کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
داستان-های-شگفت-3

داستان های شگفت دستغیب: مجموعه داستان های واقعی / بخش سوم

0
0

مجموعه داستان‌های واقعی

سید عبدالحسین دستغیب شیرازی

بخش سوم

جداکننده-متن

سایر بخش ها

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

جداکننده-متن

فهرست داستان‌ها / بخش سوم

جداکننده-متن

119 – خانه مهمانکُش

خانه مهمانکُش

و نیز جناب آقای سبط نقل فرمودند که مرحوم آقا سید ابراهیم شوشتری که یکی از ائمه جماعت اهواز و بسیار محتاط و مقدس بود پس از ازدواج سخت پریشان و مبتلا به فقر وتهیدستی می‌گردد به طوری که از عهده مخارج خود و خانواده‌اش برنمی آید، ناچار مخفیانه به نجف اشرف می‌رود و نزد یکی از طلبه‌های شوشتر در مدرسه می‌ماند چند ماه که می‌گذرد کاروانی از شوشتر می‌آید و به او خبر می‌دهند که خانواده‌ات از رفتن تو به نجف باخبر شده‌اند و اینک همسر و پدر ومادر و خواهرانت آمده‌اند.

نامبرده سخت پریشان می‌شود که در این موقعیت که نه جا دارد نه تمکن مالی، چکند؟ به هرطوری که بود سراغ خانه خالی را از این و آن می‌گیرد به او نشانه دکانداری را می‌دهند که کلید خانه خالی در دست او است به او مراجعه می‌کند می‌گوید بلی ولی این خانه بدقدم است و هرکس در آن نشسته مبتلا به پریشانی و مرگ زودرس می‌شود.

سید می‌گوید چه مانعی دارد (اگر هم بمیرم چه بهتر از این زندگی فلاکت بار زودتر راحت می‌شوم) پس کلید خانه را می‌گیرد و داخل خانه می‌گردد می‌بیند تار عنکبوت همه جا را گرفته و خانه پر از کثافت و آشغال است و معلوم است که مدت‌ها مسکون نبوده است.

پس از نظافت، خانواده‌اش را در آن جای می‌دهد شب که می‌خوابد ناگهان می‌بیند عربی با عقال لف (که از عقال‌های معمولی عربی سنگین تر و محترمانه تر است) آمد و با تشدد بر روی سینه‌اش نشست و گفت سید چرا در خانه من آمدی؟ الا ن تو را خفه می‌کنم.

سید در جواب گفت: من سید اولاد پیغبرم گناهی ندارم.

عرب گفت: بلی چرا در خانه من نشستی؟

سید گفت: حالا هرچه بفرمایی انجام می‌دهم و از تو هم اکنون اجازه می‌گیرم.

عرب گفت: خوب حالا یک چیزی. باید در سرداب بروی و آن را پاک و تمیز کنی و پرده گچی که بر آن کشیده شده برداری، آنگاه قبر من پیدا می‌شود باید زباله‌های آن را بیرون بری و هرشب یک زیارت حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام (ظاهراً زیارت امین اللّه گفته بود) بخوانی و روزانه فلان مقدار (که ازخاطر ناقل محو گردیده) قرآن بخوانی، آن وقت مانعی ندارد در این خانه بمانی.

سید گوید: به همان ترتیب سطح سرداب را که گچینه بود کندم به قبر رسیدم و سرداب را تنظیف کردم و هرشب زیارت امین اللّه و هر روز به تلاوت قرآن مجید مشغول بودم، ولی از جهت مخارج، سخت در فشار بودم تا اینکه روزی در صحن مطهر نشسته بودم، شخصی که بعد معلوم شد حاج رئیس التجار معروف به سردار اقدس وابسته شیخ خزعل بود، مرا دید و احوالپرسی کرد و به عدد افراد خانواده‌ام یک لیره عثمانی داد و ماهیانه مبلغ معین مکفی حواله داد و خلاصه وضعیت معیشت ما خوب شد و کاملاً در آسایش واقع شدیم.

 

ارواح به قبرشان علاقه مندند

این داستان مانند پاره داستان‌های دیگر که نقل شد، گواه صدقی است بر بقای ارواح در عالم برزخ و اطلاعشان برگزارشات این عالم.

و از این داستان به خوبی دانسته می‌شود که ارواح به محل دفن بدن و قبر خود علاقه مندند. توضیح مطلب آنکه: روح سال‌ها با بدن بوده و به وسیله آن کارها انجام داده، معرفت‌ها و دانش‌ها کسب کرده، بندگیها نموده و کارهای نیک کرده است و در برابر، خدمت‌ها به آن بدن نموده و در تربیت و تدبیر آن رنج‌ها برده است. از اینجاست که محققین گفته‌اند علاقه نفس با بدن علاقه عاشق و معشوق است.

بنابراین، پس از مرگ که ازبدن فاصله می‌گیرد از آن قطع علاقه کلی نخواهد کرد و هرجا بدن باشد به آن محل بخصوص نظر دارد پس اگر ببیند آن محل زباله دانی یا محل گناه وکثافت کاری شده سخت رنجیده می‌شود و مباشرین این زشتکاری را نفرین می‌نماید و شکی نیست که نفرین ارواح مؤ ثر است، چنانچه در این داستان گفته شد آن‌هایی که در آن خانه ساکن می‌شدند چه نکبت‌هایی به آن‌ها می‌رسید و به خیال فاسد خود می‌گفتند خانه بدقدم است.

ولی اگر کسی قبر را نظیف کند و نزد آن اعمال شایسته از قبیل تلاوت قرآن انجام دهد شاد می‌شوند و برایش دعا می‌کنند چنانچه در باره سید مزبور گفته شد که به برکت زیارت و قرائت قرآن نزد آن قبر، چه گشایش‌ها که برایش شد.

 

هتک قبر مؤ من حرام است

و نیز باید دانست که روح شریف مؤ من محترم و مکرم و به عزت الهی عزیز است تا جایی که از امام باقر علیه السّلام مروی است که حرمت مؤ من از حرمت کعبه بیشتر و بالاتر است (و در روایتی می‌فرماید هفتاد مرتبه حرمت مؤ من از حرمت کعبه بیشتر است) و چون با بدنش مدتی متحد بوده پس بدن بی جان او هم محترم است؛ چنانچه از آدابی که در شرع مقدس در تجهیز و تغسیل و تکفین و تدفین او رسیده به خوبی دانسته می‌شود تا جایی که در شرع مقدس هتک قبر مؤ من حرام شده مانند نبش قبر، نجس کردن قبر، زباله دانی کردن قبر و به طور کلی هرچه موجب هتک باشد حرام است و آنچه خلاف ادب باشد مکروه است مانند نشستن روی قبر یا بر آن راه رفتن و معبر قرار دادن آن تا برسد به اینکه فاجر ظالم متجاهر به فسق را نزدیک او دفن نکنند.

 

معجزه ای از امام کاظم (ع)

در این داستان دقت شود: در کتاب کشف الغمه که از کتب معتبر شیعه است در باب کرامات امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام می‌نویسد:

شنیدم از بزرگان عراق که خلیفه عباسی را وزیری بود کبیرالشاءن و دارائی فراوان و در اداره امور لشکری و کشوری کوشا و توانا و سخت مورد علاقه خلیفه بود تا اینکه وزیر مرد خلیفه برای تلافی خدمتگذاریهای اوامرکرد جنازه‌اش را در حرم امام هفتم مجاور ضریح مقدس دفن کردند متولی حرم مطهر که مردی متقی و متعبد و خدمتگذار به حرم بود، شب را در رواق مطهر می‌ماند، در خواب می‌بیند قبر آن وزیر شکافته شد و آتش از آن شعله ور و دودی که در آن بوی گند استخوان سوخته است از آن بیرون می‌آید تا اینکه حرم پر از دود و آتش شد. و امام علیه السّلام ایستاد پس به صدای بلند نام متولی را می‌برد و می‌فرماید به خلیفه بگو (نام خلیفه را می‌برد) مرا آزار رساندی به سبب مجاورت این ظالم.

متولی بیدار می‌شود ترسان و لرزان. فوراً آنچه واقع شده بود به تفصیل برای خلیفه می‌نویسد و به او گزارش می‌دهد.

در همان شب خلیفه از بغداد به کاظمین می‌آید، حرم را خلوت می‌کند و امر می‌کند قبر وزیر را بشکافند و جسدش را بیرون آورده جای دیگر دفن کنند، پس در حضور خلیفه چون قبر را شکافتند در آن جز خاکستر بدن سوخته ندیدند.

 

در سختی‌ها نباید ماءیوس شد

به مناسبت داستان سید مزبور دو مطلب دیگر نیز تذکر داده می‌شود:

مطلب اول آنکه: آدمی اگر در شدت و سختی واقع شد نباید ماءیوس شود، خصوصاً اگر سختی پشت سرسختی و بلا پس از بلا به او رسید باید بیشتر امیدوار و منتظر فرج باشد مانند این سید بزرگوار که چون سختی‌هایش زیاد شد به طوری که مرگ خود را فرج می‌دید، خداوند سختی‌هایش را برطرف فرمود و گشایش‌ها در کارش داد.

در کتاب منتهی الا مال، محدث قمی گوید از کلمات امام جعفرصادق علیه السّلام است که فرمود: ((هرگاه اضافه شودبلایی بربلایی، ازآن بلا، عافیت خواهد بود)) (68).

و امیرالمؤ منین علیه السّلام فرمود: ((نزد پایان رسیدن سختی، گشایش است و نزد تنگ شدن حلقه‌های بلا آسایش است)) (69).

و خداوند در قرآن فرمود: ((با دشواری آسانی است)). باز فرمود: ((همانا با دشواری آسانی است)) (70).

و نیز از امیرالمؤ منین علیه السّلام روایت فرمود: ((همانا برای نکبت‌های روزگار نهایاتی است که لابد و ناچار باید به آن نهایت برسند پس هرگاه محکم و استوار گردید بر یکی از شما، پشت کند سر خود را برای آن یعنی تسلیم شود و بر آن صبر نماید تا بگذرد و همانا به کار بردن حیله وتدبیر در آن، در هنگامی که رو نموده است زیاد می‌کند در سختی آن)).

شعر:

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت

این شام صبح گردد و این شب سحر شود

 

گرفتاری‌ها نتیجه بدکرداری‌هاست

مطلب دیگر: آنچه در بین مردم گفته می‌شود که فلان خانه مثلاً بدقدم است و هرکس در آن ساکن شد به تهیدستی یا گرفتاری تا مرگ زودرس مبتلا می‌شود، حرفی است خراف و خالی از حقیقت و جز تطیر و فال بدزدن چیز دیگر نیست و حقیقت امر آن است که هر نوع بلایی که به آدمی می‌رسد تا برسد به مرگ زودرس و کوتاهی عمر، سببش کردارهای ناشایسته خود انسان است. در قرآن مجید می‌فرماید: ((و آنچه به شما از مصیبت و بلا می‌رسد پس به سبب گناهان و زشتکاریهای شماست و خداوند از بسیاری از گناهانتان در می‌گذرد)) (71).

بلاهای همگانی مانند قحط و غلاء و زلزله‌های خراب کننده و وباء و مانند این‌ها یکی از اسبابش گناهان اجتماع است و بلاهای خاصه که به هر فردی می‌رسد در نفس یا اولاد یا مال و آبرو و آنچه راجع به اوست سببش گناهان شخص است تا جایی که حضرت صادق علیه السّلام می‌فرماید: ((کسانی که به سبب گناهان می‌میرند بیشترند تا آن‌هایی که به اجلی که برایشان مقرر شده می‌میرند و همچنین آن‌ها که به سبب احسان و کارهای خیر عمر می‌کنند بیشترند از آن‌ها که به اجل خود می‌مانند و زندگی می‌کنند)) (72).

آثار وضعی گناه در دنیا

باید دانست بلاهایی که به گنهکاران می‌رسد پاداش گناهانشان نیست؛ زیرا عالم جزاء پس از مرگ است. و به عبارت دیگر: دنیا تنها محل کشت و عمل است و آخرت محل برداشت نتیجه و پاداش اعمال است و آنچه در دنیا به گنهکار می‌رسد آثار وضعی دنیوی اعمال است که گنهکار در همین دنیا به نکبت و آثار زشت کردارهای ناروایش مبتلا می‌شود مثلاً شخص شرابخوار، عقوبت و جزای این کار زشتش در آخرت است و در همین دنیا هم به نکبت‌های شرابخواری که از آن جمله است زیان‌های جسمی (شرح همه در کتاب گناهان کبیره داده شده) و نکبت فسادهایی که در عالم مستی از او سر می زند به او خواهد رسید.

چنانچه در آیه شریفه سوره 42 آیه 30 که گذشت، خداوند بسیاری از آثار وضعی گناهان را در دنیا از بندگانش دور می‌دارد و به واسطه صدقه و صله رحم ودعای مؤ من و توبه از آثارش درمی گذرد و معلوم می‌شود مراد از عفو از بسیاری از گناهان در این آیه، عفو از آثار وضعی دنیوی است نه در عالم جزاء؛ زیرا عفو از گناهان در آخرت ویژه اهل ایمان است یعنی کسانی که با ایمان از دنیا رفته‌اند ولی عفو از آثار دنیوی گناه شامل حال غیر مؤ من هم می‌شود یعنی به سبب صدقه و صله رحم کافر هم ممکن است از آثار گناه در دنیا برهد و این معنا از تعبیر آیه به ((الناس)) نه ((مؤ منین)) واضح می‌گردد.

 

بلاهای پاکان اثر گناه نیست

بلاهای عمومی یا خصوصی که به معصومین یعنی پیغمبران و امامان وسایر بی گناهان مانند اطفال و دیوانه‌ها می‌رسد شکی نیست که از جهت گناه آنان نمی‌باشد؛ زیرا آنان گناه ندارند بلکه یا به واسطه گناهان اجتماع است که دامنش آنان را هم فرا می‌گیرد چنانچه در قرآن مجید می‌فرماید: ((بترسید از فتنه ای که تنها به ستمگران نمی‌رسد بلکه دیگران را نیز فرا می‌گیرد)) (73).

یا از لوازم زندگی این عالم است مانند آنچه به بیگناهان می‌رسد از ظلم ظالمین و حسد حاسدین یا از حوادث جزئی. و در تمام این موارد چون در اثر صبر بر بلاء به درجات عالیه و مقامات صابرین می‌رسند پس این امور که در صورت بلاست در باطن وحقیقت برایشان رحمت می‌شود.

 

برای متقی بدقدمی ندارد

در موضوع بدقدم بودن خانه که در این داستان گفته شد، از ظاهر داستان چنین برمی آید که صاحب آن قبر، مرد صالحی بوده وقبرش را در خانه‌اش قرار داده و احتمالاً وصیت به زیارت و قرائت قرآن کرده که ساکنین آن خانه در برابر سکونت در آن انجام دهند، سپس ساکنین در آن، به آن میت بیچاره خیانت کردند، قبرش را به وسیله گچ مالی محو نمودند و زباله دانیش کردند و چه بسا به جای اعمال صالحه، کارهای ناروا و بی تقوایی را رویه خود قرار دادند تا جایی که میت بیچاره به جای بهره برداری از خیراتشان، از شرورشان ناراحت گردیده است و از اینجاست که مورد نفرین آن میت گردیدند و به بلای فقر و گرفتاری‌ها تا مرگ زودرس مبتلا شدند.

و چون این سید بزرگوار، اهل تقوا بوده و خداوند هم اذن در فرج او داده بوده است لذا آن میت او را از سبب نکبت‌هایی که به ساکنین آن منزل می‌رسیده آگاهانیده است و چون به وعده خود وفا نمود و برای آن میت خیرات از قرآن و زیارت می‌فرستاد، مورد دعای او قرار گرفت و گشایش‌هایی که بیان شد برایش پیش آمد.

 

120 – اهانت به علویه

اهانت به علویه

بزرگی از علمای اعلام و سلسله جلیله سادات که شاید از ذکر نام شریفش راضی نباشد نقل فرمود: وقتی پدر علامه‌ام را در خواب دیدم، پرسش‌هایی از ایشان نمودم و پاسخ‌هایی شنیدم:

1 ارواحی که در عالم برزخ معذب‌اند عذاب و سختی‌های آن‌ها چگونه است؟

در پاسخ فرمود: آنچه برای تو که هنوز در عالم دنیا هستی می‌توان بیان کرد به طور مثال آن است که هرگاه در درّه ای از کوهستان باشی و از چهار سمت کوههای بسیار مرتفعی که هیچ توانایی بر بالا رفتن از آن‌ها نباشد و در آن حال گرگی هم تو را دنبال کند و هیچ راه فراری از او نباشد.

2 آیا خیراتی که در دنیا برای شما انجام داده‌ام به شما رسیده و کیفیت بهره مندی شما از خیرات ما چگونه است؟

در پاسخ فرمود: بلی تمام آن‌ها به من رسیده است و اما کیفیت بهره مندی از آن‌ها را هم به ذکر مثالی برای شما بیان می‌کنم: هرگاه در حمام بسیار گرم پر از جمعیتی باشی که در اثر کثرت تنفس و بخار و حرارت، نفس کشیدنت سخت باشد در آن حال گوشه درب حمام باز شود و نسیم خنک به تو برسد چقدر شاد و راحت و آزاد می‌شوی؟! چنین است حال ما هنگام رسیدن خیرات شما.

3 چون بدن پدرم را سالم و منور دیدم و تنها لبهای او زخمدار و آلوده به چرک و خون بود از آن مرحوم سبب زخم بودن لب‌هایش را پرسیدم و گفتم اگر کاری از دست من برمی آید برای بهبود لبهای شما، بفرمایید تا انجام دهم؟

در پاسخ فرمود: تنها علاج آن به دست علویه مادر شما است؛ زیرا سبب آن اهانتی بود که در دنیا به او می‌نمودم و چون نامش سکینه است هروقت او را صدا می‌زدم خانم سکو می‌گفتم و او رنجیده خاطر می‌شد و اگر بتوانی اورا از من راضی کنی امید بهبودی است.

ناقل محترم فرمود: این مطلب را به مادرم گفتم در جواب گفت بلی پدر شما هروقت مرا می‌خواند از روی تحقیر می‌گفت خانم سکو و من سخت آزرده و رنجیده خاطر می‌شدم ولی اظهار نمی‌کردم و به احترام ایشان چیزی نمی‌گفتم و چون فعلاً گرفتار و ناراحت است او را حلال نموده و از او راضی هستم و از صمیم قلب برایش دعا می‌کنم.

در این سه پرسش و پاسخ مطالبی است که دانستن آن‌ها ضروری است و برای تذکر خوانندگان عزیز به طور اختصار یادآوری می‌شود:

 

کردارهای نیک به بهترین صورت‌ها در برزخ

به برهان‌های عقلی و نقلی ثابت و مسلم است که آدمی به مرگ نیست نمی‌شود بلکه روحش پس از رهایی از بدن مادی و خاکی به قالبی در نهایت لطافت ملحق می‌گردد و با اوست تمام ادراکاتی که در دنیا داشت از شنیدن و دیدن و شادی و اندوه و غیره بلکه شدیدتر و قوی تر از عالم دنیا.

و چون بدن مثالی در کمال صفا و لطافت است، چشمهای مادی آن را نمی‌بیند؛ یعنی کمی از چشم مادی است که مثل هوا را با اینکه جسم مرکب است ولی چون لطیف می‌باشد نمی‌تواند ببیند.

این حالت روح آدمی پس از مرگ تا قیامت را عالم مثال و برزخ نامند چنانچه در قرآن مجید می‌فرماید: ((و از پس ایشان برزخ است تا روزی که برانگیخته می‌شوند)) (74). و شرح و تفصیل عالم برزخ در بحث معاد گفته شده (75) چیزی که اینجا لازم است یادآوری شود آن است که کسانی که خوشبخت از این عالم رفته‌اند، در برزخ تمام کردارهای شایسته و اخلاق فاضله خود را به بهترین و زیباترین صورت‌ها مشاهده می‌کنند و از آن‌ها بهره برده شادمان‌اند چنانکه نفوس بدبخت، کردارهای ناروای خود و خیانت‌ها و جنایت‌ها و اخلاق رذیله و صفات پست خود را به بدترین و وحشتناک‌ترین صورت‌ها می‌بینند و آرزو می‌کنند که از آن‌ها فاصله بگیرند ولی نخواهد شد.

چنانچه در پاسخ آن میت بزرگوار، تشبیه به گرگی که حمله ور است و شخص راهی برای فرار ندارد، شده است.

در این آیه شریفه دقت شود: ((روزی که می‌یابد هر نفسی آنچه بجا آورده از کارهای نیک نزدش حاضر شده و کارهای بدش را آرزو می‌کند که کاش بین او و آن (کردارهای زشت) فاصله دوری بود و خداوند برحذر می‌دارد شما را از عقابش و خداوند به بندگانش مهربان است)) (76)

و از مهر اوست که در دنیا اعلان خطر فرموده تا بندگان در سرای دیگر گرفتار سختی‌ها و فشارها نشوند.

 

با زبان کسی را نرنجانید

مطلب مهم دیگری که اینجا باید متذکر شد لزوم مواظبت و مراقبت از آفت‌ها و گناهان ((زبان)) است که از آن جمله خواندن مسلمان به لقبی زشت که او را ناراحت کند یا به کلمه ای که او را رنجیده سازد تا جایی که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که به غلام و کنیز خود خطاب غلامی وکنیزی ننمایید بلکه یا بنی! بگویید؛ یعنی ای فرزندم! یا فتاة! بگویید ای جوان! یا جوانمرد!

نباید این قسم گناه را کوچک و ناچیز دانست؛ زیرا

اولاً: هر گناهی را که آدمی ناچیزش گرفت، بزرگ و در نامه عملش ماندنی خواهد شد.

ثانیاً: این قسم گناه، آمرزیده شدنش علاوه بر توبه و عذرخواهی از خداوند، متوقف بر عذرخواهی و دلجویی از آن کسی است که او را رنجانده و گاه می‌شود که مزاح تندی با مسلمانی می‌کند و او را می‌رنجاند و کار خود را خطا و گناهی نمی‌داند تا از او دلجویی و عذرخواهی نماید و پس از مرگش به همین یک گناه مدت‌ها گرفتار خواهد بود و شاهد این مطلب آیه شریفه: ((هرکس هموزن ذرّه بدی کند آن را می‌بیند)) (77).

 

لطف خدا در ارتباط به ارواح

مطلب دیگری که باید دانسته شود این است که یکی از ابواب رحمت الهی ارتباط زنده‌ها به مرده‌هاست از دو جهت: یکی اتصال زنده‌ها در بعض رؤ یاهای صادقه به ارواح مردگان واطلاع یافتن به پاره ای از گزارشات و حالات آن‌ها و خبرهایی که آنان از امور نهانی می‌دهند و سبب می‌شود که ایمان به غیب و بقای ارواح پس از مرگ و تصدیق آنچه در شرع وارد شده است.

و همچنین ارتباط ارواح به زنده‌ها برای خود مرده‌ها هم در برخی موارد نافع است مانند اصلاح پاره ای از گرفتاری‌های آن‌ها مانند همین داستان که خاطر آن مخدره علویه را خشنود گرداند و شواهد و نظایر آن فراوان است تنها به نقل یک داستان اکتفا می‌شود.

 

چاقو را به صاحبش می‌رساند

مرحوم استاد احمد امین در کتاب ((التکامل فی الاسلام)) نقل کرده است: دو نفر ماءمور پست، تهران را به منظور زیارت قبر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام ترک کردند و چون دولت اجازه مسافرت به عتبات مقدسه را به کسی نمی‌داد ناچار از راه قاچاق رفتند، در بیابان شوره زاری گرفتار شدند و به قدری تشنگی بر آن‌ها فشار آورد که یکی از آن‌ها از تشنگی مُرد و دیگری سخت به زحمت افتاد و بالا خره خودش را به تهران رسانید. پس از مدتی آن دوست و همکار و همسفر خود را در خواب دید که در باغ زیبایی با کمال راحتی به سر می‌برد، از حال او پرسید، پاسخ داد خدا را سپاسگزارم کاملاً راحتم ولی عقربی همه روزه پیش من می‌آید و انگشت ابهام پای مرا نیش می زند و به قدری مرا رنج می‌دهد که نزدیک است جان بدهم.

به من خبر داده‌اند که این ناراحتی برای این است که روزی در خانه فلان دوستم مهمان بودم و ضمن اینکه با دوستم باقلا می‌خوردم، چاقوی کوچکی از خانه او سرقت کردم و آن را در گوشه سمت چپ در فلان نقطه خانه‌ام پنهان ساخته‌ام، از تو انتظار دارم که به خانه‌ام بروی و سلام مرا به همسرم برسانی و از قول من به او بگویی که چاقو را به تو بدهد وبه صاحبش برگردانی و از او برای من بخشش بخواهی، شاید خداوند از خطای من بگذرد. این شخص گوید من طبق خوابی که دیده بودم عمل نمودم، مرتبه دیگر دوستم را در خواب دیدم که در کمال خوشی و راحتی است و از من سپاسگزاری نمود.

مظالم را کاملاً بررسی می‌نمایند

در روضه کافی، حدیث 79 حدیثی طولانی در باره حساب خلایق در قیامت و گرفتن حقوق و مظالم از حضرت علی بن الحسین علیه السّلام نقل نموده تا اینکه می‌فرماید خداوند می‌فرماید: ((منم خدایی که شایسته پرستش جز من نیست، حاکم دادگستری هستم که خلاف نگوید، میان شما به داد و عدالت خود قضاوت کنم، امروز در بر من به کسی ستم نرود، امروز از نیرومند داد ناتوان بستانم و از بدهکار حق بستانکار بگیرم و با حسنات و سیئات تقاص بدهکاری‌ها را بنمایم. امروز است که هیچ ستمکاری از این گردنه در برابرم نگذرد ومظلمه ای از کسی به گردن او باشد. ای مردمان به هم بیاویزید و هر حقی به گردن کسی دارید که در دنیا به ستم از شما باز گرفته از او بخواهید و من خود گواه شما هستم بر علیه او)).

و در آخر حدیث است که یک مرد قرشی به آن حضرت گفت ای پسر پیغمبر هرگاه مرد مؤ منی حقی به گردن کافری دارد از آن کافر که اهل دوزخ است در برابر آن چه بستاند؟

امام فرمود: ((ازگناهان آن مرد مسلمان به اندازه حقی که به گردن آن کافر داردکم می‌شود و آن کافر به اندازه آن‌ها به همراه عذاب کفر خود معذب شود))

آن مرد قرشی گفت هرگاه مسلمانی به گردن مسلمانی حقی دارد چگونه حقش از آن مسلمان دریافت شود؟

امام فرمود: ((برای آن مسلمان بستانکار از حسنات مسلمان بدهکار ظالم بگیرند و بر حسنات آن ستم کشیده بیفزایند))

آن مرد قرشی گفت: اگر ظالم حسناتی نداشته باشد؟

امام فرمود: ((از گناهان آن مظلوم بستانکار بگیرند و به گناهان ظالم بدهکار بیفزایند)).

ناگفته نماند، هرگاه کافری بر مسلمانی حقی داشته باشد چون کافر قابلیت حسنات مسلمان را ندارد پس مقتضای عدل آن است که به مقدار حقش از عذابش تخفیف داده شود وبرای دانستن این مطلب به داستان مرد عابدی که پنج قران به یک نفر یهودی بدهکار بود و در اوایل این کتاب نقل گردیده مراجعه شود.

حضرت سجاد علیه السّلام می‌فرماید: ((روز قیامت دست بنده را می‌گیرند و بلند می‌کنند که همه او را ببینند و گفته می‌شود: هرکس بر این شخص حقی دارد باید از او بگیرد و نیست چیزی سخت تر بر اهل محشر از اینکه ببیند کسی را که ایشان را بشناسد و آشنایی داشته باشد از ترس اینکه چیزی بر آن‌ها ادعا کند (78))).

 

مفلس حقیقی کیست؟

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به اصحاب فرمود آیا می دانید مفلس کیست؟ گفتند مفلس در بین ما کسی است که وجه نقد و اثاثیه و دارایی هیچ ندارد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: جز این نیست که مفلس از امت من کسی است که در قیامت با نماز و روزه و زکات و حج که بجا آورده بیاید در حالی که به کسی فحشی داده و سب کرده و مال دیگری را خورده و خون شخصی را هدر داده و دیگری را زده است پس، از حسناتش به این و آن داده می‌شود و چون حسناتش تمام شود و هنوز بدهکار باشد پس، از گناهان بستانکار گرفته می‌شود و بر او انداخته می‌گردد.

از روایات فهمیده می‌شود در قیامت که روز ظهور عدل تام و عام الهی است، اگر حیوانی بر انسانی حق داشته باشد مثلاً در آب و علوفه‌اش کوتاهی کرده یا بیش از اندازه او بار کشیده یا بیجا او را زده یا کشته تماماً قصاص و تلافی خواهد شد.

 

امام ناقه را نمی‌زند

حضرت سجاد علیه السّلام را ناقه ای بود که بیست مرتبه با او حج رفته بود و در راه او را نزد، وقتی در اثنای راه از حرکت ایستاد و سرگرم چرا شد، امام علیه السّلام تازیانه را بلند کرد، ولی او را نزد و فرمود: ((لَوْلا خَوْفُ الْقِصاصِ؛ یعنی اگر ترسی از قصاص و تلافی الهی نبود، او را می‌زدم)).

در جلد معاد بحارالانوار ازصدوق روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دید ناقه ای را که بار بر او گذارده بودند و پایش را هم بسته بودند، فرمود: ((صاحب ناقه کجاست؟ به او بگویید آماده مخاصمه روز قیامت باش!)).

خیرات زنده‌ها به مرده‌ها می‌رسد

جهت دیگر فضل الهی که در ارتباط زندگان به مردگان است فایده دادن خیرات زنده‌هاست که برای مرده‌ها انجام می‌دهند و در این مقام روایات و داستان‌های افزون از شمار است.

… به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که: ((بسا باشد مرده در تنگی و شدت است وخداوند به او وسعت می‌دهد و از تنگی بیرون می‌آورد، پس به او می گویند این راحتی که برایت پیش آمد به سبب نمازی است که فلان برادر مؤ من تو برایت بجای آورد)).

و فرمود: ((میت شاد می‌شود و به دعا و استغفاری که برایش می‌کنند فرج می‌یابد چنانچه زنده شاد می‌شود به هدیه ای که برایش ببرند)).

و فرمود: ((بر میت داخل می‌شود در قبرش نماز و روزه و حج و صدقه و سایر کارهای نیک و دعا و ثواب آن کارها برای کسی که بجا آورده و برای مرده هر دو نوشته می‌شود)).

و در حدیث دیگر فرمود: ((بسا فرزندی که در حال حیات، پدر و مادر، از او ناراضی بودند و پس ازمرگشان به واسطه کارهای نیکی که فرزند برای پدر و مادر انجام داد به آن‌ها نیکویی کرده پدر و مادر از او راضی شوند. و بسا فرزندی که در حال حیات، پدر و مادر از او راضی بودند و بعد از فوت ایشان عاق آن‌ها شود به سبب اینکه فرزند اعمال خیری را که باید برای آن‌ها انجام دهد ترک کرده است)).

ناگفته نماند عمده خیرات برای پدر و مادر و خویشان و سایر مؤ منین آن است که پیش از هر کاری بدهی‌های آن‌ها را بپردازد و حقوق خدا وخلق که بر ذمه آن‌هاست ادا نماید و حج و سایر عباداتی که از ایشان فوت شده قضا کند یا دیگری را اجیر نماید و در انفاق‌های مستحبی، ارحام میت را مقدم دارد. در این داستان دقت کنید:

مرحوم استاد احمد امین در همان کتاب التکامل فی الاسلام می‌نویسد: زنی شوهرش مُرد، برای اینکه خدمتی به شوهرش کرده باشد، شبهای جمعه غذایی تدارک می‌کرد و به وسیله فرزند یتیم خود به خانه فقرا می‌فرستاد، طفل بیچاره با اینکه گرسنه بود غذا را از مادر می‌گرفت و به فقرا می‌رسانید و خود با شکم گرسنه به خانه برمی گشت ومی خوابید تا اینکه شبی کاسه صبرش لبریز شد و در راه غذا را خودش خورد وبا شکم سیر به خانه برگشت و آسوده خوابید.

آن شب زن شوهر خود را در خواب دید که به او می‌گفت: ((تنها غذای امشب به من رسید)) زن از خواب بیدار شد و با کمال شگفتی از فرزندش پرسید شبهای جمعه گذشته و دیشب غذا را کجا می‌بردی و به کی می‌دادی؟ من دیشب پدرت را در خواب دیدم که می‌گفت تنها غذای دیشب به او رسیده است.

طفل راستش را گفت که شبهای جمعه غذا را به خانه فقرا می‌بردم ولی دیشب چون زیاد گرسنه بودم خودم خوردم و آسوده خوابیدم. زن دانست بهترین خدمت به شوهر این است که یتیم او را سیر نگهدارد و از اینجا است که در حدیث است صدقه صحیح نیست در حالی که خویشاوندان انسان محتاج باشند.

 

121 – سگی بر روی جنازه

سگی بر روی جنازه

صاحب فضیلت تقوا و ایمان، مرحوم دکتر احمد احسان که سال‌ها مقیم کربلا بود و چند سال آخر عمرش مجاور قم بود و در همانجا مرحوم و مدفون گردید تقریباً در 25 سال قبل در کربلا نقل فرمود که روزی جنازه ای را دیدم که جمعی اورا به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام به قصد تبرک و زیارت می‌برند، من هم همراه مشیعین رفتم، ناگاه دیدم روی تابوت، سگی سیاه وحشت انگیز نشسته است، حیران شدم برای اینکه بدانم آیا دیگری هم می‌بیند یا تنها من این امر غریب را مشاهده می‌کنم، از شخصی که سمت راست من حرکت می‌کرد پرسیدم پارچه ای که روی جنازه است چیست؟ گفت شال کشمیری است. گفتم به روی پارچه چیز دیگری می‌بینی؟ گفت نه.

همین سؤ ال را از آنکه سمت چپ من بود کردم و همین پاسخ را شنیدم، دانستم که جز من کسی نمی‌بیند، تا درب صحن رسیدیم ناگاه آن سگ از جنازه جدا شد تا وقتی که جنازه را از حرم مطهر و صحن شریف برگرداندند، باز در خارج صحن آن سگ را با جنازه دیدم همراهش به قبرستان رفتم ببینم چه می‌شود، در غسالخانه وتمام حالات، سگ را دیدم که به جنازه متصل است تا وقتی که میت را دفن کردند آن سگ هم در همان قبر از نظرم محو گردید.

نظیر این واقعه را قاضی سعید قمی در کتاب اربعینات خود از استاد کل شیخ بهائی اعلی اللّه مقامه نقل کرده و خلاصه‌اش آن است که یک نفر از اهل معرفت و بصیرت مجاور مقبره ای از مقابر اصفهان بوده روزی جناب شیخ بهائی به ملاقاتش می‌رود، شیخ می‌گوید روز گذشته در این قبرستان امر غریبی مشاهده کردم دیدم جماعتی جنازه ای را آوردند در فلان موضع دفن کردند و رفتند چون ساعتی گذشت بوی خوشی به مشامم رسید که از بوهای دنیوی نبود متحیر شدم به اطراف نظر کردم تابدانم این بوی خوش از کجاست ناگاه صورت بسیار زیبایی در زی ملوک دیدم که نزد آن قبر رفت واز دیده‌ام پنهان شد، طولی نکشید ناگاه بوی گندی که از هر بوی گندی پلیدتر بود به مشامم رسید، چون نظر کردم سگی را دیدم که رو به آن قبر می‌رود و نزد آن قبر از نظرم محو شد و در حال حیرت و تعجب بودم که ناگاه دیدم آن جوان را بدحال، بدهیئت، مجروح و از همان راهی که آمده بود برمی گشت، دنبال او رفتم و از او خواهش کردم که حقیقت حال را برای من بگو.

گفت من عمل صالح این میت بودم و ماءمور بودم با او باشم ناگاه آن سگی را که دیدی آمد و او عمل ناشایسته او بود و چون کردارهای ناروایش بیشتر بود بر من چیره شد ونگذاشت با او باشم و مرا بیرون کرد و فعلاً انیس آن میت همان سگ است.

شیخ فرمود: این مکاشفه صحیح است؛ زیرا عقیده ما آن است که کردارهای آدمی در برزخ به صورت‌های مناسب با آن اعمالش با شخص خواهد بود و مسئله تجسم اعمال و مصور شدنشان به صورت‌های مناسب با احوال، مسلم است.

 

مردم آزاری به صورت درنده

خواننده عزیز باید بدانی آنچه در این دو مکاشفه نقل شد و همچنین فرمایش شیخ بهائی علیه الرحمه مطلبی راست و درست و عین واقع است و نزد اهل بصیرت مسلم است که هر آدمی که در دنیا راه و روش درندگان و سگان را داشته باشد؛ یعنی به وسیله زبان و اجزای بدنش اذیت کن و آزاررسان باشد، بیرحم، بی انصاف، متکبر، یعنی زیر بار حق نرفته کبریایی کند و خلاصه بی بندوباری و جنایت و خیانتکاری پیشه‌اش باشد، پس از مرگ، حشرش با صورت سگی است یا گرگی یا پلنگی یا خنزیری، البته نه مانند سگ‌ها و گرگ‌های دنیوی بلکه صدها درجه زشت تر، موذی تر، وحشتناک‌تر، حتی صورت ملکوتی خودش نیز چنین خواهد بود.

در برابر هر انسانی که در مدت عمرش خیرخواه خود و خلق و خیررسان و مهربان و متواضع وبنده وار زندگی کند و از هر شری پرهیز داشته باشد و سرتاسر هستی او را نور ایمان و تقوا و اعمال صالحه گرفته باشد پس از مرگش با زیباترین صورت‌هاست که فرشتگانند بلکه خودش فرشته ای خواهد بود بالاتر از فرشتگان.

اما آن‌هایی که هم طاعات و اعمال صالحه دارند و هم گناهان و کردارهای ناشایسته و بدون توبه وتدارک بمیرند، در برزخ گاهی از صورت‌های لذتبخش نیکی‌های خود بهره مندند و گاهی از صورت‌های رنجاننده گناهان خود در شکنجه‌اند.

بلی گاه می‌شود در اثر کمی گناهان در همان برزخ یک طرفی می‌شود و حسابش تصفیه می‌گردد یعنی مدت رنج و عذابش از آثار گناهانش تمام می‌شود به طوری که وارد محشر که می‌شود هیچ آثار آن گناهان با او نیست و شواهد این مطلب در ضمن بعضی از داستان‌های گذشته نقل گردید و در اینجا برای تاءیید و تاءکید به نقل یک روایت قناعت می‌شود:

در بحارالانوار از کافی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که امام علیه السّلام فرمود در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله یک نفر در حال جان دادن بود به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گزارش دادند آن حضرت با جمعی از اصحاب بالین او حاضر شدند، آن محتضر بیهوش بود، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود ای ملک الموت! او را بازدار تا از او پرسشی کنم. محتضر بهوش آمد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود چه می‌بینی؟ عرض کرد سفیدی‌های بسیاری و سیاهی‌های فراوانی می‌بینم (یعنی صورت‌های نوری لذتبخش و صورت‌های تاریک وحشت انگیز) فرمود کدام یک به تو نزدیک‌تر است؟

عرض کرد: سیاهی‌ها. فرمود بگو: ((اَللّهُمَّ اغْفِرْلِیَ الْکَثیر مِنْ مَعاصیکَ وَاْقبَلْ مِنّیِ الْیَسیَر من طاعتک)) گفت و سپس بیهوش شد. باز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: ای ملک الموت! ساعتی او را بازدار تا از او پرسشی نمایم، باز بهوش آمد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: حال چه دیدی؟ عرض کرد باز همان سفیدی‌ها و سیاهی‌ها است، فرمود: کدامیک به تو نزدیک‌تر است؟ گفت سفیدی‌ها.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: خداوند او را آمرزید، سپس حضرت صادق علیه السّلام فرمود هرگاه بالین محتضری بودید این دعا را به او تلقین کنید تا بخواند.

 

122 – توسلات مؤثرند

توسلات مؤثرند

تقریباً چهل سال قبل در مدرسه دارالشفای قم، شب 25 رجب، مجلسی از علما و فضلا برای توسل به حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام بود. بنده هم حاضر بودم، یک نفر از آقایان فرمود وقتی که مختار محله مشراق نجف اشرف (نامش را فراموش نموده‌ام) مرحوم شد، شب در عالم رؤ یا خود را در صحن مطهر امیرالمؤ منین علیه السّلام دیدم در حالی که آن حضرت با کمال جلال روی منبری بودند، ناگاه دیدم مختار محله را که تازه مرحوم شده بود آوردند در حالی که دو نفر ماءمور او بودند و آثار عذاب از او آشکار بود، چون محاذی حضرت رسید استغاثه به آن حضرت نمود و طلب شفاعت کرد. حضرت فرمود خطاها و گناهانت را فراموش کردی؟

عرض کرد: صحیح می‌فرمایید لیکن من به شما حق دارم؛ زیرا در تمام ایام سرور شما اهل بیت اهل محله را جمع می‌کردم و مجلس جشن و سرور می‌گرفتم و در ایام عزاداری مجالس روضه خوانی و سینه زنی برپا می‌کردم، خلاصه چنین و چنان می‌کردم. حضرت فرمود: تمام آنچه می‌کردی برای خودت بود می‌خواستی ریاست کنی و به این وسیله‌ها طلب جاه و شهرت نمایی.

سر به زیر انداخت سپس گفت صحیح است لیکن خودت می دانی که به جان و دل شما را دوستدار بودم و بلندی نام شما را خواستار بودم و هروقت در مجالس نام شما به عظمت یاد می‌شد، دلشاد می‌گردیدم.

حضرت اورا تصدیق فرمود آنگاه به ماءمورین فرمود: ((خَلُّوهُ)) او را رها کنید و چون ماءمورین رفتند شاد و خرم گردید.

 

عمل ریایی باطل است

یکی از نشانه‌های راستی و درستی خواب، مطابق بودن آن است با قواعد فقهی و مطالب مسلم شرع مقدس اسلام، از این خواب دو مطلب دانسته می‌شود که هر دو از مطالب قطعی است.

مطلب اول، بطلان عملهای ریایی آن میت است و از مسلمی‌ات مذهب ماست هر عبادتی که انجام داده می‌شود واجب باشد یا مستحب، بدنی یا مالی مانند نماز و روزه، حج، امر به معروف و نهی از منکر، اذکار و اوراد قرائت قرآن، زیارت مشاهد، ذکر فضایل یا مصایب اهل بیت علیهم السّلام و گریه بر حضرت سیدالشهداء و انواع انفاق‌های مالی واجب مانند زکات و خمس و انفاق‌های مستحبی چون دستگیری از فقرا و بنای مسجد و بیمارستان، هرگاه منظور و خواسته درونیش، نمایش دادن به خلق و کسب منزلت و آبرو نزدمردم باشد آن عمل باطل است و نه تنها در صفحه نیکی‌هایش ثبت نمی‌شود بلکه مستفاد از آیات و روایات آن است که عمل ریایی، حرام و جزء گناهان به شمار می‌رود و شرح آن در کتاب گناهان کبیره داده شده است تنها اینجا در این آیه شریفه دقت شود: ((وای (یا چاهی دردوزخ) بر نماز گزارانی که از نمازشان سهل انگاری می‌کنند و ریا می‌نمایند…)) (79)

پس اهل ایمان باید سعی کنند عملشان خالص گردد نه اینکه عمل را به احتمال ریا، ترک نمایند چنانچه در داستان بعدی تذکر داده می‌شود.

 

فواید بی شمار در دوستی اهل بیت (ع)

مطلب دوم، موضوع دوستی حضرت علی بن ابیطالب علیه السّلام است. از ضروریات اسلام، وجوب مودت و محبت اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله که در راءس آن‌ها حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام می‌باشد و دلیل‌های آن در کتب مربوطه ذکر شده و در اینجا به آیه مودت اشاره می‌شود که می‌فرماید: ((بگو بر رسالت، پاداش از شما نمی‌خواهم مگر دوستی بستگانم را)) (80)

ضمناً باید دانست فایده این حکم نه چیزی است که عاید اهل بیت علیهم السّلام گردد بلکه نتیجه آن فایده‌هایی است که به خود مسلمانان می‌رسد چنانچه در جای دیگر قرآن مجید بیان می‌فرماید: ((و آنچه از پاداش از شما خواستم برای خود شماست)) (81)

از جمله آن فایده‌ها، بهره مندی از شفاعت ایشان است که در این باره روایات فراوانی رسیده است در جلد 4 بحارالانوار بیشتر آن‌ها مذکور است و در جلد 15 بحار نیز روایاتی در این زمینه نقل نموده است و خلاصه، بهره مندی دوستان اهل بیت علیهم السّلام از شفاعت ایشان است و آنان را رحمت وآمرزش خداوندی در برمی گیرد و این مطلب قطعی است لکن دوستان باید بدانند هرچند به شفاعت از آثار گناهان پاک شوند لیکن از ثواب و اجرهای نیکوکاران و مخلصین محروم خواهند بود.

مثلاً این مختار مرحوم هرچند از آثار سوء ریاکاری‌هایش خلاص شد، لکن اگر اعمال را از روی اخلاص انجام داده بود، چه ثواب‌های بزرگی که داشت ولی خود را از آن‌ها محروم ساخت. و این مطلب در بحث اخلاص کتاب ((قلب سلیم)) به تفصیل نوشته شده و در اینجا به نقل یک داستان شگفت انگیزی اکتفا می‌شود.

 

فریادرسی عمل خالص

یک نفر از اهل معرفت و بصیرت و مکاشفه (یعنی دیدن امور برزخی) بالین محتضری که در سکرات مرگ بود حاضر شد پس بدن برزخی او را دید که از سر تا پا غرق کثافت و آلودگی است و آثار کثافتکاری و گناهکاری او آشکار است، سخت ناراحت شد و به خود گفت: وای اگر این بیچاره در این حالت بمیرد، در برزخ چه بر او خواهد گذشت، در همان حال صدایی از غیب شنید که این بنده را نزد ما حقی است و در این ساعت او را یاری خواهیم کرد ناگاه می‌بیند چیزی مانند آب از سر تا پای او را احاطه کرد و تمام کثافت‌ها شسته شد و بدن برزخی بمانند یک قطعه بلوری صاف و پاک و درخشان گردید سپس ملک الموت او را می رانید و از دنیا رفت.

از پروردگار خود خواست به او بفهماند این میت چه حقی بر خداوندش داشت که این طور به فریادش رسید، شب در عالم خواب روح میت را می‌بیند و از او می‌پرسد، در پاسخ می‌گوید من در دنیا در دستگاه حکومتی آبرومند و صاحب نفوذ بودم، روزی مظلومی را محکوم به اعدام کردند و من یقین به مظلومیت و بی گناهی او داشتم، چون خواستند اورا اعدام کنند نگذاشتم و سپس بی گناهی او را ثابت نمودم تا آزادش کردند و چون این کار را تنها برای خدا انجام دادم و هیچ منظوری جز او نداشتم، ساعت مرگم همانطور که مشاهده کردی مرا پاک فرموده و میرانید: (اِنَّ اللّهَ لا یُضیعُ اَجْرَ مَنْ اَحْسَنَ عَمَلاً).

 

همه را به حساب خدا بگذارد

به این مناسبت شما را به فرمایش حضرت سیدالشهداء علیه السّلام متذکر می‌نمایم در شهادت حبیب بن مظاهر و بعضی دیگر از شهدا وقتی که خبر شد فرمود: ((اَحْتَسِبُهُ عِنْداللّهِ)) یعنی این مصیبت را در حساب خداوند گذاردم در مصیبت طفل شیرخوارش فرمود: ((بر من آسان می‌کند که در نظر خداوند است)).

خلاصه، مؤ من باید عبادت‌ها، انفاق‌ها، گذشتها، مصیبت‌هایش را در حساب خداوند بگذارد و نشانه در حساب خدا بودن آن است که آنچه به جای آورده فراموش نماید و از آن‌ها بازگو ننماید؛ زیرا در یاد و ذکر آن‌ها خطر سمعه و بیرون رفتن از حساب خداست و تفصیل این مطلب در کتاب‌های ((گناهان کبیره و قلب سلیم)) گفته شده است.

چنانچه نشانه در حساب خدا بودن صبر بر مصیبت و بی تابی نکردن و به قضای الهی ایراد ننمودن است، خداوند ما را موفق بدارد که با او سرکار داشته باشیم.

 

123 – سقوط از مقام رفیع

سقوط از مقام رفیع

مخلص متقی و صفی زکی، مرحوم حاج غلامحسین (معروف به تنباکو فروش به مناسبت شغلش) رحمة اللّه علیه تقریباً چهل سال قبل نقل فرمود که من به مرحوم آیت اللّه سید ابوطالب ارادتمند بودم و شب‌ها در مسجد معرکه خانه (مسجد نور فعلی) به جماعت ایشان حاضر می‌شدم، مدتی طرف عصر تا موقع نماز مغرب در مسجد مزبور با حضور جمعی از مؤ منین چند مسئله می‌گفتم و قدری ازمعجزات ائمه علیهم السّلام را از روی کتاب می‌خواندم. به تدریج جمعیت زیادی حاضر می‌شدند تا اینکه حالت وسوسه در نیت من پدید آمد و از ریاکاری و نمایش به خلق و طلب منزلت نزد مردم سخت ترسناک بودم و چون در اخلاص عمل خود در شک بودم آن مجلس را ترک کردم.

شبی در عالم واقعه دیدم مرکبی از نور برایم حاضر شد و من بر آن سوار شدم پس به سمت آسمان‌ها به سرعت نور حرکت می‌کرد و بهجت و سرور و لذتی که در آن طیران و مشاهده عجایب خلقت پیدا کردم قابل وصف نبود تا به آسمان هفتم رسیدم ناگاه مرکب از من جدا شد و از همانجا سقوط کردم تا وسط مسجد معرکه خانه افتادم در نهایت سختی و زحمت و غصه و در همان حال صدایی شنیدم که صعود تو از اینجا بود و سقوط تو هم از اینجاست و اگر باز صعود می‌خواهی باید از همین جا باشد.

چون از خواب بیدار شدم پی به اشتباه خود بردم و خودم را بر ترک آن مجلس ملامت کردم پس تصمیم گرفتم دوباره آن مجلس را برپا نمایم و همه روز در همان موقع عصر می‌رفتم لکن جمعیت نمی‌شد و مردم حاضر نمی‌شدند، خلاصه دیگر موفق به تجدید آن خیر بزرگ نشدم و از آن فیض عظیم بی بهره گشتم.

 

توفیق را غنیمت شمارید

غرض از نقل این داستان آن است که مؤ من عاقل هرگاه توفیق کار خیری نصیبش شد، باید نعمت مزبور را بزرگ داند و از آن قدردانی کند و در ادامه آن کوشا باشد و از زوال توفیق ترسناک و به خداوند پناهنده باشد مثلاً اگر توفیق سحرخیزی پیدا کرد آن را از دست ندهد و اگر شبی خوابش برد تا اذان صبح، پس از ادای نماز واجب، آن را قضا نماید یا مثلاً توفیق قرائت قرآن مجید یا دعایی روزانه دارد آن را از دست ندهد یا توفیق انفاق روزانه یا هفتگی یا ماهانه دارد مواظب باشد ترک نگردد.

همچنین است توفیق اقامه و حضور در مجالس دینی از اینجاست که در روایات امر شده کار خیر را ادامه دهند تا جایی که حضرت صادق علیه السّلام می‌فرماید: ((کمی که با دوام است بهتر از زیادی است که دوام ندارد)) (82).

شواهد این مطلب زیاد و تنها به نقل یک روایت اکتفا می‌شود:

در کتاب کافی به سند صحیح از یعقوب الاحمر روایت کرده که به امام صادق علیه السّلام گفت فدایت شوم! به من هجوم و گرفتاری‌هایی رسیده (و در نسخه دیگر از روایت: بدهکاری بسیار پریشانم کرده) که هر خیر و نیکی را از دستم ربوده تا برسد به قرآن که قسمتی ازآن یادم رفته است. گوید آنحضرت در هنگام این گزارش چون به نام قرآن رسید در هراس شد سپس فرمود: ((راستی شخص سوره ای از قرآن را فراموش می‌کند و آن سوره روز قیامت نزد او می‌آید تا اینکه یکی از درجات بهشت بر او مشرف شود، پس بر او سلام کند و او جواب گوید و می‌پرسد تو کیستی؟ گوید من فلان سوره‌ام که مرا ضایع گذاشتی و ترک کردی و اگر مرا ترک نمی‌کردی تو را به این درجه می‌رسانیدم. سپس فرمود: بچسبید به قرآن و آن را بیاموزید، به راستی برخی از مردم قرآن را یاد می‌گیرند برای شهرت تا بگویند فلانی قرآن دانست و برخی آن را برای آوازه خوانی یاد گیرند تا گویند فلانی خوش آواز است ودر این آموزش خیری نیست و برخی آن را یاد گیرند و در شب و روز آن را به کار بندند و توجه ندارند کسی این مطلب را بداند یا نداند)).

 

ترس از بی اخلاصی نشانه اخلاص است

ناگفته نماند هر عمل خیری که شخص می‌خواهد انجام دهد باید پیش از آن در اخلاص و تصحیح نیت خود بکوشد، آنگاه آن عمل را انجام دهد نه اینکه به مجرد وسوسه در اخلاص، عمل را ترک نماید و شیطان را از خود خوشنود سازد.

بلکه همین ترس از نبودن اخلاص دلیل بر مرتبه ای از اخلاص است و اگر با همین حالت ترسناکی از خداوند استمداد در اخلاص نماید و شروع به عمل نماید البته صحیح است.

در حالات بعضی از اکابر علما نوشته‌اند که همیشه پیش از وقت نماز مقدار زیادی تنها می نشست و فکر مرگ خود و عقبه‌ها و گردنه‌های برزخی و مواقف قیامت می‌نمود و مقداری به حال خود می‌گریست آنگاه به مسجد می‌آمد و نماز جماعت می‌خواند و غرضش از این کار این بود که نماز جماعت خواندنش برای خدا و به یاد او باشد و نظری به مؤ منین و جمعیت آن‌ها ابداً نداشته باشد.

 

124 – سلطنت حسین (ع) در عالم دیگر

سلطنت حسین (ع) در عالم دیگر

مرحوم آقای سید محمد تقی گلستان (مدیر روزنامه گلستان) نقل کرد که در اوایل سن جوانی چند نفر همسال و با هم یکدل و یک جهت بودیم (نامهای آن‌ها را ذکر نمود و بنده فراموش کرده‌ام) دوره ای داشتیم هرشبی در منزل یکی از دوستان می‌رفتیم و با هم بودیم.

یکی از آنان پدرش حسینی بود یعنی به حضرت سیدالشهداء علیه السّلام سخت علاقه مند بود و در تعزیه و زاری و گریه بر آن حضرت بی اختیار بود تا جایی که شبی که نوبت میهمانی پسرش بود می‌گفت من راضی نیستم در منزل من بیایید مگر اینکه روضه خوانی هم بیاید و ذکری از حضرت سیدالشهداء علیه السّلام کند و لذا هرشبی که نوبت آن رفیق بود مجلس ما به روضه و تعزیه داری تمام می‌شد.

پس از چندی آن پیرمرد محترم مرحوم شد و مرگش همه ما را سخت ناراحت کرد تا اینکه شبی در عالم رؤ یا او را دیدم و متذکر شدم که مرده است و هرکس انگشت ابهام (شست) مرده را بگیرد هرچه از او بپرسد جواب می‌گوید، لذا ابهام او را گرفتم و گفتم تو را رها نمی‌کنم تا برایم حالات خود از ساعت مرگ تا کنون را نقل کنی.

حالات ترس و لرز شدیدی به او دست داد و گفت نپرس که گفتنی نیست. چون از گفتن حالاتش ماءیوس شدم، گفتم پس چیزی را که در این عالم فهمیدی برایم بگو تا من هم بدانم.

گفت برایت بگویم امام حسین علیه السّلام را که در دنیا یادش می‌کردیم نشناختیماینجاکه آمدم مقام و سلطنت و عزت اورامشاهده کردم و طوری است که آن راهم نمی‌توانم بهتوبفهمانم جز اینکه خودت بیایی در این عالم و ببینی. مراتب بالاتر را نمی تواندبفهمد

در این مقام دو مطلب باید دانسته شود، یکی چرا ارواح در شرح گزارشات عالم برزخ برای زنده‌ها که در عالم خواب به آن‌ها ربط پیدا می کنندلرزان می‌شوند و خودداری می‌نمایند دیگر بیان مقام حضرت سیدالشهداء علیه السّلام را در برزخ و قیامت.

اما نسبت به مطلب اول پس گوییم هر صاحب ادراکی، ادراک‌های او منحصر است به آنچه در مرتبه اوست و محال است مرتبه بالاتر را که نسبت به او عالم دیگری است ادراک نماید.

دانشمندی در این مورد مثال زده است برای ادراکات بشری نسبت به موجودات غیبی، گوید مانند اینکه مورچه ای در بیابانی در حرکت است تا می‌رسد به چوب سیم تلفن، مورچه از آن چوب جز جسمی ادراک نمی‌کند حتی تمیز اینکه چوب است نه سنگ و نه آهن نمی‌دهد تا چه رسد به اینکه بفهمد روی این چوب سیمی است که دو شهر را به یکدیگر متصل می‌کند و هزاران بشر به وسیله این سیم کارهای بزرگی را انجام می‌دهند. همچنین بشر تا در قید حیات مادی است محال است آن طوری که سزاوار است سر در عالم ماورای طبیعت و عالم ملکوت درآورد و کیفیت ارواح و عالم جزا و ثواب و عقاب را درک نماید.

 

خواب، تجرد مختصری است

اگر گفته شود که در حالت خواب تا اندازه ای روح از بدن فاصله دارد نباید مانعی از ادراک امور برزخی او باشد، پس چرا اموات از گزارشات خود مضایقه دارند.

در پاسخ گوییم اولاً روح در حالت خواب قطع علاقه کلی از بدن نکرده است و ثانیاً: آنچه در خواب درک کند قوه متخیله او آن معنا را مطابق مدرکات مادی و دنیوی که مرتبه فعلی اوست درک نموده و چون بیدار می‌شود همان مدرک تخیلی‌اش در حافظه‌اش می‌ماند و از اینجاست که بسیاری از رؤ یاها مرموز و نیاز به تعبیر دارد.

 

شرح عروسی برای بچه

برای روشن شدن مطلب مثالی گفته می‌شود: هرگاه مادری برای بچه سه چهارساله‌اش شرح عروسی ومجلس مفصل و جمال عروس و تشریفات و انواع میوه‌ها وشیرینی ها و غیره را بدهد، بچه فوراً همان عروسکی که مادرش برایش خریده در نظرش می‌آید و شیرینی مختصری که خودش درک کرده، منتها قدری بیشتر و بزرگ‌تر و بهتر.

آیا ممکن است بچه لذت شب زفاف را درک کند؟ تنها همان لذت خودش از گرفتن عروسک در بغل را درک می‌نماید، همچنین است وصف حورالعین و سایر لذت‌هایی که در برزخ و بهشت است برای کسی که مقید و محصور در عالم طبیعت است. و همچنین وصف رنج‌ها و شکنجه‌ها و سختی‌های برزخ و قیامت برای کسی که در دنیاست از آن‌ها چیزی درک نمی‌کند جز رنج‌ها و سختی‌های عالم دنیا، در حالی که آن‌ها طوری دیگر و هزاران مرتبه بالاتر است. از اینجاست که در قرآن مجید می‌فرماید: ((هیچکس نمی‌داند چه برای آنان پنهان (ذخیره) شده از چیزهایی که اسباب روشنایی چشمشان باشد)) (83)

 

درک مقام حسین (ع) بسته به علم است

و اما مطلب دوم یعنی مقام حضرت سیدالشهداء علیه السّلام در برزخ چنانچه گذشت انسان تا در دنیا و با بدن مادی و اسیر طبیعت است جز اوضاع و گزارشات دنیوی را ادراک نمی‌تواند نماید تا جایی که اگر در دوستی دنیا فرو رود عوالم بالا و ماورای طبیعت یعنی برزخ و قیامت را منکر می‌شود بلکه گزارشات آن عوالم را مسخره می‌نماید

در برابرش کسی که ازعلاقه مندی به دنیا خلاص گردد و از عوالم معرفت و محبت الهی بهره مند شود زندگی دنیوی را ناچیز و لهو و لعب می‌بیند و چون کمال سعادت خود را در شهود آن عوالم می‌بیند مشتاق مرگ می‌شود و خلاصی از این عالم را خواهان می‌گردد.

از جمله گزارشات برزخ و قیامت، ظهور مقام حضرت سیدالشهداء علیه السّلام است یعنی سعه وجودی و احاطه علمی و نفوذ مشیت و سلطنت الهی آن حضرت را تا کسی به آن عالم وارد نگردد حقیقتش را نمی‌تواند درک نماید و فعلاً جز تصدیق اجمالی و دانستن عجز خود از ادراک آن راهی نیست.

به این مناسبت جمله ای از فرمایشات حضرت صادق علیه السّلام در محل و مقام برزخی حضرت سیدالشهداء علیه السّلام نقل می‌گردد.

در نفس المهموم به سند صحیح از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: ((حسین علیه السّلام با پدر و مادر و برادرش در منزل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است و با آن حضرت روزی (مناسب آن عالم و آن مقام) به ایشان می‌رسد و مورد نعمت و کرامت خداوندند و به درستی که حسین علیه السّلام در سمت راست عرش است و می‌گوید: پروردگارا! عطا فرما به من آنچه وعده دادی (شفاعت) و نظر می‌کند به سوی زیارت کنندگان قبرش پس به آن‌ها و به نامهایشان و نامهای پدرانشان و آنچه با آن‌هاست شناساتر است از شناسایی یکی از آنان به فرزندش و نظر می‌فرماید به سوی کسی که بر او گریان است پس برایش طلب آمرزش می‌فرماید و از پدرش می‌خواهد که برای او آمرزش جوید و می‌فرماید ای گریه کننده بر من! اگر پاداشی را که خداوند برایت آماده فرموده بدانی شادیت بیش از اندوه و غصه‌ات می‌شد و برایش آمرزش می‌جوید از هر خطا و گناهی)) (84).

 

125 – رؤ یای صادقه و دیدن آثار اعمال

پیش از سی سال قبل روضه خوانی بود به نام ((شیخ حسن)) که چند سال آخر عمرش به شغل حرامی سرگرم بود، پس از مردنش یکی از خوبان او را در خواب می‌بیند که برهنه است و چهره‌اش سیاه و شعله‌های آتش از دهان و زبان آویزانش بالا می‌رود به طوری وحشتناک بود که آن شخص فرار می‌کند.

پس از گذشتن ساعاتی و طی عوالمی باز او را می‌بیند لکن در فضای فرحبخش در حالی که آن شیخ، چهره سفید و با لباس و روی منبر و خوشحال است نزدیکش می‌رود و می‌پرسد شما ((شیخ حسن)) هستید، گوید بلی؟ می‌پرسد شما همان هستید که در آن حالت عذاب و شکنجه بودید؟ گوید بلی

آنگاه سبب دگرگون شدن حالش را می‌پرسد، می‌گوید آن حالت اولی در برابر ساعاتی است که در دنیا به کار حرام سرگرم بودم و این حالت خوب در برابر ساعاتی است که از روی اخلاص یاد حضرت سیدالشهداء علیه السّلام می‌نمودم و مردم را می‌گریاندم وتا اینجا هستم در کمال خوشی و راحتی می‌باشم و چون آنجا می‌روم همان است که دیدی. به او گفت: حال که چنین است از منبر پایین نیا و آنجا نرو، گفت نمی‌توانم و مرا می‌برند.

شاهد صدق این رؤ یا آیه شریفه: (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ) می‌باشد؛ یعنی هرکس هموزن ذره کار نیکی بجای آورد آن را می‌بیند و هرکه هموزن ذره شری انجام دهد آن را خواهد دید.

ناگفته نماند که این حالت برزخی اوست تا وقتی که استحقاق عذاب ساعات گنهکاریش تمام شود یا اینکه به شفاعت اهل بیت علیهم السّلام نجات یابد و چون ایمان داشته و دلش از محبت خالی نبوده سرانجام اهل نجات و خوشی پیوسته خواهد بود.

 

126 – کوری چشم به واسطه کور کردن چشمه

یکی از بزرگان اهل علم و تقوا نقل فرمود یکی از بستگانشان در اواخر عمرش ملکی خریده بود و از استفاده سرشار آن زندگی را می‌گذارند پس از مرگش او را دیدند در حالی که کور بود از او سببش را پرسیدند که چرا در برزخ نابینا هستی؟

گفت: ملکی را که خریده بودم وسط زمین مزروعی آن چشمه آب گوارایی بود که اهالی ده مجاور می‌آمدند و از آن برمی داشتند و حیوانات خود را آب می‌دادند به واسطه رفت وآمدشان مقداری از زراعت من خراب می‌شد و برای اینکه سودم از آن مزرعه کم نشود و راه آمد و شد را بگیرم به وسیله خاک و سنگ و گچ آن چشمه را کور نمودم و خشکانیدم وبیچاره مجاورین به ناچار به راه دوری مراجعه می‌کردند، این کوری من به واسطه کور کردن چشمه آب است

به او گفتم آیا چاره ای دارد؟ گفت اگر وارث‌ها بر من رحم کنند و آن چشمه را جاری سازند تا مورد استفاده مجاورین گردد حال من خوب می‌گردد.

ایشان فرمود به ورثه‌اش مراجعه کردم آن‌ها هم پذیرفتند و چشمه را گشودند پس از چندی آن مرحوم را با حالت بینایی و سپاسگزاری دیدم.

آدمی باید بداند که هرچه می‌کند به خود کرده است: (لَها ما کَسَبَتْ وَعَلَیْها مَااکْتَسَبَتْ) اگر به کسی ستم نموده به خودش ستم کرده، اگر به کسی نیکی کرده به خودش نیکی کرده است. اگرسر کسی رابریده درمواقف برزخی خودش بی سر است و در جهنم سرو پایش به هم پیچیده است چنانچه می‌فرماید: (فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَاْلاَقْدام) از اینجاست که حضرت زینب کبری علیهاالسّلام در مجلس یزید به آن ملعون فرمود: ((وَما فَرَیْتَ اِلاّ جِلْدُکَ وَما قَطَعْتَ اِلاّ رَاءْسُکَ؛ نبریدی مگرپوست خودت راوجدانساختی مگرسرخود را)).

 

127 – توفیق زیارت و پذیرایی

توفیق زیارت و پذیرایی

مکرر شنیده بودم که یکی از اخیار زمان به نام حاج محمد علی فشندی تهرانی، توفیق تشرف به خدمت حضرت بقیة اللّه عجل اللّه تعالی فرجه نصیبش شده و داستان‌هایی دارد دوست داشتم او را ببینم و از خودش بشنوم.

در ماه ربیع الثانی 95 در تهران، حضرت سیدالعلماءالعاملین حاج آقا معین شیرازی دامت برکاته را به اتفاق جناب حاج محمد علی مزبور ملاقات نمودم، آثار خیر و صلاح وصدق و دوستی اهل بیت علیهم السّلام از او آشکار بود، از آقای حاج آقا معین خواهش نمودم آنچه حاجی مزبور می‌گوید ایشان مرقوم فرمایند. اینک برای بهره مندی خوانندگان این کتاب عین مرقومه ایشان ثبت می‌شود:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

(زیارت در مرتبه اولی)

قریب سی سال قبل عازم کربلا شدیم برای زیارت اربعین، موقعی بود که برای هر نفر جهت گذرنامه چهارصد تومان می‌گرفتند، بعد از گرفتن گذرنامه، خانواده گفت من هم می‌آیم، ناراحت شدم که چرا قبلاً نگفته بود، خلاصه بدون گذرنامه حرکت نمودیم و جمعیت ما پانزده نفر بود چهار مرد و یازده زن ویک علویه همراه بود که قرابت با دو نفر از همراهان و عمر آن علویه 105 سال بود، خیلی به زحمت او را حرکت دادیم و با سهولت و نداشتن گذرنامه، خانواده را از دو مرز ایران و عراق گذراندیم و کربلا مشرف شدیم قبل از اربعین و بعد از اربعین، به نجف اشرف مشرف شدیم و بعد از 17 ربیع الاول قصد کاظمین و سامرا را نمودیم آن دو نفر مرد که از خویشان آن علویه بودند از بردن علویه ناراحت بودند و می‌گفتند او را در نجف می‌گذاریم تا برگردیم، من گفتم زحمت این علویه با من است و حرکت نمودیم در ایستگاه ترن کاظمین برای سامرا جمعیت بسیار بود و همه در انتظار آمدن ترن بودند که از کرکوک موصل بیاید برود بغداد و بعد از بغداد بیاید و مسافرها را سوار کند و حرکت کنند و با این جمعیت تهیه بلیط و محل بسیار مشکل بود.

ناگاه سید عربی که شال سبزی به کمر بسته بود نزد ما آمد و گفت حاج محمدعلی! سلام علیکم! شما پانزده نفر هستید؟ گفتم بله، فرمود: شما اینجا باشید این پانزده بلیط را بگیرید، من می‌روم بغداد بعد از نیمساعت با قطار برمی گردم، یک اطاق دربست برای شما نگاه می‌دارم شما از جای خود حرکت نکنید. قطار از کرکوک آمد و سید سوار شد و رفت.

بعد از نیم ساعت قطار آمد، جمعیت هجوم آوردند، رفقا خواستند بروند من مانع شدم، قدری ناراحت شدند، همه سوار شدند آن سید آمد و ما را سوار قطار نمود یک اطاق دربست تا وارد سامرا شدیم آن آقاسید گفت شما را می‌برم منزل سیدعباس خادم و رفتیم منزل سیدعباس، من رفتم نزد سیدعباس گفتم ما پانزده نفر هستیم و دو اطاق می‌خواهیم و شش روز هم اینجا هستیم چه مقدار به شما بدهم؟

گفت یک آقاسیدی کرایه شش روز شما را داد با تمام مخارج خوراک و زیارتنامه خوان، روزی دو مرتبه هم شما را ببرم سرداب و حرم.

گفتم سید کجاست؟ گفت الا ن از پله‌های عمارت پایین رفت. هرچند دنبالش رفتیم او را ندیدیم گفتم از ما طلب دارد پانزده بلیط برای ما خریداری نموده، گفت من نمی‌دانم تمام مخارج شما را هم داد.

خلاصه بعد از شش روز آمدیم کربلا نزد مرحوم آقا میرزا مهدی شیرازی رفتم و جریان را گفتم سؤ ال نمودم راجع به بدهی نسبت به سید، مرحوم میرزا مهدی گفت با شما از سادات کسی هست؟ گفتم یک علویه است. فرمود او امام زمان علیه السّلام بوده وشما را مهمان فرموده.

حقیر گوید: و محتمل است که یکی از رجال الغیب یا ابدال که ملازم خدمت آن حضرت‌اند بوده است.

 

برکات احسان به سادات

غرض از نقل این داستان بیان اهمیت احسان به سلسله جلیله سادات خصوصاً علویه‌ها که علاوه بر ثواب‌های آخرتی و شفاعت، آثار دنیویه و برکات ظاهریه هم دارد چنانچه در این داستان چون حاج محمد علی نسبت به آن علویه بروز ارادت و احسان و خدمتگذاری داد چگونه تلافی شد و یک نفر از عباد صالحین رجال الغیب یا ابدال ماءمور می‌شود برای یاری کردن او و همراهانش وسپس ضیافت شش روزه در سامرا و مرحوم آیت اللّه محمد مهدی شیرازی اعلی اللّه مقامه به دل روشنش دانست که این الطاف از برکات آن علویه بوده است.

و ثقة الاسلام حاج میرزا حسین نوری در کتاب ((کلمه طیبه)) چهل روایت و حکایت از مدارک معتبره در فضیلت و برکات احسان به سلسه سادات نقل کرده است و تبرکا یک داستان از آن‌ها نقل می‌شود.

 

بدهی سادات به حساب علی (ع)

به اسانید متعدده نقل شده است از ابراهیم بن مهران که گفت در همسایگی ما در کوفه مردی بود به نام ابوجعفر و هرگاه شخصی علوی از او چیزی می‌خواست فوراً به او می‌داد اگر قیمت آن را داشت از او می‌گرفت و اگر نداشت به غلامش می‌گفت بنویس این مبلغ را در حساب علی بن ابیطالب علیه السّلام و مدتی طولانی حال او چنین بود تا اینکه فقیر و مفلس شد و در خانه نشست و در دفتر خود نظر می‌کرد پس اگر می‌یافت یکی از بدهکاران خود را که زنده است کسی را نزد او می‌فرستاد تا آن مال را از او بگیرد و به آن معیشت می‌نمود و اگر می‌دید مرده است یا چیزی ندارد خطی بر اسمش می‌کشید پس در این ایام روزی بر در خانه خود نشسته بود و در دفتر خود نظر می‌کرد پس یک نفر ناصبی (دشمن اهل بیت) بر او گذشت پس به طور مسخره و طعنه و شماتت به او گفت بدهکار بزرگ تو علی بن ابیطالب با تو چه کرد؟ ابوجعفر از سخن ناروای او سخت آزرده شد و برخاست داخل خانه شد چون شب درآمد در خواب دید حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را که با او بود حسن و حسین علیهما السّلام پس حضرت به ایشان فرمود کجاست پدر شما امیرالمؤ منین، ناگاه آن حضرت حاضر شد و گفت یا رسول اللّه! حاضرم، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود چرا حق این مرد را نمی‌دهی؟

امیرالمؤ منین عرض کرد یا رسول اللّه! این حق اوست در دنیا که آورده‌ام پس داد به آن مرد کیسه ای از صوف (پشم) سفید و فرمود این حق تو است رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود بگیر این را ورد مکن هرکس که بیاید نزد تو از فرزندان او و بخواهد چیزی را که نزد تو است و بعد از این برای تو فقری نخواهد بود.

ابوجعفر گفت: بیدار شدم در حالی که کیسه در دستم بود و زوجه خود را بیدار کردم گفتم چراغ را روشن کن چون نظر کردم هزار اشرفی در آن بود و چون به دفتر خود مراجعه کردم دیدم تمام دین آن حضرت همین مبلغ بود نه کمتر نه زیادتر و در روایت دیگر که دید آنچه دین آن حضرت نوشته بود همه محو گردیده است.

 

128 – آماده شدن مقدمات زیارت کربلا

(داستان دوم) قریب بیست سال قبل شب جمعه بود با آقا سید باقر خیاط و جمعی رفتیم مسجد جمکران همه خوابیدند و من بیدار بودم و فقط پیر مردی بیدار بود و شمعی در پشت بام روشن کرده بود و دعا می‌خواند و من مشغول به نماز شب بودم، ناگاه دیدم هوا روشن شد، با خود گفتم ماه طلوع نموده هرچند نگاه کردم ماه را ندیدم یک مرتبه دیدم به فاصله پانصدمتر زیر یک درختی یک سید بزرگواری ایستاده و این نور از آن آقاست.

به آن پیرمرد گفتم شما کنار آن درخت سیدی را می‌بینی؟ گفت هوا تاریک است چیزی دیده نمی‌شود خوابت می‌آید برو بگیر بخواب، دانستم که آن شخص نمی‌بیند.

من به آن آقا گفتم آقا من می‌خواهم بروم کربلا نه پول دارم نه گذرنامه، اگر تا صبح پنجشنبه آینده گذرنامه با پول تهیه شد می دانم امام زمان هستید و الا یکی از سادات می‌باشید. ناگاه دیدم آن آقا نیست و هوا تاریک شد، صبح به رفقا گفتم و داستان را بیان نمودم بعضی‌ها مرا مسخره نمودند.

گذشت تا روز چهارشنبه صبح زود در میدان فوزیه برای کاری آمده بودم و منزل دروازه شمیران بود کنار دیواری ایستاده بودم و باران می‌آمد پیرمردی آمد نزد من او را نمی‌شناختم گفت حاج محمدعلی مایل هستی کربلا بروی گفتم خیلی مایلم ولی نه پول دارم و نه گذرنامه. گفت شما ده عدد عکس با دو عدد رونوشت سجل را بیاورید، گفتم عیالم را می‌خواهم ببرم، گفت مانعی ندارد، بعد به فوریت رفتم منزل، عکس و رونوشت شناسنامه را موجود داشتم و آوردم گفت فردا صبح همین وقت بیایید اینجا، فردا صبح رفتم همان محل آن پیرمرد آمد گذرنامه را با ویزای عراقی به ضمیمه پنجهزار تومان به من داد و رفت و بعداً هم او را ندیدم. رفتم منزل آقا سیدباقر، ختم صلوات داشتند بعضی از رفقا از راه مسخره گفتند گذرنامه را گرفتی؟ گفتم بلی و گذرنامه را با پنج هزار تومان نزد آن‌ها گذاردم، تاریخ گذرنامه را خواندند و دیدند روز چهارشنبه است، شروع به گریه نمودند و گفتند که ما این سعادت را نداریم.

 

129 – دادرسی از محتضر

حضرت حجة الاسلام آقای حاج سید اسداللّه مدنی در نامه ای که مرقوم فرموده‌اند چنین می‌نویسند:

روز عیدی بود (یکی از اعیاد مذهبی) نزدیک ظهر به قصد زیارت مرحوم آیت اللّه حاج سید محمود شاهرودی قدس اللّه نفسه الزکیه به منزلشان رفتم با اینکه وقت دیر و رفت و آمد تمام شده و معظم له اندرون تشریف برده بودند اظهار لطف فرموده دوباره به بیرونی برگشتند. به مناسبتی که پیش آمد، فرمودند وقتی با مرحوم عباچی از بلده مقدسه کاظمین علیهما السّلام پیاده به قصد زیارت سامرا حرکت کردیم، بعد از زیارت حضرت سیدمحمد سلام اللّه علیه در بلد یک فرسخی راه رفته بودیم که آقای عباچی بکلی از حال رفته و قدرت حرکت از او سلب و افتادند و به من گفتند چون مرگ من حتمی است نه راه رفتن و نه برگشتن و از دست شما نسبت به من کاری نمی‌آید اگر شما اینجا بمانید القای نفس در تهلکه و حرام است، بنابراین بر شما واجب است که حرکت کرده و خودتان را نجات بدهید و نسبت به من هم چون هیچ کاری از شما ساخته نیست تکلیفی ندارید.

به هرحال، با کمال ناراحتی، من ایشان را همانجا گذاشته و بر حسب تکلیف، حرکت کردم فردا که به سامرا رسیده وارد خان شدم ناگهان دیدم آقای عباچی از خان رو به بیرون می‌آیند، بعد از سلام و دیدنی پرسیدم چطور شد که قبل از من آمدید؟

ایشان فرمودند بلی چنانچه دیروز دیدی من مهیای مرگ بوده و هیچ چاره ای تصور نمی‌کردم حتی دراز کشیده و چشم‌ها را هم کرده (روی هم گذاشته) و منتظر مرگ بودم، فقط گاهی که صدای نسیم را می‌شنیدم به خیال اینکه حضرت ملک الموت است به قصد دیدار و زیارتش چشم‌ها را باز کرده چون چیزی نمی‌دیدم دوباره چشم‌ها را می‌بستم تا وقتی به صدای پایی چشم باز کرده دیدم شخصی لباس عربی معمولی به تن و افسار الاغی به دستش بالای سرم ایستاده است از من احوالپرسی فرموده وجهت خوابیدنم را در وسط بیابان پرسیدند جواب دادم تمام بدنم درد می‌کند قدرت حرکتی نداشته و منتظر مرگ هستم.

فرمودند بلند شوید تا شما را برسانم. عرض کردم قدرت ندارم، به دست خودشان مرا بلند نموده سوارم کرد و احساس می‌کردم به هرجایی از بدنم دستش می‌رسید بکلی راحت می‌شد تا تدریجاً دست مبارکش به اعضایم رسیده و تمام اعضا راحت شد به جوری که اصلاً هیچ خستگی نداشتم و آن شخص افسار حیوان را می‌کشید. هرچه از ایشان خواهش کردم که سوار شوند قبول نفرموده و فرمودند من به پیاده روی عادت دارم. در آن بین ملتفت شدم که شال سبزی به کمر دارد به خودم خطاب کردم که خجالت نمی‌کشی سیدی از ذریه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیاده و افسار بکشد و تو سوار باشی، فوراً دست و پایم را جمع کرده خودم را پایین انداخته وعرض کردم آقا! خواهش می‌کنم شما سوار شوید، آن موقع بود که خودم را در خان دیده و از کسی خبری نبود، به تاریخ 29 ربیع الثانی 95.

نظیر این داستان است داستانی که از آیت اللّه سید شهاب الدین مرعشی دامت برکاته نقل گردیده و مرقومه ایشان که در کتاب منتقم حقیقی، صفحه 175 ثبت شده است برای مزید بصیرت اینجا نقل می‌گردد

 

130 – فریادرسی از درمانده بیابان

سید جلیلی که از اهل علم و قطع به صدق و سداد و تقوای او هست وقتی پیاده از سامرا برای زیارت حضرت سید محمد می‌رفته و جاده را گم کرده بوده و پس از یاءس از زندگی خود به واسطه عطش فوق العاده و گرسنگی و وزیدن باد سموم در قلب الاسد، بیهوش شده روی خاکهای گرم افتاده بود، دفعتاً چشم باز کرده سر خود را بر دامن شخصی می‌بیند آن شخص کوزه آبی به لب او رسانده، سید می‌گوید چنین آبی در مدت عمر در شیرینی و گوارایی نچشیده بودم، پس از سیراب شدن سفره را باز نموده دو سه قرص نان ارزن به جهت سید تهیه فرموده سید غذا میل نموده و آن عرب به سید فرمود یا سید در این نهر جاری خود را شستشو بده.

سید می‌گوید عرض کردم یااخا! اینجا نهری نیست من از عطش مشرف به هلاکت بودم و شما به داد من رسیدید.

عرب فرمود این آب است و جاری و زلال و خوشگوار، می‌گوید به مجرد صدور این کلمه از شخص عرب متوجه شدم دیدم نهر باصفایی است و تعجب کردم نهر به این نزدیکی و من از عطش مشرف به تلف بودم.

الحاصل، عرب فرمود یا سید قصد کجا را داری؟ عرض کرد حرم مطهر حضرت سیدمحمد، عرب فرمود این حرم سیدمحمد است، سید می‌گوید دیدم نزدیک سایه بقعه حضرت سیدمحمد هستم و حال آنکه محلی را که راه را گم کرده بودم قادسیه بود و مسافت زیادی تا سیدمحمد بود به هرحال از فوایدی که در این چند قدم آن عرب مذاکره فرموده بود تاءکید شدید در تلاوت قرآن مجید و انکار شدید بر کسانی که می گویند قرآن تحریف شده حتی نفرین فرمودند بر روایتی که جعل احادیث تحریف را نموده‌اند.

و نیز تاءکید در برّ والدین حیا و میتا و تاءکید در زیارت بقاع متبرکه ائمه و امامزاده‌ها و تعظیم آن‌ها و تاءکید در احترام ذرّیه علویه و تاءکید در نمازشب. و فرمود یا سید حیف است از اهل علم که خود را وابسته به ما بدانند و مداومت بر این عمل ننمایند وسفارشهای دیگری هم فرمود.

سید می‌گوید چون به نظرم خطور کرد که این شخص عرب کیست که این امور غریبه از او دیدم و این نصایح از او شنیدم، فوراً از نظرم ناپدید شد.

 

131 – کلید چمدان به دامنش می‌افتد

کلید چمدان به دامنش می‌افتد

عبد صالح متقی حاج ملا علی کازرونی که داستان‌های چندی از ایشان نقل گردید و عکسشان نیز در صفحات گذشته چاپ گردید عجایبی دارد از اجابت دعاها و الطاف و عنایات حضرت آفریدگار جل جلاله از آن جمله فرمود:

سفر حج که خداوند میسر فرمود با هواپیما از کویت برای جده حرکت نمودم، نزدیک جده که رسید به وسیله بلندگو اعلان کردند که چند دقیقه دیگر به جده می‌رسیم و باید هرکس چمدان خود را همراه برداشته وآماده تفتیش باشد، دست در جیب خود نمودم که کلید چمدان را بیرون بیاورم دیدم نیست، متوجه شدم که در منزل فراموش کرده‌ام همراه بیاورم، سخت ناراحت شدم، عرض کردم پروردگارا! من میهمان تو هستم و ساعت دیگر می‌خواهم برای دخول خانه‌ات مُحرم شوم. لباس احرامی هم در چمدانست با نبودن کلید چکنم؟

می‌فرمود به خدای لاشریک له در آن حال کلید در دامن من افتاد به طوری که رفیقم که پهلوی من نشسته بود (پسر مرحوم سید حسن دندانساز) متوجه شد و پرسید چه بود؟ حقیقت مطلب را به او گفتم کلید را برداشته شکر خدای را بجا آوردم.

در ذیل داستان 25 گفته شد این قسم اجابت دعوات و خوارق عادات از یک بنده شایسته الهی جای شگفتی نیست.

 

نتیجه یک عمر اخلاص

حاج علی مزبور سلمه اللّه تعالی که سن شریفش قریب هفتاد باید باشد تا آنجا که بنده می دانم عمری را در بندگی و فرمانبرداری و صدق و اخلاص و محبت حضرت آفریدگار و اهل بیت اطهار علیهم السّلام گذرانده و از حالاتش پرهیز از غفلت است مراقبه و ملاحظه حضور حضرت احدیت جل شاءنه را دارد و شکی نیست کسی که راه و روش او چنین باشد به مقام قرب می‌رسد و آشکار است از آثار قرب، رسیدن به قدرت بی نهایت حضرت احدیت جل جلاله است و چون عالم دنیا تنگ است ظهور تام این قدرت پس از مرگ مؤ من است و گاهی در همین دنیا ظهوراتی هم دارد مانند جناب آصف بن برخیا که تخت سلطنتی بلقیس ملکه سبا را در یک چشم به هم زدن از شهر شام در حضور حضرت سلیمان حاضر ساخت به شرحی که در تفسیر سوره نمل رسیده است.

 

بچه را در هوا نگه می‌دارد

روزی یک نفر از بندگان صالح از کوچه ای می‌گذشت دید وسط کوچه مردم جمع‌اند و سروصدا می‌کنند پرسید چه خبر است؟ گفتند در این خانه بچه ای پشت بام رفته است مادرش در تعقیب اوست، شیون و ناله می‌کند می‌ترسد از بام بیفتد در این اثنا بچه پایش را روی ناودان گذاشته از آن بالا می‌افتد، فوراً آن عبد صالح می‌گوید: خدایا! او را بگیر، بچه در هوا می‌ماند تا آن عبد صالح اورا می‌گیرد و به مادرش می‌رساند.

مردم چون چنین دیدند اطراف او را گرفته دست و پایش را می‌بوسند و او می‌فرموده ای مردم! چیز مهمی واقع نشده، بنده عاجزی که عمری از خداوند بزرگ اطاعت نموده اگر خداوند هم عرض او را بشنود و حاجتش را روا فرماید عجیبی نباشد.

گواه این فرمایش، این قسمت از حدیث قدسی است، خداوند می‌فرماید: ((هرکس با من همنشین شود من هم با او همنشین باشم و هرکس مرا مطیع و فرمانبردار شود من هم هرچه او بگوید انجام دهم)) (85).

 

132 – رو به حسین (ع) قبله حقیقی

مرحوم حاج عبدالعلی معمار عالم فرد علیه الرحمه نقل کرد: اوقاتی که موفق به زیارت کربلا بودم، روزی در صحن مقدس نشسته بودم، یک نفر هم نزدیک من نشسته بود، اسم او را پرسیدم گفت فلان خراسانی. از شغل او پرسیدم گفت ((بنایی)). دیدم با من هم شغل است، پرسیدم زوار هستی یا مجاور؟ گفت سالهاست در این مکان شریف سرگرم بنایی هستم. گفتم در این مدت اگر عجایبی دیده ای برای من نقل کن، گفت:

متصل به صحن شریف سمت قبله قبری است مشهور به قبر دده و چون مشرف به خرابی بود چند نفر حاضر شدند آن را تعمیر کنند و به من مراجعه نمودند و من اقدام نمودم و برای محکم شدن شالوده، به کارگرها دستور دادم اطراف قبر را بکنند، قسمتی که نزدیک قبر بود در اثنای حفر، جسد آشکار گردید به من خبر دادند، چون مشاهده کردم دیدم جسد تازه است و لیکن به سمت چپ خوابیده؛ یعنی صورتش رو به قبر مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام است و پشت او رو به قبله است و به همان حالت قبر را پوشانده و تعمیر آن را به اتمام رساندم.

مؤید این داستان است آنچه را مرحوم حاج میرزا حسین نوری اعلی اللّه مقامه در کتاب ((دارالسلام)) نقل نموده که استاد ما علامه بزرگوار شیخ عبدالحسین تهرانی اعلی اللّه مقامه برای توسعه سمت غربی صحن مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام خانه‌هایی خرید و جزء صحن شریف قرار داد و قریب شصت سرداب برای دفن اموات در همان قسمت قرار داد و روی آن‌ها طاق زدند و مردم مردگان خود را در آن سرداب‌ها دفن می‌کردند، چون مدتی گذشت دانسته شد که طاق روی سرداب‌ها در اثر کثرت عبور مردم بر آن، توانایی تحمل را ندارد و ممکن است فرو ریزد و سبب زحمت و هلاکت شود، لذا شیخ امر فرمود که طاق را بردارند و از نو دو مرتبه با استحکام بیشتری بنا کنند و چون جماعت بسیاری در سرداب‌ها دفن شده بودند امر فرمود سردابی را خراب کنند و بنا کنند، بعد سرداب دیگر و هر سردابی را خراب می‌کردند یک نفر پایین می‌رفت و خاک بر جسد مرده می‌ریخت به مقداری که کشف نشود و هتک حرمت اموات نشود، پس مشغول شدند تا رسیدند به سردابی که مقابل ضریح مقدس بود چون پایین رفتند برای پوشانیدن جسدها، دیدند تمام جسدهایی که در این قسمت هست سرهایشان که در جهت غرب بوده به جای پایشان که رو به قبر شریف بوده قرار گرفته و پاها به سمت غرب است. مردم خبر شدند جماعت بی شماری می‌آمدند و این منظره عجیبه را مشاهده می‌کردند و آن جسدهایی که در این قسمت بوده و منقلب گردیده سه جسد بوده که یکی از آن‌ها جسد آقامیرزا اسماعیل اصفهانی نقاش بوده که در صحن مقدس مشغول نقاشی بوده و پسرش وقتی که منظره جسد پدر را می‌بیند گواهی می‌دهد که من هنگام دفن پدرم حاضر بودم و بدن پدرم را که دفن کردم پاهایش رو به ضریح مقدس بود والحال می‌بینم سرش رو به ضریح است و آشکار شد بر مردم اینکه این تغییر وضع جسد چند میت تاءدیبی از طرف خداوند است بندگانش را که بشناسند راه ادب و طریقه معاشرت با ائمه علیهم السّلام.

و در همان روز، فاضل صالح متقی حاج ملا ابوالحسن مازندرانی برای من نقل کرد و گفت مدتی پیش از ظهور این معجزه خوابی دیدم که در تعبیر آن حیران بودم وامروز تعبیرش آشکار شد و آن خواب این بود:

تقیه صالحه خاله فرزندم چون فوت شد او را در همین قسمت از صحن شریف دفن کردم پس شبی در خواب او را دیدم و از حالش و آنچه برایش پیش آمده پرسش کردم، گفت به خیر و عافیت و خوبی و سلامتی هستم غیر از اینکه تو مرا در مکان تنگی دفن کردی که نمی‌توانم پایم را دراز کنم و دائماً باید سرم را بر زانو گذارم.

چون بیدار شدم جهت آن را ندانستم تا الا ن که دانستم پا را به سمت قبر مطهر دراز کردن بی ادبی به ساحت قدس امام علیه السّلام است و این معجزه در ماه صفر 1276 بوده است. مستفاد از این دو داستان آن است که خداوند به این تغییر وضع جسد چند میت به مسلمانان مقام و شاءن امام‌ها و لزوم احترام و تکریم و ادب با ایشان را بفهماند جایی که خداوند راضی نیست پای میت یا پشت میت به قبر امام علیه السّلام باشد پس زنده‌ها چقدر باید رعایت ادب و احترام قبر شریف را بنمایند.

خداوند لعنت کند و زیاد فرماید عذاب جماعتی را که خود را مسلمان می‌دانستند و به این قبر شریف اهانت‌ها نموده و زوارش را منع می‌نمودند بلکه شکنجه‌ها می‌دادند، خصوصاً متوکل عباسی که عده ای را ماءمور کرد برای خراب کردن و از بین بردن آثار آن و از عجایب آنکه عاقبت همین متوکل زوار را آزاد گذاشت به تفصیلی که در خصائص الحسینیه شیخ شوشتری علیه الرحمه ذکر شده است.

 

133 – جسد سالمی از 1300 سال قبل به دست آمد

در روزنامه کیهان پنجشنبه 3 مرداد 1353 شماره 9319 قضیه عجیبی ذکر شده که عین مطالب آن اینجا درج می‌گردد: در حفاری که چند سارق ناشناس در یزد کردند، جسد سالمی از 1300 سال قبل به دست آمد. جسد متعلق به ((بی بی حیات)) یکی از زنان نامدار صدراسلام است.

یزد خبرنگار کیهان چند سارق ناشناس، برای سرقت اشیای عتیقه شبانه قبر ((بی بی حیات)) یکی از زنان نامدار صدراسلام را در روستای فهرج یزد، شکافتند و با جسد سالم وی روبرو شدند.

به دنبال نبش قبر بی بی حیات، روستائیان فهرج، جریان دستبرد به زیارتگاه شهدای فهرج را به اداره فرهنگ و هنر یزد اطلاع دادند و کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد نیز، ضمن دیداری از قبر و جسد کشف شده، سالم بودن و تعلق جسد را به ((بی بی حیات)) تاءیید کردند.

جسد کشف شده که حدود 1300 سال پیش در زیارتگاه شهدا دفن شده، هنوز متلاشی نشده و صورت و ابروها کاملاً برجسته مانده است.

خبرنگار کیهان در یزد که خود از نزدیک، جسد کشف شده را دیده است می‌نویسد: حتی موهای سر جسد، کاملاً سیاه و بلند است.

آقای مشروطه، کارشناس ویژه اداره فرهنگ و هنر یزد، ضمن تاءیید این خبر، گفت: قبر و جسد متعلق به ((بی بی حیات))، یکی از زنان برجسته لشکریان اسلام است که در محل شهدا به جنگ با لشکریان یهود و زرتشتی پرداخته‌اند. در حال حاضر، جریان امر، به وسیله مقامات مربوطه تحت رسیدگی است.

آقای دربانی، رئیس اداره فرهنگ و هنر استان یزد نیز، ضمن تاءیید این موضوع گفت: قبر و جسد کشف شده، متعلق به لشکریان اسلام و شهداست و ما، هم اکنون سرگرم بررسی و تحقیق پیرامون این ماجرا هستیم.

روستای فهرج، در سی کیلومتری یزد قرار گرفته و دارای چند اثر تاریخی و باستانی است. از جمله این آثار، ((زیارتگاه شهدا و بی بی حیات)) است که به صدراسلام تعلق دارد و زیارتگاه روستاییان است. تاریخ ایجاد این آثار، در کتاب تاریخ یزد ((مفیدی)) نیز به صدراسلام نسبت داده می‌شود.

روستائیان فهرج می گویند: سارقان بخاطر دستبرد به آثار عتیقه ای که معمولاً همراه افراد نامدار و سرداران، در قبر گذاشته می‌شده است، آرامگاه ((بی بی حیات)) را شکافته‌اند و معلوم نیست چیزی هم به دست آورده‌اند یا نه؟

و در کیهان شنبه 5 مرداد 1353، شماره 9320 در دنباله شماره قبل چنین نوشته است:

علل سالم ماندن جسد 1300 سال قبل بررسی می‌شود

یزد خبرنگار کیهان تحقیق پیرامون ماجرای نبش قبر ((بی بی حیات)) در روستای فهرج یزد، ادامه دارد و از طرف ژاندارمری یزد، خادم این زیارتگاه مورد بازجویی قرار گرفت. قبر ((بی بی حیات)) که در روستای فهرج یزد قرار دارد چند روز پیش به وسیله چند سارق ناشناس حفر شد و جسد ((بی بی حیات)) که از 1300 سال پیش تا کنون سالم مانده است، از زیر خاک بیرون آمد. بنابه تاءیید مقامات مسئول یزد، جسد بی بی حیات یکی از زنان نامدار صدراسلام متلاشی نشده و اسکلت، ابروها و موهای سر جسد، کاملاً سالم مانده است.

امروز در یزد اعلام شد که مقامات اداره فرهنگ و هنر، اداره اوقاف و ژاندارمری یزد، سرگرم مطالعه چگونگی نبش قبر ((بی بی حیات)) و علل سالم ماندن جسد هستند. از طرف ژاندارمری یزید نیز، کتباً درخواست رسیدگی شد و در محل، خادم زیارتگاه شهدا مورد بازجویی قرار گرفته است.

مشروطه، کارشناس اداره فرهنگ و هنر یزد، ضمن تاءیید سالم بودن جسد و تعلق آن به ((بی بی حیات)) گفت: کسانی که شبانه قبر ((بی بی حیات)) را برای یافتن اشیاء عتیقه، حفاری کردند، ابتدا دو نقطه زیارتگاه شهدا را خاک برداری کرده‌اند و چون چیزی نیافته‌اند، به نبش قبر ((بی بی حیات)) دست زده‌اند. با این حال، هنوز روشن نیست اشیاء عتیقه ای از داخل قبر به سرقت رفته است یا نه.

وی افزود: بزودی برای پوشاندن قبر ((بی بی حیات)) که زیارتگاه روستائیان فهرج است، اقدام خواهد شد.

 

134 – برکت پول مایه کیسه

جناب عمدة الاخیار آقای حاج محمد حسن شرکت ساکن اصفهان مرقوم داشته‌اند که یک نفر از بستگان آقای حاجی محمد جواد بیدآبادی (که داستان‌های مکرری از ایشان در این کتاب نقل شده است)، مرد بسیار خوبی بود، برای بنده نقل کرد که من مدتی ملازم خدمت آقای حاجی مرحوم بودم صبح‌ها می‌فرمودند بروم درب دکان شخصی که از رفقای ایشان به نام حاج سید موسی، دکان عطاری داشت در محله بیدآباد، بعضی روزها صد دینار که یک دهم ریال با پنج پول که یک هشتم ریال آن موقع بود بگیرم، می‌گرفتم می‌آوردم خدمت آقای حاجی و ایشان می‌گذاشتند زیر دوشک زیر پای مبارکشان و هرکس می‌آمد از صبح تا قدری از شب گذشته، ایشان دست می‌بردند زیر همان دوشک و پول‌های مختلف درمی آوردند و به اشخاص می‌دادند.

یک روز همشیره زاده ایشان به من گفت خدمت ایشان عرض کنم بر اینکه من دیر به دیر به خدمت شما می‌آیم و بعداً پولی را که به من می‌دهید ملاحظه می‌کنم می‌بینم به دیگران بیشتر داده‌اید و به من کمتر. به ایشان عرض کردم فرمودند من که کم و زیاد نمی‌کنم دست زیر دوشک می‌کنم هرچه آمد برای هرکس می‌دهم. و حقیر از چند نفر که متوجه شده بودند شنیدم تا موقعی که پول ایشان که به عنوان مایه کیسه، مرحمت می‌کردند نگاه می‌داشتند از برکت پول ایشان بی پول نمی‌شده‌اند.

 

135 – حکایت مشهدی احمد آشپز

و نیز مرقوم فرموده‌اند که شوهر همشیره ایشان دکتر هدایت اللّه که مطبش در محله بیدآباد بود نقل کرد از مشهدی احمد آشپز که دکانش در محله بیدآباد بود که یک روز در حال جنابت بودم و نتوانستم غسل نمایم، فوری غذای بریانی برداشتم بروم خدمت جناب حاجی محمد جواد که منزلشان در بیدآباد و نزدیک دکان او بوده

ایشان پس از جواب سلام او فرموده بودند چرا غسل نکرده آمده ای درب دکانت، دیگر این طور عمل نکن و غذایی که آورده ای ببر.

مشهدی احمد پیش خودش فکر کرده که ایشان حدس زده‌اند و مطابق واقع شده، می‌گوید یک روز مخصوصاً غسل نکرده در حال جنابت آمدم درب دکان و غذای بریانی حضور آقای حاجی بردم، ایشان مرا صدا کردند و در گوشم فرمودند نگفتم غسل نکرده درب دکان میا! چرا این طور کردی؟ برو و غذا را هم ببر من نمی‌توانم این غذا را بخورم

 

136 – فرنگی روضه خوانی می‌کند

جناب شیخ محمد حسن مولوی قندهاری که داستان‌هایی از ایشان ذکر شد نقل می‌فرماید که: پنجاه سال قبل 14 محرم منزل آقای ضابط آستانه مقدس رضوی علیه السّلام در عیدگاه مشهد، مرحوم مغفور شیخ محمد باقر واعظ حکایت نمود که در ماه محرمی از جانب تاجرهای ایرانی مقیم پاریس برای خواندن روضه و اقامه عزاداری دعوت شدم و رفتم.

شب اول محرم یک نفر جواهرفروش فرانسوی با زوجه و پسر خود در مرکز ایرانی‌ها که من آنجا بودم آمد و از آن‌ها تمنّا کرد که من نذری دارم! شیخ روضه خوان خود را به این آدرس، ده شب بیاورید که برای من روضه بخواند.

حاضرین از من اجازه گرفتند قبول نمودم چون از روضه ایرانی‌ها فارغ بودم حاضرین مرا برداشته با فرانسوی به خانه‌اش بردند، یک مجلس روضه خواندم هموطنان استفاده نموده و گریه کردند. فرانسوی و فامیلش مغموم و مهموم گوش می‌دادند، فارسی نمی‌فهمیدند و تقاضای ترجمه را نمی‌نمودند تا شب تاسوعا به همین منوال بود.

شب عاشورا به واسطه اعمال مستحبه و خواندن دعاهای وارده و زیارت ناحیه مقدسه، منزل فرانسوی نرفتیم فردا آمد وملول بود عذر آوردیم که ما در شب عاشورا اعمال ویژه مذهبی داشتیم قانع شد و تقاضا کرد پس برای شب یازدهم به جای شب گذشته بیایید تا ده شب نذر من کامل شود.

روضه که تمام شد یکصد لیره طلا برایم آورد، گفتم قبول نمی‌کنم تا سبب نذر خود را نگویید. گفت: محرم سال گذشته در بمبئی صندوقچه جواهراتم را که تمام سرمایه‌ام بود دزد برد، از غصه به حد مرگ رسیدم، بیم سکته داشتم، در زیر غرفه من جاده وسیع بود و مسلمانان ذوالجناح بیرون کرده سر و پای برهنه سینه و زنجیر زده عبور می‌کردند، من هم از پله فرود آمده بین عزاداران مشغول عزاداری شدم، با صاحب عزا نذر کردم که اگر به کرامت خود جواهرات سرقت شده‌ام را به من برساند سال آینده هرجا باشم صد لیره طلا نذر روضه خوانی را می‌پردازم.

چند قدمی پیمودم شخصی پهلویم آمد با نفس تنگ و رنگ پریده، صندوقچه را به دستم داد و گریخت حالم خوش شد، مقداری راه رفتن را ادامه دادم و به خانه‌ام وارد شدم، صندوقچه را باز کردم و شمردم یک دانه راهم دزد تصرف نکرده بود بابیانت وامی یا اباعبداللّه!

شعر:

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری

قبلاً گفته شد که افراد غیرمسلمانی که در اثر توسل به حضرت سیدالشهداء علیه السّلام مشکلشان حل و حاجتشان روا شده فراوان‌اند تا جایی که در هند از طایفه بت پرستها افرادی هستند که با آن حضرت در منافع سالیانه شرکت دارند و آنچه سهم آن حضرت می‌شود تسلیم شیعیان می‌کنند تا در عزاداری محرم و صفر مصرف نمایند و این شرکت را موجب برکت شناخته‌اند.

آری هرکس به آن حضرت متوسل شود برای رسیدن به حاجت‌های دنیوی به آن می‌رسد چنانچه هرکس از او ایمان و مغفرت و رحمت و شفاعت و نجات از سختی‌های برزخ و قیامت و دوزخ و رسیدن به درجات سعادت و بهشت را خواهد قطعاً به او داده خواهد شد چنانچه در زیارت آن حضرت رسیده کسی که به دامن لطف تو چسبید محروم نشد و هرکه به تو پناهنده شد در امان است (86)

 

137 – فرجام ناگوار عهدشکنی

ونیز جناب مولوی سلمه اللّه تعالی نقل فرمود در همان ایام نصیرالاسلام ابوالواعظین به مشهدمقدس آمده بود، ماه مبارک رمضان در مسجد گوهرشاد منبر می‌رفت، شبی از معجزات اوایل این قرن که در حرم مبارک رضوی علیه السّلام دیده بود حکایت نمود که دو زوجه که با هم و حسینی علیه السّلام بودند و در حباله نکاح یکی از اعیان تهران بودند باهم عهد و پیمان نموده بودند که با هم صاف باشند و رشک و کین و رقابت همسری یک نفر ((هووگری)) را ترک و نزد شوهر سعایت و خیانت و نمامی و فتنه انگیزی یکدیگررا نکنند و در بینشان حضرت رضا علیه السّلام ضامن و گواه باشد اگر هرکدام عهدشکنی کند، امام رضا علیه السّلام او را کور نماید.

پس از مدتی یکی از آن دو زن عهدشکنی کرد و به هم عهد خود خیانت نمود، در همان هفته کور شد و توبه و انابه‌اش فایده نکرد. تصمیم گرفت به مشهد بیاید. نصیرالاسلام مذکور، روضه خوان خاص آن زن بود، حکایت کرد که چهل شب دخیل بالای سر حرم مبارک بودیم آنچه از ادعیه و تضرع و زاری که منتهای قدرت آن زن بود انجام دادیم وعده ای از سادات و علما و اهل حال هرشب را با او صبح کردیم اثری از شفا آشکار نشد، شب چهل و یکم زیارت وداع نموده و ماءیوسانه تصمیم گرفتیم فردا عازم تهران شویم. طلوع فجر نوری از ضریح مقدس ظاهر شد از بالای سر آن زن گذشت، حاضرین همه آن نور را دیده صلوات‌های بلند فرستاده شد، همه یقین کردند که آن خانم شفا یافت، نور از پنجره گذشت ناگهان صدای کف زدن و صلوات از دارالسیاده بلند شد، همه رفتیم دیدیم پیره زن کور زوار کابلی شفا یافته، هر دو چشمش بینا شد با اینکه سال‌ها به کوری بسر برده و برایش کوری عادت شده بود و ابداً برای شفای خود در آن وقت نه دخیل شده بود و نه دعا و توسل نموده بود، خداوند قدرت امامت را به خانم ماءیوس و ما و مردم نشان داد و مردم را آگاهانید که عهد و ضمانت خلیفه خدا را در امور عادی خود سست نشمارند و به عهد و قسم خود پایبند بوده خیانت نکنند.

از این داستان به خوبی دانسته می‌شود بزرگی گناه نقض عهد باخدا و رسول و امام؛ یعنی کسی که با خدا عهد کرد که فلان گناه را ترک کند، سپس عهد خود را شکست و بجا آورد، هرچند آن گناه صغیره بوده به واسطه نقض عهد، گناه کبیره ای می‌شود که سزاوار عقوبت‌های سخت الهی خواهد شد و برای دانستن بزرگی این گناه و سختی عذاب آن به کتاب گناهان کبیره مراجعه شود.

در خصوص این داستان اگر گفته شود که آن زن بیچاره پس از کوری از گناه خود پشیمان شده و به آن امام معصوم پناهنده گردیده، چهل شب ناله می‌کرده و دیگران هم درباره‌اش دعا می‌کردند و کسی که از گناهی توبه کرد مثل این است که گناه نکرده پس چرا توبه‌اش پذیرفته نشده و چشمش شفا نیافت؟

در جواب گوییم اولاً: حقیقت توبه معلوم نیست در آن زن موجود بوده؛ زیرا توبه آن است که شخصی از گناهی که کرده از جهت اینکه مخالفت امر پروردگار خود نموده پشیمان و حسرت زده و نالان گردد و عزم بر ترک آن داشته باشد پس اگر تنها از جهت عقوبت آن پشیمان باشد توبه حقیقی نیست؛ یعنی حالش طوری است که اگر آن عقوبت نباشد از مخالفت امر پروردگار باکی ندارد پس توبه او از گناه نیست تا پذیرفته شود.

ثانیاً: بر فرض اینکه توبه حقیقی هم باشد، شرط قبولی توبه‌اش این است که نزد ((هووی)) خود رفته از او عذرخواهی کند و دل رنجیده‌اش را به دست آورد و فساد و نمامی که کرده به صلاح درآورد.

ثالثاً: کسی که با خداوند عهدی بست و سپس آن را شکست کفاره بر او واجب می‌شود و تا بتواند باید در ادای آن کوتاهی نکند وگرنه آمرزیده نمی‌شود (کفاره عهدشکنی یک بنده آزاد کردن یا شصت روز روزه گرفتن یا شصت گرسنه را سیر نمودن است)

رابعاً: گوییم شفا نیافتن چشم آن زن لطفی بوده از طرف پروردگار در باره آن زن و دیگران تا بدانند خدا و روح شریف امام‌ها همه جا حاضرند و بر اعمال بندگان ناظرند و چیزی از آن‌ها پوشیده نیست و همانطوری که ارحم الراحمین است: ((فی مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَالَّرحْمَةِ)) همچنین ((اَشَدُّالْمُعاقِبیَن)) است ((فی مَوْضِعِ النَّکالِ وَالَنَّقِمَةِ)) و پس از دانستن این معنا، دیگر بر گناه جراءت ننمایند و از قهرش در هراس باشند.

 

138 – از آسمان ماهی می‌بارد

و نیز جناب مولوی نقل فرمود که سن من هشت ساله بود، باران شدیدی آمد در میان آن خودم دیدم یک دانه ماهی از آسمان افتاد، نیم دقیقه طول نکشید که گربه ای آمد و آن را خورد.

نظیر این، در سفری که زمان جنگ دوم بود و من نتوانستم از راه ایران، بیایم، با طیاره حرکت کردم و بحرین فرود آمدم، مردمان بحرین به تواتر گفتند یک هفته به واسطه نرسیدن آذوقه به سبب وقوع جنگ، ما گرسنه بودیم، همه حبوبات ما از نخود و برنج و عدس نیز خلاص شد، همه ما به مسجد، حسینیه رجوع کردیم و متوسل شدیم و مشاهده کردیم بخاری از میان دریا بلند شد و به ابر مبدل گردید و باران عجیبی از ماهی بر ما بارید تمام ماهی‌های اعلا که به مدت یک هفته ارزاق ما را تاءمین کرد تا برای ما آذوقه رسید.

 

139 – آب آشامیدنی در میان دریا

نظیر این داستان جناب قندهاری را مرحوم حاج محمد کویتی که تقریباً در 35 سال قبل با آن مرحوم حج مشرف بودم برایم نقل کرد:

وقتی پسرعمویم نارگیل بار کشتی خود نموده از بمبئی به قصد دوبی حرکت کرد به حسب قاعده باید در مدت یک هفته برسد ولی سه هفته گذشت و از او خبری نشد یقین کردیم که غرق شده و با همراهان مرده‌اند مجلس ترحیم برایشان گرفتیم.

پس از یک ماه کشتی آن‌ها در دریا نمودار شد در حالی که دیرک آن شکسته و پرده نداشت و به وسیله پارو خود را به ساحل رساندند، حالات خود را گزارش دادند و گفتند یک روز که از بمبئی بیرون شدیم ناگاه طوفان عجیبی شد بطوری که دیرک کشتی که پرده به آن متصل بود شکست و پرده پاره پاره شد و پس از آرام شدن دریا به ناچار به وسیله پارو روزی چند کیلومتر حرکت می‌کردیم تا اینکه آب مشروب ما تمام شد به ناچار نارگیل‌ها را شکسته و از مایع وسط آن رفع عطش می‌نمودیم تا اینکه نارگیل‌ها هم تمام شد و از شدت گرما و سختی عطش از حس و حرکت افتادیم به طوری که بمانند محتضر شدیم و آماده مردن.

ناگهان قطعه ابری بالای سرمان شروع به باریدن نمود، دهن خود را باز نموده و قطرات باران که به درون ما رسید توانستیم حرکت کنیم پس ظرف‌ها را گذاردیم تا از باران پر می‌شد و در خم می‌ریختیم تا اینکه خم پر شد و ابر رفت و تا امروز که به وسیله پارو خود را به دوبی رساندیم آب تمام شد.

 

140 – نجات از زندان و رسیدن به مقصد

همچنین جناب مولوی نقل فرمود جوان خوش سیمای شانزده ساله ای به نام آقای زبیری در مدرسه پایین پا مشهدمقدس که حالا از بین رفته است نزد شیخ قنبر توسلی می‌آمد، این جوان زاهد عابد غالباً روزه بود جز عید فطر و قربان.

خیلی به زیارت حضرت حجت عجل اللّه تعالی فرجه و زیارت اصحاب کهف علاقمند بود برای رسیدن به مقصد زحمات زیادی را متحمل می‌شد از آن جمله گوید چهل شبانه روز غذا نمی‌خوردم مگر به وقت افطار آن هم به اندازه کف دست آرد نخود می‌کوبیدم و می‌خوردم، غذایم همین بود از صفات نیک او این بود اگر پول مختصری به دستش می‌رسید آن را به فقرا می‌داد از یتیم‌ها دلجویی می‌کرد کچل‌ها را حمام می‌برد ومواظبت می‌کرد.

او را پس از سه چهار سال در کربلا ملاقات کردم، لطف الهی بود که در ابتدای ورودش به نجف اشرف از پدرم سراغ گرفت و منزل پدرم میرزا علی اکبر قندهاری نزد مسجد طوسی بود، آقای زبیری را در آنجا ملاقات کردم و قضیه خود را چنین تعریف کرد:

خدای را شکر که به مراد خودم رسیدم پیش از آنکه به ملاقات اصحاب کهف یا جزیره خضراء بروم با مادرم از مشهدمقدس به مقصد عراق حرکت کردم، مدت نُه روز پیاده در راه بودیم تا به منظریه مرز عراق رسیدم آنجا ما را گرفتند و هفده روز در منظریه محبوس بودیم، می‌گفتیم ما فقیر هستیم، زاهدیم، مشهد بودیم و به کربلا می‌رویم ولی از ما نپذیرفتند.

به امام زمان (عج) متوسل شدیم، می‌دیدیم نگهبانان کارهای ناشایست می‌کنند، فحشاء و منکر از آنان سرمی زد، قلبمان کدر می‌شد، گاهگاهی نان و خرما که به ما می‌دادند از روی اضطرار از ایشان می‌گرفتیم.

روزی که توسلم زیادتر و گریه‌ام بیشتر شد یکمرتبه دیدم ماشینی آمد پیش در ایستاد، سیدی خیلی نورانی که نورش نتق می‌کشید جلب توجهم نمود، به کارکن‌ها نگاه کردم دیدم همه حالت بهت و فروتنی برایشان پیدا شده است.

آن آقای نورانی صدایمان زد فرمود بیایید اینجا، نزدش رفتم فرمود شما چه می‌کنید؟ من عرض کردم اینک هفده روز است من و مادرم اینجا محبوس هستیم و می‌خواهیم کربلا برویم.

فرمود برو مادرت را هم بیاور میان ماشین بنشینید، مادرم را آوردم اول جا نبود ولی جای دو نفر پیدا شد، بوی خوشی ساطع بود، کارکن‌ها را نگاه می‌کردم هیچکدام یارای سخن گفتن نداشتند.

به اندازه ده دقیقه ای از حرکت ماشین نگذشته بود که خود را نزد کاروانسرای فرمانفرما در کاظمین دیدیم.

 

141 – قصیده ای در مدح امیرالمؤ منین (ع) و خوابی عجیب

و نیز جناب مولوی چنین نقل می‌فرمود: بنده ساکن مشهدمقدس بودم از فیوضات حضرت رضا علیه السّلام در جوانی مرهون احسان امام رؤ وف و از قابلیت خود زیادتر. منبرم جذاب بود، ملازم مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی و سیدرضا قوچانی و شیخ رمضانعلی قوچانی و شیخ مرتضی بجنوردی و شیخ مرتضی آشتیانی بودم، ایشان مرا به اطراف غیر مشهد از پاکستان و قندهار و غیره می‌فرستادند، در وقتی شب هنگام به مشهد مراجعت کردم وارد مسجد گوهرشاد شدم، تازه اذان مغرب شده بود، شیخ علی اکبر نهاوندی مشغول نماز شد، پس از تمام شدن نماز به خدمتش رسیدم، حالات مرا جویا شد، معانقه کردیم انفیه می‌کشید، انفیه اش را به من داد، در این فرصت مرحوم حاج قوام لاری ایستاد و بنای مقدمه یک روضه را گذاشت و ابتدایش این دو شعر را خواند که من پیش از آن این اشعار را نشنیده بودم.

شعر:

ها عَلیُّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ

رَبُّهُ فیهِ تَجَلّی وَظَهَرَ

هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ

هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ

حال بنده منقلب شد، آقای شیخ علی اکبر نهاوندی صحبت می‌کند یک گوشم به صحبت او و یک گوشم به صحبت حاج قوام، مقصود آنکه با این دو شعر دیگر از این اشعار نخواند.

با حال منقلب به خانه آمدم، تنها بودم در خودم طبع رسایی یافتم. مداد را برداشتم آن اشعار را شیر و شکر تضمین کردم.

شعر:

ها عَلیُّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ

رَبُّهُ فیهِ تَجَلّی وَظَهَرَ

عقل کلی بما داد خبر

اَنَا کاَلشَّمْسِ عَلِیُّ کَالْقَمَرِ

هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ

هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ

عشق افکند بدل‌ها اخگر

عشق بنمود هویدا محشر

عشق چه بود اسداللّه حیدر

شعر:

ها عَلیُّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ

رَبُّهُ فیهِ تَجَلّی وَظَهَرَ

بشری پس گل آدم که سرشت

گر حقی تخم عبادت که بکشت

رویت آئینه هر هشت بهشت

مویت آویزه هر دیر و کنشت

کیمیا کن به نظر این گل و خشت

تا شود خشت و گلم حور سرشت

من نیم ناصبی و غالی زشت

عشق سرمشق من اینگونه نوشت

که به محراب تو هر شام و سحر

سجده آریم به نزد داور

ها عَلِیُّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ

رَبُّهُ فیهِ تَجَلّی وَظَهَرَ

گفت غالی که علی اللّه است

نیست اللّه صفات اللّه است

متشرع که محب جاه است

اوهم از بی خبری در چاه است

خوب از بیت حجر آگاه است

غافل از قبله شاهنشاه است

شهر احمد علیش درگاه است

رو به آن قبله عرفان آور

درس اعمال زقرآن آور

شعر:

ها علی بشر کیف بشر

ربه فیه تجلی وظهر

علی ای مخزن سر معبود

رونق افزای گلستان وجود

کعبه از قوس نزولت مسعود

مسجد کوفه تراقوس صعود

خالقت چون در هستی بگشود

عشق بازی به تو بودش مقصود

غرض از عشق و محبت این بود

تا گشاید به جهان سفره جود

من چه گویم به مدیح حیدر

عاجز از مدح علی جن و بشر

ها عَلیُّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ

رَبُّهُ فیهِ تَجَلّی وَظَهَرَ

حسن روسیه نامه تباه

پناه آورده به قنبر ای شاه

اگرش بار دهد واشوقا

ور براند ز درش واویلا

یا علی قنبرتان شاء اللّه

رد سائل نکند از درگاه

قنبرا کن به من خسته نگاه

حَسْبِیَ اللّهُ وَما شاءَاللّهُ

مستم از باده حب حیدر

علی‌ام جنت و قنبر کوثر

ها عَلیُّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ

رَبُّهُ فیهِ تَجَلّی وَظَهَرَ

چهار سال گذشت نمی‌دانستم این مدح قبول شده یا نه؟ روزی بعد از ناهار خوابیده بودم، در عالم واقعه دیدم مشرف شدم کربلای معلا، وارد رواق مبارک شدم، دیدم درهای حرم بسته و زوار بین رواق مشغول خواندن زیارت وارث هستند.

حالم دگرگون شد که چرا درها بسته است، من حالا تازه رسیده‌ام پرسیدم، آیا درها باز می‌شود؟ گفتند بلی یک ساعت دیگر باز می‌شود و حالا مجتهدین و علمای اولین و آخرین در حرم حضرت سیدالشهداء علیه السّلام هستند و مشغول مدح و تعزیه‌اند.

من در همان عالم خواب به سمت قتلگاه آمدم، دلم آرام نمی‌گرفت، نزد آن شباکی که بالای سر مبارک قرار گرفته است نظر کردم از میان شباک علما را دیدم، عده ای را شناختم مجلسی، ملا محسن فیض، سیداسماعیل صدر، میرزا حسن شیرازی، شیخ جعفر شوشتری حضور داشته حرم مملو از جمعیت بود، همه رو به ضریح و پشت به شباک بودند سرکرده همه مرحوم حاج حسین قمی بود ایشان دستور می‌داد فلان آقا برود بخواند پس از خواندنش دیگران احسنت! احسنت! می‌گفتند و گریه می‌کردند چند نفری را دیدم بالا شدند و خواندند و پایین آمدند در همان عالم رؤ یا مانند بچه‌ها از گوشه شباک به خودم فشار آوردم و این طرف و آن طرف کرده ناگهان خود را داخل حرم مطهر دیدم ولی هیچ جا نبود مگر پهلوی خود آقای قمی ناچار همانجا نشستم.

بنده وقتی که آقای قمی در مشهدمقدس بودند به ایشان ارادت داشتم و در آخر کار نیز وکیلشان بودم.

ایشان به جهر حرف می‌زد. همین که مرا دید فرمود مولوی حسن! عرض کردم بله قربان! فرمود برخیز و بخوان. من میان دوراهی واقع شدم امر آقا را چکنم و با حضور این اعلام کدام آیه را عنوان کنم؟ کدام حدیث را تطبیق کنم؟ چگونه گریز روضه بزنم، مثل اینکه ناگهان بدلم الهام غیبی شد خواندم: ((ها علی بشر کیف بشر)) تا آخر قصیده ای که گذشت.

وقتی که از خواب بیدار شدم دلم می طپید عرق زیادی کرده بودم مثل اینکه مرده بودم شکر خدای را کردم که بحمداللّه مدیحه‌ام مورد عنایت واقع شده است.

 

142 – بی عینک می‌خواند

جناب آقای حاج محمد حسن ایمانی که داستان‌های متعددی اوایل کتاب از ایشان نقل شد در ماه رجب 94 مشهدمقدس رضوی علیه السّلام مشرف بودند، پس از مراجعت نقل نمودند جمعیت زوار به طوری بود که تشرف به حرم مطهر سخت و دشوار بود، روزی با زحمت و مشقت وارد حرم مطهر شدم، کتاب مفاتیح را باز کردم، دست در جیب نمودم تا عینک را بیرون بیاورم چون چند سال است بدون عینک نمی‌توانم خط بخوانم، دیدم عینک را فراموش کرده‌ام همراه بیاورم، سخت ناراحت و شکسته خاطر شدم که به چه زحمتی به حرم مشرف شدم و نمی‌توانم زیارت بخوانم.

در همان حال چشمم به خطوط مفاتیح افتاد، دیدم آن‌ها را می‌بینم و می‌توانم بخوانم، خوشحال شدم و زیارت را با کمال آسانی خواندم و خدای را سپاس کردم.

پس از فراغت و خارج شدن از حرم مفاتیح را باز کردم دیدم نمی‌توانم بخوانم و بمانند پیش بدون عینک خط را نمی‌شناسم و تا کنون چنین هستم. دانستم که لطفی و عنایتی از طرف آن بزرگوار بوده است.

 

143 – چاره بلا به زیارت عاشورا

علاّمه بزرگوار حضرت آقای شیخ حسن فرید گلپایگانی که از علمای طراز اول تهران هستند نقل فرمود از استاد خود مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم یزدی حائری اعلی اللّه مقامه که فرمود اوقاتی که در سامرا مشغول تحصیل علوم دینی بودم، وقتی اهالی سامرا به بیماری وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده ای می‌مردند.

روزی در منزل استادم مرحوم سید محمد فشارکی اعلی اللّه مقامه جمعی از اهل علم بودند ناگاه مرحوم آقای میرزا محمد تقی شیرازی رحمة اللّه علیه که در مقام علمی مانند مرحوم فشارکی بود تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد که همه در معرض خطر مرگ هستند.

مرحوم میرزا فرمود اگر من حکمی بکنم آیا لازم است انجام شود یا نه؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند که بلی…

سپس فرمود من حکم می‌کنم که شیعیان ساکن سامرا از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه روح شریف نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسن علیه السّلام نمایند تا این بلا از آنان دور شود. اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول زیارت عاشورا شدند.

از فردا تلف شدن شیعه موقوف شد و همه روزه عده ای از سنی‌ها می‌مردند به طوری که بر همه آشکار گردید.

برخی از سنی‌ها از آشنایانشان از شیعه پرسیدند سبب اینکه دیگر از شما کسی تلف نمی‌شود چیست؟ به آن‌ها گفته بودند زیارت عاشورا. آن‌ها هم مشغول شدند و بلا از آن‌ها هم برطرف گردید.

جناب آقای فرید سلمه اللّه تعالی فرمودند وقتی گرفتاری سختی برایم پیش آمد فرمایش آن مرحوم به یادم آمد از روز اول محرم سرگرم زیارت عاشورا شدم روز هشتم به طور خارق العاده برایم فرج شد.

شکی نیست که مقام میرزای شیرازی از این بالاتر است که پیش خود چیزی بگوید و چون این توسل یعنی خواندن زیارت عاشورا تا ده روز در روایتی از معصوم نرسیده است شاید آن بزرگوار به وسیله رؤ یای صادقه یا مکاشفه یا مشاهده امام علیه السّلام چنین دستوری داده بود و مؤ ثر هم واقع شده است، مرحوم حاج شیخ محمد باقر شیخ الاسلام سابق الذکر نقل نمود که مرحوم میرزای شیرازی در کربلا ایام عاشورا در خانه‌اش روضه خوانی بود و روز عاشورا به اتفاق طلاب و علما به حرم حضرت سیدالشهداء علیه السّلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السّلام می‌رفتند و عزاداری می‌نمودند و عادت میرزا این بود که هر روز در غرفه خود زیارت عاشورا می‌خواند، سپس پایین می‌آمد و در مجلس عزا شرکت می‌نمود روزی خودم حاضر بودم که پیش از موسم آمدن میرزا ناگاه با حالت غیرعادی پریشان و نالان از پله‌های غرفه به زیر آمد و داخل مجلس شد و می‌فرمود امروز باید از مصیبت عطش حضرت سیدالشهداء علیه السّلام بگویید و عزاداری کنید. تمام اهل مجلس منقلب شدند و بعضی حالت بی خودی عارضشان شد، سپس با همان حالت به اتفاق میرزا به صحن شریف و حرم مقدس مشرف شدیم گویا میرزا ماءمور به تذکر شده بود بالجمله هرکس زیارت عاشورا را یک روز یا ده روز یا چهل روز به قصد توسل به حضرت سیدالشهداء علیه السّلام (نه به قصد ورود از معصوم) بخواند البته صحیح و مؤ ثر خواهد بود و اشخاص بی شماری بدینوسیله به مقاصد مهم خود رسیده‌اند. مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی در سنه 1338 در کربلا وفات و در جنوب شرقی صحن شریف مدفون گردید.

 

144 – کراماتی از یک مرد خدا

در تاریخ دهم جمادی الثانی 97 در کربلا در مقبره سیدمجاهد اعلی اللّه مقامه بودم و جناب آقای حاج سید نورالدین آیت اللّه زاده میلانی و آقای حاج سید عبدالرسول خادم و فاضل محترم آقای حاج سید محمد طباطبائی ابن سید مرتضی برادر سید محمد علی از احفاد سیدمجاهد از ائمه جماعت کربلا و چند نفر دیگر از اهل علم بودند. از عالم مجاهد مرحوم حاج سید محمدعلی که از احفاد سید مجاهد و از نبیره‌های سید صاحب ریاض است و تقریباً ده سال از فوت ایشان می‌گذرد و از آن بزرگوار داستان عجیبه ای نقل شد که آقای سیدعبدالرسول از همان مرحوم شنیده بودند و آقای سید محمد طباطبائی از مرحوم والد خود سیدمرتضی که برادر مرحوم آقای سید محمد علی بوده وآقای میلانی به واسطه عالم بزرگوار مرحوم آقای بنی صدر همدانی از آن مرحوم نقل کرده‌اند.

مرحوم آقای سید محمد علی غیور و متعصب در دین و در امر به معروف و نهی از منکر و جهاد دینی ساعی بوده و در زمان تسلط انگلیس‌ها بر عراق ایشان را دو سال زندانی کردند الخ…

و از خصوصیات ایشان آنکه اوقات تشرف به حرم مطهر بجز نماز و دعا و زیارت با کسی سخن نمی‌فرمود و اگر کسی از ایشان پرسشی می‌کرده، جواب نمی‌داده و خلاف ادب می‌دانسته و به اشاره می‌فرموده بیرون حرم بپرس.

روزی بر سجاده نشسته می‌بیند شیخی که (ظاهراً بعداً نامش را شیخ محمدعلی گفته بود) سابقه ای از او هیچ نداشته و او را ندیده بوده، می‌آید می‌فرماید سید محمدعلی! برخیز و منزلی برای من تدارک کن با اینکه سید مرحوم عادتاً در حرم مطهر به هیچیک از بزرگان اعتنایی نمی‌کرده، به ناچار به ایشان می‌گوید اطاعت می‌کنم.

از حرم خارج می‌شود منزلی که در کوچه مقبره مرحوم شریف العلماء آمادگی داشته ایشان را آنجا می‌برد و سفارش می‌فرماید منزلی خالی و تمیز و ایشان را در آنجا جای می‌دهد و مراجعت می‌کند. فردایش به قصد زیارت آن شیخ می‌رود، پس از نشستن آن شیخ، مقداری از خرده گچ‌هایی که گوشه حجره ریخته بوده برمی دارد و در دست سید می‌ریزد، آنگاه می‌فرماید نظر کن چیست؟ می‌بیند تماماً جواهرات پرقیمت است. آنگاه می‌فرماید: اگر لازم داری بردار و ببر. سید می‌فرماید لازم ندارم، آن را پس گرفته و می‌ریزد و به حالت اولیه برمی گردد.

همان روز یا روز دیگر به سید می‌گوید برویم زیارت قبر ((حرّ)) از کنار شط پیاده می‌رفتند پس آن شیخ به روی آب رفته وسط آن که رسید وضو می‌گیرد و به سید می‌گوید شما هم بیایید اینجا وضو بگیرید.

سید می‌گوید: من نمی‌توانم روی آب راه روم پس آن شیخ وضو را تمام کرده برمی گردد نزد سید و چون قدری راه پیمودند ناگاه مار عظیمی دیده می‌شود که رو به آن‌ها می‌آورد. سید سخت مضطرب و وحشتناک شده. شیخ می‌گوید: آیا ترسیدی؟ سید گفت: بلی خیلی هم می‌ترسم، فرمود: نترس نزدیک که شد فرمود: ((یا حیه! مت باذن اللّه ای مار! به اذن خدا بمیر)). مار از حرکت افتاد و من تعجب بسیار کردم.

فردا صبح گفتم بروم تحقیق کنم آیا ماری بوده یا به نظر من آمده و آیا واقعاً مرده یا موقتاً بی حس شده و بعد از رفتن ما رفته است. رفتم در همان محل دیدم لاشه‌اش را جانورها خورده‌اند و مقداری از آن هنوز باقی بود. یقین کردم کار شیخ حقیقت داشته. رفتم برای ملاقات شیخ تا وارد شدم فرمود: خوب کردی رفتی برای تحقیق مار، البته عین الیقین بهتر است. همان روز یا روز دیگر فرمود برویم زیارت اهل قبور (قبرستان کربلا را وادی ایمن می گویند). چون به وادی ایمن رسیدیم و مشغول قرائت فاتحه شدیم، رسیدیم به محلی فرمود: مرا اینجا دفن کن. من حرف او را جدی نگرفتم.

سپس فرمود: میل داری برویم نجف زیارت حضرت امیر علیه السّلام؟ گفتم بلی، فرمود دستت را در دست من گذار و چشم را برهم گذار. پس از فاصله کمی فرمود: چشم باز کن. دیدم در صحن مقدس حضرت امیر علیه السّلام هستیم، با هم حرم مطهر مشرف شده پس از نماز و زیارت و دعا بیرون آمدیم. فرمود: میل داری امشب را نجف بمانیم یا برگردیم کربلا؟ گفتم برگردیم بهتر است. باز دستم را گرفت و چشم برهم گذاشتم طولی نکشید چشم باز کردم در کربلا بودم. ایشان به منزل خود رفت من هم رفتم منزل خود و خوابیدم. صبح که برخاستم به قصد ملاقات شیخ آمدم چون وارد شدم دیدم صاحب منزل گریان است و می‌گوید: (انا للّه وانا الیه راجعون) شیخ مرحوم شد.

چون وارد حجره شدم، دیدم خودش رو به قبله خوابیده خوابی که دیگر بیداری ندارد. ظاهراً آن شیخ یکی از ابدال بوده که ماءموریت الهی داشته برای تقویت ایمان سید مرحوم پاره ای از آیات الهی را به او نشان دهد.

نظیر آن را بزرگی از اهل علم نقل فرموده که یک نفر از مجاورین نجف اشرف نسبت به خوارق عادات و امور ماورای طبیعت دچار وسوسه شده و برای علاج این مرض متوسل به حضرت سیدالشهداء گردیده بود.

وقتی از کربلا به سمت نجف سوار ماشین بوده یک نفر ناشناس نزد او می‌نشیند و در راه مقداری از امور غیبی سخن می‌گوید تا در محلی ماشین توقف می‌کند مسافرها پیاده می‌شوند، آن شخص دست او را می‌گیرد می‌آیند نزد گودالی. می‌بینند مرغ مرده ای افتاده است. می‌گوید می‌بینی که مرده است؟ می‌گوید آری. پس به آن مرغ خطاب کرد و گفت: (قُمْ بِاِذْنِ اللّهِ) ناگاه مرغ زنده شد و در هوا پرواز کرد. آنگاه فرمود مرده زنده کردن کار بچه مکتبی‌های این درگاه است. پس سوار شدند نزدیک نجف به او می‌گوید شما را کجا ببینم؟ فرمود فردا صبح نزد قبر کمیل. فردا که می‌رود آنجا جنازه آن مرحوم را می‌بیند!

 

145 – توسل و شفا از برکات اهل بیت (ع)

در تاریخ 16 جمادی الاولی 97 در کربلا جناب آقای سید عبدالرسول خادم حضرت ابوالفضل علیه السّلام نقل نمودند که در چند سال قبل:

مرحوم حاج عبدالرسول رسالت شیرازی از تهران تلگرافا خبر داد که آقای ناصر رهبری (محاسب دانشکده کشاورزی تهران) جهت زیارت مشرف می‌شوند، از ایشان پذیرایی شود. پس از چند روز درب منزل خبر دادند که زوار ایرانی تو را می‌خواهند. چون رفتم نزد ماشین، دیدم یک نفر مرد با یک خانم است. خانم پیاده شد و آهسته به من فهمانید که ایشان آقای رهبری شوهر من است و مدتی است مبتلا شده و استخوان فقرات پشت او خشکیده شده و هشت ماه بیمارستان بوده و او را جواب داده‌اند و بیمارستان لندن هم گفته علاج ندارد و به همین زودی تلف می‌شود و فعلاً به قصد استشفا اینجا آمده‌ایم و به تنهایی نمی‌تواند حرکت کند.

پس دو نفر حمّال آوردم زیر بغل او را گرفتند و رو به منزل آمدیم. سینه و پشت او را به وسیله فنرهای آهنی بسته بودند. با نهایت سختی هر از چند دقیقه قدمی بر می‌داشت. چشمش به گنبد مطهر افتاد. پرسید این آقا! ((حسین)) است یا ((قمر بنی هاشم))؟

گفتم: قمر بنی هاشم است. با دل شکسته و چشم گریان عرض کرد آقا! من آبرویی نزد حسین ندارم، شما از برادرت حسین بخواهید که ایشان از خدا بخواهد اگر عمر من تمام است همین جا زیر سایه شما بمیرم و اگر از عمرم چیزی باقی است با این حالت بر نگردم که دشمن شاد شوم و مرا شفا دهد. پسر کوچک او تقریباً هشت ساله وهمراهش بود با گریه و زاری می‌گفت: ای قمر بنی هاشم! زود است که من یتیم شوم. من در مجلس عزای شما خدمت کردم، استکان‌ها را جمع می‌نمودم پدرم را شفا دهید.

پس گفت مرا ببرید حرم شریف را زیارت کنم. گفتم: با این حالت نمی‌شود. قبول ننمود. با همان حالت به هر دو حرم او را بردیم تقریباً به مدت چهار ساعت در راه بود با کمال سختی او را منزل برده روی تخت خوابانیدم و طوری بود که هیچ حرکت نمی‌توانست بکند و باید او را حرکت دهند. فردایش اصرار کرد مرا نجف ببرید. با سختی او را نجف اشرف بردیم ولی نشد که در حرم مشرف شود. از همان بیرون زیارت نمود به کربلا برگرداندیم. اصرار کرد مرا به کاظمین و سامرا ببرید.

گفتم تلف می‌شوی، گفت می‌خواهم اگر بمیرم، این مشاهد را زیارت کرده باشم. بالا خره او را فرستادم. در مراجعت خانمش نقل کرد: پس از بیرون شدن از سامرا راننده پرسید آیا امامزاده سید محمد (فرزند حضرت هادی) را مایل هستید زیارت کنید؟ (در آن زمان قبر آن حضرت چند کیلومتر از جاده اسفالت دور بود و جاده هم خاکی و خراب) آقای رهبری گفت: مرا ببرید. پس حضرت سید محمد را با کمال سختی زیارت کردیم. در مراجعت یک نفر عرب که عمامه سبز بر سر داشت، جلو ماشین ما را گرفت و به عربی با راننده سخن گفت و راننده جوابش می‌داد.

آقای رهبری پرسید آقا سید چه می‌گوید؟ راننده گفت می‌گوید: من را سوار کن تا اول جاده اسفالت و من گفتم ماشین دربست شماست و اجازه ندارم.

آقای رهبری گفت آقا را سوار کن، چون سوار شد سلام کرد و نزد راننده نشست. در اثنای راه، آقای رهبری ناله می‌کرد و می‌گفت: یا صاحب الزمان علیه السّلام. سید فرمود از آقا چه می‌خواهی؟ خانم جریان مرض آقای رهبری را می‌گوید. سید فرمود نزدیک بیا، گفتم نمی‌تواند. بالا خره کمی نزدیک شد. سید دست را دراز کرد و بر ستون فقرات او کشید و فرمود: ان شاء اللّه اگر خدا بخواهد شفا می‌یابی.

از فرمایش سید امیدی در ما پیدا شد. گفتم آقا! ما برای شما نذری می‌کنیم. فرمود خوب است. گفتم اسم شما چیست؟ فرمود: ((سیدعبداللّه)) (بنده خدا).

آقای رهبری گفت: محل شما کجاست تا به وسیله پست برای شما بفرستم. فرمود به وسیله پست به ما نمی‌رسد شما هرچه برای ما نذر کردید هر سیدی که دیدی به او بدهید. چون نزدیک جاده اسفالت رسیدیم، فرمود نگه دارید. موقعی که خواست پیاده شود فرمود آقای رهبری امشب شب جمعه است و خداوند اجابت دعا را تحت قبه جدم حسین علیه السّلام قرار داده و شفا را در تربت او. امشب خود را به قبر او برسان و پیغام مرا به او برسان.

گفتم هر چه می‌فرمایید می‌رسانم. فرمود بگو یا امام حسین علیه السّلام فرزندت برای من دعا کرده و شما آمین بگویید. پس آن سید بزرگوار رفت و من به خود آمدم که این آقا که بود؟ به راننده گفتم ببین از کدام سمت رفت و او را پیدا کن. چون راننده نگاه کرد ابداً اثری از آن بزرگوار پیدا نبود.

خلاصه آقا سید عبدالرسول در همان شب او را در حرم امام حسین علیه السّلام برده و مکرر عرض می‌کرد آقا! یک آمین از تو می‌خواهم، فرزندت چنین گفته است و حالش طوری بود که هرکس نزدیک او بود، همه را گریان می‌ساخت، پس او را منزل روی تخت خوابانیدم و چون سختی مسافرت در او اثر کرده بود حالش بدتر از قبل بود. پیش از اذان خوابیده بودم، خادمه منزل درب حجره‌ام مرا صدا زد، بیرون شدم، گفتم چه خبر است؟ گفت بیا تماشا کن که آقای رهبری نماز می‌خواند. تعجب کردم. از آینه درب نظر کردم دیدم ایشان روی سجاده ایستاده و مشغول نماز است.

از خانمش جریان را پرسیدم، گفت مرا سحر صدا زد. بلند شدم گفت آب وضو بیاور، گفتم ناراحت هستی نمی‌توانی گفت در خواب حضرت امام حسین علیه السّلام به من فرمود خدا تورا شفا داد برخیز نماز بخوان و من می‌توانم. پس آب وضو آوردم. با کمال آسانی برخاست وضو گرفت گفت سجاده بیاور گفتم نشسته بخوان. گفت چون امام فرموده البته می‌توانم و فنرهای آهنی سینه و پشت مرا باز کن. بالا خره با اصرارش همه را باز کردم، پس ایستاده مشغول نماز خواندن است چنانچه می‌بینی.

پس وارد حجره شدم و او را در بغل گرفتم و هر دو گریه شوق می‌کردیم و حمد خدای را بجای آوردیم. پس تلگراف بشارت به تهران مخابره کردیم. چند نفر از بستگان ایشان آمدند و با کمال عافیت به شام مشرف شدند پس به تهران برگشتند و تا این تاریخ در کمال عافیت در تهران هستند و چندین مرتبه زیارت کربلا و یک مرتبه حج مشرف شده‌اند.

چنین به نظر می‌رسد که آن سید بزرگوار که در راه (حضرت سیدمحمد) ملاقات کرده‌اند یکی از رجال الغیب یا ابدال یا یکی از عباد صالحین حضرت آفریدگار بوده که ماءموریت غیبی داشته‌اند که بیمار مزبور را که دچار یاءس شده بود امیدوار سازد و آنچه را که دیگران باید عبرت بگیرند:

یکی آن است که در اثر تاءخیر اجابت هیچ وقت نباید ناامید شوند.

دیگر آنکه آنچه از امام صادق علیه السّلام رسیده که اجابت دعا تحت قبه حسینیه است باور دارند. دیگر موضوع نذر کردن در راه خدا را امر مطلوب و مرغوبی شناسند.

 

146 – اجابت فوری و عنایت رضوی

جناب آقای محمد حسین رکنی سلمه اللّه نقل کرد که در سنه چهل و دو با خانواده و فرزند به مشهد مقدس مشرف بودم، روزی بعد از ظهر حرم مشرف شدیم و من در صحن نو منتظر بیرون آمدن خانواده و فرزندم بودم طول کشید تا اینکه خانواده پریشان و گریان رسید و گفت بچه (شش ساله بوده) را گم کردم و هرچه تفحص کردم او را نیافتم پس به ماءمورین حرم و صحن خبر دادیم و کلانتری رفتیم و من به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم هرچه باشد مهمان شما هستم و پیش از آنکه شب شود بچه را به من برسانید. چند مرتبه در فلکه دور صحن گردش کردم و سمت بالا خیابان و پایین خیابان هرچه پاسبان می‌دیدم سفارش می‌کردم، تا اینکه مغرب شد متوجه حضرت رضا علیه السّلام شدم، عرض کردم آقا! شب شد چکنم؟ آمدم فلکه بالا خیابان، در اثر خستگی و ناتوانی از ایستادن دو دستم را گذاردم روی نرده آهنی که جلو راه گذارده‌اند که پیاده ازآن راه نرود ناگاه دستم لغزید و پایین آمد روی سر بچه ای که آنجا نشسته بود و من او را ندیده بودم بچه ناله کرد و سربلند نمود دیدم فرزندم هست معلوم شد که بچه در اثر خستگی و ترس، لای نرده نشسته و به جاده تماشا می‌نموده.

 

147 – به خون مبدل شدن تربت امام حسین (ع)

بسمه تعالی

اینجانب عبدالحمید حسانی فرزند عبدالشهید حسانی، ساکن فراشبند فارس نسبت به تربت خونین امام حسین علیه السّلام قبلاً در داستان‌های شگفت تاءلیف حضرت آیت اللّه العظمی آقای حاج سید عبدالحسین دستغیب شیرازی خوانده بودم، خودم و اهل خانه که سواد فارسی داشته‌اند خواندند و در ضمن در سال اخیر قبل از محرم، پدرم عازم کربلا شد و مقداری تربت خرید کرده و آورد. خواهری دارم به نام ((ساره خاتون حسانی)) متوسل شدند به ائمه، تربتی که پدرم آورده بود مقدار کمی از آن را با پارچه ای از حرم ابوالفضل علیه السّلام می‌پیچد و شب را احیا می‌دارد (یعنی شب عاشورا) و از ائمه و فاطمه زهرا علیهاالسّلام می‌خواهد که اگر ما یک ذرّه نزد شما قابلیم این تربت همان حالتی که آقا در کتاب نوشته‌اند برای مابشود، اتفاقاً روز عاشورای گذشته بعد از نماز ظهر یک و ده دقیقه بعد از ظهر به آن نگاه می‌کنند. دو خواهرم و زن برادرم آن را می‌بینند ویک مرتبه می افتند به گریه و زاری، می‌بینند همان حالتی که آقا! در کتاب نوشتند اتفاق افتاده و تربت مزبور حالت خون پیدا کرده بود و حقیر که بعد از مسجد آمدم خودم هم دیدم و مقداری از آن را آوردم به خدمت حضرت آیت اللّه العظمی آقای دستغیب و تربت مزبور هم هنوز موجود است و رنگ تربت به طور کلی جگری شده رطوبت کمی برداشته بود، بعد به تدریج حالت خشکی پیدا کرده و هنوز هم باقی است با همان رنگ جگری و نظیر همین قضیه فوق که ذکر شد مقداری تربت مزبور در سال 98 قمری باز در فراشبند فارس، کوی مسجدالزهراء، منزل مشهدی عبدالرضا نوشادی بوده و در جلسه نشان دادند به خون مبدل شده که همه آن را مشاهده کردند.

148 – شفا یافتن مریض با توسل به امام زمان (عج)

عالم بزرگوار حضرت آقای شیخ محمدتقی همدانی که فضیلت و تقوای ایشان مورد اتفاق حوزه علمیه قم است و امام جماعت مسجد فرهنگ قم هستند شفا یافتن همسر خود را به طور خلاف عادت به برکت توسل به حضرت حجة بن الحسن العسکری صلوات اللّه علیهما را مرقوم داشته‌اند و همان مرقومه ایشان ثبت می‌گردد.

بسم اللّه الرحمن الرحیم

روز دوشنبه هیجدهم ماه صفر از سال 1397 مهمی پیش آمد که سخت مرا و صدها نفر دیگر را نگران نمود؛ یعنی همسر این جانب محمد تقی همدانی در اثر غم و اندوه و گریه و زاری دو سال که از داغ دو جوان خود که در یک لحظه در کوههای شمیران جان سپردند، در این روز مبتلا به سکته ناقص شدند البته طبق دستور دکترها مشغول معالجه و دوا شدیم ولی نتیجه ای به دست نیامد تا شب جمعه 22 صفر یعنی چهار روز بعد از حادثه سکته. شب جمعه ساعت یازده تقریباً رفتم در غرفه خود استراحت کنم. پس از تلاوت چند آیه از کلام اللّه و خواندن دعاهایی مختصر از دعاهای شب جمعه، از خداوند تعالی خواستم که امام زمان حجة بن الْحَسَن صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ وَعَلی آبائه الْمَعْصُومینَ را ماءذون فرماید که به داد ما برسد و جهت اینکه متوسل به آن بزرگوار شدم و از خداوند تبارک و تعالی مستقیماً حاجت خود را نخواستم، این بود که تقریباً از یک ماه قبل از این حادثه دختر کوچکم (فاطمه) از من خواهش می‌کرد که من قصه‌ها و داستان‌های کسانی که مورد عنایت حضرت بقیة اللّه روحی و ارواح العالمین له الفداه قرار گرفتند ومشمول عواطف و احسان آن مولا شده‌اند برای او بخوانم.

من هم خواهش این دخترک ده ساله‌ام را پذیرفتم و کتاب ((نجم الثاقب)) حاجی نوری رابرای او خواندم. در ضمن من هم به این فکر افتادم که مانند صدها نفر دیگر چرا متوسل به حُجَّت مُنْتَظَر اِمام ثانی عشر عَلَیْه سَلامُ اللّهِ الْمَلِکِ اْلاَکْبَرِ نشوم؟

لذا همانطور که در بالا تذکر دادم، در حدود ساعت یازده شب متوسل شدم به آن بزرگوار و با دلی پر از اندوه و چشمی گریان به خواب رفتم. ساعت چهار بعد از نیمه شب جمعه، طبق معمول بیدار شدم، ناگاه احساس کردم از اطاق پایین که مریض سکته کرده آنجا بود، صدای همهمه می‌آید. سر و صدا قدری بیشتر شد و ساعت پنج و نیم که آن روزها اول اذان صبح بود، به قصد وضو آمدم پایین. ناگهان دیدم صبیه بزرگم که معمولاً در این وقت در خواب بود، بیدار و غرق در نشاط و سرور است تا چشمش به من افتاد گفت آقا! مژده بدهم به شما.

گفتم چه خبر است؟! من گمان کردم خواهر یا برادرم از همدان آمده‌اند. گفت بشارت! مادرم را شفا دادند. گفتم که شفا داد؟ گفت: مادرم چهار بعد از نیمه شب با صدای بلند و شتاب و اضطراب ما را بیدار کرد. چون برای مراقبت مریض دخترش و برادرش (حاجی مهدی) و خواهرزاده‌اش (مهندس غفاری) که این دو نفر اخیراً از تهران آمده‌اند، مریضه را به تهران ببرند برای معالجه. این سه نفر در اتاق مریض بودند که ناگهان داد و فریاد مریضه بلند شد که می‌گفت برخیزید آقا را بدرقه کنید! برخیزید آقا را بدرقه کنید!

می‌بیند که تا این‌ها از خواب برخیزند آقا رفته، خودش که چهار روز نمی‌توانست حرکت کند، از جا می‌پرد و دنبال آقا تا دم درب حیاط می‌رود. دخترش که مراقب حال مادر بود و در اثر سر و صدای مادر که آقا را بدرقه کنید بیدار شده بود، دنبال مادر تا دم درب حیاط می‌رود، ببیند که مادرش کجا می‌رود، دم درب حیاط مریضه به خود می‌آید ولی نمی‌تواند باور کند که خودش تا اینجا آمده. از دخترش زهرا می‌پرسد که زهرا من خواب می‌بینم یا بیدارم؟

دخترش پاسخ می‌دهد که مادر جان! تو را شفا دادند آقا کجا بود که می‌گفتی آقا را بدرقه کنید ما کسی را ندیدیم!

مادر می‌گوید: آقای بزرگواری در زی اهل علم، سید عالیقدری که خیلی جوان نبود، پیر هم نبود، به بالین من آمد گفت برخیز، خدا تو را شفا داد! گفتم نمی‌توانم برخیزم، با لحنی تندتر فرمود شفا یافتید برخیز! من از مهابت آن بزرگوار برخاستم فرمود شفا یافتید دیگر دوا نخور و گریه هم مکن و چون خواست از اطاق بیرون رود، من شما را بیدار کردم که او را بدرقه کنید ولی دیدم شما دیر جنبیدید، خودم از جا برخاستم و دنبال آن آقا رفتم. بحمداللّه تعالی پس از این توجه و عنایت، حال مریضه فوراً بهبود یافت و چشم راستش که در اثر سکته غبارآورده بود برطرف شد، پس از چهار روز که اصلاً میل به غذا نداشت، در همان لحظه گفت گرسنه‌ام برای من غذا بیاورید، یک لیوان شیر که در منزل بود به او دادند با کمال میل تناول نمود. میل به غذا کرد رنگ رویش بجا آمد و در اثر فرمان آن حضرت که گریه مکن، غم و اندوه از دلش برطرف شد.

و ضمناً خانم مذکوره از پنج سال قبل روماتیسم داشت، از لطف حضرت علیه السّلام شفا یافت با آنکه اطبا نتوانستند معالجه کنند.

ناگفته نماند که در ایام فاطمیه در منزل، مجلسی به عنوان شکرانه این نعمت عظمی منعقد کردیم. جناب آقای دکتر دانشی که یکی از دکترهای معالج این بانو بود شفا یافتن او را برایش شرح دادم. دکتر اظهار فرمود آن مرض سکته که من دیدم، از راه عادی قابل معالجه نبود مگر آنکه از طریق خرق عادت و اعجاز شفا یابد.

 

اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمین

وَصَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الْمَعْصُومینَ

لا سِیَّما اِمامُ الْعَصْرِ

وَنامُوسُ الدَّهْرِ، قُطْب دایِره اِمْکان،

سرور و سالار انس و جان،

صاحب زمین وزمان مالک رقاب جهانیان

((حُجَّة بْن الْحَسَنِ الْعَسْکَرِی))

صَلَوات اللّه عَلَیْهِ وَعَلی آبائِه الْمَعْصُومینَ

اِلی قِیامِ یَوْمِ الدّین.

وَالسَّلامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُاللّهِ وَبَرَکاتُهُ

محمدتقی بن محمدمتقی همدانی

25 ماه صفرالخیر 1397 هجری قمری

 

پی نوشتها

1- سوره یوسف، آیه 111

2- (فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ) (سوره قمر، آیه 15)، برای دانستن شرح حال و علت و کیفیت هلاکت هریک از اقوام مذکور، به کتاب ((حقائقی از قرآن)) از بیانات حضرت آیت اللّه العظمی آقای دستغیب، فصل دوم مراجعه شود.

3- (فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ) (سوره قمر، آیه 15)، برای دانستن شرح حال و علت و کیفیت هلاکت هریک از اقوام مذکور، به کتاب ((حقائقی از قرآن)) از بیانات حضرت آیت اللّه العظمی آقای دستغیب، فصل دوم مراجعه شود.

4- سوره یوسف، آیه 3.

5- سوره یوسف، آیه 111.

6- به آیات 12 تا 19 سوره لقمان، مراجعه شود.

7- به آیات 59 تا 82 سوره کهف، مراجعه شود.

8- (سفینة البحار، ج 1 ص 447.

9- مرحوم آیت اللّه سید محمد رضوی، در 13 شوال 1387 در شیراز مرحوم شدند و هنگام چاپ این داستان، بیش از یک سال و نیم از وفات معظم له می‌گذرد (ناشر).

10- سوره حشر، آیه 23.

11- سوره مطففین، آیه 26.

12- سوره انعام، آیه 121.

13- ((قالَ رَسُولُ اللّه (ص) قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مَنْ اَهانَ لی وَلِیّا فَقَدْ اَرْصَدَ لِمُحارِبَتی وَما تَقَرَّبَ اِلَیَّ عَبْدٌ بِشَیْءٍ اَحَبُّ اِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْه وَاَنَّهُ لَیَتَقَّرَبُ اِلَیَّ بِالنّافِلَةِ حَتّی اُحِبَّهُ فَاِذا اَحْبَبتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذی یَبْصُر بِهِ ولِسانَهُ الَّذی یَنْطِقُ بِهِ وَیَدَهُ الَّذی یَبْطِشُ بِها اِنْ دَعانی اَجَبْتُهُ وَاِنْ سَئَلَنی اَعْطَیْتُهُ))، (اصول کافی، باب من اذی المسلمین واحتقرهم، ج 2، ص 263 حدیث 7.

14- ((اَعْدَدْتُ لِعِبادِیَ الصّالِحینَ مالاعَیْنٌ رَاءَتْ وَلا اُذُنْ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلی قَلْبِ بَشَرٍ))، (حدیث قدسی).

15- اینک هنگام چاپ این کتاب، در سن هفت سالگی و در سال اول دبستان فرصت، سرگرم تحصیل است (ناشر).

16- (ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی اْلاَرْضِ وَلا فی اَنْفُسِکُمْ اِلاّ فی کِتابٍ مِنْ قبلان نَبْرَاءَها اِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسیرٌ لِکَیْلا تَاءْسَواْ عَلی مافاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتیکُمْ) سوره حدید، آیه 23.

17- سوره جمعه، آیه 4.

18- برای دانستن بزرگی گناه اهانت به مؤ من وتحقیر ودلشکسته کردنش، به جلد دوم ر گناهان کبیره، به صفحات 390 تا 417 مراجعه شود.

19- برای دانستن اهمیت و لزوم حضور قلب در نماز و کیفیت تحصیل آن، به کتاب صلوة الخاشعین و همچنین مختصری هم در بحث ترک نماز در جلد دوم گناهان کبیره، از صفحه 262 تا 270 نوشته شده به آنجا مراجعه شود.

20- سوره نمل، آیه 62.

21- (وَاِذا قَراءْتَ الْقُرْآنَ فَاْستَعذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ آمَنُوا وَعَلی رَبِّهْمِ یَتَوکَّلُونَ) (سوره نحل، آیه 98).

22- سوره عصر، آیه 3.

23- سوره حدید، آیه 16.

24- سوره رعد، آیه 28.

25- وفیه ایضاً عن نوادر الراوندی عن موسی بن جعفر (ع) عَنْ آبائِهِ عَلَیْهِمُالسَّلام قالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) ودَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَرَاءَیْتُ صاحِبَ الْکَلْبِ الَّذی اَرْواهُ مِنَ الْماءِ)).

26- ((فی مُوَثِقَةِ اِبْنِ بُکَیْر عَنْ ابَی عْبدِاللّه (ع) قالَ ثَوابُ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَلَدِهِ اذا مات، اَلْجَنَّةُ صَبَرَ اَوْلَمْ یَصْبِرْ))، (آداب السنن، ممقانی، ص 281.)

27- ((عَنْ اَبی عَبْداللّه (ع) قال اَِنَّ نَبِیّا مِنَ اْلاَنْبِیاءِ مَرضَ فَقالَ لا اَتَداوی حَتّی یَکُونَ الَّذی اَمْرَضَنی یَشْفینی فَاَوْحَی اللَّهُ اِلَیْهِ لا اُشْفیکَ حَتّی تُداوی فِانَّ الِّشفاءَ مِنّی))، (لئالی الاخبار، ص 116).

28- ((کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ وَفْعَلْ فی مالِک ما تُحِبّ اَنْ یَفْعَلَهُ غَیْرُکَ)).

29- (اَحْیاءٌ عِنَدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ – وَمِنْ وَرائِهمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ)، (سوره مؤ منون، آیه 100).

30- ((وَمَنْ ماتَ وَلَمْ یحِجَّ حَجَّةَ اْلاِسْلامِ وَلَمْ یَمْنَعْهُ ذلِکَ حاجَةٌ تَجْحَفُ بِهِ اَوْمَرَضٌ لا یُطیقُ الْحَجَّ مِنْ اَجْلِهِ اَوْسُلْطانٌ یَمْنَعَهُ فَلیَمُتْ اِن شاءَ یَهُودِیّاً وَاِنْ شاءَ نَصْرانِیا)).

31- فی قَوْلِهِ تَعالی: (مَنْ کانَ فی هذِهِ اَعْمی فَهُو فیِ اْلاخِرَةِ اَعْمی قالَ (ع) نَزَلَتْ فیمَنْ یَسُوفُالْحَجّ حَتّی مات وَلَمْیحجّ فَعَمی عَنْفَریضَةٍ مِنْفَرائض اللّه …). (سوره اسراء، آیه 72).

32- ((ما خابَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکَ وَاَمِنَ مَنْ لَجَاءَ اِلَیْکَ)).

33- سوره اسراء، آیه 83.

34- (بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ) (سوره انبیا، آیه 18).

35- سوره اعراف، آیه 165.

36- (اَفَاءَمِنَ اَهْلُ الْقُری اَنْ یَاءْتِیَهُمْ بَاءْسُنا بَیاتاً وَهُمْ نائِمُونَ اَوَ اءَمِنَ اَهْلُ الْقُری اَنْ یَاءْتِیَهُمْ بَاءْسُنا ضُحًی وَهُمْ یَلْعَبُونَ)، (سوره اعراف، آیه 95 و 96).

37- (وَعَسی اَنْ تَکْرَهُوا شیئاً وهو خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسی اَنْ تُحِبُّوا شْیاءً وَهُو شَرُّ لَکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَاَنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ) (سوره بقره، آیه 216).

38- (وَلَوْ یُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الْشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَیْرِ لَقُضیَ اِلَیْهِمْ اَجَلُهُمْ) (سوره یونس، آیه 11).

39- نفس المهموم، ص 300.

40- همان مدرک، ص 17.

41- سوره الممتحنه، آیه 12.

42- سفینة البحار، ج 1، ص 201.

43- اصول کافی، کتاب الایمان والکفر.

44- سوره بقره، آیه 143.

45- سوره ابراهیم، آیه 27.

46- ((عَن النَّبِی (ص) انّهُ قالَ مَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ شَهیداً اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ مَغْفُوراً لَهُ اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آلِمُحَمَّدٍ ماتَ تائِباً الا وَمْن ماتَ عَلی حُبّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ اْلایمانِ اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آل مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَکُالْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْکَرٌ وَنکیرٌ اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آل مُحَمَّدٍ یُزَفُّ اِلَی الْجَنَّهِ کَما تُزَفُ الْعَرُوسُ اِلی بَیْتِ زوج‌ها اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آل مُحَمَّدٍ فُتِحَ لَهُ فی قَبْرِهِ بابانِ اِلَی الْجَنَّةِ الا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبّ آل مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللّهُ قَبْرَهُ مَزارَ مَلائِکَةِ الرَّحْمَةِ اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ عَلّی السُّنَّةِ وَالْجَماعَةِ اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جاءَ یَوْم الْقِیامَةِ مَکْتُوباً بَیْنَ عَیْنَیْهِ آیِسٌ مِنْ رَحْمَةِاللّهِ اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ کافِراً اَلا وَمَنْ ماتَ عَلی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشُمَّ رائِحةَ الْجَنَّةِ)).

47- فرمایش مجلسی (ره) هرچند درست و مطابق دو روایتی است که در ضمن داستان نود نقل شد لکن مستفاد از ظواهر آیات و روایات آن است که اگر ایمان و دوستی خدا ورسول و آل او در دل جای گیرد و همراه خود ازاین عالم ببرد هرچند از این مرتبه هم کمتر باشد عاقبت اهل نجات خواهد بود. بلی هرچه محبت حقیقی کمتر باشد بهره مندی کمتر است و نیز چون واجب بود بر او که حب حقیقی در دلش بیشتر باشد از حب دنیا و شهوات پس مورد مؤ اخذه و گرفتار آثار و خیمه محبت‌های جزئیه خواهد بود و اما مسئله اختیاری بودن تحصیل حب حقیقی و زدودن حب مجازی از دل و اثبات تکلیف به آن پس به کتاب قلب سلیم که به تازگی به قلم نویسنده منتشر شده است مراجعه شود.

48- لقب فرمانروای دولت حیدرآباد دکن ((نظام)) بوده است.

49- در کتاب ((کلمه طیبه)) صفحه 330 این حدیث را از شهید اول در کتاب درة الباهره و از کتاب منهاج الصفوی و مناقب دولت آبادی نقل کرده است.

50- کتاب ارزشمند ((قلب سلیم)) تا کنون، مکرر به زیور طبع آراسته شده است.

51- (وَما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ اِلاّ یَعْلَمُها)، (سوره انعام، آیه 59)

52- (ما اَصابَ مِنْ مُصیبةٍ فِی اْلاَرْضِ وَلا فی اَنْفُسِکُمْ اِلاّ فی کِتابٍ مِنْ قبلان نَبْرَئَها)، (سوره حدید، آیه 22).

53- ((لا یَکُونُ شَیْءٌ فِی اْلاَرْضِ وَفِی السَّماءِ اِلاّ بِهذِهِ الْخِصالِ السَّبعِ بِمَشِّیَةٍ وَاِرادَةٍ وَقَدَرٍ وَقَضاءٍ وَاِذنٍ وَکِتابٍ واجلٍ فَمَنْ زَعَمَ اَنَّهُ یَقْدِرُ عَلی نَقْضِ واحِدَةٍ فَقَدْ کَفَرَ))، (اصول کافی).

54- امام باقر علیه السلام فرمود خداوند به شعیب پیغمبر وحی فرستاد که من یکصد هزار نفر از قوم تو را عذاب می‌کنم، چهل هزار از اشرارشان و شصت هزار از نیکانشان. شعیب عرض کرد: پروردگارا! اشرار را استحقاق است، اخیار برای چه؟ خداوند فرمود: چون با اشرار سازش کردند و برای خشم من برایشان خشمناک نشدند و آن‌ها را زجر و نهی ننمودند (وسائل، کتاب امر به معروف، باب 8).

55- چنانچه در باره شهر لوط که به سبب کثرت عصیان و طغیان شهر آن‌ها زیرو رو شد و خرابه‌های آن برای رهگذران موجب عبرت و هشیاری است: (وَاِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحینَ وَبِاَّللْیلِ اَفَلاتَعْقِلُونَ)

و شما هنگام مسافرت (از مکه و مدینه به سمت شام) بر ایشان می‌گذرید آیا تعقل نمی کنیدوعبرت نمی گیریدتاازطغیان وعصیان دست بردارید؟!))، (سوره صافات، آیه 137 138).

56- ((عَنِالنبَّی صلی اللّه علیه وآله فی حَدیثِ طَویلٍ: ((لوْلا عِبادٌ رُکَّعٌ وَرِجال خُشَّعٌ وَصِبْیانٌ رُضَّعٌ لَصبَّ عَلَیْکُمُ الْعَذابُ صَبّاً)) (مستدرک الوسایل، ج 2، ص 353).

57- (وَاِذا قیلَ لَهُاتَّقِاللّهَاَخَذَتْهُالْعِزَّةُ بِاْلاِثِمْ فحَسْبُهُ جَهَنّمُ وَلَبِئْسَ المِهاد)، (سوره بقره، آیه 206).

58- ((مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالیَوْمِ اْلاخِر فَلْیُکْرِمْ ضَیْفَهُ))، (سفینة البحار).

59- (قُلْ لا اَسْئلکُمْ عَلَیه اَجْراً اِلا المَوَدَّةَ فی الْقُرْبی)، (سوره شوری، آیه 23).

60- (قُلْ ما سَئَلْتُکُمْ مِنْ اَجْر فَهُوَ لَکُمْ)، (سوره سباء، آیه 47).

61- کتاب قواعد (وصیتنامه علاّمه به فرزندش).

62- ((لا یُؤْمِنُ عَبْدٌ للّهِ حَتّی اَکُونَ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَتَکُونَ عِتْرَتی اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنْ عِتْرَتِهِ وَتَکُوَنَ اَهْلی احَبَّ اِلَیْهِ مِنْْ اَهْلِهِ))، (کتاب سیر تناوسنتنا).

63- (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْیُنٍ)، (سوره سجده، آیه 17).

64- ((الشُّجاعُ مَنْ غَلَبَ هَواهُ))، (سفینة البحار).

65- ((اِنَّ اَهْلَ الْجَنَّةِ مُلُوکٌ)).

66- (وَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فیما اَخْطَاءْتُمْ بِهِ وَلکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلوْبُکُمْ).

67- (وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ اَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً اِلاّ خَطَاءً وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَاءً فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلی اَهْلِهِ اِلاّ اَنْ یُصَّدِقُوا)، (سوره نساء، آیه 91)

68- ((اِذا اُضیفَ الْبَلاءُ اِلَی الْبَلاءِ کانَ مِنَ الْبَلاءِ عافِیَةٌ)).

69- ((عِنْدَ تَناهِی الِشّدَّةِ تَکُونُ الْفُرْجَةُ وَعِنْد تضایقِ حَلْقِ الْبَلاءِ یَکُونُ الرِّضاءُ)).

70- (اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ثُمَّ اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً).

71- (وَما اَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ اَیْدیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثیرٍ)، (سوره شوری آیه 30).

72- ((مَنْ یَمُوتُ بِالذُّنُوبِ اَکْثَرُ مِمَّنْ یَمُوتُ بِالا جالِ وَمَنْ یَعیشُ بِاْلاِحسانِ اَکْثَرُ مِمَّنْ یَعیشُ بِاْلاَعْمارِ))، (سفینة البحار، ج 1، ص 488).

73- (وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خاصَّةً)، (سوره انفال، آیه 25).

74- (وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمِ یُبْعَثُون)، (سوره مؤ منون، آیه 100).

75- به کتاب معاد از بیانات حضرت مؤ لف، فصل دوم ((برزخ)) مراجعه شود.

76- (یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّلَوْ اَنَّ بین‌ها وَبَیْنَهُ اَمَداً بَعیداً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَاللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)، (سوره آل عمران، آیه 30).

77- (وَمَنْ یَعْمَلْ مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ)، (سوره زلزلت، آیه آخر).

78- ((یُؤْخَذُ بِیَدِالْعَبْدِ یَوْمَ الْقِیمَةِ عَلی رُؤُسِ اْلاَشْهادِ وَیُقالُ اَلامَنْ کانَ لَهُ قِبَلَ هذا حَقُّ فَلْیَاءْخُذْهُ وَلاشَیْءَ اَشَدُّ عَلَی اَهْلِ الْقِیمَةِ منان یَرَوْا مَنْ یَعْرِفُهُمْ مَخافَةً اَنْ یُدَّعی عَلَیهِ شی ءٌ))، (لئالی الاخبار، ص 548).

79- (فَوَیلٌ لِلْمُصَلّینَ الَّذینَ هُمْ عَنْ صَلوتِهِمْ ساهُونَ الَّذَینَ هُمْ یُرؤُونَ).

80- (قُلْ لااَسْئَلکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاّالْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی).

81- (قُلْ ما سَئَلْتُکُمْ مِنْ اَجْرٍ فَهُو لَکُمْ).

82- ((قلیلٌ یَدوُمٌ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ یَزُولُ)).

83- (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْیُنٍ).

84- ((اِنَّ الْحُسَیْنَ بْن عَلِیٍّ (ع) مَعَ اَبیهِ وَاُمِّهِ وَاَخیهِ فی مَنْزِلِ رَسُولِ اللّهِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ وَمَعَهُ یُرْزَقُونَ وَیُحْبَرُونَ وَاِنَّهُ لَعَنْ یَمینِ الْعَرْشِ مُتَعلَّقٌ بِهِ یَقُولُ یا رَبِّ اَنْجِزْلی ما وَعَدْتَنی وَاَنّهُ لَیَنْظُرُ اِلی زوّ ارِهِ فَهُوَ اَعْرَفُ بِهِمْ وَبِاَسْمائِهِمْ وَاَسْماءِ آبائِهِمْ وَما فی رِحالِهِمْ مِنْ اَحَدِهِمْ بِوَلَدِهِ وَاَنّهُ لَیَنْظُرُ اِلی مَنْ یَبْکیهِ فَیَسْتَغْفِرَ لَهُ وَیَسْئلُ اَب اهُ اْلاِسْتِغْفارَ لَهُ وَیَقُولُ اَیُّهَا الْباکی لَوْعَلِمْتَ ما اَعَدَّاللّهُ لَکَ مِنَ اْلاَجْرِ لَفَرَحْتَ اَکْثَرَ مِمّا حَزنْتَ وَاِنَّهُ لَیَسْتَغْفِرُ لَهُ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَخَطیئَةٍ))، (نفس المهموم)

85- ((یَقُولُ اللّهُ تَعالی اَنَا جَلیسُ مَنْ جالَسَنی وَمُطیعُ مَنْ اَطاعنی)) (کتاب اقبال، باب اعمال ماه رجب).

86- ((ما خابَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکَ وَاءَمِنَ مَنْ لَجَاءَ اِلَیْکَ)).

 

(این نوشته در تاریخ 3 فروردین 1400 بروزرسانی شد.)

0
0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=17909

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.