قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (30)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (30)

وقتی به این منطقه رسیدیم، بعد از کمی توقف دوباره حمله را شروع کردیم. این منطقه را شما سوسنگرد می گویید و ما خفاجیه. در این حمله نیروهای ما نیروهای ما نزدیک شهر مستقر شدند و سوسنگرد را زیر آتش شدید قرار دادند.

نیروی بسیار کوچکی در مقابل ما دفاع می کرد و قصد داشت از ورود نیروهای ما به سوسنگرد جلوگیری کند. فکر می کنم دوازده نفر می شدند. آنها دو تانک و یک توپ داشتند که در همان دقایق اول از بین رفت. یکی از سربازهای ما که نامش اسماعیل بود دو نفر از پاسداران این واحد کوچک دفاعی را اسیر کرد و به مقر فرماندهی آورد. سن آنها بین 25 تا 30 سال بود. لباس شخصی به تن داشتند. از محاسن و روحیه ی بالا و سرسختی شان فهمیدم که باید پاسدار باشند. آنها را تفتیش کردند. در جیب یکی از آنها خنجر کوچکی بود که آن را برداشتند و پول و سایر محتویات جیب آنها را پس دادند. بعد اسیران را به مقر فرماندهی آوردند.

فرمانده ی تیپ سرهنگ ستاد، نوری جدوع از آنها بازجویی می کرد. سرهنگ جدوع با خشونت از آنها اطلاعات می خواست.

پاسدارها هیچ نمی گفتند و آرام به سرهنگ نگاه می کردند. وقتی سرهنگ جدوع مطمئن شد که نمی تواند از آنها اطلاعات بگیرد به آنها گفت «خوب، حالا به خمینی فحش بدهید تا من بشنوم و لذت ببرم.» یکی از آنها بلند شد و به صورت سرهنگ تف انداخت. سرهنگ بسیار عصبانی شد و دستور داد دستهای آنها را ببندند و هر دو را اعدام کنند. آنها را از مقر فرماندهی بیرون آوردند. سرهنگ جدوع یکی از سربازها را صدا زد و دستور داد همان جا اعدامشان کنند. سرباز بلافاصله نشانه رفت و شلیک کرد. هر دو پاسدار روی زمین افتادند. واقعه ای که مرا به شدت متأثر کرد رفتار وحشیانه ای بود که عده ای از سربازان عراقی با این دو جنازه کردند. هر کس از کنار اجساد می گذشت چندین گلوله به آنها می زد، گاهی تا سی گلوله. آن دو جنازه آنجا ماند و ما پیشروی کردیم. چند شب بعد رادیو عربی صدای ایران پیامی به سرهنگ جدوع می داد و می گفت که چرا آن دو پاسدار را با آن وضع فجیع اعدام کردی. از دست ما نمی توانی فرار کنی. ما انتقام خون آن دو پاسدار بیگناه را از تو خواهیم گرفت. اضافه کنم سربازی که پاسدارها را اعدام کرد بعد از سه چهار ماه دیوانه شد و از ارتش اخراجش کردند. سرباز اسماعیل هم که آن دو پاسدار را اسیر کرده بود تقریبا حالت روانی بدی داشت. از ارتش فرار کرد و تا مدتی که من در جبهه بودم هنوز بازنگشته بود. سرهنگ نوری جدوع بعثی از جبهه احضار شد و در وزارت جنگ عراق پست بالاتری گرفت. سرهنگ جدوع خلق و خوی خونخواران را داشت، طوری که هر کس در مسئله ای با او مخالفت می کرد فورا دستور تیربارانش را می داد و به این خاطر کسی نبود که از او وحشت نداشته باشد.

در تاریخ 15 / 1 / 81، در سوسنگرد، نیروهای شما به ما حمله کردند. فشار زیاد در این حمله بر نیروهای ما وارد شد و عقب نشینی کردیم. چند روز بعد نیروهای ما تجدید قوا کردند و ضد حمله زدند. این بار نیروهای شما عقب نشستند وما جلوتر آمدیم. یکی دو روز از این حمله گذشته بود، با سروان نبیل طه که فرمانده ی گروهان ما بود در گوشه و کنار منطقه تازه تصرف شده قدم می زدیم. نامه ای پیدا کردیم. وصیتنامه ی پاسداری بود. سروان نبیل فارسی می دانست. نامه را خواند. از چهره اش فهمیدم که متأثر شده است. به او گفتم «چه نوشته. به نظر ناراحت شدی!؟» گفت «بیا ببین این پاسدار چه نوشته!» نامه را برایم ترجمه کرد. نامه با آیاتی از قرآن کریم شروع شده بود و در آن از شهادت نوشته بود و نوشته بود که «ای خدا ما را جزو شهدای کربلا قرار بده. آنها مقرب درگاه تو هستند ما را با آنان محشور کن» و مطالبی نظیر این.

سروان نبیل به من گفت «ببین نیروهای ایرانی از خدا چه تقاضایی دارند. آنها از خدا شهادت می خواهند و ما از خدا چه می خواهیم! برای همین است که این طور می جنگند و مقاومت می کنند. ما فکر فرار هستیم و می خواهیم جان خودمان را نجات بدهیم. ببین چقدر بین ما و آنها تفاوت است. آنها خودشان می آیند که شهید شوند اما ما را به زور می آورند و ما فرار می کنیم.» البته سروان نبیل در منطقه ی گریشات سوسنگرد زخمی شد و به عراق بازگشت. دیگر خبری از او ندارم.

یک روز به اتفاق چند سرباز با یک نفربر به یکی از مواضع می رفتیم. جنازه ی پاسداری در میان علفها افتاده بود. به راننده ی نفربر گفتم نگه دارد تا جسد را دفن کنیم. چند تا از سربازها گفتند «لازم نیست. زودتر برویم.» ولی چون افسر بودم دستور دادم پیاده شدند. بیل و کلنگ از نفربر آوردیم و قبری کندیم و من به طرف جسد رفتم. محاسن بلندی داشت. جوان بود. یک ساک کوچک هم در کنارش روی زمین افتاده بود. وقتی جنازه را دیدم احساس کردم رایحه ی بسیار خوبی از آن پراکنده می شود. سر را جلوتر بردم – نزدیک سینه اش – و بو کشیدم. بوی عطر می داد. هرگز چنین عطری را استشمام نکرده بودم. هرچه نگاه کردم جای زخم در بدنش نبود. جسد سالم بود. جیبهای او را تفتیش کردم. یک مهر و نماز و یک گوشی رادیو در جیبش بود. فقط مهر را برداشتم و مدتها با آن نماز می خواندم. جسد متوسط القامه بود و کمی سبزه. وقتی او را دفن کردم احساس آرامشی وجودم را پر کرد. سبک شده بودم.

یکی از سربازها ساک کوچک را برداشت. وقتی به موضع برگشتم دیدم آن سرباز پسته می خورد. به او گفتم «پسته از کجا آوردی؟» گفت «در ساک آن پاسدار بود که دفنش کردیم.» به او گفتم «کار بسیار بدی کردی.» بعدها آن ساک را روی میز سروان نبیل دیدم.

آن مهر نماز که از جیب پاسدار برداشته بودم مدتها با من بود. یک روز به مرخصی رفتم. در خانه با آن مهر نماز می خواندم. مادرم گفت «این مهر را از کجا آوردی؟» ماجرا را برایش تعریف کردم. خیلی ناراحت شد و گریه کرد و گفت «نباید این کار را می کردی.» توضیح دادم «جنازه ی آن پاسدار بوی عطر می داد و من مطمئن شدم که او یک شهید واقعی است و این مهر را به تبرک برداشتم.» و مادرم باز گریه کرد. او مهر را نگه داشت.

در جبهه ی طاهری – ماهشهر نیروهای ما دوازده سیزده نفر از بسیجی های شما را اسیر کرده بودند. سن آنها بین 9 تا 13 سال بود. آنها را به موضع آوردند. فرمانده دستور داد آنها را به همه ی مواضع ببرند و نشان سربازان بدهند و بگویند که این اطفال به جنگ ما آمده اند و همه ی آنها آتش پرست و کافرند. من هم به اتفاق ستوان یکم ثامر کامل توفیق به دیدن این بسیجی ها رفتیم و با آنها سلام و علیک کردیم. یکی از بسیجی ها از من پرسید «تو شیعه هستی؟» گفتم «بله. من شیعه هستم.» سرش را تکان داد. از ستوان ثامر هم پرسید. او گفت «من سنی هستم». باز سرش را تکان داد. نمی دانم چه منظوری از این سؤال داشت ولی آن قدر برایش مهم بود که در آن ساعات اول اسارت برایش پیش آمده بود. آنها آرپی جی هفت داشتند و در جیب یکی از ایشان مقدار زیادی طناب بود که برای اسارت سربازان ما به همراه داشت. چیزی که من در چهره های معصوم و کودکانه ی بسیجیهای اسیر دیدم این بود که آنها اصلا اعتنایی به افراد ما نداشتند و ذره ای نشانه ی درخواست رحمت و ملاطفت در چهره ی آنها نبود. ما وقتی اسیر شدیم سراپا عجز بودیم و التماس می کردیم، ولی آنها اصلا این طور نبودند. یکی از بسیجی ها که واقعا طفل بود، از ما آب خواست. بچه بود و طاقت نداشت. برایش آب آوردند. به یکی دیگر که بزرگتر بود آب دادند ولی نپذیرفت، اما باقیمانده ی آب لیوان آن بسیجی کوچک را گرفت و سر کشید. از سرسختی و غرور این پسرک بسیجی، مبهوت شدم. بعد، آنها به پشت جبهه منتقل شدند و من دیگر ایشان را ندیدم.

در همان جبهه ی سوسنگرد یک شب بارانی حمله ی کوچکی از طرف نیروهای شما صورت گرفت. ضربه ای به ما زدند و برگشتند. خیلی کوتاه بود و زود تمام شد. صبح، راننده ی یکی از نفربرهای ما به سنگر سربازی می رود. وقتی داخل سنگر می شود یک بسیجی را می بیند که با اسلحه ژ-3 اما با خشاب خالی در سنگر نشسته است. بسیجی را به مقر فرمانده می برد. سرگرد ستاد علی الجبوری از او بازجویی می کند. سرگرد هرچه تلاش می کند اطلاعاتی از بسیجی بگیرد نمی تواند. به بسیجی می گوید «بگو صدام بر حق است و خمینی بر باطل.» بسیجی می گوید «جناب سرگرد، صدام باطل است و امام خمینی بر حق.» سرگرد ناراحت می شود و دوباره می گوید «بگو صدام بر حق است و خمینی بر باطل». ولی بسیجی زیر بار نمی رود.

سرگرد علی الجبوری عصبانی می شود و با تلفن به فرمانده لشکر خبر می دهد «یک بسیجی را اسیر کرده ایم که اصلا انعطاف ندارد و به صدام حسین هم توهین می کند. اجازه می دهید او را اعدام کنیم؟»

فرمانده لشکر می گوید «او را به مقر لشکر بفرستید.» بسیجی را به مقر لشکر فرستادند و احتمالا الآن اسیر است.

حالا من می گویم که عنایت آن پاسدار شهید شما بود که من اسیر بشوم و زندگی تازه ای را در ایران تجربه کنم. وگرنه باید در جبهه کفر می ماندم و علیه اسلام می جنگیدم و کشته می شدم و یک راست به جهنم می رفتم. شاید این مسئله خیلی خودخواهی باشد، ولی من خیلی امید دارم که آن پاسدار شهید شما در آخرت شفاعت مرا بکند. می دانید، من خیلی به این شفاعت امید بسته ام.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت