قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (26)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (26)

ساعت دوازده شب بود. صدای الله اکبر در زمین و آسمان پیچید وحمله ی شما شروع شد. من داخل سنگر بودم. دو سرباز با من بودند. به آنها گفتم «شما همین جا بمانید تا من بروم بیرون و اوضاع را ببینم» گلوله از هر طرف می بارید و انفجارهای شدید اطراف را می لرزاند.

می خواستم فورا به داخل سنگر برگردم ولی نیروهای شما خیلی نزدیک شده بودند. بولدوزر بزرگی در نزدیکی ما مشغول زدن خاکریز بود. تعداد زیادی از پاسداران و بسیجی ها در اطراف خاکریز به این طرف و آن طرف می رفتند.

با عجله برگشتم به داخل سنگر و به آن دو سرباز گفتم «همین جا می مانیم. دو سرباز دیگر هم داخل تانک بودند. به آنها هم گفته بودم بیایند داخل سنگر تا با هم به اسارت نیروهای اسلام در آییم، ولی آنها نیامدند.

حقانیت جمهوری اسلامی را از مدتها پیش می دانستم افسری همه ی مسائل را برایمان روشن گفته بود «جمهوری اسلامی بر حق است و ما بر باطلیم. شما سعی کنید به طرف نیروهای اسلام شلیک نکنید یا حداقل هدف را دقیق مورد اصابت گلوله قرار ندهید.» افسر بسیار خوبی بود، مجروح شد و به عراق بازگشت. روی همین اصل بود که من از سنگر بیرون نیامدم تا نیروهای شما رسیدند. البته یک نارنجک داخل سنگر ما افتاد که من و آن دو سرباز را مجروح کرد. دست و پای من مجروح شد ولی شدت جراحات زیاد نبود، آن دو سرباز دیگر از پا زخمی شدند که یکی از آنها خونریزی داشت. با همان حال خودم را از سنگر بیرون کشیدم و بالای خاکریز رفتم و فریاد زدم الله اکبر، خمینی رهبر.

چند نفر از پاسداران به طرفم دویدند. وقتی با هم روبرو شدیم آنها مرا در آغوش گرفتند و یکدیگر را بوسیدیم. از سیمای آنها رحمت می بارید. مطمئن شدم که هیچ خطری تهدیدم نمی کند. بنابراین با خیال راحت به آنها گفتم «ما چند مجروح هستیم. هرچه زودتر ما را به پشت جبهه برسانید.»

یکی از پاسدارها با ما ماند و دیگران رفتند جلو. به آن پاسدار گفتم «سربازها در این سنگرند» پاسدار داخل سنگر شد و سربازهای مجروح را بیرون آورد و کنار خاکریز نشاند. دو سربازی هم که در تانک مانده بودند مجروح شده بودند. پاسدار رفت آنها را هم آورد. به او گفتم «در یکی از سنگرها یک سرباز جوان هست که از ترس گریه می کند و بیرون نمی آید.» به اتفاق پاسدار به طرف سنگر رفتیم. او سرباز کم سن و سال را در آغوش گرفت و از سنگر بیرون آورد. جمعا هفت نفر شدیم. خوشبختانه نام آن پاسدار را می دانم، او را حسن صدا می زنند. پسر بسیار خوب و پر عطوفتی بود.

نیم ساعتی منتظر ماشین بودیم تا بیاید و ما را به پشت جبهه منتقل کند. سربازهای مجروح مویه می کردند. توانسته بودم محل جراحت آنها را ببندم و آرامشان کنم. حسن به طرف من آمد و گفت «اسلحه مرا بگیر!»

سخت تعجب کردم. او تنها بود و ما شش سرباز دشمن بودیم. پرسیدم «می خواهی چکار کنی؟» گفت «می خواهم دو رکعت نماز شکر بخوانم. تو اسلحه ام را نگه دار».

در ناباوری اما با کمال میل و رغبت پذیرفتم. تفنگ را از ضامن خارج کردم و به نگهبانی از پاسدار نماز گزار ایستادم. سربازهای مجروح از حیرت دهانشان باز مانده بود و من اگر شناختی که آن افسر به من داده بود نداشتم و اگر با چشم خود نمی دیدم تصور چنین صحنه ای برایم غیر ممکن بود. گرد آن پاسدار می گشتم و او با طمانینه نماز می خواند و پس از نماز برای سلامتی امام خمینی حفظه الله

دعا کرد. بعد اسلحه اش را گرفت. بعد از دقایقی یک وانت تویوتا آمد. همه سوار شدیم و از پاسدار حسن خداحافظی کردیم.

این، نحوه ی اسارت من بود که برایتان نقل کردم.

ماجرای دیگری را شاهد بودم که در روزهای اول جنگ اتفاق افتاد و تأثیر زیادی روی افراد ما گذاشت. ماجرا با یک حمله از جانب شما آغاز شد.

در یکی از نخلستانهای اطراف جاده ی آبادان – ماهشهر، نیروهای شما حمله ای به موضع ما کردند که موفق نشدند. عده ای از کماندوهای پیاده ی ما داخل نخلستان نفوذ کردند و تعدادی از پاسداران شما را به اسارت گرفتند و به موضع آوردند. بعد از تفتیش بدنی آنها را سوار اتوبوسی کردند. نفر آخر در وقت سوار شدن نارنجکی از زیر پیراهنش بیرون کشید و زیر پای راننده انداخت. نارنجک منفجر شد و راننده ی اتوبوس را تکه تکه کرد. خسارتی هم به قسمت جلو اتوبوس وارد شد. اما هیچ یک از پاسداران صدمه ای ندیدند. پاسداران از اتوبوس بیرون ریختند و سرهنگ صبیح عمران که حالا فرمانده یکی از لشکرهای عراق است آن پاسدار نارجنک انداز را با بی رحمی تمام کتک زد طوری که دهان او پرخون شد.

این شجاعت ها قابل تحسین است. نیروهای شما تا آخرین لحظات مبارزه می کنند. یک هزارم این ایمان و قدرت در نیروهای ما نیست. ناگفته نگذارم که من به مدت سه ماه در جبهه ی آبادان بودم و همراه برادران پاسدار می جنگیدم. راستش را بخواهید آقای خبرنگار، وقتی شما تفاوت این دو جبهه را از من می پرسید باید برایتان بگویم که تفاوت جبهه ی عراق با جبهه ی شما، تفاوت جبهه ی یزید با جبهه ی امام حسین (علیه السلام) است همین یک جمله فکر می کنم کافی باشد، خدا نگهدارتان.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت