قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (17)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (17)

نیروهای شما حمله ی بسیار خوب و کوبنده ای در تاریخ 1 / 5 / 81 داشتند. این حمله در جبهه ی سوسنگرد به لشکر یکم ارتش ما صورت گرفت. در همان لحظات اول حصارهای دفاعی شکسته شد و ما از خطوط مقدم چند کیلومتر عقب نشستیم.

در مواضع جدید با مشکلات بسیار توانستیم مستقر شویم. روحیه ی افراد به طرز وحشتناکی پایین آمده بود و کارها نظم و نسق درستی نداشت. حتی بعضی افراد رغبت نداشتند کارهای روزمره و نظافت شخصی را انجام دهند چه رسد به دفاع یا حمله، نگهبانی در شب یکی از بزرگترین مشکلات ما در منطقه ی جدید بود و هر لحظه احتمال می دادیم پاسداران شما سر برسند و تا صبح درگیر شویم. لازم است برایتان بگویم که با یک عملیات چریک شبانه از سوی نیروهای پاسدار شما دستور چهل و هشت ساعت آماده باش از طرف فرماندهان صادر می شد و حسرت یک ساعت خواب راحت بر دل همه افراد می ماند.

وقتی در این منطقه مستقر شدیم. چند نفر که به مرخصی رفته بودند برگشتند. حمله ی شما مقارن شده بود با مرخصی آنها – تصادفا احتمال حمله ای در کار نبود و آنها به طور عادی و بر طبق ضوابط به مرخصی رفته بودند. تاریخ پایان مرخصی این افراد درست همان روز بود که برگشته بودند. یعنی به موقع برگشته بودند. یکی از این افراد افسری بود به نام جواد کاظم، اهل بصره.

روزی که این افسر به اتفاق افسر دیگر به محل ستاد لشکر یکم می روند تا خود را معرفی کنند بازداشت می شوند. فرمانده ی رده ی بالا آنان را متهم می کند که «شما می دانستید ایران حمله ای در پیش دارد و لذا عمدا به مرخصی رفتید تا در این حمله شرکت نداشته باشید. و این تمرد قلمداد می شود» ایشان دوازده نفر بودند – بیشترشان افسر. و یکی سرهنگ بود. فکر می کنم علی جمیل، اهل دیوانیه باشد، که فرمانده بود. همه ی این افراد از تیپ یکم لشکر یکم بودند.فرمانده لشکر سرهنگ سعدی طعمه جمهوری بود. او دستور داد هر دوازده نفر را اعدام کردند – بدون بازجویی و تحقیقات. این وضعیت ارتش عراق است. ما نه از نیروهای خودمان ایمن بودیم، نه از نیروهای شما. با اینکه من مکانیک هستم و اجبارا در پشت جبهه و در واحد موتوری خدمت می کردم و کمتر با اتفاقات و حوادث برخورد کرده ام ولی این مورد را که برایتان گفتم همه ی افراد لشکر می دانند. در آنجا حتی می گفتند که این دستور شخص صدام حسین است، برای این که افراد عاقبت تمرد و جنگ نکردن با رزمندگان شما را ببینند. آن وقت شخص صدام حسین می آید پشت تلویزیون و برای کشته شده های عراقی گریه می کند تا احساسات مردم را تحریک کند.

مردم عراق باید بدانند که قاتل تک تک جوانان عراق شخص صدام حسین است. فریب این همه نیرنگ و نمایشهای ساختگی او را نخورند. وقتی آن اتفاق افتاد و دوازده نفر اعدام شدند من لحظه ای به زنده ماندن امید نداشتم. می خواستم به هر طریقی که ممکن است از چنگ بعثی های خونخوار فرار کنم و جانم را نجات دهم.

آیا من با سایر افراد که اکنون در بیابان ها و کوه ها اسیر امیال پلید حزب بعث هستند چاره ای جز اینکه جان خود را نجات دهیم داریم؟

روزی از فرصت استفاده کردم و دور از چشم بعثی ها توانستم از جبهه فرار کرده به نیروهای اسلام پناهنده شوم. با الحاق به نیروهای شما جنگ برایم تمام نشده است. هنوز برادران من اسیر حزب بعث صهیونیست هستند و صدام هم زنده است. او باید از بین برود تا مردم مسلمان و ستم کشیده ی عراق روزهای خوش را ببینند و گرنه تا صدام و حزب بعث در عراق حکومت دارند ما روز خوش نخواهیم دید. من می خواهم زنده بمانم و نابودی حزب بعث و صدام را ببینم. وقتی آنها مردند و جمهوری اسلامی در عراق برپا شد دیگر ناراحتی ندارم. افراد بعثی در جبهه ها سایه به سایه ی دیگر افراد می آیند تا از آنها مواظبت کنند، تا مبادا کسی از جبهه فرار کند یا حتی به رادیو جمهوری اسلامی گوش دهد. این یک مرگ روانی است. ما در جبهه، هم مرگ روانی داریم، هم مرگ جسمی. مگر با این وضعیت می شود زندگی کرد؟ می دانیم که شما هم نمی توانید. هیچ کس در

دنیا قادر نیست این زندگی را که مردم عراق دارند تحمل کند.

غریو «الله اکبر» رزمندگان شما در روان خفته ی افراد ما شورش به پا می کند. آنها تشنه ی این آوای آسمانیند. برای همین است که وقتی این ندا در بیابان می پیچد انتظام نیروی ما در هم می ریزد.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت