قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / قصه ها و مثل ها

قصه ها و مثل ها

قصه: به دنبال فلک

مرد فقیری بود که آه در بساط نداشت و به هر دری که می زد کار و بارش روبه راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فکر کرد چه کند، چه نکند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلک را پیدا کند و علت این …

با هم بخوانیم

قصه: راه و بی راه

یکی بود, یکی نبود,. غیر از خدا هیچ کس نبود. مرد راست و درستی بود که مردم به او «راه» می گفتند. راه، روزی از روزها هوای سفر زد به سرش. اسب رهواری خرید. تهیه و تدارکش را دید و بار و بندیلش را گذاشت تو خورجین و خورجین را …

با هم بخوانیم

قصه: زن علی غصه خور

یه مردی بود یه زنی داشت، این زنشو خیلی دوست می داشت. این هر شب که می آمد خونه، می دید زنش نشسته، پکره، می گفت: «چته؟» می گفت: «غصه دارم». می گفت: «غصهات چیه؟ گشنه ای، چته؟» می گفت: «امروز دیدم زن فلان کس چادر کِرپ دوشَن داشت، من …

با هم بخوانیم

قصه: بز زنگوله پا

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. بزی بود که در و همسایه ها صداش می کردند «بز زنگوله پا» و سه تا بچه داشت به اسم «شنگول»، «منگول» و «حبه انگور». روزی از روزها، بز زنگوله پا خبر شد گرگی آمده دور و …

با هم بخوانیم

قصه: مکتب دار

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در شهری مکتب داری بود که مثل مکتب دارهای دیگر شایسته آموزش و پرورش نبود.(۱) روزی بچه ها دور هم جمع شدند و گفتند: «این آموزگار ما هرچند در کار دانش استاد است, ولی در روش آموزش و پرورش استاد …

با هم بخوانیم

قصه: دوستی مرد رنگرز و مرد سلمانی

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. دو نفر بودند که با هم صیغه برادری خوانده بودند. یکی شون رنگرز بود، یکی شون سلمانی بود. سلمانی آدمی بود باخدا و صادق و سالم. رنگرز آدمی بود دروغ گو و مال مردم خور. هر کسی پارچه می داد …

با هم بخوانیم

قصه: حقه های کوسه

ه شب کوسه وقتی که آمد و بعد از خرمن حساب کرد و دید که خرجی کمبودی میکنه، با زنش مشورت کرد: «حالا صلاح ما چیه خرج ما کمه؟» زنش گفت: «خو ما یه ماده گاو نوبری داریم؛ این خیلی هم دماغه.(۲) یه بار آردم داریم. این را بِکُشیم و …

با هم بخوانیم

قصه: مردی که از جمع الواط ها بیرون آمد

یه جوانی بود، هرچی زن می گرفت، یه هفته نگه می داشت، بعد از یه هفته بهانه جویی می کرد و اینو طلاق می داد. به اندازه صد تا زن گرفت. دیگه هر جا خواستگاری می رفت، بهش زن نمی دادند، می گفتند: «چرا دختر مارو بیچاره می کنی، یه …

با هم بخوانیم

قصه: ماری که از زن غرغرو می ترسید

راویان اخبار و طوطیان شِکرشکن شیرین گفتار، روایت کردند در زمان قدیم، دو نفر باغبون، در یه باغی کار می کردند. یکی شون اهل ده بود، یکی شون اهل شهر. اون یکی که اهل شهر بود، یه زنی داشت، خیلی غرغری و دعوایی. هر شب که این باغبون بیچاره می …

با هم بخوانیم

قصه: رمال باشی

یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمی داشت و می آمد سر میدان حمالی می کرد، پولی درمی آورد، نان و آبی می گرفت و با زنش می خورد و شکر خدا می کرد. روزی …

با هم بخوانیم