قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (29)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (29)

اولین جنگ واحد ما در حاجی عمران مستقر بود. البته پشت جبهه بودیم. سربازی در واحد ما بود به نام قاسم که به او شیخ قاسم می گفتیم. از شاگردان شهید آیت الله صدر رحمه الله علیه بود. او را اجبارا به سربازی آورده بودند. با شیخ قاسم هم خرج و معاشر بودم. یک روز با او وعده کردم که به نیروهای اسلامی پناهنده شویم و او قبول کرد.

نوبت مرخصیم بود. از جبهه به خانه رفتم و نقشه ی پناهنده شدن به نیروهای اسلامی را ریختم. اولین کار من نرفتن به جبهه بود. دیگر به جبهه برنگشتم و مدت چهار ماه فراری بودم. در این فاصله با افراد مؤمنی که در محله بودند تماس گرفتم و آنها تأیید کردند که باید به جمهوری اسلامی پناهنده شوم. عده ای از اقوامم معتقد بودند دیر با زود به دست بعثی ها گرفتار می شوم و به عنوان فراری از جبهه اعدامم می کنند. در همین خلال بخشنامه ی محرمانه ای درباره ی فراریان صادر شده بود که جنبه ی عفو داشت بدین مضمون که اگر فراریان به جبهه برگردند عفو شامل آنها خواهد شد. البته این بخشنامه به هیچ وجه در روزنامه ها و رادیو و تلویزیون عراق منتشر نشد. از فرصت استفاده کردم و به جبهه برگشتم. وقتی به جبهه آمدم فهمیدم که در غیبت من یگان ما به جبهه ی میمک منتقل شده و در این جبهه مورد حمله ی نیروهای شما قرار گرفته و به کلی از هم پاشیده و برای تجدید سازمان به منطقه ی مصیب از نواحی شهر حله نزدیک کربلا رفته است. من هم به مصیب رفتم و به واحد خودمان ملحق شدم.

شیخ قاسم مرا دید. با من صحبت کرد و سرزنشم کرد که چرا به جبهه برگشتم. قضایا را تعریف کردم و گفتم «هنوز آماده ام که پناهنده شویم» پرسیدم «تو چرا در این مدت پناهنده نشده ای؟» او گفت «وضعیت برای پناهنده شدن مساعد نیست. افراد بعثی کلیه ی سربازان و درجه داران را زیرنظر دارند. از طرفی در اطراف ما میدان مین و موانع بسیاری است که به این آسانی نمی شود به طرف نیروهای اسلام رفت».

یگان ما در این منطقه تجدید سازمان یافت و بعد از مدتی به طرف قصر شیرین حرکت کرد در این منطقه تقریبا چهار روز مستقر بودیم. روز پنجم به طرف سرپل ذهاب حرکت کردیم و در این منطقه مستقر شدیم. در این جا با شیخ قاسم و یک سرباز دیگر به نام سعید هادی متفق شدیم که به نیروهای اسلام پناهنده شویم. (سعید هادی هم اکنون در همین اردوگاه است).

در این منطقه واحد ما حمله ای را آغاز کرد. سربازان ما جلو رفتند. من و سعید هادی در سنگر ماندیم و جلو نرفتیم. بعد از چند ساعت نفرات واحد ما شکست خوردند و عقب نشستند و بلافاصله حمله ی دیگری تدارک دیدند و به طرف نیروهای شما یورش بردند سعید هادی و شیخ قاسم هم با آنها رفتند و من دوباره عقب ماندم. دقایقی گذشت. درگیری در جلو ادامه داشت. از دور شاهد بودم آتش سوزی مهیبی رخ داد که انفجارات پی در پی به دنبال داشت.

این منظره را نگاه می کردم که متوجه شدم فرمانده تیپ و عده ای از نفرات، خسته و هراسان، عقب نشینی می کنند. فرمانده تیپ درجه اش را کنده بود. اسم او را نمی دانم ولی اهل موصل بود. عده ای از نفرات پیش من آمدند. سعید هادی هم آمد. پرسیدم «آن جلو چه اتفاقی افتاده و این آتش سوزی مهیب چیست؟»

سعید هادی گفت «نیروهای ما در آن شیار مستقر بودند که یک دفعه متوجه شدیم نارنجکی درون یکی از نفربرها افتاده. اصلا نفهمیدیم نارنجک از کجا آمد. نیروهای ایرانی با ما خیلی فاصله داشتند و امکان اینکه بتوانند نارنجک پرتاب کنند نبود. نارنجک در داخل نفربر منفجر شد و باعث گردید انبار مهمات ما هم منفجر شود. این انفجارات به تانکها و نفرات سرایت کرد. پانزده تانک سوخت. عده ی زیادی از بین رفتند. ما هم عقب نشینی کردیم.» به سعید هادی گفتم «فرصت خوبی است. تقاضای سلاح کنیم و برویم جلو پیش شیخ قاسم و از آنجا به طرف نیروهای ایرانی برویم.» ضمنا سعید هادی از روی آتش دهانه ی توپخانه ی شما مقر نیروهای شما را پیدا کرده بود. آمدیم به خط مقدم پیش شیخ قاسم و در یک فرصت مناسب سه نفری راه افتادیم و تا ساعت شش صبح در کوهستان راهپیمایی کردیم. تا سنگرهای توپخانه ی شما را دیدیم. من زیر پیراهنم را بیرون آوردم، آن را در هوا تکان دادم و چند بار الله اکبر گفتم. دو نفر از نیروهای شما ما را دیدند.

ناگفته نگذارم که آن شب نزدیک بود به دست نیروهای خودمان اسیر شویم زیرا بعد از طی مسافتی صدایی شنیدیم. وقتی دقت کردیم دیدیم یک واحد از نیروهای خودمان در آن محل مستقر است. بلافاصله تغییر مسیر دادیم و به طرف نیروهای شما آمدیم.

خلاصه به اتفاق دو نفر از سربازان شما به مقر آمدیم. آنها برایمان صبحانه، نان و چای و حلوا آوردند. لباسهایمان خیس بود، چون مقداری از راه را از رودخانه ای عبور کرده بودیم. سربازان شما برایمان لباس نیز آوردند و تا ظهر پیش آنها بودیم. تحقیق مختصری از ما کردند و بعد ما را به کرمانشاه بردند. از آنجا به تهران آمدیم. ما تمام مصائب و مشکلات را پشت سر گذاشتیم تا به نیروهای اسلام بپیوندیم. خدای متعال را شکر می کنیم که حالا در جمهوری اسلامی واقعا آزاد هستیم و توانستیم با توکل به خدا خودمان را از چنگال حزب بعث که ارتش عراق را به کلی نابود کرده است فرار کنیم و به جمهوری اسلامی پناهنده شویم. خدا را شکر.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت