قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (16)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (16)

قبل از این که اسیر بشوم، اخبار گوناگونی درباره ی نحوه ی رفتار رزمندگان شما با اسرا شنیده بودم. این خبرها هیچ کدام جنبه ی مثبت نداشت. یکی از این موارد که به آن حساسیت نیز داشتم اعدام افسرها بود. چون خودم افسر هستم بالطبع روی این مورد دقیق بودم از خود می پرسیدم اگر اسیر بشوم چه خواهد شد؟

در عملیات فتح المبین اسیر شدم. برخورد رزمندگان شما برایم غیرمنتظره بود. آنها با آغوش باز ما را پذیرفتند. آب، سیگار، پرتقال و غذا به اندازه ی کافی در اختیارمان گذاشتند و مانند میهمان از ما پذیرایی کردند.

تذکر این نکته بد نیست که شایعات بدرفتاری با اسرا را پادوهای سیاسی حزب بعث در جبهه ها می پراکنند تا افراد نسبت به رزمندگان اسلام با بدبینی و کینه روبه رو شوند.

شما حتما عدنان خیرالله را می شناسید. او پسرخاله ی صدام و وزیر جنگ عراق بود. روزی عدنان خیرالله به جبهه آمد و در مقر فرماندهی لشکر 9 تأمل کرد. فرماندهی این لشکر را سرتیپ کامل عبدالله لطیف عهده داشت که بعد از او سرهنگ طالع دودی فرمانده شد که در جنایتکاری و خباثت کم نظیر بود. یکی از جنایات او قتل عام مردم یکی از روستاهای سوسنگرد بود.

عدنان خیرالله در جلسه ای، به فرماندهان گفته بود که هر یک از افراد، اعم از افسر، درجه دار یا سرباز، در صورت تمرد و عقب نشینی از مقابل نیروهای ایران باید بلافاصله و بدون محاکمه ی صحرایی اعدام شود.

در این جلسه سرهنگ جمیل محسن الغرباوی فرمانده ی تیپ یکم نیز حضور داشت. این سرهنگ یکی از مهره های رژیم صدام حسین است. سرهنگ جمیل در آن جلسه گزارشی در مورد تمرد یک گروهبان به عدنان خیرالله می دهد و او بلافاصله دستور تیرباران آن گروهبان را صادر می کند. این گروهبان نامش جاسم عزیز بود که از پرسنل گردان دوم تیپ یکم از لشکر یکم بود. سرهنگ جمیل این گروهبان را اعدام می کند و بعد از اعدام تنها کاری که از دست ما بر می آمد آن بود که نامش را از آمار گردان حذف کنیم – فقط همین. این را بگویم که او را با کلاشینکف تیرباران کردند.

در حمله ی کرخه کور که شما آن را به کرخه نور تغییر نام داده اید نیروهای ما وضع بسیار اسف انگیزی داشتند. این حمله را تیپ 43 به فرماندهی سرهنگ مجری آغاز کرد. در مدت بسیار کوتاهی این تیپ مضمحل شد و عده ی بسیاری از پرسنل آن گریختند. ادوات نظامی بسیاری از بین رفت و کشته و مجروح هم کم نداشتیم. از فرماندهان بالا دستور آمد تیپ نوزده و یکم وارد عمل شود. ما تازه نفس و آماده بودیم. وارد معرکه شدیم؛ اما پس از ساعتی هر کس سعی کرد جان خود را از معرکه به در برد. آنها که مانده بودند یا کشته شدند یا اسیر.

در این حمله به اتفاق چند تن از سربازان خودم شاهد بودیم در فاصله ی تقریبا سیصد متری از ما، سه نفر از پاسداران شما توانستند بیست وچهار نفر از افراد ما را اسیر کنند و با خود ببرند. چند نفری از اسرا جزء سربازان خودم بودند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن سه سپاهی شما، یک آمبولانس ما دست نخورده و سالم مانده بود. ما منتظر بودیم شب بشود، تا هر طور شده آمبولانس را قبل از اینکه ب دست رزمندگان اسلام بیفتد از آن نقطه خارج کنیم. سپاهیان شما و بیست و چهار اسیر ما رفتند. من به آن نقطه خیره شده بودم که دیدم یک نفر سپاهی در اطراف آمبولانس چرخ می خورد و آن را برانداز می کند. بعد با خونسردی نگاهی به اطراف انداخت و رفت پشت فرمان نشست. افراد ما شروع به تیراندازی کردند. آمبولانس حرکت کرد و خیلی آرام از معرکه خارج شد. ما خیلی تیراندازی کردیم اما هیچ صدمه ای به آمبولانس و آن پاسدار نرسید. بعد چه می توانستیم بکنیم. فقط به هم نگاه کردیم.

در آغاز جنگ، تیپ 34 به فرماندهی سرهنگ عقید نزار ساقی مأموریت داشت پاسگاه فکه را فتح کند. در این پاسگاه فقط ژاندارم ها بودند که فکر می کنم جمعا پنجاه نفر می شدند. و فقط سه توپ 106 میلیمتری داشتند، به اضافه ی سلاح های انفرادی. آنها توانستند سه حمله ی سنگین نیروهای ما را در مدت دو روز دفع کنند. بیست و چهار دستگاه از تانک های ما را زدند – که همه ی آنها سوخت. وقتی فرماندهان این مقاومت را دیدند چند دستگاه کاتیوشا را وارد عمل کردند تا پاسگاه سقوط کرد. از همان جا بود که دستور دادند بروید داخل خاک ایران و ما هم آمدیم.

خدا را شکر می کنم که زنده ماندم و ان شاء الله زنده می مانم تا سقوط صدام را که شوق انگیزتر از دیدار همسر و سه فرزندم است ببینم. می دانید من دو دختر و یک پسر دارم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت