قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (22)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (22)

یک هفته بعد از سقوط هویزه، در روزهای اول جنگ، وارد هویزه شدیم. شهر بزرگ و خوبی بود. همه چیز داشت. حتی مدتی از حمام آنجا استفاده کردیم. مغازه های بسیاری توسط افراد ما چپاول شد. اسباب خانه ها: چرخ خیاطی، کولر، رادیو، ضبط صوت، ساعت دیواری، فرش، قالیچه، حتی در و پنجره را بردند. ولی شهر سالم بود و خسارت جزئی دیده بود.

در محله ای که مستقر بودیم یک زن و شوهر پیر تنها مانده بودند و روزی یک بار برای گرفتن غذا نزد ما می آمدند. ما به آنها غذا می دادیم. البته آنها راضی به نظر نمی رسیدند ولی چاره ای نداشتند. گاه به صراحت اعتراض می کردند. «این جا خاک ایران است و شما عراقی هستید. شما این جا چکار دارید؟» و زیر لب چیزهایی می گفتند که ما متوجه نمی شدیم. بعضی روزها که برای بردن غذا می آمدند با آنها صحبت می کردیم و به آنها می گفتیم جای دیگر بروند ولی آنها قادر به رفتن از شهر نبودند. می ترسیدند در جاده مورد اصابت ترکش یا گلوله قرار گیرند. می دانستیم که یک دختر پیرزن در هویزه شهید شده است. پیرزن برایمان گفته بود دخترش در حیاط، کنار تنور، نان می پخته که هواپیماها هویزه را بمباران کرده بودند. پای دخترش بر اثر ترکش راکت هواپیمای ما قطع شده و او به شهادت رسیده بود. برای همین بود که پیرزن و پیرمرد به ما روی خوش نشان نمی دادند. فقط غذا می گرفتند و می رفتند.

یک روز به مقر آمده بودند تا غذا ببرند. یکی از افسرهای ضد اطلاعات وارد مقر شد و آنها را دید. افسر از ما پرسید «اینها کیستند؟» قضیه را گفتیم. این افسر، ستوان یکم کریم بود. او را به این اسم می شناختیم. اهل شهر واسط از نواحی استان صویره بود. ستوان کریم گفت «چرا به اینها غذا می دهید؟ چرا دلتان به اینها می سوزد؟ اینها دشمنند. شما اجازه ندارید آنها را تأمین کنید» به ستوان کریم گفتیم «پیرند. خدا را خوش نمی آید از گرسنگی بمیرند. در این جا کسی نیست به آنها کمک کند. بنابراین روزی یک بار می آیند و از ما غذا می گیرند.» ستوان کریم که از این عمل به شدت عصبانی و ناراحت شده بود. بعد از چند دقیقه توقف و حرف زدن با ما از مقر خارج شد. چند ساعت بعد ستوان فاضل که یکی از افسرهای خوب و مؤمن بود به مقر ما آمد. خیلی ناراحت و غم زده بود. علت ناراحتی را پرسیدم. ستوان فاضل که به ما اعتماد داشت و بسیاری از مسائل را با ما در میان می گذاشت، گفت «این ستوان کریم عجب آدم جنایتکاریست!» پرسیدیم «چطور مگر، چه اتفاقی افتاده است؟» ادامه داد «من در مقر فرماندهی تیپ بودم. ستوان کریم با موافقت فرمانده تیپ، سرهنگ حسن جاسم الساعدی، چند نفر سرباز را به دنبال آن پیرزن و پیرمرد فرستاد. آنها را به مقر آوردند و بعد از بازجویی، با مشورت سرهنگ حسن جاسم…» – که الآن در وزارت دفاع عراق سمتی دارد، نمی دانم چه کاره است، ولی مدتی که از جنگ گذشته بود او را به بغداد احضار کردند و پست مهمی به او دادند. سرهنگ جاسم عضو حزب بعث است و مانند همه ی بعثی ها ذره ای انسانیت در او وجود نداشت – «… بله پیرمرد و پیرزن را از مقر تیپ بیرون آوردند آنها نمی دانستند این همه سؤال و جواب برای چیست و ستوان کریم به چه منظوری آنها را احضار کرده است. قبلا کسی کار به کار آنها نداشت. پیرمرد می گفت پس کی ما را خلاص می کنید برویم. شما از جان ما چه می خواهید؟ نه شهری برایمان گذاشته اید، نه همشهری. اصلا شما این جا چه می کنید. بگذارید به حال خودمان باشیم. و ستوان کریم گفته بود الآن خلاصتان می کنم.»

با بی رحمی تمام پیرزن را به طرفی می کشد و با زور و فشار او را روی زمین می نشاند. پیرزن، مضطرب و گریان، از شوهرش استمداد می کند. پیرمرد او را دلداری می دهد و از او می خواهد که آرام باشد تا ببیند چطور می شود. ستوان کریم می رود از مقر یک گالن نفت می آورد و روی پیرزن بیچاره خالی می کند. پیرزن داد و فریاد به راه می اندازد که این چه کاریست! مگر دیوانه شده ای! چرا روی من نفت می ریزی؟ و می خواهد از جایش بلند شود تا کاری کند اما دیگر خیلی دیر شده و ستوان کریم با بی رحمی و قساوت تمام شعله ی کبریت را به جانش انداخته بود. پیرزن بیچاره در مقابل چشمان شوهرش آنقدر دست و پا می زند تا می سوزد و به تکه های ذغال مبدل می گردد. شوهرش مانند دیوانه ها به منظره ی دلخراش آتش گرفتن همسر پیرش نگاه می کند و از بهت و حیرت نمی تواند حرف بزند، یا بگرید. بعد ستوان کریم، پیرمرد را از جایش می کند و او را مانند تکه گوشتی به طرف رودخانه می برد. پیرمرد هنوز پشت سرش را نگاه می کرد و به دودی که از جنازه ی سوخته ی همسر پیرش به هوا بلند است خیره می نگرد. ستوان کریم با قلدری زیر بغل پیرمرد را گرفته او را به طرف رودخانه می برد و بدون اینکه پیرمرد بتواند از خود مقاومتی نشان بدهد دست و پاهایش را با سیم تلفن صحرایی می بندد و او را که هنوز مبهوت از سوختن همسر پیرش است به رودخانه ی کرخه که از کناره هویزه می گذرد پرتاب می کند و آب خروشان کرخه پیرمرد را در خود می غلتاند.

ستوان کریم رسته اش شیمیایی بود ولی آنقدر خباثت داشت که به کار اطلاعاتی برای حزب بعث مشغول بود و برای این کار حکم رسمی داشت.

واحد ما بعد از چند ماه توقف. به پشت جبهه برگشت. در بصره مستقر شدیم و تا روزی که من آنجا بودم ستوان کریم هنوز زنده بود.

بعد از مدتی واحد ما به خرمشهر آمد. می گفتند نیروهای اسلام می خواهند خرمشهر را پس بگیرند. شب حمله فرا رسید. نیروهای شما از هر طرف خرمشهر را محاصره کردند. ما عده ی زیادی بودیم که عقب نشینی کردیم و به بندر خرمشهر آمدیم. تقریبا دو روز تمام گرسنه و تشنه ماندیم. حال آن که

هر ساعت فرماندهان می گفتند «نیروی کمکی خواهد رسید. شما مقاومت کنید.» دیگر توانی برای هیچ یک از افراد نمانده بود تا بتواند مقاومت کند و اصلا میل مقاومت کردن نبود. در بند خرمشهر تقریبا پنج هزار نفر جمع شده بودند و از ترس و گرسنگی رمق تحرک نداشتند. نزدیکی های ظهر بود که نیروهای اسلام آمدند و همه ی ما را اسیر کردند و به پشت جبهه آوردند.

در روزهای اول جنگ در منطقه ی شلمچه نیروهای اسیر شده ی شما را دیدم. حدود پانزده نفر می شدند که در میان آنها سرهنگ هم بود. عده ای از افسرهای ما برای دیدن اسرای شما آمدند. حتی فرمانده لشکر 3 هم آمد. با آنها حرف نزد. فقط آنها را دید و رفت. بعد از آن، وقتی می خواستند اسرای شما را سوار کامیون کنند و ببرند یکی از سربازان ما یک یک اسرای شما را می گرفت و هل می داد به داخل کامیون. این منظره در ذهن من ماند. روزی که اسیر شدم و در مقابل رفتار انسانی نیروهای شما قرار گرفتم باز بی اختیار به یاد رفتار نیروهای خودمان با اسرای شما افتادم و خجالت کشیدم. واقعا رفتار و روحیه ی نیروهای ما و نیروهای اسلام قابل مقایسه نیست. امیدوارم خداوند مرا عفو کند. من چشم امید به رحمت خداوند دارم و از این که مدتی در مقابل نیروهای اسلام قرار گرفته بودم شرمنده ام. ان شاء الله خداوند مرا عفو کند و توفیق دهد در خدمت اسلام درآیم و جبران آن همه گناه را بکنم.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت