قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های امام رضا (ع) / مناظرات امام رضا(ع) با چهار نفر از بزرگان مذاهب غیراسلامی
یوزبیت

مناظرات امام رضا(ع) با چهار نفر از بزرگان مذاهب غیراسلامی

در مجلس مامون

هنگامی که علی بن موسی الرضا (ع) وارد بر مأمون شد او به فضل بن سهل وزیر مخصوصش دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق (عالم بزرگ مسیحی) و رأس الجالوت (پیشوای بزرگ یهودیان)، و رؤسای صابئین و هربز اکبر (پیشوای بزرگ زردشتیان) و نسطاس رومی (عالم بزرگ نصرانی) را دعوت کند و همچنین علمای دیگر علم کلام را تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را.

فضل بن سهل آنها را دعوت کرد هنگامی که جمع شدند نزد مأمون آمد و گفت: همه حاضرند!

مأمون گفت: همه ی آنها داخل شوند پس از ورود به همه خوش آمد و تهنیت گفت، سپس افزود:

من شما را برای کار خیری دعوت کرده ام، و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده مناظره کنید، فردا همگی نزد من آیید و احدی از شما غیبت نکند، همه گفتند «السمع و الطاعه یا امیرالمؤمنین»! به چشم همه سر بر فرمانیم! و فردا صبح همگی نزد تو خواهیم آمد (شاید هدف مأمون از اعلام قبلی این بود که آنها را برای مناظره آماده سازد مبادا در این امر غافلگیر شوند و روحیه ی خود را از دست بدهند).

حسن بن سهل نوفلی می گوید: ما خدمت امام علی بن موسی الرضا (ع) مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده دار کارهای حضرت (ع) بود وارد شد و گفت مأمون به شما سلام می رساند و می گوید برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و اربابان ادیان و علمای علم کلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست دارید قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آیید و سخنان آنها را بشنوید، و اگر دوست ندارید اصرار نمی کنم، و نیز اگر مایل باشید ما به خدمت شما می آییم و این برای ما آسان است! امام (ع) در یک گفتار کوتاه و پرمعنی فرمود:

«ابلغه السلام و قل له قد علمت ما اردت و انا سائر الیک بکره انشاء الله»

سلام مرا به او برسان و بگو می دانم چه می خواهی؟ من ان شاء الله صبح نزد شما خواهم آمد».

نوفلی که از یاران حضرت بود می گوید وقتی یاسر خادم از مجلس مأمون بیرون رفت امام (ع) نگاهی کرد و به من فرمود تو اهل عراق هستی و مردم عراق ظریف و باهوشند، در این باره چه می اندیشی؟ مأمون چه نقشه ای در سر دارد که اهل شرک و علمای مذاهب را گردآورده است؟

نوفلی می گوید: عرض کردم او می خواهد شما را به محک امتحان بزند و بداند پایه ی علمی شما تا چه حد است؟ ولی کار خود را بر پایه ی سستی بنا نهاده به خدا سوگند طرح بدی ریخته و بنای بدی نهاده است! امام (ع) فرمود چه بنایی ساخته؟ و چه نقشه ای طرح کرده؟

نوفلی (که هنوز نسبت به مقام شامخ علمی امام (ع) معرفت کامل نداشت و از توطئه ی مأمون گرفتار وحشت شده بود) عرض کرد که علمای علم کلام اهل بدعتند، و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا که عالم، واقعیتها را انکار نمی کند، اما اینها اهل انکار و سفسطه اند اگر دلیل بیاوری که خدا یکی است می گویند این دلیل را قبول نداریم. و اگر بگویی محمد رسول الله است می گویند رسالتش را اثبات کن خلاصه (آنها افرادی خطرناکند و … ) در برابر انسان دست به مغالطه می زنند، وآن قدر سفسطه می کنند تا انسان دست از حرف خودش بردارد، فدایت شوم از اینها برحذر باش!!

امام (ع) تبسمی فرمود و گفت: «ای نوفلی تو می ترسی دلایل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟!»

نوفلی (که از گفته خود پشیمان شده بود) گفت: نه به خدا سوگند، من هرگز بر تو نمی ترسم، امیدوارم که خداوند تو را بر همه آنها پیروز کند.

امام فرمود: ای نوفلی دوست داری بدانی کی مأمون از کار خود پشیمان می شود؟

گفتم: آری.

فرمود: هنگامی که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به تورات شان بشنود، و در برابر اهل انجیل به انجیل شان، و در مقابل اهل زبور به زبور شان، و در مقابل صابئین به زبان عبری شان، و در برابر هیربدان به زبان فارسی شان، و در برابر اهل روم به زبان رومی، و در برابر پیروان مکتبهای مختلف به لغات شان.

آری هنگامی که دلیل هر گروهی را جداگانه ابطال کردم به طوری که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند آن گاه مأمون می داند مقامی را که او در صدد آن است مستحق نیست! آن وقت پشیمان خواهد شد، و هیچ پناه و قوه ای جز به خداوند متعال عظیم نیست «و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم».

هنگامی که صبح شد فضل بن سهل خدمت امام (ع) آمد و عرض کرد فدایت شوم پسر عمویت (مأمون) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شدند نظرتان در این باره چیست؟

فرمود: تو جلوتر برو من هم ان شاء الله خواهم آمد سپس وضو گرفت و شربت سویقی نوشید و به ما هم داد نوشیدیم سپس همراه حضرت بیرون آمدیم تا وارد بر مأمون شدیم.

مجلس پر از افراد معروف و سرشناس بود و محمد بن جعفر با جماعتی از بنی هاشم و آل ابوطالب و جمعی از فرماندهان لشکر نیز حضور داشتند هنگامی که امام (ع) وارد مجلس شد مأمون برخاست، محمد بن جعفر و تمام بنی هاشم نیز برخاستند، امام (ع) همراه مأمون نشست اما آنها به احترام امام (ع) همچنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگی نشستند، مدتی مأمون به گرمی مشغول سخن گفتن با امام (ع) بود. سپس رو به جاثلیق کرد و گفت:

ای جاثلیق این پسر عموی من علی بن موسی بن جعفر (ع) است و از فرزندان فاطمه (ع) دختر پیامبر ماست و فرزند علی بن ابی طالب (ع) است، من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی اما طریق عدالت را در بحث رها مکن.

جاثلیق گفت: ای امیر مؤمنان! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکی ندارم) او به کتابی استدلال می کند که من منکر آنم و به پیامبری تمسک می جوید که من به او ایمان نیاوردم.

مناظره با جاثلیق

در این جا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود:

ای نصرانی! اگر به انجیل خودت برای تو استدلال کنم اقرار خواهی کرد؟

جاثلیق (عالم بزرگ مسیحی) گفت: آیا می توانم گفتار انجیل را انکار کنم؟

آری به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند بر ضرر من باشد.

امام (ع) فرمود: هرچه می خواهی بپرس و جوابش را بشنو.

جاثلیق: درباره ی نبوت عیسی و کتابش چه می گویی. آیا چیزی از این دو را انکار می کنی؟

امام (ع): من به نبوت عیسی و کتابش و آنچه را به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده اند، اعتراف می کنم، و به نبوت عیسی که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش رابه آن بشارت نداده کافرم!

جاثلیق: آیا به هنگام قضاوت از دو شاهد عدل استفاده نمی کنی؟

امام (ع): آری.

جاثلیق: پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود بر نبوت محمد (ص) اقامه کن از کسانی که نصاری آنها را انکار نمی کنند و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنی از غیر اهل مذهب خود بیاوریم.

امام (ع): هم اکنون انصاف را رعایت کردی ای نصرانی آیا کسی را که عادل بود و نزد مسیح عیسی بن مریم مقدم بود می پذیری؟

جاثلیق: این مرد عادل کیست نامش را ببر.

امام (ع): درباره «یوحنای» دیلمی چه می گویی؟

جاثلیق: به! به! محبوبترین فرد را نزد مسیح بیان کردی!

امام (ع): به تو سوگند می دهم آیا انجیل این سخن را بیان می کند که یوحنا گفت حضرت مسیح مرا از دین محمد عربی باخبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد من نیز به حواریون بشارت دادم آنها به او ایمان آوردند؟

جاثلیق گفت: آری این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردی و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است، اما نگفته است این در چه زمانی واقع می شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم.

امام (ع): اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و نام محمد (ص) و اهل بیتش و امتش را تلاوت کند آیا ایمان به او می آوری؟

جاثلیق: بسیار خوب است.

امام (ع): به نسطاس رومی فرمود: آیا سفر سوم انجیل را در حفظ داری؟

نسطاس گفت: بسیار خوب از حفظ دارم.

سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ یهودیان) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را می خوانی گفت آری به جان خودم سوگند، فرمود آن سفر سوم را برگیر اگر در آن ذکری از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده، سپس امام (ع) سفر سوم را قراءت کرد تا به نام پیامبر (ص) رسید متوقف شد رو به جاثلیق کرد و فرمود: ای نصرانی تو را به حق مسیح و مادرش آیا می دانی که من از انجیل با خبرم؟

جاثلیق: آری.

سپس امام (ع) نام پیامبر (ص) و اهل بیت و امتش را برای او تلاوت کرد سپس افزود ای نصرانی چه می گویی این سخن عیسی بن مریم است؟ اگر تکذیب کنی آنچه را انجیل در این زمینه می گوید موسی و عیسی هر دو را تکذیب کرده ای و کافر شده ای.

جاثلیق: من انکار نمی کنم آنچه را در انجیل برای من روشن شده است و به آن اعتراف دارم.

امام (ع): همگی شاهد باشید او اقرار کرد، سپس فرمود: ای جاثلیق هر سؤال می خواهی بکن.

جاثلیق: از حواریین عیسی بن مریم خبر ده آنها چند نفر بودند و نیز از علمای انجیل آنها چند نفر بودند.

امام (ع): از شخص آگاهی سؤال کردی امام حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود.

اما علمای بزرگ نصاری سه نفر بودند یوحنای اکبر، در سرزمین باخ یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در رجاز و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل بشارت داد.

سپس فرمود: ای نصرانی به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسی داریم که ایمان به محمد (ص) داشت ولی تنها ایرادی که به پیامبر شما عیسی داریم این بود که او کم روزه می گفت و کم نماز می خواند!

جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت: به خدا سوگند علم خود را باطل کردی، و پایه ی کار خویش را ضعیف نمودی، و من گمان می کردم تو اعلم مسلمانان هستی!

امام (ع): مگر چه شده؟

جاثلیق: به خاطر این که می گویی عیسی ضعیف و کم روزه و کم نماز بود در حالی که عیسی حتی یک روز را افطار نکرد و هیچ شبی را (بطور کامل) نخوابید و همیشه صائم الدهر و قائم اللیل بود.

امام (ع): برای چه کسی روزه می گرفت و نماز می خواند؟!

جاثلیق: نتوانست پاسخی بگوید و ساکت شد (زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسی می کرد با ادعای الوهیت او سازگار نبود).

امام (ع): ای نصرانی سؤال دیگری از تو دارم.

جاثلیق با تواضع گفت: اگر بدانم پاسخ می گویم.

امام (ع): تو انکار نمی کنی که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می کرد؟

جاثلیق در بن بست قرار گرفت و بناچار گفت: انکار می کنم چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق عبودیت.

امام (ع): حضرت الیسع نیز همین کار را می کرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسی او را عبادت نکرد حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد.

سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود: ای رأس الجالوت آیا اینها را در تورات می یابی که بخت النصر از اسیران بنی اسرائیل درآن زمان که با بیت المقدس مبارزه کرد و آنها را به بابل آورد خداوند حزقیل را به سوی آنها فرستاد و آنها را زنده کرد، این واقعیت در تورات است هیچ کس جز کافران شما آن را انکار نمی کنند.

رأس الجالوت: ما این را شنیده ایم و می دانیم.

امام (ع): راست می گویی، سپس افزود ای یهودی این سفر از تورات را بگیرد و امام (ع) شروع کرد به خواندن آیاتی از تورات، مرد یهودی تکانی خورد و در شگفتی فرو رفت.

سپس امام (ع) رو به نصرانی کرد و قسمتی از معجزات پیامبر اسلام (ص) را درباره ی زنده شدن بعضی از مردگان به دست او و شفای بعضی از بیماران غیر قابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با این همه ما هرگز او را پروردگار خود نمی دانیم اگر به خاطر این گونه معجزات عیسی را خدای خود بدانید باید «الیسع» و «حزقیل» را نیز معبود خویش برگزینید، زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانی را گرفت و سر برید و آنها را بر کوههای اطراف قرار داد سپس آنها را فراخواند و همگی زنده شدند، موسی بن عمران نیز چنین کاری را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمی توانی این حقایق را انکار کنی، زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن ناطق به آن است، پس باید همه ی اینها را خدای خویش بدانیم.

جاثلیق پاسخی نداشت بدهد تسلیم شد و گفت: «القول قولک و لا اله الا الله» سخن، سخن تو است و معبودی جز خداوند یگانه نیست.

سپس امام (ع) از کتاب اشعیا از او و رأس الجالوت سؤال کرد، او گفت: من از آن بخوبی آگاهم، فرمود این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت: من کسی را دیدم که بر دراز گوشی سوار است و لباسهایی از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسیح) و کسی را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام (ص)) گفتند آری اشعیا چنین سخنی را گفته است.

امام (ع) افزود: ای نصرانی! این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود من به سوی پروردگار شما و پروردگار خودم می روم و بارقلیطا می آید و شهادت درباره ی من به حق می دهد آن گونه که من شهادت درباره ی او داده ام و همه چیز را برای شما تفسیر می کند؟.

جاثلیق: آنچه را از انجیل می گویی ما به آن معترفیم.

سپس امام (ع) سؤالات دیگری درباره ی انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن به وسیله ی چهار نفر مرقس، لوقا، یوحنا و متی که هر کدام نشستند و انجیلی را نوشتند (انجیل هایی که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است) سخن گفت و تناقض هایی از کلام جاثلیق گرفت.

جاثلیق بکلی درمانده شده بود به گونه ای که هیچ راه فرار نداشت، لذا هنگامی که امام (ع) بار دیگر به او فرمود ای جاثلیق هرچه می خواهی سؤال کن، او از هرگونه سؤالی خودداری کرد و گفت: اکنون دیگری غیر از من سؤال کند، قسم به حق مسیح که گمان نمی کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد! «و حق المسیح ما ظننت ان فی علماء المسلمین مثلک»!

مناظره با رأس الجالوت (بزرگ یهود)

در این جا امام علی بن موسی الرضا (ع) رو به سوی رأس الجالوت عالم بزرگ یهود کرد و فرمود: تو سؤال می کنی یا من از تو سؤال کنم؟ عرض کرد من سؤال می کنم، و هیچ دلیلی از تو نمی پذیرم مگر این که از تورات باشد و یا حداقل از انجیل (که غیر از کتاب خودتان است) یا از زبور داود یا آنچه در صحف ابراهیم و موسی آمده است.

امام (ع) این شرط را از او پذیرفت و فرمود: غیر از آنچه گفتی از من قبول نکن!

رأس الجالوت: از کجا نبوت محمد (ص) را ثابت می کنی؟

امام (ع): به خاطر این که موسی بن عمران و عیسی بن مریم و داود پیامبران بزرگ خدا به آن شهادت داده اند!

رأس الجالوت: شهادت موسی را از کجا اثبات می کنی؟

امام (ع): آیا می دانی که موسی به بنی اسرائیل گفت بزودی پیامبری از فرزندان برادران شما می آید، سخن او را بشنوید و کلامش را تصدیق کنید، آیا برای بنی اسرائیل برادرانی جز فرزندان اسماعیل وجود دارد؟ و لابد می دانی اسرائیل فرزند اسحاق و اسحاق برادر اسماعیل است و هر دو فرزندان ابراهیم اند.

رأس الجالوت: درست است این سخن موسی است.

امام (ع): آیا از برادران بنی اسرائیل (از دودمان اسماعیل) کسی غیر از محمد (ص) ظهور کرده است؟

رأس الجالوت: نه.

امام (ع): آیا همین برای تو کافی نیست؟

رأس الجالوت: خوب است ولی دوست دارم شاهد دیگری از تورات بیاوری.

امام (ع): آیا انکار می کنی که تورات می گوید نوری از طرف سینا آمد، و کوه ساعیر را روشن ساخت و از کوه فاران هویدا گشت؟

رأس الجالوت: این جمله ها را می دانم اما تفسیرش چیست؟

امام (ع): اما نوری که از طرف سینا آمد واضح است همان وحیی است که بر موسی بن عمران در طور سینا نازل شد و اما روشن شدن کوه ساعیر اشاره به همان کوهی است که در آنجا بر عیسی بن مریم وحی شد، و منظور از کوه فاران کوهی است در اطراف مکه که با مکه یک روز فاصله دارد.

سپس امام (ع) به جمله هایی از کتاب اشعیای نبی و حیقوق نبی استدلال فرمود سپس اضافه کرد: داود نیز در زبورش که می خوانی می گوید خداوندا کسی را مبعوث کن که سنت را بعد از فترت احیا کند آیا کسی را سراغ داری جز محمد (ص) که این کار را انجام داده باشد؟

رأس الجالوت: چه مانعی دارد که این شخص عیسی بوده باشد؟

امام (ع): آیا تو نمی دانی که عیسی هرگز با سنت تورات مخالف نبود و همواره آیین او را تأیید می کرد و در انجیل نیز آمده است که بارقلیطا بعد از او (مسیح) می آید و همه چیز را برای شما تفسیر می کند.

رأس الجالوت: آری می دانم.

امام (ع): از همه ی اینها گذشته من از تو سؤالی دارم بگو ببینم پیامبرت موسی بن عمران به چه دلیل فرستاده خدا بوده؟

رأس الجالوت: او کارهای خارق العاده ای انجام داده که احدی از انبیای پیشین انجام نداده اند.

امام (ع): مثلا چه کاری؟

رأس الجالوت: مانند شکافتن دریا و تبدیل عصا به مار عظیم و زدن بر سنگ و جاری شدن چشمه ها از آن، و ید بیضا و امثال آن.

امام (ع): راست می گوئی اینها دلیل خوبی بر نبوت اوست آیا هر کس که دست به خارق عادتی زند که دیگران از انجام مثل آن ناتوان باشند و دعوی نبوت کند نباید پذیرفت؟!

رأس الجالوت: نه، زیرا موسی نظیر و مانند نداشت اگر کسی همان معجزاتی را که موسی آورده، بیاورد باید پذیرفت وگرنه لازم نیست.

امام (ع): پس چگونه پیامبران پیشین را که قبل از موسی آمدند پذیرفته اید در حالی که نه دریا را شکافتند و نه دوازده چشمه آب از سنگ بیرون آوردند، ید بیضایی هم مانند موسی و یا تبدیل عصا به مار عظیم نداشتند؟

رأس الجالوت: (سخن خود را تغییر داد و گفت): من گفتم هرگاه کسی خارق عادتی انجام دهد که مردم از انجام مثل آن عاجز باشند باید پذیرفت، هرچند مثل معجزه ی موسی نباشد.

امام (ع): پس چرا اقرار به نبوت حضرت مسیح نمی کنید که مردگان را زنده می کرد و نابینا و بیماران صعب العلاج را شفا می داد و … ؟

رأس الجالوت: می گویند چنین کارهایی را کرده ولی ما هرگز ندیده ایم!

امام (ع): آیا معجزات موسی را با چشم خود دیده ای؟ آیا غیر این است که افراد موثق از یاران موسی خبر داده اند، و این خبر به طور متواتر به دست ما رسیده است؟

رأس الجالوت: آری.

امام (ع): بنابراین اگر همین اخبار متواتر از معجزات مسیح خبر دهد چگونه ممکن است نبوت او را تصدیق نکنید؟

رأس الجالوت: در این جا جوابی نداشت که بدهد.

امام (ع): کار محمد (ص) نیز چنین است او یتیم و فقیر و درس نخوانده بود اما قرآنی را آورد که اسرار تاریخ انبیای پیشین دقیقا در آن تبیین شده و از حوادث گذشته و آینده خبر داده، و نیز از آنچه مردم در خانه های خود می گفتند یا انجام می دادند پیامبر از آن پرده برمی داشت و معجزات بسیاری دیگر.

در این جا رأس الجالوت از سخن باز ماند!

مناظره با بزرگ هیربدان

سپس امام (ع) رو به بزرگ زردشتیان کرد و فرمود: به من بگو این که زردشت را پیامبر می دانی بر طبق کدام دلیل است؟

بزرگ هیربدان: او کارهای خارق عادتی انجام داده که احدی قبل از او انجام نداده است گرچه ما آن را ندیده ایم، ولی اخبار پیشینیان ما گواه بر این معنی است.

امام (ع): آیا جز این است که اخبار پیشینیان به شما رسیده و پیروی کرده اید؟

بزرگ هیربدان: آری.

امام (ع): همین گونه سایر امتها اخباری به آنها از معجزات موسی و عیسی و محمد (ص) و پیامبران دیگر رسیده است پس چرا این پیامبران را قبول ندارید و تنها روی زردشت تکیه می کنید؟

بزرگ هیربدان، خاموش شد و پاسخی نداشت بدهد.

مناظره با عمران صابی

اشاره

هنگامی که بزرگ هیربدان از ادامه ی بحث بازماند امام رو به حاضران کرد و فرمود: آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ و اگر مایل است بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح نماید.

در این هنگام «عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود برخاست و نزد حضرت آمد و گفت:

ای دانشمند بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمی کردی من سؤالی مطرح نمی کردم چرا که من به کوفه و بصره و شام و الجزیره رفته ام و با علمای علم عقاید روبرو شده ام، ولی احدی را نیافته ام که برای من ثابت کند که خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است آیا اجازه می دهی همین مسأله را با تو طرح کنم؟

امام (ع) که تا آن روز با عمران صابی روبرو نشده بود فرمود: اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد تویی، گفت: آری منم!

امام (ع): سؤال کن اما عدالت را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز.

عمران صابی: به خدا سوگند من چیزی جز این نمی خواهم که واقعیت را برای من ثابت کنی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرفنظر نخواهم کرد.

امام (ع): هرچه می خواهی بپرس.

در این هنگام حاضران ازدحام کردند و به یکدیگر نزدیک شدند (همگی گردن کشیدند سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکمفرما شد تا ببینند سرانجام این مناظره حساس به کجا می رسد).

عمران صابی: از نخستین وجود و مخلوقاتش با من سخن بگوی.

(از قرائن استفاده می شود که منظور عمران پاسخ به دو سؤال مهم در مسأله ی خداشناسی بود نخست این که خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی با آفرینش برطرف می شد؟ دیگر این که آیا آفرینش از عدم صورت گرفته و هیچ ماده ای قبل از آن نبوده؟ و چگونه این امر متصور است؟)

امام (ع): اکنون که سؤال کردی با دقت گوش کن: اما خداوند همیشه یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است، سپس مخلوقات مختلف را ابداع فرمود، نه در چیزی آن را برپا داشت، و نه در چیزی محدود نمود، و نه طرح و نقشه ای قبلا در جهان بود تا مثل آن بیافریند، سپس مخلوقات را به گروههای مختلف تقسیم کرد، برگزیده و غیر برگزیده، مؤخر و مقدم، رنگ و طعم (و غیر آن) نه نیازی به آنها داشت، و نه به این وسیله ارتقاء مقام می یافت (چرا که او وجودی است بی نهایت و نامحدود از هر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با آفرینش موجودات برطرف گردد) آیا می فهمی چه می گویم ای عمران؟!

عمران: بله مولای من.

امام (ع): بدان ای عمران اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود باید با قدرتی که داشت اضعاف اینها را بیافریند چرا که هر قدر اعوان و یاوران بیشتر باشند بهتر است، و لذا می گویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ انواع فیوضات؛ و آفرینش فیض وجود اوست).

سپس عمران سؤالاتی درباره ی علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش موجودات کرد، و چگونگی علم خداوند را به آنها بعد از وجودشان جویا شد که اگر علم او از طریق ضمیر (و علم اکتسابی) باشد ذاتش معرض حوادث می شود.

و پاسخ شنید که علم او علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند، وگرنه تسلسل لازم می آید چرا که باید به آن علم نیز علمی داشته باشد. سپس عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد.

امام (ع) آنها را به شش گروه تقسیم فرمود از محسوسات گرفته، تا ماورای حس، و از جواهر گرفته، تا اعراض، و از ذوات گرفته، تا اعمال و حرکات.

سپس پرسید آیا آفرینش در ذات او تغییری ایجاد نکرده؟ (گویا عمران گرفتار مسأله ی قیاس در فهم صفات خدا بود و چون می دید انسان هر کاری را که انجام می دهد نوعی دگرگونی و تغییر در خودش به وجود می آید و خدا را به خود قیاس می کرد).

اما جواب شنید که یک وجود قدیم و ازلی، که عین هستی مطلق است. دگرگونی در او معنی ندارد …

بعد از ذات خدا سؤال کرد.

امام (ع) فرمود: او نور است (اما نه نور ظاهری و حسی بلکه) نور به معنی هدایت کننده ی همه ی مخلوقات و تمام اهل آسمانها و زمین.

باز سؤالات مهم دیگری در زمینه ی این که خدا کجاست؟ و مانند آن مطرح کرد و جوابهای مؤثر شنید و وقت نماز فرا رسید.

امام (ع) رو به مأمون کرد و فرمود: وقت نماز رسیده است (و باید به ادای فریضه بپردازیم).

عمران که از باده ی روحانی این سخن مست شده بود و باقی قدح در دست داشته عرض کرد: مولای من! جواب مرا قطع مکن، که قلبم نرم و آماده ی پذیرش شده است!

امام (ع) فرمود: عجله مکن، نماز می خوانیم و باز می گردیم. امام (ع) (به دلایلی) وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند، اما مردم در بیرون پشت سر محمد بن جعفر (عموی امام (ع)) نماز خواندند.

امام (ع) به مجلس بازگشت و عمران را صدا زد و فرمود: سؤالاتت را ادامه ده. عمران: آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟

امام (ع) ضمن توضیحی او را توجه به این حقیقت داد که بسیاری از این اوصاف که می بینی اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع می شود (مثلا تا مخلوقی آفریده نشده بود، خالق و رازق و رئوف و رحیم و معبود و.. مفهومی نداشت، هرچند علم و قدرت بی پایان در او بود) بنابراین ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف وجود داشته است.

سپس به تشریح مفاهیم ابداع، مشیت و اراده که یک حقیقت است با سه عنوان پرداخته، و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن می گوید: و جالب این که نخستین ابداع را مسأله ی حروف الفبا می شمرد که کلمات همگی از آن تشکیل می گردد و به طور جداگانه مفهومی ندارد (1).


1- 39. این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که خداوند در آغاز نور هستی و وجود را بر جهان گسترده و مواد اصلی تشکیل دهنده ی عالم را که حکم الفبای عالم هستی را دارند ایجاد کرد، این مواد بطور جداگانه بیانگر نظامی نیستند اما از ترکیب آنها با یکدیگر موجودات مختلف پا به عرصه ی وجود می گذارند، همان گونه که از ترکیب الفبا، لغات گوناگون به وجود می آید (دقت کنید).

عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام (ع) می خواست و امام (ع) این سرچشمه ی فیاض علم، او را بهره مند تر می ساخت، تا رسید به آن که فرمود: «آیا مطالب را خوب درک کردی ای عمران»؟!

عمران عرض کرد: آری بخوبی فهمیدم و شهادت می دهم خداوند همان گونه است که شما توصیف کردید، و وحدانیتش را ثابت نمودید، و نیز گواهی می دهم که محمد (ص) بنده اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده، سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد (این جا بود که تعجب و شگفتی حضار به اوج خود رسید).

نوفلی می گوید هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند که عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود تا آن جا که هرگز کسی بر او غلبه نکرده بود در برابر امام علی بن موسی الرضا (ع) تسلیم شد دیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت چیزی سؤال نکرد.

مجلس تمام شد و مردم پراکنده شدند، و من با جماعتی از دوستان در آن جا بودم ناگهان محمد بن جعفر به سراغ من فرستاد نزد او رفتم گفت: ای نوفلی دیدی چه شد؟ به خدا سوگند من هرگز گمان نمی کردم علی بن موسی (ع) در چیزی از این مسائل وارد باشد، و هرگز او را به این امور نشناخته بودم، و نشنیده بودم که در مدینه از این مباحث سخن گفته باشد، یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده باشد! …

سپس محمد بن جعفر افزود: من می ترسم که این مرد (مأمون) به او حسد بورزد، و او را مسموم سازد، یا بلای دیگری بر حضرت وارد کند، به او بگو از این امور خودداری کند!!

نوفلی می گوید گفتم: او از من نخواهد پذیرفت، و این مرد (مأمون) می خواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از علوم پدرانش نزد او هست یا نه؟

گفت: به هر حال از قول من به ایشان بگو که عمویت از این ماجرا خشنود نیست، و دوست می دارد به جهاتی این راه را ادامه ندهی!

نوفلی می گوید: هنگامی که به منزل خدمت امام (ع) رسیدم ماجرای عمویش محمد بن جعفر را گفتم، امام تبسمی پر معنا فرمود و گفت: خدا عمویم را حفظ کند، خوب می دانم چرا از این ماجرا خشنود نیست؟

سپس یکی از خادمان را صدا زد فرمود به سراغ «عمران صابی» برو و او را نزد من آور.

گفتم: فدایت شوم محل او را می دانم کجاست، او هم اکنون میهمان بعضی از شیعیان است، فرمود اشکالی ندارد او را سوار کن و نزد من بیاور، هنگامی که عمران آمد امام (ع) به او خوشامد گفت، و لباس فاخر و مرکبی به او خلعت داد، و ده هزار درهم نیز به عنوان جایزه به او مرحمت فرمود سپس دستور داد شام را حاضر کردند، مرا دست راست خود، و «عمران» را دست چپ نشاند، تا شام پایان یافت، رو به عمران کرد و فرمود: فردا نزد ما بیا می خواهیم غذای مدینه برای تو تهیه کنیم (و به این وسیله حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار داد).

از آن به بعد عمران مدافع سرسخت اسلام شد، بطوری که علمای مذاهب مختلف نزد او می آمدند و دلایل آنها را ابطال می کرد، به حدی که

ناچار از او فاصله گرفتند، مأمون نیز ده هزار درهم جایزه برای او فرستاد، فضل بن سهل وزیر مأمون نیز اموال و مرکبی برای او ارسال داشت.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت