قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / بایگانی برچسب: اسرار جنگ تحمیلی

بایگانی برچسب: اسرار جنگ تحمیلی

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۵۰)

epubfa.ir-jang

یک ربع یا نیم ساعت به حمله ی نیروهای شما مانده بود. به اتفاق سرباز وظیفه عزیز زهیر، اهل بغداد، در سنگر نشسته بودیم. چون شب بود آماده باش کامل داده بودند و ما می ترسیدیم استراحت کنیم. شبها با ترس و دلهره ی زیادی صبح می شد. داخل سنگر …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۹)

توپخانه ی ما پشتیبان دو گردان تانک البعث و خضیران بود. ما در منطقه ی دزفول مستقر بودیم. روز عملیات فتح المبین شاهد بودم که چگونه سازمان ارتش عراق مانند خشتی که در آب انداخته باشند از هم گسیخت و رفته رفته از هر سو فرو ریخت. ساعتی بعد از …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۸)

از لشکر ششم عراق سه گردان تانک به نامهای یرموک، خالد و مقداد در همان روزهای اول جنگ وارد خاک بی دفاع شما شدند. دو گردان یرموک و خالد به طرف خرمشهر هجوم بردند و گردان مقداد که تیرانداز تانک یکی از گروهان های آن بودم به طرف اهواز رفت.از …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۷)

حتما می دانید در جاده ی آبادان – اهواز منطقه ای هست به نام دارخوین. مدتها در این جبهه بودیم. ما از اولین نیروهایی بودیم که به این منطقه رسیدیم و بر جاده ی اهواز – آبادان تسلط پیدا کردیم و توانستیم همه ی اتومبیل ها و کامیون هایی را …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۶)

در عملیات فتح المبین فشار حمله از طرف نیروهای شما خیلی زیاد بود. از هر طرف گلوله می آمد – حتی از سمتی که تصورش را نمی کردیم و خودمان در آنجا نیرو داشتیم. نیروهای ما سر درگم و وحشت زده بودند و نمی دانستند به کدام سمت فرار کنند. …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۵)

نیروهای ما در سرپل ذهاب، منطقه ی کولینا، مستقر بودند. نیروهای شما حمله ی نسبتا بزرگ و موفقی داشتند که پیشروی کرده و در مواضع جدید مستقر شده بودند. ما قبل از حمله ی نیروهای شما پشت جبهه بودیم. بعد از این حمله بلافاصله ما را سازماندهی کردند و برای …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۴)

چند هفته از شروع جنگ گذشته بود. نیروهای ما در منطقه ی دشت عباس مستقر بودند. روزی پیرمردی از قریه ای که نزدیک امامزاده عباس بود به واحد ما آمد. به اعتراض گفت «چرا خانه های ما را بمباران می کنید؟ ما مردمی مظلوم و بی دفاع هستیم. ساکنان قریه …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۳)

یک ماه می شد که جنگ شروع شده بود و من به عنوان سرباز احتیاط در پادگان ناجی بغداد بودم. روزی دستور آمد که واحد ما به طرف خرمشهر حرکت کند. البته پادگان ناجی یکی از بزرگترین پادگانهای عراق است و در واقع مرکز ارتش عراق در همین پادگان قرار …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۲)

همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران در دانشگاه بصره تحصیل می کردم. سال دوم اقتصاد بودم. انقلاب اسلامی تأثیر بسیاری بر روحیه ی دانشجویان گذاشته بود. هر جا که می رفتی صحبت از انقلاب اسلامی بود. بسیاری از دخترهای دانشگاهی با حجاب شدند و دانشگاه حال و هوای اسلامی …

بخوانید

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (۴۱)

واحد ما از شهر حله حرکت کرد. شب به بصره رسیدیم. همان جا ماندیم و فردا صبح به طرف جبهه حرکت کردیم. وقتی به منطقه رسیدیم یکی از مراحل حمله ی شما شروع و تمام شده بود. کشته و زخمی بسیار بود. تانکها و نفربرهای منهدم شده در تمام منطقه …

بخوانید