمهوری اسلامی هستم. دو سال از عمرم را در جبهه ها و بیابان ها گذرانده ام بی آنکه بدانم به چه کسی خدمت می کنم و به چه خیانت.

خدا را شکر می کنم که زنده ماندم. ان شاء الله بتوانم آن همه نادانی و جهالت را جبران کنم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت