غول غرق شده ، داستانی از: جيمز گراهام بالارد

آشنایی با نویسنده:

جيمز گراهام بالارد J.G. Ballard (١٥ نوامبر ١٩٣٠ – ١٩ آوريل ٢٠٠٩) رمان و داستان کوتاه نويس انگليسي، و يکي از چهره هاي برجسته ي جنبش موج نو در ژانر علمي تخيلي است . شناخته شده ترين کتاب هاي وي عبارتند از تصادم (١٩٧٣) که ديويد کروننبرگ فيلمي از آن اقتباس نموده ، و ديگري، اثر اتوبيوگرافي وار امپراطوري آفتاب (١٩٨٤)، بر اساس زندگي کودکي بالارد در شهرک بين المللي شانگهاي و اسارتش توسط ارتش امپراطوري ژاپن در جنگ جهاني دوم ، که استيون اسپيلبرگ آن را به فيلم تبديل نموده است .

تمايز خاص ادبي کارهاي او، صفت بالاردي١ را وارد فرهنگ لغات نموده که توسط ديکشنري کالينز به صورت زير تعريف گشته است :

شبيه يا اشاره کننده به شرايطي که در داستان ها و رمان هاي جِي.جي. بالارد توصيف شده اند. به خصوص مدرنيته ي مهيب و ترسناک، مناظر غم افزا و سرد ساخته ي دست بشر، و اثرات رواني پيشرفت هاي اجتماع ، محيط ، و تکنولوژي .

در جوئن ٢٠٠٦ بالارد مبتلا به سرطان پروستات تشخيص داده شد و در آوريل ٢٠٠٩ بر اثر ابتلا به اين بيماري در لندن درگذشت .

در سال ٢٠٠٨ روزنامه ي تايمز وي را در ليست پنجاه نويسنده ي برتر انگليسي از سال ١٩٤٥ قرار داد.

1 Ballardian

***

غول غرق شده

The Drowned Giant

صبح روز پس از طوفان ، بدن غولي غرق شده در ساحل پنج مايلي شمال غربي شهر به گل نشست .

اولين اخبار به ساحل رسيدن آن ، توسط مزرعه داري در نزديکي محل ، آورده شد و متعاقبا توسط خبرنگاران روزنامه ي محلي و پليس تاييد گشت . علي رغم اين ، اکثر مردم ، و در ميان آن ها من ، به قضيه مشکوک مانديم . اما بازگشت شاهدان عيني بيشتر و بيشتر که به اندازه ي عظيم غول شهادت مي دادند، در نهايت بيش از اندازه براي کنجکاوي ما تحريک کننده شد. هنگامي که من و همکارانم کمي پس از ساعت دو به مقصد ساحل خارج مي شديم ، کتابخانه اي که در آن مشغول پژوهشمان بوديم ، تقريبا خالي شده بود. و در تمام طول روز نيز مردم دفاتر و مغازه هاي خود را ترک کرده بودند تا گزارشاتي را که از صبح دهان به دهان چرخيده بود، به چشم خود ببينند.

زماني که به تپه هاي ماسه اي مشرف به ساحل رسيديم ، جمعيت قابل توجهي جمع شده بودند، و ما مي توانستيم بدني را ببينيم که در آب کم عمق ، دويست يارد آن طرف تر دراز کشيده است . در ابتدا تخمين هايي که از اندازه ي آن شنيده بوديم به نظر بسيار اغراق آميز مي رسيدند. آن موقع هنگام جزر بود و تقريبا تمام بدن غول ديده مي شد، و با اين حال او تنها کمي بزرگتر از يک کوسه ي آفتاب گير٢ به نظر مي آمد. و به پشت و در حالي که بازوهايش در دو طرف ، به حالتي آرميده قرار گرفته بودند، دراز کشيده بود. گويي بر روي آينه اي از ماسه ي خيس خوابيده باشد. انعکاس پوست رنگ پريده اش همانطور که آب عقب مي رفت محو مي شد. در درخشش آفتاب بدن او مانند پرهاي سفيد يک مرغ دريايي مي درخشيد.

من و دوستانم متحير از اين منظره و اقناع نشده از توضيحِ واضحات دادن هاي جمعيت ، از تپه ها به پايين و بر روي سنگريزه هاي ساحلي قدم گذاشتيم . همه نسبت به نزديک شدن به غول بي ميل به نظر مي رسيدند. اما نيم ساعت بعد دو ماهيگير با چکمه هاي مخصوص آب خود، در طول ماسه ها به راه افتادند و همانطور که هيکل هاي کوچک آن ها به بدن دراز افتاده نزديک مي شد، هياهو و

Basking Shark 2

گفتگويي ناگهاني ميان تماشاچيان در گرفت . دو مرد کاملا در برابر غول ، کوتوله به نظر مي رسيدند و هر چند قسمتي از پاشنه هاي او در ماسه فرو رفته بود، پنجه ي پاهايش حداقل دوبرابر قد ماهيگيران ارتفاع داشت ، و ما با حيرت متوجه شديم که اين موجود عظيم الجثه حجم و ابعاد بزرگترين نهنگ عنبر٣ را دارد.

سه قايق ماهيگيري به صحنه رسيده و در ربع مايلي ساحل ايستاده بودند. تيرهاي کف آن ها از سطح آب ديده مي شد و ماهيگيران در جلوي عرشه ي آن ها به تماشا ايستاده بودند. احتياط آن ها تماشاچيان ساحلي را از پيشروي در طول ماسه ها مي ترساند. با اين حال همه بي صبرانه ، از تپه ها پايين آمدند و مشتاق براي نمايي نزديک تر بر روي شيب ها منتظر ماندند. در کناره هاي پيکر عظيم ، ماسه شسته شده و حفره اي تشکيل شده بود. طوري که گويي غول از آسمان افتاده باشد. دو ماهيگير ميان پاشنه هاي عظيم پاها ايستاده بودند، و مانند توريست هايي در ميان ستون هاي معبدي در کناره ي نيل براي ما دست تکان مي دادند. براي لحظه اي من ترسيدم که غول تنها در خواب بوده و شايد ناگهان تکان بخورد و پاشنه هايش را به هم بکوبد. اما چشم هاي بي نور و حالتش بي خبر از نمونه هاي کوچک خود در ميان پاهايش ، به آسمان خيره شده بودند.

سپس ماهيگيرها شروع به گشتن حول جسد کردند، و از کنار پاهاي بلند سفيد گذشتند و پس از مکثي براي آزمايش انگشتان دست سست و بي حس ، ميان بازو و سينه از ديدگان پنهان شدند و سپس دو مرتبه ظاهر شدند تا سر را بررسي نمايند. چشم هايشان را در حال نگاه کردن به بالا، به نيمرخ يوناني وار، با دست سايه نموده بودند. پيشاني صاف ، بيني مستقيم با برآمدگي برجسته ، و لب هاي برگشته ، مرا به ياد مجسمه اي رمي از پراکسيتل ٤ مي انداخت . و دايره هاي به زيبايي شکل گرفته ي بيني اين شباهت به مجسمه را بيشتر مي کرد.

ناگهان فريادي از جمعيت بلند شد، و صد بازو همزمان به دريا اشاره نمودند. با حيرت مشاهده کردم که يکي از ماهيگيرها از سينه ي غول بالا رفته و آن بالا در حال قدم زدن و علامت دادن به ساحل است .

3 Sperm Whale

Praxiteles ٤مشهورترين مجسمه ساز آتن ، قرن چهار پيش از ميلاد

غوغايي از حيرت و پيروزي از جمع برخاست ، که در بهمن تند سنگريزه هاي ساحلي و هجوم جمعيت به جلو در طول ماسه ها، گم شد.

زماني که ما به بدن دراز افتاده که در استخري از آب به بزرگي يک مزرعه دراز کشيده بود، رسيديم ، صحبت هاي هيجان زده ي ما، مقهور ابعاد فيزيکي عظيم اين غول مرده ، دو مرتبه خاموش شدند. او به شکلي زاويه دار نسبت به ساحل افتاده بود و پاهايش به کناره ي آب نزديک تر بودند، و اين خطاي ديد کوته نمايي پرسپکتيوي، طول واقعي او را پنهان نموده بود. علي رغم آن که دو ماهيگير بر روي شکم غول ايستاده بودند، جمعيت دايره اي وسيع حول او تشکيل داد، و گروه هايي از افراد به شکلي امتحاني و احتياط آميز به دست ها و پاها نزديک مي شدند.

من و همراهانم در جهت رو به درياي غول ، در حالي که ران ها و قفسه ي سينه ي او بر روي ما مانند بدنه ي يک کشتي بگل نشسته سايه انداخته بود، به قدم زدن پرداختيم . پوست به رنگ مرواريد وي، که از فرو رفتن در آب شور باد کرده بود، خطوط خارجي ماهيچه ها و تاندون هاي عظيم را مي پوشاند.

ما از زير زانوي چپ که کمي خم شده بود و رشته هايي از علف هاي دريايي مرطوب به کناره هاي آن چسبيده بودند، گذشتيم . شالي قلاب بافي شده از جنسي سنگين که توسط آب شسته شده و به رنگ زرد کمرنگي در آمده بود، قسمت زيرين سينه را پوشانده و مقداري جزئي از برازندگي غول را حفظ نموده بود. بوي تند آب شور، آميخته با بوي شيرين و قوي پوست غول ، از شال که در آفتاب بخار مي کرد بر مي خاست .

در کنار شانه ي غول ايستاديم و به بالا به نيمرخ بي حرکت چشم دوختيم . لب ها مختصري از هم جدا بودند، و چشمِ باز، مه گرفته بود، طوري که گويي مايعي شيري و آبي رنگ به آن تزريق شده باشد.

قوس هاي ظريف حفره هاي بيني و ابروها صورت را به جذابيتي مزين مي نمودند که نيروي زمخت سينه و شانه ها را مي پوشاند.

گوش در ميانه ي زمين و آسمان ، بالاي سرهاي ما، مانند مجسمه ي دروازه اي، معلق بود. دستم را بلند کردم تا نرمه ي گوش در حال نوسان را لمس کنم ، و ناگهان کسي از لبه ي پيشاني ظاهر گشته و رو به من فرياد زد. غافلگير شده از اين ظهور ناگهاني، به عقب قدم برداشتم ، و گروهي جوان را ديدم که به روي صورت بالا رفته و يکديگر را به درون گودي چشم ها هل مي دادند.

اکنون مردم در حال بالا رفتن با دست و پا از همه جاي غول ، که بازوان لميده اش پلکاني دو طرفه را ايجاد مي کرد، بودند. آن ها از کف دست ها در طول ساعد به طرف آرنج مي رفتند و بعد، از قسمت روبرويي عضله ي دو سر بازو به تفرجگاه مسطح عضلات سينه مي خزيدند که نيمه ي بالايي سينه ي نرم بي مو را مي پوشاند. از آن جا آن ها دست هايشان را به لب ها و بيني مي گرفتند و به روي صورت بالا مي رفتند، و يا از شکم به پايين هجوم مي بردند تا ديگراني را ملاقات کنند که با چسبيدن به قوزک هاي پا سوار شده و بر روي ستون هاي دوقلوي ران ها گشت مي زدند.

ما به گردش خود در ميان جمعيت ادامه داديم و براي بررسي دست راست دراز شده توقف نموديم .

حوضچه ي کوچکي از آب در کف دست جمع شده بود، مانند چيزي که از دنيايي ديگر آمده باشد، و حالا توسط مردمي که از بازو بالا مي رفتند با لگد به اطراف مي پاشيد. در جستجوي نشانه اي از شخصيت غول ، سعي کردم خطوط کف دست را که پوست را شياردار کرده بودند بخوانم . اما بادکردن بافت ها تقريبا آن ها را محو کرده ، و هر اثري از هويت غول و آخرين سرنوشت تراژيکش را با خود برده بود. عضلات و ماهيچه هاي عظيم مچ دست به نظر امکان هرگونه ظرافتي را از صاحبشان مي گرفتند، اما انحناء ظريف انگشتان و ناخن هاي به خوبي رسيدگي شده ، که هر کدام به شکلي متقارن تا شش اينچي پوست گرفته شده بودند، نشان دهنده ي نوعي خلق و خوي متمدنانه بود که در ترکيب يوناني صورت – که مردمان شهر اکنون مانند مگس هايي بر رويش نشسته بودند –نيز ديده مي شد.

در اين ميان ، حتي جواني با بازوان باز کرده در دو طرف براي حفظ تعادل ، بر روي نوک بيني ايستاده بود، و رو به پايين به همراهانش فرياد مي زد، اما صورت غول همچنان آرامش شگرفش را حفظ کرده بود.

با برگشت به ساحل ، من و همکارانم بر روي سنگريزه هاي صاف به تماشاي جريان دائمي مردمي که از شهر مي رسيدند نشستيم . شش يا هفت قايق ماهيگيري در فاصله اي از ساحل جمع شده بودند و افراد آن ها در آب کم عمق با تقلا جلو مي آمدند تا نگاهي نزديک تر به اين طعمه ي عظيم طوفان بياندازند. مدتي بعد گروهي پليس ظاهر شدند و تلاشي سرسري براي قرنطينه ي ساحل انجام دادند، اما پس از نزديک شدن به هيکل درازافتاده ، هرگونه فکر اين چنيني را از ذهن بيرون راندند، و با نگاه هايي حيرت زده به پشت سر همگي آن جا را ترک کردند.

ساعتي بعد هزار نفر در ساحل حضور داشتند، و حداقل دويست نفر از آن ها بر روي غول نشسته و يا ايستاده ، و يا در طول بازوها و پاهايش ازدحام نموده يا در غوغايي آرام نشدني بر روي سينه و شکم او در گردش بودند. دسته ي بزرگي از جوانان سر را اشغال کرده بودند، و يکديگر را از روي گونه ها مي انداختند و از سطوح صاف چانه به پايين مي لغزيدند. دو يا سه تايشان بر روي بيني سوار شده بودند و يکي از آنان به درون يکي از حفره هاي بيني خزيده و از آن جا مانند سگي ديوانه ، پارس مي کرد.

آن بعدازظهر پليس بازگشت و از ميان جمعيت راهي براي گروهي از متخصصين علمي دانشگاهي –بالاترين رده هاي رشته هاي آناتومي ظاهري و مطالعه ي گياهان و جانوران دريايي – باز کرد. دسته ي جوانان و بيشتر افرادي که بر روي غول بودند پايين آمدند، و چند تن جسور را پشت سر، نشسته بر روي لبه ي انگشتان پا و بر روي پيشاني به جا گذاشتند. متخصصين با قدم هاي بلند اطراف غول را پيمودند، سرهايشان در مشاوره اي جدي تکان مي خورد، و پليس جلوتر از آن ها ازدحام تماشاچيان را به عقب مي راند. زماني که متخصصين به دست دراز شده رسيدند درنگ کردند.

پس از آن که آنان به ساحل بازگشتند، جمعيت بار ديگر از غول بالا رفته و زماني که ما در ساعت پنج آن جا را ترک کرديم مالکيت کامل را در اختيار گرفته و بازوها و پاها را مانند گروهي متراکم از مرغان نوروزي که بر روي جسد ماهي عظيمي نشسته باشند، پوشانده بودند.

بار بعد، سه روز پس از آن به ساحل سر زدم . دوستانم در کتابخانه به کارهايشان بازگشته و تکليف رصد کردن غول و تهيه ي گزارش را بر عهده ي من گذاشته بودند. شايد دلبستگي خاص مرا به اين موضوع حس کرده بودند. و البته اين حقيقت داشت که من مشتاقِ بازگشت به ساحل بودم . هيچگونه احساسات نکروفيليايي ٥ در اين اشتياق وجود نداشت ، چرا که از هر نظر ممکن ، غول براي من هنوز زنده بود، قطعا زنده تر از بسياري از افرادي که او را تماشا مي کردند. يکي از دلايل جذابيت موضوع براي من ابعاد عظيم او، و حجم وسيع فضايي که بازوان و پاهايش اشغال مي کردند بود، که به نظر مي رسيد هويت اعضاي مرا که در مقايسه با آن ها مينياتوري بودند را تاييد مي کنند. اما بالاتر از هر چيزي، حقيقت قطعي وجود او بود که مرا جذب مي نمود. هر چيز ديگري در زندگيمان ممکن بود قابل

Necrophilic ٥ميل شهواني به اجساد

شک باشد، اما غول ، مرده يا زنده ، قطعا وجود داشت ، و يک نظر به دنيايي از  چنين موجوداتي را فراهم مي کرد که ما تماشاچيان در ساحل کپي هايي اين چنين ناقص و کوچک از آن بوديم .

زماني که به ساحل رسيدم ، جمعيت به شکلي قابل توجه کوچکتر شده بود، و دويست يا سيصد نفر بر روي سنگريزه هاي ساحلي به پيک نيک آمده بودند و گروه هايي از بازديدکنندگان را که در طول ماسه ها راه مي رفتند تماشا مي نمودند. جزر و مدهاي متوالي، غول را به ساحل نزديک تر نموده ، و سر و شانه ها را به طرف کرانه ي آب متمايل کرده بودند، به طوري که به نظر دو برابر ابعاد پيشين مي رسيد، و بدن عظيمش قايق هاي ماهيگيري را که در نزديکي پاهايش کناره گرفته بودند، حقير و کوچک به نظر مي رساند. خطوط تراز ناهمسان ساحل ستون فقرات او را کمي قوس داده ، و سينه اش را فراخ و سرش را به عقب متمايل نموده بودند، و اين به پيکر او بيش از پيش حالتي قهرمان گونه داده بود. اثر مشترک آب دريا و آماس بافت ها، به صورت حالتي زيرک تر و کمتر جوان داده بودند. هر چند ابعاد وسيع اعضاي چهره ارزيابي سن و شخصيت غول را ناممکن مي نمود، در بازديد پيشينم دهان و بيني او که شکل و حالتي عالي داشتند، او را مردي جوان با خلق و خويي خردمندانه و معتدل نشان مي دادند. با اين حال ، اکنون ، او حداقل در اوايل ميان سالي به نظر مي رسيد. گونه هاي پف کرده ، شقيقه ها و بيني کلفت تر، و چشم هاي باريک شده ، به او ظاهري کاملا بالغ مي دادند که حتي همين اکنون نيز نشانه هايي از پوسيدگي در حال رشد را در آن ها مي شد ديد.

اين توسعه ي شتابان حالات شخصيتي پس از مرگ غول ، طوري که گويي رشد مشخصات نهفته ي شخصيتي او در طول زندگي به قدر کافي سرعت پيدا کرده بود که خود را در ادامه اي کوتاه و نهايي رها و عيان سازد، همچنان مرا مجذوب مي نمود و نشانه ي شروع تسليم غول به آن سيستم تماميت خواه زمان بود که بشريت خود را در آن مي يابد و مانند ميليون ها موجِ گردابي چند پاره ، زندگي هاي فاني ما محصول نهايي آن هستند. بر روي سنگريزه ها درست در برابر سر غول مستقر شدم . جايي که از آن مي توانستم تازه رسيدگان و بچه ها را ببينم که با دست و پا از بازوان و پاها بالا مي رفتند.

در ميان بازديدکنندگان آن صبح ، تعدادي مرد با جليقه هاي چرمي و کلاه هاي پارچه اي بودند، که نقادانه با چشماني حرفه اي سرهايشان را رو به بالا گرفته و به غول نگاه مي کردند. ابعاد او را با قدم اندازه مي گرفتند و محاسباتي سر انگشتي را بر روي ماسه ها با تکه چوب هاي آب آورده انجام مي

دادند. حدس زدم که آنان از اداره ي خدمات شهري و ديگر بخش هاي وابسته به شهرداري بوده و بي شک در حال فکر کردن به چگونگي دور انداختن اين هيولا باشند.

چند نفر ديگر نيز که به شکلي آراسته تر لباس پوشيده بودند، مالکان سيرک ها و مانند آن ، در صحنه حاضر بودند و به آرامي حول غول قدم مي زدند. دست هايشان در جيب هاي اورکت هاي بلندشان بود و هيچ چيز به يکديگر نمي گفتند. به وضوح ، حجم او حتي براي تجارت بي همتاي آنان بسيار عظيم بود. پس از رفتن آن ها، بچه ها به بالا و پايين دويدن از بازوان و پاها ادامه دادند و جوانان بر روي صورت بي تفاوت ، به کشتي گرفتن پرداختند. ماسه ي مرطوبِ پاهايشان بر روي پوست سفيد بر جا مي ماند.

روز بعد به عمد بازديدم را تا پاسي از بعدازظهر گذشته ، به تعويق انداختم ، و زماني که به آن جا رسيدم کمتر از پنجاه يا شصت نفر بر روي سنگريزه ها نشسته بودند. غول باز هم به ساحل نزديک تر شده بود، و اکنون کمي بيش از هفتاد و پنج يارد با من فاصله داشت . پاهايش حصار موج شکني را که در حال پوسيدن از رطوبت بود، له کرده بود. شيب ماسه ي متراکم تر، بدن او را به طرف دريا متمايل کرده ، و صورت کبود شده ي باد کرده ، به حالتي تقريبا هشيارانه رويش را برگردانده بود. من بر روي اهرم جرثقيل فلزي بزرگي که به يک کيسون ٦ بر روي سنگريزه ها مقيد شده بود نشستم و از بالا به هيکل دراز کشيده نگاه کردم .

پوست رنگ پريده ي او اکنون حالت نيمه شفافيت مرواريد وار خود را از دست داده و از ماسه ي کثيفي که جايگزين ماسه اي که توسط جزر و مد شب شسته شده بود، گشته بود، آلوده بود. دسته هاي خزه ي دريايي فاصله ي ميان انگشتان را پر کرده بودند و مجموعه اي از زباله ها و کف دريا در شکاف هاي زير کفل ها و زانوان جمع گشته بود. اما بر خلاف همه ي اين ها، و ضخيم شدن پيوسته ي اعضاي صورتش ، غول همچنان حالت با شکوه هومريايي خود را حفظ کرده بود. پهناي عظيم شانه هايش و ستون هاي عظيم بازوان و پاها، هنوز هيکل را بهُ بعدي ديگر مي بردند، و غول نسبت به هر تصوير عرفي که پيش از اين در ذهن داشتم ، تصويري اصيل تر از يکي از آرگونات هاي غرق شده و يا قهرمانان اديسه به نظر مي رسيد.

Caisson ٦اطاقکي آب بندي شده براي فعاليت در زير بستر رودخانه و دريا

به پايين و بر روي ماسه ها قدم گذاشتم ، و از ميان حوضچه هاي آب به طرف غول رفتم . دو پسر کوچک در سوراخ گوش نشسته بودند و در انتهاي دورتر جسد، جواني تنها، بر بالاترين نقطه ي يکي از انگشتان پا ايستاده و مرا در حال نزديک شدن زير نظر داشت . همانطور که با به تعويق انداختن بازديدم اميدوار بودم ، هيچ کس ديگر توجهي به من نکرد، و مردم روي ساحل همانطور قوزکرده زير کت هايشان ماندند.

دست راست بي حس و دراز افتاده ي غول با صدف هاي شکسته و ماسه که در آن مجموعه اي از ردپاها ديده مي شد، پوشيده شده بود. حجم کروي ران بر بالاي سر من افراشته بود، و هر منظره اي از دريا را از ديد پنهان مي نمود. بوي شيرين آزاردهنده که پيش از اين متوجه آن شده بودم اکنون تندتر شده بود، و از پشت پوست تيره مي توانستم مارپيچ هاي سفت شده ي مجراهاي خون را ببينم . با اين وجود هر چند چنين صحنه اي به نظر زننده مي آمد، اما اين دگرديسي پيوسته ، اين زندگي خوفناک پس از مرگ ، به تنهايي کافي بود تا به من توانايي قدم گذاشتن بر روي جسد را بدهد.

با استفاده از انگشت شست پيش آمده به مانند نرده ي يک پلکان ، به روي کف دست بالا رفتم و صعودم را آغاز نمودم . پوست از آن چه انتظار داشتم سخت تر بود، و زير وزن من ، تنها کمي فرو مي رفت . به سرعت از سطح شيب دار ساعد و عضله ي باد کرده ي دو سر بازو بالا رفتم . صورت غولِ غرق شده با اندازه ي عظيمش در سمت راست من پديدار بود. حفره هاي بينيِ غار مانند و جناحين گونه ها به نظر مانند مخروط آتشفشاني عجيب و غريب مي رسيدند.

با چرخشي امن حول شانه ، بر روي تفرجگاه وسيع سينه قدم گذاشتم ، که در طول آن برآمدگي هاي استخواني قفسه ي سينه مانند شاه تيرهاي عظيم قرار گرفته بودند.  پوست سفيد از کبودي هاي در حال تيره شدن رد پاهاي بي شماري لکه دار بود که در آن ها طرح پاشنه هاي کفش ها، هر يک به وضوح قابل مشاهده بود. کسي قلعه ي ماسه اي کوچکي در مرکز جناغ سينه ساخته بود و من بر روي اين سازه که قسمتي از آن ويران شده بود رفتم تا ديد بهتري از صورت داشته باشم .

دو کودک، اکنون از گوش بالا رفته و خود را به درون حفره ي چشمي راست مي کشيدند، که قرنيه ي آبي آن که کاملا با مايعي شيري رنگ پوشيده شده بود، بدون آن که ببيند به وراي فرم هاي مينياتوري آن ها خيره شده بود. از زاويه ي ديد پايين ، صورت از هر برازندگي و آرامشي تهي بود و دهان کشيده و چانه ي برآمده که توسط بندهاي عظيم ماهيچه اي به بالا کشيده شده بود، شبيه به دماغه ي شکافته ي لاشه ي کشتي عظيمي به نظر مي رسيدند. براي نخستين بار متوجه شدت رنج نهايي غول شدم ، که ناآگاهيش از ماهيچه ها و بافت هاي در حال فرو ريختن ، دردناکي آن را کمتر نمي نمود. انزواي مطلق پيکر نابود شده ، مانند کشتي متروکي بر روي ساحل تقريبا خالي از انسان و صداي امواج ، سايه افکنده و صورت غول را به نقابي از خستگي و درماندگي مبدل نموده بود.

هنگامي که به جلو قدم گذاشتم پايم در نواري از بافت نرم فرو رفت و جريان تندي از گاز متعفن از شکافي در ميان دنده ها خارج شد. در حالي که خود را از هواي ناپاک که مانند ابري بالاي سرم معلق گشته بود عقب مي کشيدم ، رويم را به طرف دريا گرداندم تا ريه هايم را پاک کنم ، و با حيرت مشاهده کردم که دست چپ غول قطع شده است .

بهت زده به تکه عضو در حال سياه شدن خيره شدم ، و در اين حين جوانِ تنها، بر روي جايگاه مرتفع خود بر انگشت پاي غول ، صد فوت آن طرف تر دراز کشيده و مرا با نگاهي تشنه به خون برانداز مي کرد.

اين ، تنها آغازِ رشته اي از غارت ها و آسيب رساني ها به پيکر عظيم بود. دو روز بعد را در کتابخانه گذراندم ، و بي ميلي مبهمي نسبت به بازديد از ساحل حس مي نمودم ، و آگاه بودم که احتمالا رسيدن پايان رويايي باشکوه را شاهد بوده ام .

دفعه ي بعد که از تپه هاي ماسه اي گذشتم و بر روي سنگريزه ها قدم گذاشتم ، غول کمي بيش از بيست يارد تا تپه ها فاصله داشت ، و  با اين نزديکي به سنگريزه ها همه ي آثارِ جادويي که زماني پيکر شسته شده با امواج او را در فاصله ي زياد احاطه کرده بود، ناپديد گشته بود. علي رغم اندازه ي عظيمش ، کبودي ها و آلودگي که بدنش را پوشانده بودند او را به ظاهر به مقياس يک انسان معمولي نشان مي داد که ابعاد بزرگش تنها آسيب پذيريش را افزايش داده بود.

دست راست و پاي چپ او جدا شده ، از شيب بالا کشيده ، و توسط ارابه اي حمل شده بودند. پس از پرس و جو از گروه کوچک مردمي که در کنار موج شکن جمع شده بودند متوجه شدم يک شرکت کود سازي و يک توليدکننده ي غذاي گاو مسئول اين کار هستند.

پاي باقيمانده ي غول با طنابي فولادي متصل به انگشت شست آن ، ظاهرا در تدارک روز بعد به هوا بلند گشته بود. گروهي از کارگران در ساحل پيراموني، به چشم مي خوردند. و شيارهاي عميقي بر روي زمين ، جايي که دست ها و پا حمل شده بودند ديده مي شد. مايع تيره ي ناخوشايندي از تکه هاي به جا مانده ي اعضا تراوش کرده ، و ماسه ها و مخروط هاي سفيدرنگِ لانه هاي حلزون هاي ساحلي را لکه دار کرده بود. در حين حرکت از روي سنگريزه ها متوجه تعدادي شعار فکاهي، صليب هاي شکسته ، و نشانه هاي ديگر شدم که درون پوست خاکستري کنده شده بودند. گويي آسيب رساني به اين پيکر عظيم الجثه ي بي حرکت سيلي ناگهاني از نفرت سرکوب شده را آزاد نموده بود. نرمه ي يکي از گوش ها با نيزه اي ساخته شده از الوار، سوراخ شده و خاکستر آتش کوچکي در مرکز قفسه ي سينه ديده مي شد که پوست اطرافش را تيره کرده بود. خاکستر سبک چوب هنوز توسط باد پراکنده مي شد.

بوي متعفني جسد را در بر گرفته بود. نشانه ي غير قابل پوشاندن پوسيدگي، که در نهايت ، تجمع معمول جوانان را به عقب رانده بود. به روي سنگريزه ها بازگشتم و از اهرم جرثقيل بالا رفتم . گونه هاي متورم غول حالا تقريبا چشم هايش را بسته ، و لب هايش را گويي در خميازه اي عظيم به عقب کشيده بودند. بيني که زماني مستقيم و يوناني وار بود، تاب دار و پهن شده بود. ضربات کف کفش هاي بي شمار آن را در صورتِ آماس کرده فرو کرده بودند.

زماني که روز بعد، به ساحل رفتم ، تقريبا با حس تسکين ديدم که سر  جدا شده بود.

پيش از سفر بعديم به ساحل ، چند هفته گذشت ، و تا آن زمان شباهت انساني اي که پيش از آن ديده مي شد، بيش از پيش محو شده بود. از نزديک ، قفسه سينه و شکم درازافتاده بي شک انسان مانند بودند، اما از آن جا که هر عضوي بريده شده بود، ابتدا از زانو و آرنج و بعد از شانه و ران ، لاشه شبيه به هر موجود دريايي بي سر ديگري مانند نهنگ يا کوسه ي نهنگي به نظر مي رسيد. بر اثر اين از دست دادن هويت و اين که تنها نشانه هاي اندکي از آن چه غول زماني بود را مي شد به زحمت در باقيمانده ي لاشه ديد، علاقه ي تماشاکنندگان از بين رفته و در کناره ي دريا جز ولگردي که ساحل را براي صدف و غيره مي گشت و نگهباني که جلوي در آلونک پيمانکار نشسته بود، کسي ديده نمي شد.

داربست چوبي سستي حول لاشه بلند کرده بودند، که بر روي آن يک دو جين نردبان در باد به جلو و عقب نوسان مي کردند. بر ماسه ي اطراف داربست ، حلقه هاي طناب ، چاقو هاي بلند با دسته هاي فلزي، و قلاب هاي آهني ديده مي شدند و سنگريزه ها به خون و تکه هاي استخوان و پوست آلوده بودند.

به سمت نگهبان سر تکان دادم ، که با نگاهي افسرده مرا از روي منقل زغالش برانداز مي کرد. تمام منطقه انباشته از بوي زننده تکه هاي بزرگِ چربيِ در حال آهسته جوشيدن در ديگ عظيمي در پشت آلونک ، بود.

هر دو استخوان ران به کمک جرثقيل کوچکي جدا شده و حفره هاي به جا مانده در پيکر، مانند درهاي يک سيلوي غله دهان باز کرده بودند. بافت کريشه مانندي که زماني کمر غول را پوشانده بود، روي جرثقيل انداخته شده بود. قسمت هاي بالايي بازوان ، استخوان هاي ترقوه ، و آلت تناسلي نيز جدا شده بودند. آن چه از پوست روي قفسه ي سينه و شکم مانده بود با يک قلم موي مخصوص قيرکاري به صورت راه راه هاي موازي نشانه گذاري شده ، و پنج يا شش بخش اول از قسمت ديافراگم سينه جدا گشته و قوس عظيم قفسه ي سينه آشکار شده بود.

زماني که آن جا را ترک مي کردم ، دسته اي از مرغان دريايي از آسمان پايين آمده و بر روي ساحل نشسته و به ماسه هاي آلوده ، با جيغ هاي وحشيانه نوک مي زدند.

چند ماه بعد، زماني که اخبار رسيدن غول عمدتا فراموش شده بود، قسمت هاي گوناگون بدن تکه تکه شده ي او در شهر شروع به ظاهر شدن دوباره کردند. بيشتر اين ها استخوان هايي بودند که توليد کنندگان کود، آن ها را براي خرد کردن بسيار سخت يافته بودند، و اندازه ي عظيم آن ها و تاندون ها و صفحات غضروفي بسيار بزرگي که به مفصل هايشان متصل بود، بلافاصله آن ها را مشخص مي نمود. به شکلي نامعلوم به نظر مي رسيد اين تکه هاي جدا شده از بدن ، ذات شکوه اصيل غول را بهتر از اعضاي بادکرده اي که به صورت متوالي جدا مي شدند نشان مي دهند.

در ورودي بزرگترين مرکز داد و ستد صنعت گوشت در حاشيه ي جاده اي، مي توانستم دو استخوان ران عظيم را در دو طرف دروازه تشخيص بدهم . آن ها بر روي سر نگهبانان سايه انداخته بودند، و من تصويري ناگهاني از غول را در ذهن خود ديدم که بر روي اين استخوان هاي برهنه ، بر زانوانش بلند

مي شود و در طول خيابان هاي شهر با قدم هاي بلند دور شده و تکه هاي پراکنده ي خود را در بازگشت به دريا بر مي دارد.

چند روز بعد استخوان بازوي چپ را افتاده بر روي زمين در ورودي يکي از کارگاه هاي کشتي سازي و در همان هفته دست راست موميايي شده را در يک ارابه ي کارناوال در حين رژه ي سالانه ي اصناف ديدم .

فک پايين ، مانند معمول ، راهش را به موزه ي تاريخ طبيعي يافت . باقيمانده ي جمجمه همچنان پيدا نشده است ، اما احتمالا هنوز در يکي از زمين هاي دفع ضايعات و يا باغ هاي خصوصي شهر از ديدگان پنهان شده است . به تازگي در حالي که به طرف پايين دست رودخانه قايقراني مي کردم ، دو عدد از دنده هاي غول را ديدم که قوسي تزئيني را در يکي از باغ هاي کناره ي آب تشکيل داده بودند.

احتمالا آن ها را با استخوان هاي آرواره ي يک نهنگ اشتباه گرفته بودند. مربع بزرگي از پوست برنزه و تاتو شده ، به اندازه ي يک پتوي سرخ پوستي، پرده ي پس زمينه ي عروسک ها و ماسک ها را در مغازه ي کادو فروشي اي نزديک به شهربازي تشکيل مي دهد. و من شک ندارم که جايي ديگر در شهر، در هتل ها و يا کلوب هاي گلف ، بيني يا گوش هاي موميايي شده ي غول از ديوار بالاي شومينه اي آويزان است . آلت تناسلي عظيم ، روزهايش را در موزه ي عجايبِ سيرکي که شمال غرب را در مي نوردد به پايان مي برد. اين آلت شگفت آور، که اندازه و گاها توانايي نهفته در آن موجب حيرت مي شود، يک غرفه را کاملا به خود اختصاص داده و نکته ي طعنه آميز درباره ي آن ، اين است که به غلط آن را متعلق به يک نهنگ مي شناسند، و البته بيشتر مردم ، حتي آنان که ابتدا غول را ديدند که بر روي ساحل پس از طوفان ظاهر شد، اکنون او را به عنوان حيوان دريايي عظيمي به ياد مي آورند. اگر اصلا چيزي در يادشان مانده باشد.

باقيمانده ي اسکلت ، که همه ي گوشت آن کنده شده است ، همچنان در ساحل دريا قرار دارد، و دنده هاي شسته و سفيد شده و در هم ريخته ، مانند الوار کشتي متروکي به نظر مي رسند. آلونک پيمانکار، جرثقيل ، و داربست ، جمع آوري شده اند و ماسه که در طول ساحل به خليج آورده شده است استخوان لگن و ستون فقرات را پوشانده است . در زمستان استخوان هاي بلند خميده متروک مي مانند، و توسط موج هايي که به ساحل مي رسند ضربات پياپي مي خورند، اما در تابستان نشيمن گاه خوبي براي مرغان نوروزي خسته از دريا فراهم مي آورند.

 

پاسخ دهید