قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (31)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (31)

در حمله ای که برای آزادی خرمشهر از طرف نیروهای شما صورت گرفت (عملیات بیت المقدس) واحد ما در بندر این شهر ویران شده مستقر بود. زمزمه هایی شنیده می شد که تمام خرمشهر توسط نیروهای شما محاصره شده است. ولی باور کردنش برایمان خیلی مشکل بود چون فرماندهان ما به هیچ وجه حاضر نبودند این شهر را از دست بدهند. صدام حسین بارها و بارها تأکید کرده بود که این شهر تا ابد در دست عراق خواهد بود.

آن روز قسمتی از نیروهای شما به طرف بندر حمله آوردند و ما هم حمله ی کوچکی کردیم که با تلفات زیاد عقب نشستیم. اما دو نفر از بسیجیهای شما به دست ما اسیر شدند. یکی از آنها توانست فرار کند و دیگری که تقریبا سنش زیاد بود نتوانست. ما او را به سنگر خودمان آوردیم. اسم این بسیجی عباس و اهل آبادان بود. مختصری عربی می دانست. حدود سی سال داشت. این بسیجی را به داخل سنگر آوردیم و کمی از او سؤال کردیم: نیروهایتان کجا هستند؟ چند نفرند؟ و…

این بسیجی خونسرد نشسته بود و می گفت «این سؤالها برای چیست؟ شما تا چند ساعت دیگر همه تان اسیر خواهید شد. اصلا تیراندازی و مقاومت نکنید. تمام راه های فرار بسته شده و حتی یک نفر از شما نمی تواند فرار کند. همین جا که هستید باشید و کاری نکنید.»

اسیر شما آب خواست. برایش آوردیم. بعد به ما نصیحت کرد که «کار خلافی نکنید. مطمئن باشید همه اسیر خواهید شد.» و اضافه کرد «من قبل از این که اسیر بشوم خودم حدود هفتصد نفر را اسیر کردم و به پشت جبهه فرستادم».

بعد از این حرفها بسیجی اسیر بلند شد و گفت می خواهم نماز بخوانم. از سنگر بیرون آمد و بی اعتنا به اطراف تیمم کرد ونمازش را با آسودگی خواند. رفتار و حرفهای او حیرت انگیز بود اما نمی دانستم تا چه حد صحت دارد. هرچه بود حقیقت را می گفت و این صداقت از چهره ی آرامش پیدا بود.

حتی یک بار سرهنگ خمیس که فرمانده تیپ 48 بود آمد به سراغ بسیجی اسیر شما و گفت «نیروهای ما از کدام طرف می توانند فرار کنند.» بسیجی اسیر گفت «از هیچ طرف. تمام راه ها بسته است!» البته سرهنگ خمیس می خواست خود به تنهایی فرار کند ولی نتوانست. سرهنگ خمیس اصرار داشت که بسیجی راه فراری نشان بدهد ولی او گفت «ارتش و سپاه و بسیجی تمام خرمشهر را محاصره کرده اند و نمی توانید به عقب برگردید.» در همین حین دو هلی کوپتر از ما با بار آذوقه به بندر آمدند. نیروهای شما با سلاح های کوچک توانستند یکی از آن هلی کوپترها را بزنند. این هلی کوپتر به آبهای شط العرب افتاد وآن دیگری فرار کرد.

ما از این حادثه ترسیده بودیم. اما عباس بسیجی دلداریمان می داد ومی گفت «نترسید. الآن نیروهای اسلام می آیند وشما را به تهران می برند و راحت می شوید.» افراد ما از او می پرسیدند «نیروهای شما ما را نمی کشند؟ خون ما را نمی گیرند؟» عباس می گفت «نه. اینها دروغ است. شما بعد از اسارت راحت می شوید. از هیچ چیز نترسید.» تعجب همین جا بود که این بسیجی اسیر ما را دلداری می داد. هرچند یکی از افسرها گفته بود «دستها و چشمانش را ببندید.» ولی سرهنگ خمیس مخالفت کرد و گفت «بگذارید همین طور آزاد باشد.»

ساعتی گذشت و صدای الله کبر نیروهای شما به گوش رسید. آنها ریختند به موضع ما. در آن موقع بسیجی اسیر یک تفنگ کلاشینفک برداشت و همه ی افرادی را که آن جا بودند به خط کرد و با خود به پشت جبهه آورد. نزدیک غروب به اهواز آمدیم. بعد به سمنان منتقل شدیم. تقریبا شش ماه آنجا بودم و بعد به تهران منتقل شدم.

شاید جالب باشد که بدانید اسیر بسیجی شما به هیچ وجه از غذای ما نخورد. فقط کمی آب خواست که به او دادیم. سیگار هم به او تعارف کردیم اما او از سیگار خودش کشید در حالی که من می دانستم سیگار خودش هم عراقی است. سیگار روتمن بود. فندک خودش را هم نشان داد وگفت «این سیگار و فندک را از یک اسیر عراقی گرفته ام».

من این جا فرصت مطالعه و تفکر زیاد دارم. در روز چند ساعت مطالعه می کنم. خودم می دانم که چقدر تغییر روحیه داده ام. صفای معنویت را در معاشرت با دوستان مؤمنم نیز کاملا احساس می کنم. قبلا درباره ی جنگ تصور دیگری داشتم چون تبلیغات حزب بعث به ما گفته بود که ایرانی ها می خواهند به عراق حمله کنند. اینها انقلابشان امریکایی است و هرچه درباره ی اسلام می گویند دروغ است. ما باور کرده بودیم ولی بعدها فهمیدم که فریب خورده ام و این تبلیغات خود امریکایی است که منافع شوروی را هم تأمین می کند.

یک موردی که فراموش کردم برایتان بگویم این است که در حمله ی دارخوئین شرکت داشتم. در آن جا توپخانه ی کاتیوشای ما نیروهای تانک و پیاده ی خودمان را زیر آتش گرفتند. بیش از نیمی از نیروهای ما در این جبهه به دست خودمان از بین رفت و نیم دیگر به دست رزمندگان شما. من خود پشت یک خاکریز جسد بیش از پنجاه نفر را دیدم. بدون شک این عمل به دست خداوند سبحان بود. بعدها ما فهمیدیم که شما برای این حمله نیروی زیادی نداشتید.

در همان شب حمله ی دارخوئین، افراد یک واحد، با راهنمایی نادرست وارد میدان مین خودمان شدند که بیشترشان زنده برنگشتند. اینها همه از کمکهای خداوند سبحان است که نیروهای شما از آن برخوردارند..

اینک من درباره ی صدام حسین چه فکر می کنم؟ او چگونه آدمیست؟ صدام مستحق نیست که به او آدم یا انسان گفته شود. او حیوان درنده ای است که می خواهد ملتهای مسلمان را از هم بدرد. او دشمن مسلمانان است. مانند ریگان و رئیس جمهوری شوروی که نامش را نمی دانم. با این وحشی گریهایی که صدام با ملت عراق و ایران می کند، با این موشکها که به مدارس و خانه های شما می زند وخون مردم مسلمان و غیر نظامی را می ریزد، آیا می توان گفت یک ذره انسانیت در این وجود خونریز هست؟ هرگز.

صدام این حرف را از قول یک راننده ی مینی بوس بشنود که به زور به جبهه آورده شده. عراق از دست او و حزب مزدورش آزاد خواهد شد و اسلام به عراق باز خواهد گشت و آن روز خیلی دور نیست.

این اولین آرزوی من است که اسلام به عراق بیاید و بعد از آن در تمام جهان منتشر شود و دومین آرزویم این است که وقتی به عراق بازگشتم ازدواج کنم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت