قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / قصه ها و مثل ها / قصه: گاو پیشانی سفید

قصه: گاو پیشانی سفید

مردی بود، یک پسر داشت که اسمش گرگین بود و خیلی این پسر را دوست می داشت. هنوز این پسر دست چپ و راست خودش را نشناخته بود که مادرش عمرش را داد به شما. یک سال از مرگ این زن گذشت. پدر گرگین یک زن دیگر گرفت. این زن سر نُه ماه یک پسر زایید و گرگین صاحب یک نابرادری شد. از روزی که این پسر پا به دنیا گذاشت و بعد هم پا توی سن گذاشت, این زن که توی آن خانه جای خودش را وا کرده بود و ریشه دوانیده بود, بنا کرد پاپی گرگین شدن و او را اذیت کردن. بیشتر اوقات تلخی هایش هم سر این بود که هرچی گرگین خوشقد و بالا و قشنگ و سرخ و سفید بود، پسر این، به عکس به زمین چسبیده، کوتاه و زشت و زرد و ضعیف بود.

باری, گرگین توی این خانه, درست حال و روز یک «خانهشاگرد» را پیدا کرده بود. تمام زحمت و کار خانه و بیرون به گُرده اش بود. خوراکش هم نان خشک کپک زده، پوشاکش هم رخت پاره بود. باباش هم دهن این را نداشت که به زنش بگوید: «این بچه من است، این قدر اذیتش نکن».

زن کار را به جایی رساند که گرگین بیچاره را مجبور کرد به جای چوپان، گله گاو و گوسفند را هر روز صبح زود به صحرا ببرد و شب برگرداند و دیگر تو اتاق هم نیاید؛ همان جا توی طویله باشد و بخوابد و مواظب گاوها و گوسفندها و الاغ ها باشد. به پسر خودش هم گفته بود: «تو دیگر شأنت نیست که با گرگین حرف بزنی، نمی خواهد دیگر بهش محل بگذاری».

گرگین این کارها را می دید و این حرف ها را می شنید و از بی توجهی باباش تعجب می کرد. یک روز تو صحرا نزدیک ظهر, گرگین گرسنه اش شد. دست کرد از تو انبان, نانش را دربیاورد و بخورد. دید نان از بس مانده و خشک شده، درست مثل سنگ شده. هرچی تو دهن, زیر دندانش این ور و آن ور انداختش، دید نه، به این زودی ها این نان خیس نمی خورد. تکه نان را از دهانش درآورد و انداخت تو صحرا و نشست به فکر کردن. توی این گله یک گاوی بود, بهش می گفتند: «گاو پیشانیسفید.» این گاو، گرگین را خیلی دوست داشت. وقتی دید گرگین تو فکر است، صدایی کرد و آمد جلوی گرگین و به زبان آدمیزاد ازش پرسید: «ای گرگین! به چی فکر می کنی؟»

گفت: «به روزگار سیاه خودم.»

گفت: «مگر چه شده؟»

گرگین شرح حالش را از سیر تا پیاز برای گاو پیشانیسفید تعریف کرد. گاو گفت: «غصه نخور! دنیا این طور نمی ماند. حالا کاری که می کنی, پاشو شاخ های مرا خوب پاک و پاکیزه بشور, بعد لبت را بگذار به شاخ راستم، هرچه دلت می خواهد عسل بمک و از شاخ چپم کره».

گرگین گفت: «خیلی خوب».

همین کار را کرد؛ عسل و کره ای از شاخ گاو خورد که هیچ جا ندیده بود. وقتی که سیر شد گاو گفت: «هر وقت گرسنه شدی همین کار را بکن, اما شرطش این است که این مطلب را به کسی بروز ندهی؛ برای اینکه اگر کسی بفهمد, جان تو و سر من به باد می رود. گرگین دیگر نانش تو روغن بود. هر روز که گرسنه اش می شد لب می گذاشت به شاخ چپ و راست گاو، عسل و کره می خورد. از خوردن کره و عسل, صورتی به هم زده بود؛ سرخ و سفید مثل برف و خون. زن بابا تعجب می کرد که گرگین با وجود زحمت طویله و کار صحرا و خوراک نان خشک، چرا صورتش مثل سیب سرخ است و پسر خودش با اینکه دست به هیچ کار نمی گذارد و چرب و شیرین می خورد, صورتش مثل لیموی بادزده است. از این فکر و غصه نزدیک بود دق کند. آخر, فکرش به اینجا رسید که شاید تو صحرا خبری است؛ کسی هست که به این کمک می کند و لقمه ای بهش می رساند. برای اینکه ته و توی این کار را دربیاورد, یک روز به پسرش گفت: «تو امروز همراه گرگین برو به صحرا، ببین چه کار می کند؟ وقت ظهر چی می خورد؟»

سفره مفصلی بست و داد به پسرش. اینها با هم آمدند صحرا. ظهر شد, پسره به گرگین گفت: «ناهار نمی خوری؟» گرگین گفت: «نه من میل ندارم. تو می خواهی بخور، کاری به کار من نداشته باش!»

پسره ناهارش را خورد و سفره را جمع کرد و هوش و حواسش را جمع کرد که ببیند گرگین چی می خورد. یک ساعتی که گذشت, دید گرگین رفت وسط گله و یک گاوی را پیدا کرد و شاخش را شست و بنا کرد شاخ های آن را مکیدن. شب که به خانه برگشتند, پسره تفصیل را به مادرش گفت. مادر گفت: «حالا که اینطور است باز هم فردا همراهش برو. اگر دیدی او ناهار نخورد تو هم نخور و هر کاری که او کرد تو هم بکن. تو هم برو شاخ گاو را بمک».

پسره گفت: «خیلی خوب.»

باری، روز بعد باز این پسره همراه گرگین راه افتاد آمد صحرا و ظهر که شد, گفت: «ناهار نمی خوری؟»

گرگین گفت: «نه. تو بخور, کاری به کار من نداشته باش!»

این هم ناهار نخورد. تا وقتی دید که گرگین مثل روز پیش شاخ های گاو را شست, بعد هم بنا کرد به مکیدن. بعد که گرگین خوب مکید و سیر شد و رفت سر جو آب بخورد، پسره آمد به طرف گاو که این هم از شاخش بمکد, که گاو یک لگد قایم زد بهش و پرتش کرد وسط صحرا. پسره زود بلند شد و هیچ به روی خودش نیاورد؛ تا شب که آمد به خانه. شب از سیر تا پیاز برای مادرش کار روز را تعریف کرد. مادر فهمید که هرچه هست و نیست از گاو است. رفت تو نخ گاو گرگین. یک شب که گرگین گرسنه اش شد، رفت تو طویله عسل بخورد، زن پدره هم دنبالش رفت و همین که آمد لب به شاخ گاو بگذارد, مچش را گرفت و گفت: «چه می کنی؟»

گفت: «هیچ چیز، سر گاو می جورم».

گفت: «خیلی خوب. به حال گاو دلسوزی می کنی؟ نشانت می دهم!»

این را گفت و رفت تو اتاق و لحاف را سرش کشید و خودش را زد به ناخوشی. از آن طرف هم برای حکیم باشی محله پیغام داد که وقتی تو را آوردند بالای سر من, بگو درمان این, گوشت گاو پیشانی سفید است. تنگ غروب تو بازار شهر برای پدرگرگین خبر بردند که «چه نشسته ای که حال زنت به هم خورده و افتاده تو رختخواب و ناله اش به آسمان بلند است».

مرد دستپاچه شد, شبانه فرستاد عقب حکیم. حکیم هم گفت: «این بد ناخوشی دارد و باید دل و جگر گاو پیشانی سفید را کباب کنند, بهش بدهند بخورد».

گفت: «بسیار خوب، فردا صبح سر گاو پیشانی سفید را می بریم, گوشتش را خودمان می خوریم و دل و جگرش را هم می دهیم این بخورد».

گرگین وقتی این را شنید, از غصه از حال رفت. مثل اینکه غم دنیا را سنگ کردند و به دلش گذاشتند. بعد از یک ساعت که حالش یک خرده جا آمد، پا شد رفت به طویله که هم با گاو دیدار به قیامت بگوید و هم برای دفعه آخر یک کره و عسلی بخورد, اما همین که وارد طویله شد، بغضش ترکید و مثل ابر بهار بنا کرد زار زدن. گاو گفت: «چرا گریه می کنی؟»

گفت: «چرا گریه نکنم؟ برای اینکه فردا تو را می کشند و من نمی توانم جای تو را خالی ببینم».

پرسید: «چطور من را می کشند؟»

تفصیل را براش نقل کرد. گاو گفت: «گریه نکن. نمی توانند مرا بکشند. فقط کاری که تو می کنی، وقتی که بهت می گویند برو طناب بیار، یک طناب پوسیده بیار دست و پای مرا با آن ببند و یک کپه خاکستر هم دم باغچه، آنجایی که می خواهند سر مرا ببرند بریز و تا دیدی من از زمین بلند شدم, بپر روی گُرده من و دو شاخ مرا قرص با دست بگیر و دیگر کارت نباشد».

گرگین گفت: «خیلی خوب».

صبح اهل خانه از خواب پا شدند. پدر گرگین به گرگین گفت: «برو طناب بیار».

او هم آمد از توی طویله یک طناب پوسیده آورد. یک عالمه خاکستر هم ریخت کنار باغچه. پدرش به گرگین گفت: «تا من کارد را تیز می کنم, تو با برادرت کمک کنید دست و پای گاو را ببندید».

گرگین و برادرش دست و پای گاو را بستند و انداختنش روی زمین دم خاکسترها. پدر گرگین کارد را تیز کرد و آمد به سراغ گاو. همین که دستش را بلند کرد که کارد را به گلوی گاو برساند، گاوه یک تکانی به خودش داد و طناب پوسیده را پاره کرد و چهار دست و پا تو خاکسترها رفت و گَردش را به هوا و به چشم آنهایی که دورش بودند, کرد. گرگین هم فوری پرید پشت گاو. از در خانه آمد بیرون، مثل باد خودش را رساند به صحرا و کنار نیزاری. آن جا گرگین را گذاشت زمین و گفت: «یک دانه از این نی ها بگیر و یک نی، هفت بند درست کن. برای اینکه من تو را می برم کنار این جنگل می گذارم و خودم می روم، آن وقت تو هر وقت کارت گره خورد یا گرسنه شدی, این نی را می زنی, من حاضر می شوم و هر کاری داشته باشی برایت می کنم».

گاوه رفت، گرگین هم آنجا ماند. روزی یک دفعه نی می زد، گاوه می آمد عسل و کره به او می داد و می رفت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *