قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / پیامبر جوان و مبارزه با طاغوت زمان
یوزبیت

پیامبر جوان و مبارزه با طاغوت زمان

امام محمد باقر علیه السلام در روایتی فرمود: موسی نزد فرعون رفت. به خدا سوگند! مثل این که هم اکنون او را می بینم فردی توانا و کارآمد است با مویی همانند حضرت  آدم علیه السلام، عبای پشمی بر دوش، عصایی در دست در حالی که کشاله رانش با نواری بسته شده، کفشش از پوست درازگوش و بندِ آن از پوست درخت خرما. به فرعون گفتند: جوانی بر در کاخ آمده که گمان می کند فرستاده پروردگار جهانیان است.

فرعون بنابر عادت همیشگی اش هرگاه بر کسی غضب می کرد، شیرهای درنده را به جان او می انداخت. ازاین رو، به مربی شیرها دستور داد که زنجیرهایشان را باز کند. مربی زنجیر شیرها را پاره و آن ها را در کاخ رها کرد. کاخ فرعون، نه در داشت. همین که تمام درها به رویش باز شد، شیرها وارد شدند، ولی مانند حیوانات اهلی زیر دست و پای موسی دم می جنباندند. فرعون به حاضران در مجلس گفت: تاکنون چنین صحنه ای را دیده اید؟

در قرآن کریم به این مسئله اشاره شده است که وقتی موسی نزد فرعون رفت، فرعون گفت: آیا ما تو را در کودکی نزد خود نپروراندیم و سال هایی از زندگی ات را پیش ما نبودی؟ سرانجام آن کارت را که نبایست می کردی، انجام دادی و مأموری از ما را کشتی. تو انسان ناسپاسی هستی. موسی گفت: من آن کار را انجام دادم، در حالی که از بی خبران بودم.

در ادامه ماجرا، فرعون به یکی از افرادش دستور داد تا موسی را گردن بزنند. در این حال، جبرئیل با شمشیر به سوی یاران فرعون حمله ور شد و شش نفر از آن ها را کشت. فرعون گفت: رهایش کنید. موسی دست خود را در گریبان فرو برد و بیرون آورد. ناگهان دستش سفید و روشن شد، به گونه ای که روشنایی آن صورتش را پوشاند. سپس عصایش را انداخت؛ عصا ناگهان به ماری تبدیل شد و ایوان کاخ را بلعید. فرعون با دیدن این منظره به موسی گفت: تا فردا مرا مهلت بده. سرانجام داستان موسی نیز آن گونه شد که معروف است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت