قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (27)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (27)

می دانید برای من چقدر مشکل است که آن واقعه ی عجیب و باور نکردنی را برایتان تعریف کنم؟ باور کردن آن نیز شاید برای شما مشکل باشد. شاید در دنیا عده ی معدودی باشند که این داستان را در روزنامه ی شما از زبان یک اسیر بخوانند یا بشنوند و باور کنند، ولی اگر در دنیا یک نفر باشد که این حرف مرا باور کند برایم کافیست. حتی اگر آن یک نفر هم پیدا نشود باز هم من می دانم و خدای من. این واقعه را برای شما تعریف می کنم. برای ملت بزرگوار ایران تعریف می کنم تا آنها از قدرت ایمان فرزندان خود آگاه شوند و بدانند که فرزندانشان با امدادهای غیبی پیروز می شوند و اگر لحظه ای ارتباط آنها با امدادهای غیبی قطع شود هرگز روی پیروزی را نخواهند دید.

شما می دانید که حمله ی صدام جنایتکار به سرزمین اسلامی شما با چه حیله های شیطانی طرح ریزی شد و چه کشورهایی در این حمله دست داشتند و چه مدت طولانی روی نقشه ی حمله به سرزمین اسلامی ایران کارشناسان سیاسی و نظامی عراق و ابرقدرتها کار کرده اند. شما می دانید که مقدمات این حمله از یک سال پیشتر طرح ریزی شده بود؟ یا شاید از همان اوایل پیروزی انقلاب اسلامی؟ صدام تنها قدرتی در منطقه بود که فکر می کرد می تواند با نیروی نظامی بزرگ و قوی خود انقلاب شما را به شکست یا انحراف بکشد. شما فکر می کنید اگر ابرقدرت ها و صدام احتمال یک درصد می دادند که حمله به سرزمین اسلامی با شکست مواجه می شود، حمله می کردند! بنده می گویم نه، آنها فکر می کردند صد در صد پیروز خواهند شد و شما شکست خواهید خورد و گرنه هرگز تهاجمی به این وسعت و شدت را به سرزمین شما آغاز نمی کردند.

شاید این داستانی که می خواهم برایتان نقل کنم ظاهرا به مسائل سیاسی ربط نداشته باشد ولی از آنجا که لیسانس حقوق سیاسی هستم و به عنوان افسر احتیاط ناخواسته به خدمت ارتش عراق درآمدم نمی توانم بیشتر مسائل را جدای از سیاسی بودن آن تحلیل کنم. حتما شما می دانید من چه می گویم. می خواهم بگویم که شما با امدادهای غیبی جنگ می کنید و دنیا با امدادهای مادی. می توانید حدس بزنید و با صراحت بگویید که کدام طرف پیروز است.

آن حادثه اتفاق افتاد و من مدتها بهت زده بودم. این را واقعا می گویم: بهت زده بودم. نمی دانستم چه باید بکنم. تمام حرکات و سکنات من تغییر کرده بود. آدمی شده بودم که حتی با خودم مأنوس نبودم و بعد از مدتها توانستم با این روحیه ی جدید که در من حلول کرده بود انس بگیرم و سازش کنم که خوب البته برایم بسیار لذت بخش بود. اگر می دانستم خداوند این قدر بندگانش را دوست دارد خیلی پیشتر به خودم مراجعه می کردم و احوال و اخلاقیاتم را سامان می دادم، ولی چه می دانستم، و ضمنا آن طور که باید و شاید به مسائل غیبی هم اعتقاد نداشتم اما وقتی آن واقعه را به چشم خود دیدم دیگر چگونه می توانم انکار کنم و همان آدم سابق باشم. با دیدن آن واقعه پرده ی ضخیمی که در برابر دیدگانم بود دریده شد و توانستم طور دیگری به جهان نگاه کنم، حتی اطرافم را بهتر بشناسم و قدرتی پیدا کنم که در مرحله ی اول به من صبر بدهد و امیدوارم کند به آینده و به این که دیر یا زود باید از دنیا رفت و به مقصد رسید – که بهشت یا جهنم است.

و اما آن واقعه:

ساعت چهار صبح بود که ما حمله ای را در شرق اماره، در منطقه ی طیب، علیه نیروهای شما در تاریخ 28 / 11 / 82 شروع کردیم. در همان دقایق اول حمله زخمی شدم. یک ترکش به کمرم خورد و زخمم خونریزی کرد. ظاهرا نیروهای شما یک خاکریز عقب نشسته بودند و پیاده های ما جلو می رفتند اما امکان پیشروی برای من نبود بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از معرکه دور کنم و به عقب برگردم. با هر زحمتی بود توانستم پنجاه متری عقب بیایم و در یک گودال کوچک پناه بگیریم. سرم را به دیوار گودال تکیه دادم و به آسمان نگاه کردم و از خدا کمک می خواستم. سردی هوا، تنهایی، و زخمی بودنم در آن بیابان پهناور هول و هراس عجیبی را در من به وجود آورده بود و مرگ در تنهایی را به چشم خودم می دیدم. درگیری در جلو ادامه داشت و من هر لحظه احساس می کردم قوای بدنیم تحلیل می رود. ولی هنوز امیدی داشتم به این که زنده بمانم. تنها فکری که آن لحظه از ذهنم گذشت این بود که قرآن کوچکی که در جیبم بود در بیاورم و سوره های کوچک آن را بخوانم. همین کار را کردم. دو ساعت از زخمی شدنم گذشته بود. هوا کم کم داشت روشن می شد. همچنان مشغول خواندن قرآن بودم. تنهایی و زخم را فراموش کرده بودم. ناگهان متوجه شدم دو نفر از سربازان شما در فاصله ی نسبتا زیادی به طرفم می آیند. خوشحال شدم. جان تازه ای گرفتم و با تمام قوا فریاد زدم. هرچه فریاد می کردم آنها نمی شنیدند. بالاخره هم مسیرشان را تغییر دادند و به طرف دیگر رفتند. با ناامیدی آنها را با چشم تعقیب می کردم که متوجه شدم شبحی نورانی بین من و ایشان حایل شد. پشتش به من بود. من دیدم که شبح نورانی با اشاره ی دست، آن دو سرباز را صدا می کند. همان طور مات و مبهوت مانده بودم. آن دو سرباز مجددا مسیرشان را تغییر دادند و به طرف من آمدند و شبح ناپدید شد. مرا از گودال کوچک بیرون آوردند. یکی از آنها به طرف راستم آمد و دیگری به طرف چپم. زیر بغل مرا گرفتند و من راحت و آسوده با آنها به مقر آمدم. وقتی به مقر فرماندهی رسیدیم متوجه شدم که شبح نورانی از این سمت به طرف من آمده بود. متأسفانه نام آن سربازها را نمی دانم ولی یکی از آنها قد متوسطی داشت و بیست ساله به نظر می آمد. من حتی نتوانستم این سؤال را به آنها بفهمانم که آیا آن شبح نورانی را دیده اند یا نه و آمدن آنها به طرف من چگونه بود. فقط دیدم که شبح نورانی که یکپارچه سفید بود و چیزی شبیه عبا روی دوش داشت به آن سربازها اشاره کرد ولی صدای او را نشنیدم.. بیشتر از این قادر نیستم توضیح بدهم ولی یک نشانی به شما می دهم که بنویسید. ان شاء الله که آن سربازها این مطلب را در روزنامه بخوانند و به شما مراجعه کنند و شما هر چه دلتان می خواهد از آنها بپرسید. من نشان منطقه و وضعیت را برایتان گفتم. در ضمن اگر آنها پیش شما آمدند و امکانش بود به عنوان ملاقاتی آنها را هم پیش من بیاورید که من دوباره آنها را ببینم و با هم صحبت کنیم. شاید بسیاری مسائل حل شود.

آن نشانی که می خواهم به شما بدهم و نشانه ی مفیدی هم برای آن سربازها می تواند باشد این است که وقتی آنها مرا به مقر آوردند یکی از سربازهای شما عصبانی بود به طرف من آمد و مرا تهدید کرد که «همین الآن تو را می کشم» ولی آن دو سرباز با پرخاش و تندی سرباز را از خودشان و من دور کردند. مسئله دیگری که برای خود من هنوز حل نشده این است که دو سرباز در آن منطقه چه می کردند و آن مقر تقریبا سمت راست نیروهای ما بود که فاصله ی زیادی نداشت. آن سربازها از کجا آمده بودند که توانسته بودند خودشان را به پشت نیروهای ما برسانند؟

با این حادثه که برایتان تعریف کردم حالا می توانم ادعا کنم که اعتقاد من به امدادهای غیبی بیشتر از ایرانی ها است، چون من آن را دیده و لمس کرده ام.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت