قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / جوانی و پاکدامنی
یوزبیت

جوانی و پاکدامنی

گروهی از زنان شهر گفتند: همسر عزیز، جوانش (غلامش) را به خود فرا می خواند.

چون این جریان به گوش همسر عزیز مصر رسید، زنان اشراف را به خانه اش دعوت کرد و برای آنان مجلسی آراست. سپس به هر کدام از آنان، ترنج و چاقویی داد و به آنان گفت که پوست بکنید. آن گاه به یوسف که در خانه بود، دستور داد که  به مجلس بیاید. زمانی که یوسف وارد شد، زنان به محض دیدن یوسف، دست خود را بریدند. خداوند در قرآن فرموده است: هنگامی که همسر عزیز مصر از فکر آنان باخبر شد، به سراغشان فرستاد و از آنان دعوت کرد. سپس برای آنان، ترنج فراهم ساخت و به دست هر کدام چاقویی داد. در این هنگام به یوسف گفت: وارد مجلس آنان شو. هنگامی که چشمانشان به یوسف افتاد، او را بسیار بزرگ شمردند. زنان در ادامه گفتند: این یک فرشته بزرگوار است. همسر عزیز گفت: این همان کسی است که به خاطر عشق و دوستی او، مرا سرزنش می کردید. آری، من او را به خویشتن دعوت کردم، ولی او خودداری ورزید. سپس گفت: اگر آن چه دستور می دهم، انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و به یقین، خوار خواهد شد.

پس از آن، همه زنان، یوسف را به خود دعوت کردند و از او کام جویی خواستند. یوسف در آن خانه، از این وضعیت به ستوه آمد و دلتنگ شد و گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آن چه اینان مرا به سوی آن می خوانند. اگر مکر و نیرنگ آنان را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. پروردگار نیز دعای یوسف را اجابت کرد و کید آنان را از او بگردانید. مراد از کید، حیله زنان است که  رغبت یوسف را به آنان برمی انگیخت. پس از چندی، همسر عزیز مصر دستور داد که یوسف را زندانی کنند.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت