قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / خردسالان / قصه خردسالان / قصه، خانه‌ی جی جی باجی‌ها – قالیچه عم باجی کجاست؟ قسمت 2
یوزبیت

قصه، خانه‌ی جی جی باجی‌ها – قالیچه عم باجی کجاست؟ قسمت 2

خانه‌ی جی جی باجی‌ها

قالیچه عم باجی کجاست؟

قسمت دوم

نویسنده: محمد حمزه زاده
تصویرگر: حمیدرضا داوودی

در قسمت اول خواندید که:

عم باجی نامه‌ای برای جی جی باجی‌ها فرستاد. در آن نامه نوشته بود که چند روز دیگر به خانهٔ داداجی و شاباجی می‌آید. ماماجی و باباجی که رسیدند، از شنیدن این خبر خوشحال شدند؛ اما آمدن عم باجی مراسمی داشت. عم باجی هر غذایی را نمی‌خورد، هرجایی نمی‌نشست و هر حرفی را هم نمی‌زد. ماماجی آن روز سرکار نرفت و در خانه ماند. او می‌خواست غذاهایی را که عم باجی دوست داشت، بپزد. داداجی و شاباجی هم خانه را مرتب کردند تا وقتی میهمانشان آمد، همه‌جا تمیز باشد.

باباجی از بیرون تلفن کرد. داداجی داشت جاروبرقی می‌کشید و چیزی نمی‌شنید. ماماجی صدای زنگ تلفن را شنید و گوشی را برداشت. با دست به داداجی اشاره کرد که جارو را خاموش کند. داداجی و شاباجی فهمیدند کار مهمی پیش آمده است. ماماجی گفت: «نیست که نیست. همه‌جا را گشتم. قالیچهٔ عم باجی آب شده و رفته توی زمین!»

داداجی و شاباجی با تعجب همدیگر را نگاه کردند. ماماجی که از این موضوع نگران بود، گوشی تلفن را به دست دیگرش داد و گفت: «آخرین بار قالیچه را لای رخت خواب گذاشته بودم. صبر کن بازهم بگردم.»

ماماجی گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. داداجی گفت: «یادم می‌آید که یکی از همسایه‌ها قالیچه را امانت گرفت.»

ماماجی خوش‌حال شد.

– راست می‌گویی، بنفشه خانم قالیچه را امانت گرفت. برویم سراغش!

قالیچهٔ عم باجی با قالی‌های دیگر فرق داشت. آن را مادربزرگ عم باجی برایش بافته بود. عم باجی هم به‌اندازه‌ی جانش این قالی را دوست داشت. سال‌ها پیش، وقتی باباجی و ماماجی باهم عروسی کردند، عم باجی این قالیچه را به آن‌ها هدیه داد. از آن به بعد، وقتی به خانهٔ داداجی و شاباجی می‌آمد، فقط روی آن قالیچه می‌نشست. فقط روی آن نماز می‌خواند و شب‌ها روی آن می‌خوابید.

همسایه‌ها و آشنایان ‌هم آن قالیچه را دوست داشتند. می‌دانستند که این قالیچه بابرکت است. به همین خاطر، هر مراسم مهمی که داشتند، قالیچه را امانت می‌گرفتند و از آن استفاده می‌کردند. یک ماه پیش، بنفشه خانم قالیچه را امانت گرفت. عروسی دخترش بود و می‌خواست قالیچه را زیر پای عروس و داماد پهن کند؛ اما آن را پس نداده بود.

وقتی بنفشه خانم گفت: «قالیچه دست ما نیست.»، ماماجی و باباجی و داداجی با تعجب همدیگر را نگاه کردند. بنفشه خانم گفت: «مگر خودت نگفتی آن را به زری خانم بدهم؟»

ماماجی یادش آمد که زری خانم هرسال قالیچه را یک‌شب برای پختن سمنوی نذری امانت می‌گیرد. زری خانم قالیچه را کنار دیگ پهن می‌کرد و شب روی آن نماز می‌خواند. سه‌تایی به خانه‌ی زری خانم رفتند؛ اما قالیچه آنجا هم نبود! زری خانم گفت: «مگر خودت نگفتی قالیچه را به مسجد بدهم؟»

ماماجی یادش آمد که شب قدر، قالیچه را به امام جماعت مسجد داده‌اند تا روی آن نماز بخواند. سه‌تایی به مسجد رفتند. حاج‌آقا حسینی جلو مسجد ایستاده بود و باکسی حرف می‌زد. ماماجی ایستاد تا حرف‌های آن‌ها تمام شود. بعد جلو رفت و سلام کرد و گفت: «حاج‌آقا! عم باجی می‌خواهد به خانهٔ ما بیایید. آمدم قالیچه‌اش را ببرم.»

حاج‌آقا قدری فکر کرد و گفت: «ولی قالیچه در مسجد نیست. یادم می‌آید یکی از همسایه‌ها یک نامه از طرف شما آورد و آن را گرفت.»

ماماجی تعجب کرد. گفت: «نه! من کسی را نفرستاده بودم.»

حاج‌آقا گفت: «عجب! حالا نگران نباشید. پیدایش می‌کنیم.»

تا شب به هرجایی رفتند و از هرکسی پرسیدند، خبری از قالیچه نداشت. ماماجی و داداجی و شاباجی نگران بودند. جواب عم باجی را چه می‌دادند؟

شب، باباجی و ماماجی با اخم رو به روی‌هم نشسته بودند و فکر می‌کردند.

داداجی و شاباجی هم یک گوشه نشسته بودند و همدیگر را نگاه می‌کردند. صدای زنگ بلند شد. داداجی دوید و گوشی آیفون را برداشت. یک مرد و یک زن در تاریکی ایستاده بودند.

– بله؟

– منم! بابات هست؟

داداجی گفت: «شما کی هستید؟»

مرد گفت: «مرادی هستم. به بابا بگو بیاید دم در.»

بابا بلند شد و رفت دم در. مامان بلند شد و از گوشی آیفون گفت: «سلام. بفرمایید تو!»

خانم و آقای مرادی تشکر کردند. آقای مرادی با من‌من گفت: «امشب قبل از نماز جماعت، حاج‌آقا حسینی از مردم خواست که هر کس خبری از قالیچه‌ی عم باجی دارد، بگوید. من آمدم بگویم که قالیچه دست ماست.»

بابا گفت: «اشکالی ندارد. چرا به ما نگفته بودید؟»

آقای مرادی گفت: «شما در خانه نبودید. ما هم برای مراسم عروسی پسرمان آن را لازم داشتیم. داداجی و شاباجی برایمان نامه نوشتند و ما هم آن را از حاج‌آقا گرفتیم.»

بابا گفت: «مبارک است. حالا قاليچه کجاست؟»

خانم مرادی با من‌من گفت: «راستش، وقتی داماد می‌خواست عسل را در دهان عروس بگذارد، شیشه‌ی عسل از دستش افتاد و روی قالیچه ریخت. ما هم آن را دادیم که بشویند. فردا حاضر می‌شود.»

بابا که نمی‌دانست عصبانی باشد یا بخندد، گفت: «عیبی ندارد. کاری است که شده. فردا قبل از آمدن عم باجی، قالیچه را بیاورید. عروس و داماد را هم بیاورید که عم باجی برایشان دعا کند.»

داداجی و شاباجی از این‌که قالیچه پیدا شده بود، خوشحال بودند؛ اما معلوم نبود چه بلایی سر قالیچه آمده است. آیا فردا قالیچه را می‌آورند؟ بابا چطوری این موضوع را به عم باجی می‌گوید؟ قسمت بعدی ماجراهای خانه‌ی جی جی باجی‌ها را بخوانید تا بدانید چه می‌شود.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت