قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (08)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (08)

هرگز مایل نیستم که صدام با هیتلر، دوچه (=لقب موسولینی)، یا شاه مقایسه شود. زیرا اعتقاد دارم با اندک تفحص در زندگی سراسر ننگین این دیکتاتورها شاید بتوان یک نقطه ی روشن ولو بسیار ناچیز یافت.

اما این آدم عمیقا فاقد تمام صفات انسانی است. او یک عنصر عفن اما خوش ظاهر، فریبنده و گزنده است.

یادم نمی رود روزی در جبهه که بودیم مختصات یک هدف را به توپخانه ی ما دادند. برنامه این بود که آتش سنگین روی هدف مورد نظر اجرا کنیم. این کار انجام شد. در وهله ی اول پنداشتیم که هدف، محل تجمع نفرات با یکی از انبارهای مهمات شماست ولی چند روز بعد دریافتیم که هدف مسجد جامع سوسنگرد، یعنی خانه ی خدا بوده است. فرماندهان رده ی بالا در جواب سؤال ما گفتند که خمینی گفته است «مسجد سنگر است.» و سنگر دشمن باید درهم کوبیده شود.

به من حق بدهید که صدام را در حیوانیت و محاربه با خدا و یاران خدا بی همتا و بی نظیر بدانم و جنایتکارتر از هیلتر یا شاه.

من از شانزده سالگی نماز می خواندم، اما مفهوم عالیه ی نماز را در جمهوری اسلامی فهمیدم. این برایم خیلی دلچسب است. می دانید، خیلی دلچسب، حتی از دیدار همسر و پسر دوساله ام دلچسب تر است.

ما حکومت اسلامی خالص می خواهیم. ما جمهوری اسلامی می خواهیم. عراق تعلق به ما دارد. شرق و غرب بیهوده تلاش می کنند که بعد از صدام سرنوشت ما را به دست یک حیوان دیگر بدهند و به جای قانون رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قانون سوسیالیستی یا سرمایه داری که قانون شهوات است بر کشور ما تحمیل کنند. ما شیعه هستیم. ما عاشورا داریم. اگر ملت مسلمان عراق فقط یک بار خروش بردارد، بر صدام همان خواهد رفت که بر دیکتاتورهای تاریخ رفته است. شما بهتر می دانید که آفتاب اسلام دارد از کشور شما طلوع می کند. روشنی و گرمای آن در این جا محسوس است و عالمتاب خواهد شد. حالا چه استکبار بخواهد و چه نخواهد. خیالتان راحت باشد.

می خواهم بگویم اولین هدیه را که برای همسر و پسر دو ساله ام از کشور اسلامی شما خواهم برد همین اسلام است – اسلامی که در همین اردوگاه ساده آموخته ام. البته آن روز دیگر از صدام و حزب خونخوار بعث خبری نخواهد بود.

روزی که در بیابان های گرم و سوزان سوسنگرد اسیر شدم، روشنی و زلال اسلام را از قمقمه ی پاسدار جوانی که مرا به عقب خط منتقل می کرد نوشیدم. چه صلابت و وجاهتی داشت. ای کاش او را می دیدید. نگاهش تسکینم می داد. اسارتم به دست او تولد دوباره ای بود. چند نفر از این پاسدارها با گروهی از اسرا که من هم در میان آنان بودم عکس یادگاری گرفته اند. میل دارم روزی آنها را ببینم. حتی در بغداد. اما آنها عاشق کربلا هستند، حتی بیشتر از مسلمانان عراق. متشکرم از شما برای همه چیز، از آب تا نماز. متشکرم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت