قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / غیرداستانی / اسرار جنگ تحمیلی / اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (14)
یوزبیت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی (14)

من مدت کوتاهی بود که در جبهه بودم. در این مدت که از ده روز تجاوز نمی کرد بسیاری مسائل برایم روشن تر شد.

واحد ما در تاریخ 19 / 2 / 82 به منطقه ی شوش رسید. هنوز چند روز نگذشته بود که سیر نزولی وضع روحی در افراد شروع شد. چهره های زرد و پریده رنگ آنها حاکی از یک بی هدفی و سردرگمی شدید بود. می دانستم که این بی هدفی در افراد زیر دست خلاصه نمی شود و فرماندهان رده بالا هم گرفتار آنند. در آن موقع به عنوان فرمانده ی گروه در ستاد لشکر ماندم هر روز از خطوط مقدم جبهه بازدید می کردم.

یک شب اجبار داشتم در خط مقدم بمانم، و ماندم. در آن شب افراد ما به خاطر رعب و وحشتی که ایشان را فرا گرفته بود دیوانه وار به سوی رزمندگان شما آتش می ریختند. صدای شلیک و انفجار برای لحظه ای قطع نمی شد، اما شلیک های ما هیچ گونه عکس العملی از جانب نیروهای شما نداشت. نیروهای ما بی جهت آتش می ریختند ظاهرا این کار هر شب آنها بود.

در روز 26 / 3 / 82 فرمان پیشروی به سوی کوه میشداغ صادر شد. در راه این منطقه چند واحد زرهی متوقف شده بودند. واحد ما هم متوقف شد. ظاهرا رئیس ستاد سرهنگ عبدالجبار شنشل از واحدها بازدید می کرد. واحد ما هم مورد بازدید قرار گرفت.

در آن منطقه ملاقات کوتاهی با افسر توجیه سیاسی داشتیم که برایمان کمی صحبت کرد. فحوای کلامش آن بود که باید جنگید و سستی و اهمال به هیچ وجه از طرف هر کس که باشد بخشوده نیست؛ و برای این که ادله ی کافی داشته باشد گفت «ما چهار نفر از سربازان خودی را به علت ترس و بزدلی اعدام کردیم.» بعد از سخنان افسر توجیه سیاسی در ساعت یک بعد از نیمه شب از کوه میشداغ بالا رفتیم و مواضع را مستحکم کردیم. در ساعت شش صبح، حمله ی رزمندگان اسلام در این منطقه آغاز شد. نیروی زرهی ارتش اسلام از سمت راست کوه میشداغ نفوذ کرد. مواضع ما بر اثر آتش شدید توپخانه ی شما به کلی درهم ریخت و متزلزل شد. به دنبال این شکست فرمان عقب نشینی از رده های بالا آمد. واحدهای ما به سرعت عقب نشینی کردند.

من در این هرج و مرج تصمیم خودم را گرفتم. عمدا از سرعتم کاستم و سعی کردم که فاصله ام با نیروهای در حال فرار بیشتر شود. وقتی فاصله به حد مطلوب رسید به سرعت عقب گرد کرده بدو به سوی سپاهیان اسلام فرار کردم.

قریب بیست دقیقه دویدم. در این لحظات مرگ و زندگی احساس هیجان خاصی داشتم. رسیدن به نیروهای شما جز عنایت و لطف الهی نام دیگری ندارد.

قبل از اینکه به جبهه اعزام شوم به برادرم گفته بودم که هرگز گلوله ای به سوی برادران مسلمان ایرانی شلیک نخواهم کرد و در اولین فرصت به ارتش اسلام خواهم پیوست. آن شب خیلی به موقع خدای تبارک و تعالی راه نجات از جبهه ی کفر را به من الهام فرمود.

پس از رسیدن به سربازان شما برادران مرا در آغوش گرفتند. صحنه ی بسیار معنوی و پر نشاطی بود: از بس تحت تأثیر قرار گرفته بودم گریه کردم. به خصوص از برخورد خوب برادران پاسدار متأثر شدم. من به سهم خود تا زنده هستم آن شب و آن فرار را فراموش نخواهم کرد. افتخار می کنم که با فرارم قدم بسیار کوچکی برای اسلام و انقلاب اسلامی برداشته ام.

ناگفته نگذارم، با این که اسیرم، اما در این جا بیشتر احساس عزت می کنم تا در عراق. یکی از دوستانم می گفت «آن شب برای تو شب قدر بود». واقعا بود.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت