بچه هاي بدشانس، جلداول: شروع ناگوار

مجموعه بچه هاي بدشانس

جلداول

شروع ناگوار

نويسنده :لموني اسنيکت

فصل اول

اگر دوست داريد داستان‌هایی را بخوانيد که پايان خوشي دارند، بهتر است کتاب ديگري در دست بگيريد. اين کتاب ، پايان خوش که ندارد، هيچ ، آغاز خوشي هم ندارد. وانگهي آن وسط‌ها هم ماجراي چندان خوشي اتفاق نمی‌افتد. دليلش هم اين است که در زندگي سه بودلر١ نوجوان چيزهاي شاد زيادي پيش نمی‌آید. ويولت ٢، کلاوس ٣ و ساني ٤ بودلر، بچه‌های تيزهوش ، جذاب و مبتکري بودند و صورت دلچسبي هم داشتند، اما تا بخواهيد بدبيار بودند بيشتر چيزهايي هم که به سرشان می‌آمد همه‌اش از بدبياري و درماندگي بود. ببخشيد که این‌ها را برايتان گفتم ، چه می‌شود کرد، داستان بودلرها از اين قرار است .

بدبختي آن‌ها يک روز در ساحل برينيبيچ ٥ شروع شد. بچه هاپدر و مادرشان در قصري عظيم در قلب شهري کثيف و شلوغ زندگي می‌کردند. گاهي پدر و مادرشان اجازه می‌دادند که آن هاچرخ دستي زوار در رفته‌ای را با خود به لب دريا ببرند. اصطلاح “زوار در رفته ” که شايد به گوشتان خورده باشد، يعني ؛چيزي که چيزي نمانده متلاشي بشود.” . بچه‌ها تمام روز را در ساحل می‌گذراندند و موقع شام برميگشتند خانه . آن صبح به خصوص ، هوا ابري و تار بود که اين يک ذره هم بچه‌ها را پکر نکرد، چون وقتي هوا گرم و آفتابي بود برينيبيچ پر از توريست می‌شد، و ديگر محال بود بشود جاي خوبي براي پهن کردن زير انداز پيدا کرد. اما روزهاي ابري و تيره ، ساحل مال بودلرها بود تا هر کاري دلشان می‌خواست بکنند.

ويولت بودلر، که از برادر و خواهرش بزرگتر بود، دوست داشت روي آب سنگ بپراند. مثل بيشتر ١٤ ساله‌ها راست دست بود، براي همين ، موقعي که روي آن آبگير دلگير با دست راست سنگ می‌پراند سنگش دورتر می‌رفت تا با دست چپ .

هميشه وقتي سنگ پراني می‌کرد يک چشمش به افق بود و تو فکر يک اختراع بود. هر کس که ويولت را خوب می‌شناخت اکر او را در آن حال می‌دید، می‌فهمید که او در فکر عميقي فرو رفته ، چون موهاي بلندش را با روبان بسته بود تا روي چشم‌هایش نريزد. ويولت استعداد خاصي در اختراع کردن و ساختن دستگاه‌های عجيب غريب داشت ، به همين دليل

Baudelaire 1

Violet 2

Klaus 3

Sunny 4

Briny Beach 5

بيشتر وقت‌ها، ذهنش مشغول قرقره‌ها، اهرم‌ها و چرخ دنده‌ها بود، و دلش نمی‌خواست چيز بي اهميتي مثل موهايش حواسش را پرت کند. آن روز صبح هم تو اين فکر بود که دستگاهي بسازد تا بتواند بعد از پراندن سنگ روي آب اقيانوس ، آن را پيدا کند و برگرداند.

کلاوس بودلر، که تنها پسر و بچه‌ی وسطي بود، دوست داشت روي موجوداتي که پس از مد، توي چالاب‌ها می‌ماندند مطالعه کند. تازه رفته بود توي ١٢ سال . عينکي بود و همين او را باهوش‌تر نشان می‌داد. خانم و آقاي بودلر کتابخانه‌ی عظيمي در خانه‌ی مجللشان داشتند که پر بود از هزاران کتاب با موضوع‌های مختلف . کلاوس ١٢ ساله مطمئناً همه‌ی آن‌ها را نخوانده بود اما خيليها را خوانه بود و کلي اطلاعات توي سرش داشت . می‌دانست که تمساح چه فرقي با سوسمار دارد، يا جوليوس سزار را چه کسي کشته . راجع به حيوانات ريز و ليزي که در برينيبيچ پيدا کرده بود و الان داشت روي آن‌ها مطالعه می‌کرد هم کلي چيز بلد بود.

ساني بودلر، ته تغاري بود و عاشق گاز گرفتن چيزها. به نسبت سنش خيلي ريز نقش بود و تقریباً به قد و قواره‌ی يک چکمه بود. اما کوتاهي قدش را با تيزي و درشتي چهار دندانش جبران می‌کرد. ساني در سني بود که بچه‌ها معمولاً با جیغ‌های نامفهوم حرف می‌زنند و به جز آن موقع هايي چند کلمه درست مثل «شيشه » ، «مامان » و «گاز» می‌گفت ، سر در آوردن از حرف‌هایش بسيار مشکل بود. مثلاً آن روز صبح ، پشت سر هم می‌گفت : «گک !» که احتمالاً معنی‌اش اين بود : ببينين اون چيه که داره از توي مه مياد بيرون !»

راستي هم ، آن دورها در ساحل مه آلود بريني بيچ ، موجودديلاقي ديده می‌شد که با قدم‌های بلند به طرف بچه‌ها می‌آمد.

مدتي بود که ساني بهش خيره شده بود و جيغ می‌کشید. بالاخره کلاوس که داشت يک خرچنگ تيغ دار را بررسي

می‌کرد سرش را بلند کرد و آن را ديد. او خودش را به ويولت رساند، بازويش را گرفت و او را از فکر بيرون آورد. گفت :

«اونو نگاه کن .» و به آن موجود اشاره کرد. آن موجود نزدیک‌تر شد و بچه‌ها توانستند چيزهايي از آن ببينند. قد و قواره‌اش به آدم‌ها می‌خورد، به جز سرش که دراز و تقریباً چهارگوش بود.

ويولت پرسيد: «فکر می‌کنی چيه ؟»

کلاوس که چشم‌هایش را تنگ کرده بود تا بهتر ببيند، گفت : «نميدونم ، اما مثل اين که صاف داره مياد طرف ما.» ويولت که کمي مضطرب به نظر می‌رسید، گفت : «ما تو ساحل تنهاييم . کس ديگه اي نيست که اون بخواد بره طرفش .» سنگ تخت و صافي را که چند لحظه قبل می‌خواست روي آب بپراند توي دستش فشار داد. يک دفعه به سرش زد که آن سنگ را به طرف آن موجود پرت کند چون خيلي ترسناک به نظر می‌آمد.

کلاوس که انگار فکر خواهرش را خوانده بود، گفت :«فقط به خاطر مهه که ترسناک به نظر مياد.»

درست بود. وقتي آن موجود ترسناک به بچه‌ها رسيد، خيالشان راحت شد، چون ترسناک که نبود، هيچ ، آشنا هم بود. آقاي پو١ بود. او يکي ز دوستان آقا و خانم بودلر بود که بچه‌ها چند بار او را در مهماني ديده بودند. يکي از چيزهايي که ويولت ، کلاوس و ساني خيلي توي رفتار پدر و مادرشان می‌پسندیدند اين بود که وقتي کسي به ديدنشان می‌آمد، بچه‌ها را دک

Poe 1

بچه‌های بدشانس

نمی‌کردند بلکه می‌گذاشتند آن‌ها هم سر ميز شام با بزرگترها غذا بخورند و با آن‌ها حرف بزنند، به اين شرط که در جمع کردن ميز کمک کنند. بچه‌ها آقاي پو را خوب يادشان بود، چون او هميشه سرما خورده بود و مدام عذرخواهي می‌کرد و از سر ميز می‌رفت اتاق بغلي که سرفه کند.

آقاي پو کلاه سليندر سرش بود، واسه همين توي مه سرش دراز و چهارگوش به نظر می‌آمد، يک لحظه ايستاد و توي دستمال سفيدش سرفه‌ی بلندي کرد. ويولت و کلاوس رفتند جلو احوال پرسي کنند و دست بدهند.

ويولت گفت : «سلام ، حالتون چطوره ؟» کلاوس گفت : «سلام ، حالتون چطوره ؟» ساني گفت : «آلا، حاچه ؟»

آقاي پو گفت : «خوبم ، متشکرم .» اما خيلي غمگين به نظر می‌آمد. چند لحظه همه ساکت بودند. بچه‌ها متعجب بودند که آقاي پو کنار ساحل چه کار می‌کند، آن هم موقعي که بايد در شهر توي محل کارش ، يعني بانک باشد. لباس مناسب کنار دريا هم تنش نبود.

آخرش ويولت سر صحبت را باز کرد و گفت : «روز خوبيه .» ساني صدايي مثل يک پرنده‌ی خشمگين در آورد و کلاوس او را بلند کرد و توي بغلش گرفت .

آقاي پو که به ساحل خالي خيره شده بود، گفت : «بله ، امروز روز خوبيه . اما متآسفانه خبرهاي خيلي بدي براتون دارم .» بچه‌ها نگاهش می‌کردند. ويولت با نگراني سنگ را تو دست چپش فشار می‌داد و خوشحال بود که آن را به طرف آقاي پو نيانداخته بود.

آقاي پو گفت : «پدر و مادرتون تو يه آتيش سوزي وحشتناک از دست رفتند.» بچه‌ها چيزي نگفتند.

آقاي پو گفت : «اون آتيش سوزي تمام خونه تون رو هم از بين برد. عزيزان من ، واقعاً متآسفم که دارم همچين خبر وحشتناکي رو بهتون ميدم .»

ويولت چشمش را از آقاي پو برگرداند و به اقيانوس خيره شد. آقاي پو قبلاً هيچ وقت به آن‌ها «عزيزان من » نگفته بود.

او کلمات آقاي پو را می‌فهمید اما فکر می‌کرد با آن‌ها شوخي می‌کند؛ يک شوخي وحشتناک.

آقاي پو گفت : «از دست رفتند يعني کشته شدند.»

کلاوس به تندي گفت : «ميدونيم از دست رفتند يعني چي.» او به خوبي می‌دانست از دست رفتند يعني چي، اما مشکل

می‌توانست از حرف آقاي پو سر در بياورد. به نظرش می‌رسید که يک جاي حرف آقاي پو اشکال دارد.

بچه‌های بدشانس

آقاي پو گفت : «البته آتش نشاني اومد ولي ديگه خيلي دير شده بود. آتيش به همه جا سرايت کرده بود. خونه پاک سوخت و خاکستر شد.»

کلاوس پيش خودش کتاب‌های کتابخانه را مجسم کرد که در شعله‌ها می‌سوختند. ديگر هيچ وقت نمی‌توانست آن‌ها را بخواند.

اقاي پو قبل از اين که حرف ديگري بزند، دستمالش را جلوي دهانش گرفت و چند بار سرفه کرد. «از من خواستن شما رو پيدا کنم و برتون گردونم . ميبرمتون خونه ي خودم که تا موقعي که کارهاتون رو سر و سامون ميدين اونجا بمونين .

من مسئول اموال شما هستم . معنيش آینه که من ارثیه‌ی عظيم شما رو اداره می‌کنم و تصميم می‌گیرم که شماها کجا زندگي کنين . وقتي ويولت به سن قانوني برسه ، اين ارثيه مال شما ميشه . اما تا وقتي به اندازه‌ی کافي بزرگ شين مسئوليتش به عهده‌ی بانک ماست .

هر چند آقاي پو گفت که «مسئول اموال » آن‌هاست ، ويولت حس کرد آقاي پو «مآمور اعدام » آن‌هاست . خيلي ساده آمده بود آن جا و زندگيشان را براي هميشه به هم ريخته بود.

آقاي پو گفت : «با من بياين .» و دستش را دراز کرد. ويولت براي اين که دست او را بگيرد، سنگ را از دستش انداخت .

کلاوس دست ديگر ويولت را گرفت و ساني هم دست ديگر کلاوس را، به اين ترتيب سه بودلر کوچک ـ که حالا ديگر بودلرهاي يتيم بودند ـ از ساحل و از زندگي گذشته‌شان دور شدند.

بچه‌های بدشانس

1
فصل دوم

گفتن اين که ويولت ، کلاوس و حتي ساني بعد از شنيدن آن خبر چه حسي داشتند فایده‌ای ندارد. فقط اگر عزيزي را از دست داده باشيد، می‌توانید اين احساس را درک کنيد، وگرنه شايد حتي نتوانيد تصورش را بکنيد. البته حال و روز بودلرهاي کوچک خيلي خيلي بد بود، چون پدر و مادرشان را باهم از دست داده بودند. چند روزي آن قدر احساس بدبختي می‌کردند که بيرون آمدن از رختخواب هم برايشان سخت بود. کلوس احساس می‌کرد رغبتش به کتاب کم شده . چرخ دنده‌های مغز مخترع ويولت کندتر کار می‌کرد و حتي ساني که زياد نمی‌فهمید چه اتفاقي افتاده ، چيزها را با اشتياق کمتري گاز می‌گرفت .

البته از دست دادن خانه و زندگيشان کار را سخت‌تر کرده بود. حتماً ميدانيد که اگر آم توي اتاق خودش و تخت خودش باشد بدبختيهايش را راحت‌تر فراموش می‌کند، اما از تخت بودلرهاي يتيم فقط اسکلتي نيم سوخته مانده بود.

آقاي پو بچه‌ها را به ویرانه‌های قصرشان برده بود تا ببينند چيزي سالم مانده يا نه . وحشتناک بود. ميکروسکوپ ويولت از حرارت آتش مچاله شده بود، قلم مورد علاقه‌ی کلاوس خاکستر شده بود و تمام حلقه‌های دنداني ساني آب شده بود.

بچه‌ها بقاياي خانه‌ی بزرگي را می‌دیدند که همه‌ی عمر دوستش داشتند:تکه‌هایی از پيانوي بزرگشان ، بطري نقشدار ظريفي که مال پدرشان بود و کوسن سوخته‌ی صندلي کنار پنجره که مادرشان دوست داشت روي آن بنشيند و چيز بخواند.

بودلرها که ديگر بي خانمان شده بودند، از روي ناچاري رفتند خانه‌ی آقاي پو تا از شوک اين مصيبت هولناک در بيايند.

اين خانه اصلاً دلچسب نبود. کم پيش می‌آمد آقاي پو منزل باشد چون شدیداً گرفتار رسيدگي به امور بودلرها بود و موقعي هم که خانه بود آن قدر سرفه می‌کرد که به زحمت می‌توانست با ديگران حرف بزند. خانم پو براي بچه‌ها لباس‌هایی خريده بود که رنگ‌های خنده داري داشت و تنشان را به خارش می‌انداخت . پسرهاي آقاي پو، ادگار١ و آلبرت ٢، نفرت انگيز و حال به هم زن بودند. بودلرها مجبور بودند با آن‌ها در اتاق کوچکي که بوي گل چندش آور می‌داد، هم اتاق باشند.

Edgar 1

Albert 2

اما حتي در چنين محيطي، موقعي که يک شب آقاي پو سر ميز بي روح شام ، که شامل مرغ آب پز، سيب زميني آب پز و لوبيا سبز آب پز بود، گفت که فردا صبح قرار است آن‌ها از خانه‌اش بروند، در بچه‌ها «احساس متناقصي» پيدا شد ـ عبيارتي که در اين جا يعني «دو احساس مخالف هم ».

آلبرت که يک تکه سيب زميني را از لاي دندانش در می‌آورد، گفت : «خوبه ، حالا ميتونيم اتاقمون رو پس بگيريم . از هم اتاق بودن با اونها خسته شدم . ويولت و کلاوس که همش تو خودشونن و اصلاً نميشه باهشون حرف زد.» ادگار گفت : «ساني هم همش گاز ميگيره .»

آقاي پو تا دهانش را باز کرد چيزي بگويد به سرفه افتاد. بالاخره گفت : «ترتيبي دادم که يکي از فامیل‌های دورتون ، شما رو بزرگ کنه . اسمش کنت الافه ١ و خونه اش اون طرف شهره . حتماً ميدونيد که کنت يه لقب اشرافيه . به همسر کنت هم ميگن کنتس .»

ويولت ، کلاوس و ساني به هم نگاه کردند. نمی‌دانستند چه فکري بايد بکنند. از طرفي، ديگر نمی‌خواستند با خانواده‌ی آقاي پو زندگي کنند، از طرف ديگر تا حالا چيزي از کنت الاف نشنيده بودند و نمی‌دانستند چه جور آدمي است .

آقاي پو گفت : «طبق وصيت نامه‌ی والدين تون ، شما بايد به بهترين روش ممکن بزرگ بشين . شما به زندگي توي شهر عادت دارين و کنت الاف تنها خويشاوند شماست که تو شهر زندگي ميکنه .»

کلاوس همان طور که يک لوبياي سفت را قورت می‌داد، لحظه‌ای به اين موضوع فکر کرد و گفت : «اما پدر و مادرمون هيچ وقت از کنت الاف حرفي نزدن . اون دقیقاً چه نسبتي با ما داره ؟»

آقاي پو آهي کشيد، نگاهي به ساني انداخت که داشت چنگالي را گاز می‌زد و با دقت گوش می‌داد. «يا سومين پسرخاله از نسل چهارمه يا چهارمين پسرخاله از نسل سوم . البته نزدیک‌ترین فاميلتون در شجره خانوداگي نيست ، اما از نظر جغرافيايي نزديک ترينه . به همين دليله که …»

ويولت گفت :«آگه اون تو شهر زندگي ميکنه چرا پدر و مادرمون هيچ وقت دعوتش نکردن بياد خونمون ؟»

آقاي پو گفت : «احتمالاً دليلش اين آینه که خيلي گرفتار بوده . اون هنرپيشه است و اغلب با گروه‌های تئاتر مختلف ، دور دنيا سفر ميکنه .»

کلاوس گفت : «ولي شما که گفتين کنته ؟»

آقاي پو گفت :«هم کنته هم هنرپيشه . نميخوام که شامتون رو هول هولکي بخورين ، ولي يه خرده بجنبين تا زودتر وسايلتون رو ببندين . من مجبورم واسه اضافه کاري به بانک برگردم . منم مثل قيّم قانوني جديدتون خيلي گرفتارم .» سه بودلر کوچک می‌خواستند چيزهاي بيشتري از آقاي پو بپرسند، اما او از سر ميز بلند شد، دستي تکان داد و از اتاق بيرون رفت . صداي سرفه کردنش توي دستمال را شنيدند. وقتي از در بيرون رفت در جلويي با جير جير بسته شد.

Count Olaf 1

بچه‌های بدشانس

خانم پو گفت : «خب ، شما سه تا بهتره بار و بنديلتون رو جمع کنين . ادگار، آلبرت ، لطفاً کمکم کنين ميز رو جمع کنم .» بودلرها به اتاق رفتند و با حالي خراب ، مختصر لک و پکشان را جمع کردند. کلاوس بلوزهاي زشتي را که خانم پو برايش خريده بود، با نفرت نگاه کرد، بعد آن‌ها را تا کرد و گذاشت توي چمدان کوچکش . ويولت نگاهي به اتاق تنگ و بدبويي که تويش زندگي کرده بودند، انداخت و ساني خيلي جدي چهار دست و پا اين طرف و آن طرف می‌رفت و کفش‌های ادگار و آلبرت را گاز می‌زد و جا گازهاي کوچکي را باقي می‌گذاشت تا فراموشش نکنند. هر چند دقيقه يکبار بودلرها به هم نگاه می‌کردند، اما با چنان آینده‌ی اسرارآميزي چيزي به فکرشان نمی‌رسید که به هم بگويند. تمام شب توي خواب غلت زدند و اين پهلو و آن پهلو شدند و با وجود خرخرهاي بلند ادگار و آلبرت و افکار پريشان خودشان نتوانستند درست و حسابي بخوابند.

بالاخره آقاي پو در اتاقشان را زد و سرش را کرد تو و گفت : «برخيزيد و بدرخشيد بودلرها، وقت رفتن به خونه ي کنت الافه .»

ويولت نگاهي به دور و بر اتاق خواب شلوغ انداخت . هر چند آن جا را دوست نداشت اما حالا که می‌خواستند بروند احساس می‌کرد خيلي ناراحت است . گفت : «بايد همين الان بريم ؟»

آقاي پو که دهانش را باز کرده بود تا چيزي بگويد، مجبور شد اول چند سرفه بکند و بعد با تندي ـ يعني طوري که بچه‌ها هوس نکنند سؤال پيچش کنند ـ گفت :«بله مجبورين . من سر راه بانک شما رو ميرسونم ، واسه همين بايد هر چه زودتر راه بيفتيم . لطفاً از رخت خواب بياين بيرون و لباس يپوشين .»

بودلرها از خانه بيرون آمدند. ماشين آقاي پو تلق تلق کنان از خیابان‌های سنگفرش شهر می‌گذشت و به سمت محله‌ی کنت الاف می‌رفت . آن‌ها در خيابان دالدرام ١ از کنار درشکه‌ها و موتور سيکلت ها گذشتند. همين طور از کنار آب نماي فيکل ٢ که بناي يادبودي بود با کنده کاري ظريف و که از آن آب بيرون می‌زد و بچه‌ها تويش آب بازي می‌کردند. آن‌ها از کنار جايي عبور کردند که زماني پارک ملي ٣ قرار داشت و حالا محل جمع آوري زباله‌ها شده بود. چيزي نگذشت که ماشين وارد کوچه‌ی تنگي شد که خانه‌هایی با آجر کم رنگ داشت ، و وسط‌های کوچه ايستاد.

آًاي پو با صدايي که می‌خواست شاد به نظر بيايد، گفت : «بفرمايين ، رسيديم . اينم خونه ي جديدتون .»

بچه‌ها به بيرون نگاه کردند و چشمشان به زيباترين خانه‌ی آن کوچه افتاد. آجرهايش تميز و پاکيزه بود و از پنجره‌های بزرگ و بازش مجموعه‌ای از گياهان مرتب و منظم ديده می‌شد. دم در، يک خانم مسن با لباسي زيبا ايستاده بود، که يک دستش به دستگیره‌ی برنجي براق در بود و با دست ديگرش گلداني را گرفته بود و به بچه‌ها لبخند می‌زد.

گفت : «سلام ! شما بايد اون بچه‌هایی باشيد که کنت الاف ميخواد قبول کنه .»

Doldrum Drive 1

Fickle Fountain 2

Royal Gardens 3

بچه‌های بدشانس

ويولت در اتومبيل را باز کرد و پياده شد تا با آن خانم دست بدهد. دستش محکم و گرم بود. پس از مدت‌ها اين اولين بار بود که احساس می‌کرد بالاخره زندگي او و برادر و خواهرش ميخواد سر و سامان بگيرد. گفت : «بله ، ماييم . من ويولت بودلرام ، اين برادرم کلاوس و اينم خواهرم ساني. ايشونم آقاي پو هستن ، که از زمان مرگ مادر و پدرمون ، زحمت ما افتاده گردن ايشون .»

آن خانم ضمن اين که با همه حال و احوال می‌کرد، گفت : «بله ، راجع به اون حادثه شنيدم . من هم قاضي اشتراوس

1

هستم .»

کلاوس گفت : «چه اسم عجيبي.»

«قاضي عنوان منه ، نه اسمم . من قاضي ديوان عالی‌ام .» ويولت گفت : «چه جالب ! شما همسر کنت الاف هستيد؟»

قاضي اشتراوس گفت : «خداي من ، نه . راستش من حتي خوب ايشون رو نمی‌شناسم . ايشون همسایه‌ی من هستن .» نگاه بچه‌ها از خانه‌ی برق انداخته‌ی قاضي اشتراوس به سمت خانه‌ی کلنگي بغلي چرخيد. آجرها پر از لکه‌های دوده و کثافت بود. خانه فقط دو پنجره‌ی کوچک داشت که بسته بود و با اين که هوا آفتابي بود، کرکره‌ها را کشيده بودند. برج بلند و کثيفي در کنار خانه به آسمان می‌رفت که کمي به سمت چپ خم شده بود. در جلويي يک دست رنگ احتياج داشت ، و وسط آن يک چشم کنده کاري شده بود. کل ساختمان مثل يک دندان لق کج شده بود.

ساني گفت : «واي!» و مه فهميدند منظورش چنين چيزي است «عجب جاي وحشتناکي! من که اصن دلم نميخواد اونجا زندگي کنم .»

ويولت به قاضي اشتراوس گفت : «خب ، از ديدنتون خوشحال شدم .»

قاضي اشتراوس گلدانش را نشان داد و گفت : «بله ، شايد يه روز بتونين بياين خونه ي من و توي باغبوني کمکم کنين .» ويولت با حالت دمغي گفت :»اين خيلي عاليه .» البته کمک به قاضي اشتراوس در باغباني خيلي دلپذير بود، اما دلپذير تر از آن ، اين بود که توي خانه‌ی او زندگي کنند نه خانه‌ی کنت الاف . ويولت در اين فکر بود که چه جور مردي ممکن است روي در جلويي خانه‌اش يک چشم کنده کاري کند؟

آقاي پو براي خداحافظي از قاضي اشتراوس کلاهش را بلند کرد. قاضي اشتراوس به بچه‌ها لبخند زد و توي خانه‌ی زيبايش رفت . کلاوس جلو رفت و در خانه‌ی کنت الاف را کوبيد، برآمدگي انگشت‌هایش درست وسط چشم کنده کاري شده می‌خورد. لحظه‌ای بعد، در جيرجيرکنان باز شد و بچه‌ها براي اولين بار چشمشان به کنت الاف افتاد.

کنت الاف خس خس کنان با صدايي خفه گفت : «سلام ، سلام ، سلام .» خيلي قد بلند و خيلي لاغر بود و کت شلوار خاکسترياي که تنش بود يک عالمه لک داشت . صورتش را نتراشيده بود و به جاي دو ابروکه بيشتر آدم‌ها دارند، فقط

Justice Strauss 1

بچه‌های بدشانس

يک ابروي دراز يک سره داشت . چشم‌هایش خيلي براق بود که باعث می‌شد حريص و خشمگين به نظر برسد. «سلام بچه‌های من ، لطفاً بياين تو خونه ي جديدتون . کفش هاتون رو رو بيرون پاک کنيد تا توي خونه گلي نشه .»

بچه‌ها پا توي خانه گذاشتند، آقاي پو هم پشت سرشان وارد شد و تازه آن وقت بود که فهميدند کنت الاف عجب حرف مسخره‌ای زده است . آن اتاق ، کثیف‌ترین اتاقي بود که تا آن وقت ديده بودند و کمي گل نمی‌توانست ذره‌ای بدترش کند. حتي با نور ضعيف لامپي که از سقف آويزان بود، بچه‌ها می‌توانستند ببينند که همه چيز اتاق کثيف است ؛ از آن کله‌ی خشک شده‌ی شيري که به ديوار آويزان بود گرفته تا تا ظرفي پر از آشغال سيب که روي ميز چوبي کوچکي قرار داشت . کلاوس نگاهي به دور و برش انداخت و به سختي توانست جلوي گریه‌اش را بگيرد.

آقاي پو که در آن تاريکي سعي می‌کرد نگاهي به دور و برش بياندازد، گفت : «به نظر ميرسه اين اتاق يه کمي کار داره .» کنت الاف گفت : «ميدونم خونه ي محقر من به اندازه‌ی قصر بودلرها پر زرق و برق نيست ، اما شايد با کمي از پول بچه‌ها بتونيم کمي قشنگ‌ترش کنيم .»

چشم‌های آقاي پو از تعجب گشاد شد و قبل از اين که حرفي بزند، سرفه‌هایش در اتاق تاريک طنين انداخت . محکم گفت : «ثروت بودلرها براي چنين اموري استفاده نميشه . در واقع تا ويولت به سن قانوني نرسه ، اصن به اون دست نمی‌زنیم .»

کنت الاف به طرف آقاي پو برگشت . چشم‌هایش مثل يک سگخشمگين برق می‌زد. يک آن ويولت حس کرد الان است که او بکوبد توي صورت آقاي پو. اما بعد کنت الاف عصبانيتش را فرو خورد ـ بچه‌ها سيب آدمش را ديدند که روي گلوي لاغرش بالا و پايين می‌رفت ـ و شانه‌های افتاده‌اش را بالا انداخت . گفت : «خيلي خب ، واسه من فرقي نميکنه . آقاي پو، خيلي ممنون که بچه‌ها رو آوردين . بچه‌ها، بيايد اتاقتون رو بهتون نشون بدم .»

آقاي پو همان طور که عقب عقب از در خانه بيرون می‌رفت ، گفت : «ويولت ، کلاوس ، ساني، خداحافظ . اميدوارم اين جا خيلي شاد باشيد. گاهي ميام ديدنتون و شما هم آگه کاري داشتيد، ميتونين با من تو بانک تماس بگيرين .» کلاوس گفت : «ما حتي نميدونيم بانک کجاست .»

کنت الاف گفت : «من نقشه‌ی شهر رو دارم . خداحافظ آقاي پو.» و در را بست . بودلرهاي يتيم چنان نااميد بودند که نمی‌توانستند براي آخرين بار به آقاي پو نگاه کنند. با اين که خانه‌ی آقاي پو خيلي بو می‌داد، اما حالا بچه‌ها آرزو می‌کردند که‌ای کاش همان جا مانده بودند. یتیم‌ها چشم از در برداشتند و به پايين نگاه کردند و ديدند که کنت الاف بي جوراب کفش پوشيده . ديدند که او بين دم پاي شلوار پاره پوره و کفش سياهش ، يعني روي پوست رنگ پریده‌ی قوزکش ، يک چشم خالکوبي کرده بود؛ درست شبيه همان چشم روي در خانه . اين سؤال ذهن بچه‌ها را آزار می‌داد که چندتا چشم ديگر توي اين خانه هست و آيا آن‌ها بقيه عمرشان هميشه بايد اين طور احساس کنند که آن چشم‌ها حتي موقعي که

خود کنت الاف آن دور و برها نيست ، آن‌ها را زير نظر گرفته است ؟

بچه‌های بدشانس

فصل سوم

نمی‌دانم تا حالا براي شما هم پيش آمده که اولين تصورات از چيزي پاک غلط از آب در بيايد؟ مثلاً اولين باري که يک تابلوي نقاشي را می‌بینید ممکن است اصلاً از آن خوشتان نيايد، اما همين که چند بار نگاهش کرديد، شايد خيلي هم خوشتان بيايد. دفعه‌ی اولي که پنير گورگون زولا١ می‌خورید، شايد به مذاقتان زيادي تند بيايد اما بزرگتر که شديد شايد دلتان نخواهد به جز گورگون زولا پنير ديگري بخوريد. ساني که به دنيا آمد، کلاوس اصلاً دوستش نداشت اما وبچه که چهل روزه شد، طوري شد که انگار به هم چسبیده‌اند، يعني اينقدر به هم نزديک و علاقه مند شده بودند که ديگر نمی‌شد آن‌ها را از هم جدا کرد. اولين تصور آدم راجع به هر چيزي شايد با گذشت زمان عوض شود.

دوست داشتم به شما بگويم که تصور بودلرها از کنت الاف و خانه‌اش ، مثل اغلب تصورات اولیه‌ی ما غلط از آب در آمد، اما اين طور نبود و فکر آن‌ها که کنت الاف آدم وحشتناکي بود و خانه‌اش هم يک خوک داني دلگير، کاملاً درست از آب در آمد. ويولت ، کلاوس و ساني در اولين روزهايي که در آن خانه زندگي می‌کردند، سعي کردند آن جا را خانه‌ی خودشان بدانند و اما واقعاً بي فايده بود. يا آن که خانه‌ی خيلي بزرگي بود اما هر سه بچه را کرده بودند توي اتاق خواب کثيفي که فقط يک تخت کوچک داشت . ويولت و کلاوس به نوبت روي تخت می‌خوابیدند، يعني يک شب در ميان ، يکي از آن‌ها روي تخت می‌خوابید و آن ديگري روي تخته‌ی سفت کف اتاق . تشک تخت آن قدر قلمبه و سلمبه بود که مشکل می‌شد گفت به کدامشان سخت‌تر می‌گذشت . ويولت براي جاي خواب ساني پرده‌های خاک گرفته را از تنها چوب پرده‌ای که بالاي تنها پنجره‌ی اتاق خواب زده بودند، جدا کرد و آن را به شکل يک کوسن در آورد تا مناسب ساني باشد. اما هر روز صبح ، تيغ آفتاب از شیشه‌های ترک خورده‌ی پنجره‌ی بدون پرده سرازير می‌شد و بچه‌ها را خيلي زود با دلخوري بلند می‌کرد. به جاي کمد هم يک کارتن يخچال که لباس‌های بچه‌ها توي آن روي هم تلنبار شده بود. کنت الاف به جي اسباب بازي و کتاب و چيزهاي ديگر که بچه‌ها را سرگرم می‌کند، گوشه‌ی اتاق يک کپه سنگ گذاشته بود، تنها تزيين ديوارهاي پوسته پوسته‌ی اتاق ، نقاشي بزرگ و زشت يک چشم بود، شبيه همان چشم روي قوزک کنت الاف و جاهاي ديگر خانه .

اما بچه‌ها می‌دانستند ـ همان طور که شما هم یقیناً ميدانيد ـ که بدترين جاي دنيا را هم اگر آدم‌های خوش اخلاق و مهرباني در آن باشند می‌توان تحمل کرد. اما کنت الاف نه خوش اخلاق بود و نه مهربان . او پرتوقع ، کم تحمل و بدبو

Gorgonzala 1

بود. تنها حسنش اين بود که اکثر مواقع توي خانه نبود. وقتي بچه‌ها بيدار می‌شدند و لباسشان را از توي کارتن يخچال بر می‌داشتند، به آشپزخاه می‌رفتند و ليست دستورات کنت الاف را می‌دیدند. معمولاً تا شب سر و کله‌اش پيدا نمی‌شد.

بيشتر روز را بيرون از خانه يا بالاي آن برج بلند، که رفتن به آن براي بچه‌ها غدقن بود، می‌گذراند. دستورهايش معمولاً کارهاي سختي بود مثل رنگ کردن ايوان پشتي يا تعمير پنجره‌ها. کنت الاف به جاي امضا، زير يادداشت يک چشم می‌کشید.

يک روز صبح يادداشت خاصي گذاشته بود: «اعضاي گروه تئاتري من قبل از اجراي امشب براي شام ميان اين جا. تا ساعت ده براي هفت نفر شام درست کنيد. مواد لازم را بخريد، غذا را بپزيد و آماده کنيد، ميز را بچينيد، غذا را سرو کنيد، بعد همه چيز را مرتب کنيد و جلوي دست و پاي ما هم نباشيد.» زير آن هم همان چشم هميشگي را کشيده بود و زير کاغذ هم مقداري پول براي خريد بود.

ويولت و کلاوس و ساني همان طور که يادداشت را می‌خواندند صبحانه می‌خوردند. صبحانه فرني جو خاکستري و گوله گوله اي بود که کنت الاف هر روز صبح توي قابلمه‌ی بزرگي روي اجاق برايشان می‌گذاشت . با دلهره به هم نگاه کردند.

کلاوس گفت : «ما که آشپزي بلد نيستيم .»

ويولت گفت : «درسته ، من بلدم پنجره تعمير کنم و لوله‌ی بخاري تميز کنم ، چون اين جور چيزها برام جالبه ، اما آشپزي، فقط بلدم نون تست کنم .»

کلاوس گفت : «تازه گاهي هم اونو ميسوزوني.» و سه تايي لبخند زدند. هر دويشان روزي را به ياد آوردند که زود بيدار شده بودند تا براي پدر و مادرشان صبحانه‌ی مخصوص درست کنند. ويولت نان تست را سوزانده بود و پدر و مادرشان بوي سوختگي را شنيده بودند، به طبقه‌ی پايين دويده بودند تا ببينند چه اتفاقي افتاده . آن‌ها وبولت و کلاوس را ديدند که نوميدانه به تکه‌های زغال شده‌ی نان تست نگاه می‌کنند، کلي خنديدند و بعد هم براي کل خانواده پن کيک درست کردند.

ويولت گفت : «کاشکي اونا اين جا بودند.» لازم نبود توضيح دهد که راجب به پدر و مادرشان حرف ميزند. «اونا هيچ وقت نميذاشتن ما توي همچين جاي وحشتناکي بمونيم .»

کلاوس که با يادآوري آن خاطره ناراحتی‌اش بيشتر شده بود، گفت : «آگه اونا اين جا بودند، ما اصلاً پيش کنت الاف نمياومديم . من از اين جا متنفرم ، ويولت !» کم کم صدايش آج گرفت : «از اين خونه متنفرم ! از اتاقمون متنفرم ! از اين که مجبورم بيگاري کنم متنفرم و از کنت الاف هم متنفرم !»

ويولت گفت : «منم متنفرم .» و کلاوس که با گفتن اين حرف‌ها سبک شده بود به خواهر بزرگترش نگاه کرد. وقتي آدم نفرتش را بر زبان می‌آورد و کسي حرفش را تآييد می‌کند، آن وقت خيلي سبک می‌شود و بهتر می‌تواند يک وضعيت دشوار را تحمل کند. ويولت گفت : «کلاوس ، من از همه چيز زنگي فعلي مون متنفرم ، اما مجبوريم سرمون رو بالا نگه

داريم .» اين جمله‌ای بود که پدرشان می‌گفت و معنی‌اش اين بود که آدم بايد در هر شرايطي روحیه‌اش را حفظ کند.

بچه‌های بدشانس

کلاوس گفت : «حق با توئه ، اما خيلي سخته آدم سرش رو بالا نگه داره در حالي که کنت الاف مدام داره اونو فشار ميده پايين .»

ساني که با قاشق فرنی‌اش روي ميز می‌کوبید، جيغ کشيد: «جوکي!» گفتگوي ويولت و کلاوس قطع شد و آن‌ها دوباره به يادداشت کنت الاف نگاه کردند.

کلاوس گفت : «شايد بتونيم يه کتاب آشپزي پيدا کينم تا ببينيم چجوري بايد آشپزي کنيم . درست کردن يه غذاي ساده نبايد اونقدرها مشکل باشه .»

ويولت و کلاوس چند دقیقه‌ای کابینت‌های کنت الاف را جست و جو کردند اما کتاب آشپزي پيدا نکردند.

ويولت گفت : «واقعاً عجيبه . ما تا حالا اصلاً هيچ کتابي تو اين خونه پيدا نکرديم .»

کلاوس با بيچارگي گفت : «مي دونم . دلم خيلي واسه چيز خوندن تنگ شده . يکي از همين روزها بايد بريم بيرون و دنبال يک کتابخونه بگرديم .»

ويولت گفت : «اما نه امروز. امروز مجبوريم واسه ده نفر غذا بپزيم .» درست همان موقع کسي در خانه را زد. ويولت و کلاوس با نگراني به هم نگاه کردند.

ويولت با تعجب گفت : «آخه کي ممکنه بخواد کنت الاف رو ببينه ؟»

کلاوس گفت : «شايد هم يه کسي اومد ما رو ببينه !» اما چندان اميدوار نبود. از زمان مرگ پدر و مادر بودلرهاي يتيم ، از دوستانشان خبري نبود. يعني آن‌ها ديگر به بودلرها زنگ نمی‌زدند، نامه نمی‌نوشتند و به دیدنشان نمی‌آمدند، که باعث شده بود بيشتر احساس تنهايي کنند. البته من و شما هرگز چنين کاري را با آشنايان عذادارمان نمی‌کنیم ، اما اين يک حقيقت تلخ زندگي است که گاهي وقتي يکي کسي از عزيزانش را از دست می‌دهد، دوستانش از او دوري می‌کنند، آن هم درست وقتي حضورشان بيش از هر وقتي لازم است .

ويولت ، کلاوس و ساني به آرامي به طرف در جلويي رفتند و از چشمي در که به شکل چشم بود، به سختي آن طرف در را نگاه کردند. بچه‌ها از ديدن قاضي اشتراوس که به آن‌ها چشم دوخته بود، خوشحال شدند و فوري در را باز کردند.

ويولت جيغ کشيد: «قاضي اشتراوس ! چه قدر از ديدنتون خوشحالم .»

و نزديک بود بگويد: «بفرماييد تو.» که به فکرش رسيد شايد قاضي اشتراوس جرئت پا گذاشتن به آن اتاق کثيف و کم نور را نداشته باشد.

قاضي اشتراوس به بودلرهاکه يک جور عجيبي جلوي در ايستاده بودند، گفت : «ببخشيد که زودتر بهتون سر نزدمد، دلم می‌خواست ببينم به اين جا عدت کرده اين يا نه ، اما در ديوان عالي يه مورد خيلي مشکل داشتم که بيشتر وقتم رو گرفته بود.»

کلاوس پرسيد: «چه موردي بود؟» چونمدتي از کتاب دور مانده بود، تشنه‌ی اطلاعات تازه بود.

بچه‌های بدشانس

قاضي اشتراوس گفت :«واقعاً نميتونم راجع بهش بحث کنم چون يه کار اداريه . اما ميتونم بهتون بگم که در درباره‌ی يه گياه سمي و استفاده‌ی غير قانوني از کارت اعتباري يک نفر بود.»

ساني جيغ کشيد: «يي کا!» که طاهرا به اين معني بود: «چه جالب !» اگر چه احتمالش نمی‌رفت که ساني ماجرا را فهميده باشد.

قاضي اشتراوس به ساني نگاه کرد و خنديد. بعد گفت : «واقعاً ييکا.» و خم شد و او را نوازش کرد. ساني دست او را چسبيد و گاز يواشي از آن گرفت .

ويولت توضيح داد: «اين يعني دوستتون داره . آگه دوستتون نداشت يا ميخواستين حمومش کنين محکم گاز می‌گرفت .» قاضي اشتراوس گفت : «متوجه شدم . خب حالا، اوضاع شما بچه‌ها چه طوره ؟چيزي لازم ندارين ؟»

بچه‌ها نگاهي به هم کردند و تمام چيزهايي که دلشان می‌خواست توي ذهنشان دوره کردند. مثلاً يک تخت ديگر، پرده براي پنجره‌ی اتاقشان ، يک تخت بچه‌ی مناسب براي ساني، يک کمد به جاي کارتن يخچال ، و البته چيزي که خيلي آرزويش را داشتند اين بود که به هيچ نحوي با کنت الاف ارتباط نداشته باشند. آن چه که بيشتر از هر چيز می‌خواستند اين بود که باز در کنار والدینشان باشند، در خانه‌ی واقعيشان ـ که البته اين ناممکن بود. ويولت ، کلاوس و ساني همان طور که سه تايي به اين سؤال فکر می‌کردند، سرشان را پايين انداخته بودند و با غصه به کف اتاق خيره بودند.

آخرش کلاوس گفت : «ميشه يک کتاب آشپزي ازتون قرض بگيريم ؟ کنت الاف به ما دستور داده امشب براي تمام گروهش شام درست کنيم . ولي ما نتونستيم توي خونه کتاب آشپزي پيدا کنيم .»

قاضي اشتراوس گفت : «خداي من ! ديگه زياده رويه که از چندتا بچه بخواي براي يه مشت غريبه شام بپزن .»

ويولت گفت : «کنت الاف زيادي از ما انتظار داره .» چيزي که می‌خواست بگويد اين بود که «کنت الاف مرد بدجنسيه .» اما ويولت مؤدب بود.

قاضي اشتراوس گفت : «خب ، چرا نمياين خونه ي من اون کتاب آشپزياي رو که ميپسندين ، انتخاب کنين ؟»

بچه‌ها قبول کردند و دنبال اضي اشتراوس زدند بيرون و رفتند توي خانه‌ی مثل گل او. قاضي اشتراوس آن‌ها را از راهروي زيبا که بوي گل می‌داد به اتاقي بزرگ برد. بچه‌ها وقتي ديدند چه چيزي آن جاست ، از خوشحالي داشتند بال در می‌آوردند، به خصوص کلاوس .

آن جا کتابخانه بود، نه يک کتابخانه‌ی عمومي بلکه کتابخانه‌ی شخصي، يعني مجموعه‌ای بزرگ از کتاب‌هایی که مال قاضي اشتراوس بود. ديوارها پوشيده از قفسه‌های کتاب بود. از کف تا سقف ، و حتي وسط اتاق هم پر از قفسه‌های کتاب بود. تنها جايي که اثري از کتاب ديده نمی‌شد، گوشه‌ای بود که صندليهاي بزرگ با ظاهري راحت به همراه يک ميز چوبي گذاشته شده بود و چراغ‌هایی بالاي آن آويزان بود. مکاني مناسب که جان می‌داد براي مطالعه . اگر چه کتابخانه به

بزرگي کتابخانه‌ی پدر و مادرشان نبود اما خيلي راحت بود، که اين ، بچه‌ها را حسابي به هيجان آورده بود.

بچه‌های بدشانس

ويولت گفت : «خداي من ! اين کتابخونه فوق العاده است .»

قاضي اشتراوس گفت : «خيلي متشکرم . سال‌هاست که کتاب جمع می‌کنم و به مجموعه‌ام خيلي می‌نازم . آگه خوب نگه شون دارين ، ميتونين هر وقت بخواين از کتاب‌های من استفاده کنين . خب ، کتاب‌های آشپزي اين طرف روي ديوار شرقي هستن . بريم يه نگاهي بهشون بندازيم ؟»

ويولت گفت : «بله ، وبعد آگه اشکالي نداشته باشه خيلي دلم ميخواد يه نگاهي به کتاب‌های مهندسي مکانيک بندازم . من خيلي دوست دارم اختراع کنم .»

کلاوس گفت : «منم دلم ميخواد کتاب‌هایی رو که راجع به گرگ‌هاست ، نگاه کنم . تازگيها خيلي مجذوب حيوانات وحشي آمريکاي شمالي شده‌ام .»

ساني جيغ کشيد: «کتاب !» يعني«لطفاً يادتون نره که واسه من يه کتاب عکس دار انتخاب کنين .»

قاضي اشتراوس لبخندي زد و گفت : «خيلي لذت بخشه که آدم ببينه بچه‌ها به کتاب علاقه دارن . اما فکر می‌کنم بهتره که اول يه دستور غذاي خوب پيدا کنيم ، درسته ؟»

بچه‌ها قبول کردند و نيم ساعتي کتاب‌های آشپزياي که قاضي اشتراوس توصيه کرده بود، ورق زدند. راستش را بخواهيد سه يتيم از اين که توي خانه‌ی کنت الاف نيستند و در عوض توي يک چنين کتابخانه‌ی دوست داشتنياي هستند آن قدر هيجان زده شده بودند که حواسشان کمي پرت شده بود و نمی‌توانستند روي آشپزي تمرکز کنند. اما بلاخره کلاوس غذايي پيدا کرد که به نظر خوشمزه می‌آمد و درست کردنش آسان بود.

2

او گفت : «اينو گوش کنين : پوتانسکا١ يک سس اسپاگتي ايتاليايي است . فقط کافيه زيتون ، خيارشنگ ، انچووي ، سير، جعفري خرد کرده و گوجه فرنگي رو با هم توي قابلمه تف بديم ، اسپاگتي رو آماده کنيم و سس رو بديم روش .» ويولت هم موافق بود: «آسون به نظر مياد.» بودلرهاي يتيم نگاهي به هم کردند. شايد با وجود همسایه‌ای مهربان مثل قاضي اشتراوس و کتابخانه‌ی بزرگش ، می‌توانستند به راحتي زندگي دلپذيري براي خودشان درست کنند، به همان سادگي درست کردن سس پوتانسکا براي کنت الاف .

Puttanesca 1

Anchovy 2

بچه‌های بدشانس

فصل چهارم

بودلرهاي يتيم دستور سس پوتانسکا را از کتاب آشپزي روي يک تکه کاغذ باطله نوشتند. قاضي استراوس هم محبت کرد و با آن‌ها تا بازار رفت تا مواد لازم را بخرند. کنت الاف پول زيادي نداده بود، اما بچه‌ها توانستند تمام چيزهايي را که لازم داشتند، بخرند. از يک دست فروش زيتون خريدند، البته اول چند نوع آن را چشيدند و آن نوعي را که دوست داشتند انتخاب کردند. در يک اسپاگتي فروشي رشته‌هایی را که شکل‌های جالبي داشتند انتخاب کردند و از خانم فروشنده مقدار لازم براي سيزده نفر را پرسيدند ـ يعني ده نفري که کنت الاف گفته بود به علاوه‌ی خودشان . بعد رفتند سوپر مارکت و بقیه‌ی چيزها را خريدند: سير، که گياهي تند مزه و گرد و قلمبه است ، انچووي، که يک جور ماهي ريز نمک سود است ، خيارشنگ ، که غنچه‌های يک بوته‌ی کوچک و خيلي خوشمزه است ، و گوجه فرنگي، که در واقع برخلاف نظر مردم ، ميوه است نه سبزي. بچه‌ها به اين فکر افتادند که بد نيست دسر هم بدهند و اين شد که چند بسته پودر آماده‌ی پودينگ هم خريدند. یتیم‌ها فکر می‌کردند اگر غذاي خوشمزه‌ای درست کنند شايد کنت الاف کمي با آن‌ها سر مهر بيايد.

وقتي بچه‌ها همراه قاضي اشتراوس به خانه بر می‌گشتند، ويولت گفت : «خيلي ممنون که امروز کمکمون کردين . نميدونم بدون شما چي کار می‌کردیم .»

قاضي اشتراوس گفت : «شما بچه‌های خيلي باهوشي هستين ، با اطمينان ميتونم بگم که بدون من هم يه جوري مشکلتون رو حل ميکردين . اما هنوز هم برام عجيبه که کنت الاف از شما خواسته اين همه غذا درست کنين . خب ، رسيديم . من بايد برم و خريدهام رو بزار تو خونه . اميدوارم که به زودي بياين ازم کتاب بگيرين .» کلاوس گفت : «فردا خوبه ؟ ميتونيم فردا بيايم ؟» قاضي اشتراوس با لبخند گفت : «چرا که نه .»

ويولت با احترام گفت : «نمي دونم با چه زبوني بگم که چه قدر از لطف شما ممنونيم .» بعد از مرگ پدر و مادر مهربانشان و با رفتار نفرت انگيزي که از کنت الاف ديدند، بچه‌ها ديگر توقع نداشتند از بزرگترها محبتي ببينند و نمی‌دانستند در عوض بايد کاري براي قاضي اشتراوس بکنند يا نه . «من و کلاوس خيلي خوشحال ميشيم که فردا قبل از اين که دوباره از کتابخونه تون استفاده کنيم ، کارهاي خونه رو انجام بديم . راستش ساني اونقدر بزرگ نيست که کار کنه اما مطمئنم که ميتونيم راهي پيدا کنيم که اونم کمک کنه .»

قاضي اشتراوس به هر سه بچه لبخند زد، اما چشم‌هایش غمگين بود. او دستش را روي موهاي ويولت کشيد و ويولت پس از مدت‌ها احساس آرامش کرد. قاضي اشتراوس گفت : «نه ، لازم نيست .هميشه از ديدنتون خوشحال ميشم .» بعد هم برگشت و رفت توي خانه‌اش . بودلرهاي يتيم بعد از لحظه‌ای خيره ماندن ، به خانه‌ی خودشان رفتند.

ويولت ، کلاوس و ساني بيشتر بعد از ظهر را از روي دستور کتاب آشپزي، سس پوتانسکا درست کردند. ويولت سيرها را تف داد و انچوويها را شست و خرد کرد. کلاوس گوجه فرنگيها را پوست کند و هسته‌ی زیتون‌ها را در آورد. ساني با يک قاشق چوبي به ديگ می‌زد و آهنگي تکراري از آثار خودش را می‌خواند. هر سه تايشان از زماني که به خانه‌ی کنت الاف آمده بودند، هيچ وقت اين طور سرحال و اميدوار نبودند. معمولاً بوي غذاي روي اجاق ، احساس خوبي به آدم می‌دهد، و همان طور که سس پوتانسکا با جوش سنجاقي جا می‌افتاد ـ که اين جا يعني «روي شعله‌ی کم پخته می‌شد» ـ محيط آشپزخانه براي بچه‌ها دلپذيرتر می‌شد. سه يتيم از خاطرات شيرين با پدر و مادرشان می‌گفتند و از قاضي اشتراوس که همه هم عقيده بودند که همسایه‌ی فوق العاده اي است ، و برنامه ريخته بودند که وقت زيادي را در کتابخانه‌اش بگذرانند.

همان طور هم که حرف می‌زدند، پودينگ شکلات را هم می‌زدند و می‌چشیدند.

درست همان وقت که داشتند پودينگ شکلات را توي يخچال می‌گذاشتند تا سرد شود، صداي گرومپ بلندي شنيدند و در جلويي چارتاق باز شد. مطمئنم لازم نيست بگويم چه کسي آمده بود.

کنت الاف با صداي گوش خراش داد زد: «ينيما، کجايين يتيما؟»

کلاوس جواب داد: «توي آشپزخونه ايم ، کنت الاف . آخر شام پختن مونه .»

کنت الاف گفت : «خوبه .» و با قدم‌های بلند وارد آشپزخانه شد. با چشم‌هایی که حسابي برق می‌زد به هر سه بچه خيره شد. «بچه‌های گروه نمايش پشت سر هم دارن ميآن ، خيلي هم گشنه ان . کو رست بيف ؟» ويولت گفت : «ما رست بيف درست نکرديم ، سس پوتانسکا درست کرديم .» کنت الاف پرسيد: :چي؟رست بيف نپختين ؟»

کلاوس گفت : «شما نگفتين رست بيف ميخواين .»

کنت الاف تندي آمد جلو. قدش بلندتر از هميشه به نظر می‌آمد، چشم‌هایش براق‌تر شده بود و ابروي يک سره‌اش از خشم بالا رفته بود. گفت : «وقتي سرپرستي شما رو قبول کردم ، پدرتون شدم ، و حتماً ميدونيد که آدم بايد حرف‌های پدرشو جدي بگيره . پس وقتي ميگم واسه ي من و مهمونام رست بيف درست کنين ، بايد درست کنين .» ويولت گفت : «ولي ما رست بيف نداريم . ما سس پوتانسکا درست کرديم .» ساني فرياد زد: «نه !نه ! نه ! »

بچه‌های بدشانس

کنت الاف به ساني که روي زمين بود، نگاه کرد. با غرشي حيواني ساني را با دست زبر و استخوانی‌اش از روي زمين بلند کرد و تا جايي بالا آورد که ساني مقابل چشم‌های خشمگينش قرار بگيرد. لازم به گفتن نيست که ساني چه قدر وحشت کرده بود. زد زير گريه و از بس ترسيده بود حتي سعي نکرد دست او را گاز بگيرد.

کلاوس فرياد زد: «فوراً بزارش زمين ، حيوون وحشي.» و پريد بالا تا ساني را از چنگ کنت الاف نجات دهد اما او ساني را بالاتر از آن گرفته بود که دست کلاوس بهش برسد. کنت الاف از آن بالا نگاهي به کلاوس انداخت و لبخند هولناکي زد که دندان‌های کثيفش را نمايان کرد. بعد ساني نالان را بالاتر برد. به نظر می‌رسید که می‌خواهند ساني را بياندازد زمين ، که يکهو قهقهه‌ای از اتاق بغلي شنيده شد.

صداهايي گفتند: «الاف ! کجايي الاف ؟»

هنوز ساني گريان توي هوا معلق بود که دار و دسته‌ی تئاتري وارد آشپزخانه شدند. خيلي زود اتاق پر شد از آدم‌هایی با ظاهر عجيب غريب ، و در شکل و اندازه‌های جوروواجور. مرد تاسي با ماغ خيلي دراز که شنل سياه بلندي پوشيده بود. دو زن که پودري سفيد به صورتشان زده بودند و شبيه ارواح شده بودند. پشت سر زن‌ها، مردي بود با بازوهاي خيلي دراز و لاغر که به جاي هر کدام از دست‌هایش يک قلاب داشت . شخص خيلي چاقي هم بود که معلوم نبود زن است يا مرد، و پشت او عده‌ی ديگري هم بودند که بچه‌ها نمی‌توانستند ببينند اما می‌شد حدس زد که آن‌ها هم به همان اندازه ترسناک هستند.

يکي از زن‌های صورت سفيد گفت : «اين جايي، الاف ؟ معلومه داري چي کار می‌کنی؟»

کنت الاف گفت : «دارم به اين يتيما نظم و انضباط ياد ميدم . بهشون گفتم شام درست کنن ، اما تنها چيزي که برامون پختن يه سس تهوع آوره .»

مرد دست قلابي گفت : «نمي شه بچه‌ها رو ول کرد. اونا بايد ياد بگيرين به حرف بزرگترا گوش بدن .»

مرد تاس دماغ دراز بادقت بچه‌ها را نگاه کرد. رو به کنت الاف گفت : «اينا اون بچه پولدارهايي هستن که راجع بهشون می‌گفتی؟»

کنت الاف گفت : «بله . اونا اونقدر چندش أورن که بدم مياد بهشون دست بزنم .» با اين حرف ، ساني را که هم چنان ضجه می‌زد، پايين آورد و زمين گذاشت . ويولت و کلاوس نفس راحتي کشيدند که کنت الاف او را پايين ننداخت .

يکي از دم در گفت : «من که سرزنشت نمی‌کنم .»

کنت الاف دست‌هایش را به هم ماليد، انگار به جاي يک بچه‌ی کوچک يک چيز آلوده توي دستش نگه داشته بوده .

گفت : «خب ، حرف ديگه بسه . فکر کنم بايد همين شام بي خودي رو که درست کردند، بخوريم . همگي دنيال من بياين اتاق غذاخوري تا يکمي نوشيدني واسه خودمون بريزم . احتمالاً تا وقتي که اين بچه‌های ننر غذاي ما رو بيارن ، حسابي

شنگوليم و برامون مهم نيست روست بيفه يا نه .»

بچه‌های بدشانس

چند نفر از اعضاي گروه هورا کشيدند و به حالت رژه از آشپزخانه گذشتند و دنبال کنت الاف به اتاق غذاخوري رفتند.

هيچ کس حتي ذره‌ای به بچه‌ها توجه نکرد، جز آن مرد تاس که ايستاد و به چشم‌های ويولت خيره شد.

او صورت ويولت را توي دست‌های خشنش گرفت و گفت : «تو خوشگلي. آگه جاي تو بودم سعي می‌کردم کنت الاف رو عصباني نکنم وگرنه اون ممکنه اين صورت خوشگل کوچولو رو داغون کنه .» ويولت به خود لرزيد، و مرد تاس هر هر خنديد و از اتاق بيرون رفت .

وقتي بودلرها توي آشپزخانه تنها ماندند تازه به خود آمدند و ديدند که دارند نفس نفس می‌زنند انگار که يک عالمه دويده باشند. ساني هم چنان ضجه می‌زد و کلاوس فهميد که چشم‌های خودش هم از اشک خيس شده است . فقط ويولت گريه نمی‌کرد، ولي از ترس و نفرت می‌لرزید. چند لحظه‌ای هيچ کدام شان نمی‌توانستند حرف بزنند.

بالاخره کلاوس گفت : «اين وحشتناکه ، وحشتناک! ويولت ، چي کار ميتونيم بکنيم ؟» ويولت گفت : «نمي دونم . می‌ترسم .» کلاوس گفت : «منم همين طور.»

ساني که گریه‌اش بند آمده بود، گفت : «هاکس !»

يکي از اتاق غذاخوري داد زد: «زودتر شام ما رو بيارين !» و با ريتمي خشک شروع به کوبيدن روي ميز کردند، که کار واقعاً بي ادبانه اي است .

کلاوس گفت : «بهتره پوتانسکا رو براشون ببريم وگرنه معلوم نيست کنت الاف چه بلايي سرمون بياره .»

ويولت به ان چه آن مرد تاس راجع به داغون کردن صورتش گفته بود، فکر کردو سرش را به نشانه‌ی تآييد تکان داد.

هر دويشان به قابلمه سس که قل قل می‌کرد نگاه کردند؛ موقع درست کردن چه قدر آرام بخش به نظرم آمد، اما حالا شبيه يک خمره‌ی خون بود. ساني توي آشپزخانه ماند و ويولت و کلاوس به اتاق غذاخوري رفتند. کاسه‌ی رشته فرنگيها را کلاوس برداشت و ويولت قابلمه‌ی سس پوتانسکا و يک ملاقه‌ی بزرگ را برد تا با آن غذا را بکشند. دوستان کنت الاف يکريز حرف می‌زدند و مثل قدقد مرغ می‌خندیدند. مدام نوشيدني می‌خوردند و هيچ توجهي به بودلرهاي يتيم که دور ميز می‌چرخیدند و شام را سرو می‌کردند، نداشتند. دست راست ويولت از نگه داشتن ملاقه‌ی سنگين درد گرفته بود.

به اين فکر افتاد که از دست چپش استفاده کند اما چون راست دست بود، اما می‌ترسید سس بريزد و باز کنت الاف را عصباني کند. او با درماندگي به بشقاب کنت الاف خيره شد و وقتي به خود آمد، ديد دارد در دلش آرزو می‌کند که‌ای کاش از بازار سم خريده بود و توي سس پوتانسکا ريخته بود. بلاخره سرو غذا تمام شد و ويولت و کلاوس سريع به آشپزخانه برگشتند. آن‌ها به خنده‌ی وحشيانه و خشن کنت الاف و دوستانش گوش می‌دادند و به جاي اين که غذايي را که توي ظرفشان ريخته بودند، بخورند، با آن ور می‌رفتند. درمانده‌تر از آن بودند که غذا بخورند. مدتي نگذشته بود که دوباره دوستان کنت الاف با ريتمي خشک روي ميز کوبيدند . یتیم‌ها به اتاق غذاخوري رفتند تا ميز را جمع کنند و

پودينگ شکلات را سرو کنند. حالا ديگر معلوم بود که کنت الاف و دوستانش زيادي نوشیده‌اند، چون روي ميز قوز کرده بودند و کمتر حرف می‌زدند. بالاخره بلند شدند و بدون اين که حتي نگاهي به بچه‌ها بياندازند از راه آشپزخانه بيرون رفتند.

کنت الاف نگاهي به دور و بر اتاق که پر از ظرف‌های کثيف بود انداخت و به یتیم‌ها گفت : «چون هنوز همه چيز رو تميز نکردين ، فکر کنم ميتونين تو اجراي امشب شرکت نکنين . اما بعد از تميزکردن بايد يه راست بريد تو تخت هاتون .» کلاوس به زمين زل زده بود و سعي می‌کرد ناراحتی‌اش را پنهان کند، اما با شنيدن اين حرف ديگر نتوانست ساکت بماند و داد زد: «منظورتون تخت مونه ! شما فقط يه تخت بهمون دادين !»

دار و دسته‌ی تئاتري الاف که داشتند بيرون می‌رفتند، از اين عکس العمل شديد ميخ کوب شدند و از کلاوس به کنت الاف نگاه کردند تا ببينند بعد چه اتفاقي ميافتد. کنت الاف ابروي يک سره‌اش را بالا برد و چشم‌هایش برق زد، اما آرام گفت : «آگه يه تخت ديگه ميخواين ميتونين فردا برين شهر و يکي بخرين .» کلاوس گفت : «شما خوب ميدونين که ما هيچ پولي نداريم .»

کنت الاف گفت : «البته که دارين .» و با صدايي کمي بلندتر ادامه داد: «شما وارث يه ثروت عظيم هستين .»

کلاوس که حرف‌های آقاي پو هنوز توي گوشش بود گفت : «قرار نيست تا زماني که ويولت به سن قانوني برسه از اون پول استفاده بشه .»

صورت کنت الاف سرخ شد. يک لحظه ساکت شد و بعد ناگهان يک کشيده به صورت کلاوس زد. کلاوس نقش زمين شد. صورتش زياد با چشم خالکوبي شده‌ی قوزک کنت الاف فاصله نداشت ، عينکش به گوشه‌ای پرت شده بود و به نظر می‌رسید جاي کشیده‌ی کنت الاف روي گونه‌ی چپش آتش گرفته است . اعضاي گروه تئاتر خنديدند و چندتايشان دست زدند، انگار که کنت الاف کار شجاعانه‌ای انجام داده ، نه کاري زشت و شرم آور.

کنت الاف به همگارهايش گفت : «بجنبين بچه‌ها! اجرامون دير ميشه .»

مرد دست قلابي گفت : «تويي که من می‌شناسم ، يه راهي واسه دوشيدن بودلرها پيدا می‌کنی.»

کنت الاف گفت : «فعلاً بريم .» اما چشم‌هایش طوري برق زدند انگار فکري تو سرش بود. صداي گرومپ بلندي به گوش رسيد و در خانه پشت سر کنت الاف و دوستان وحشتناکش بسته شد. بودلرها تو آشپزخانه تنها ماندند. ويولت کنار کلاوس زانو زد و او را بغل کرد تا دلدارياش بدهد، ساني چهار دست و پا خودش را به عينک کلاوس رساند و آن را برايش آورد.

کلاوس به هق هق افتاد؛ البته بيشتر به خاطر حال و روز وحشتناکشان ، تا درد آن کشيده . ويولت و ساني هم با او گريه می‌کردند. گريه کنان ظرف‌ها را شستند، شمع‌های اتاق غذاخوري را فوت کردند و لباس‌هایشان را عوض کردند که بخوابند؛ کلاوس روي تخت ، ويولت روي زمين ، و ساني روي کوسن کوچکش که از پرده درست کرده بودند. مهتاب از

پنجره می‌تابید و اگر کسي به اتاق خواب بودلرهاي يتيم نگاه می‌کرد، می‌دید که آن‌ها تمام شب ، بيصدا گريه می‌کردند.

بچه‌های بدشانس

فصل پنجم

بيشک چیزهایی در زندگي اشکتان را در آورده ، مگر اين که خيليخيلي خوش شانس بوده باشيد. پس اگر آدم خيلي خيلي خوش شانسي نبوده باشيد، ميدانيد که اغلب يک گریه‌ی حسابي و طولاني می‌تواند حال آدم را جا بياورد حتي اگر وضع يک ذره هم عوض نشود. بودلرهاي يتيم هم همين حال را داشتند. چون تمام شب گريه کرده بودند صبح روز بعد حس می‌کردند سبک شده‌اند. البته هر سه تايشان می‌دانستند که هنوز در وضعيت وحشتناکي هستند اما حس می‌کردند می‌توانند کاري کنند که وضعیتشان بهتر شود.

کنت الاف در يادداشت صبحگاهي دستور داده بود که توي حياط پشتي هيزم بشکنند. ويولت و کلاوس با تبر، کنده‌ها را خرد می‌کردند و راجع به نقشه‌های عملياتي ممکن بحث می‌کردند.در همان حال ساني تکه چوبي را با تمرکز گاز می‌زد.

کلاوس همان طور که به کبودي جاي سيلي کنت الاف انگشت می‌زد، گفت : «واضحه که ديگه نميتونيم اينجا بمونيم .

من که ترجيح ميدم توي خيابونا زندگي کنم تا تو اين جاي وحشتناک.»

ويولت يادآوري کرد: «اما کي ميدونه که توي خيابونا چه بلاهايي سرمون مياد. لااقل اين جا يه سقفي بالاي سرمونه .» کلاوس گفت : «کاشکي می‌شد همين حالا از ارثيه مون استفاده کنيم نه وقتي که تو به سن قانوني می‌رسی. اون وقت ميتونستيم يه قلعه بخريم و بريم اون تو زندگي کنيم تا نگهبانان مسلح که بيرونش گشت ميزنن نذارن کنت الاف و دارودسته ي تئاترش بيان تو.»

ويولت با حسرت گفت : «اون وقت من يه کارگاه بزرگ واسه اختراعاتم درست می‌کردم .» و تبر را کوبيد و کنده‌ای را دونيم کرد. «پر از چرخ دنده و قرقره و سيم ، با يه سيستم کامپيوتري حسابي.»

کلاوس گفت : «منم يه کتابخونه ي بزرگ واسه خودم درست می‌کردم ، به راحتي کتابخونه ي قاضي اشتراوس اما بزرگتر.»

ساني جيغ کشيد: «گيبو.» که ظاهراً معنيش اين بود «منم چيزهاي زيادي واسه گاززدن گير می‌آورم !» ويولت گفت : «اما فعلاً بايد يه فکري واسه اين گرفتاريمون بکنيم .»

کلاوس گفت : «شايد قاضي اشتراوس موافقت کنه که مارو به فرزندي قبول کنه . اون گفت هميشه از اينکه ما بريم خونه ش خوشحال ميشه .»

ويولت يادآور شد: «اما واسه سرزدن يا استفاده از کتابخونه ش ، نه واسه زندگي کردن .»

کلاوس با اميدواري گفت : «شايد آگه وضع مون رو براش بگيم قبول کنه که ما رو فرزند خونده ي خودش کنه .» اما وقتي ويولت نگاهش کرد، فهميد که کلاوس خودش هم می‌داند که شدني نيست . به فرزندي پذيرفتن ، تصميم بزرگي است و احتمال ندارد کسي از روي هوس اين کار را بکند. احتمالاً در زندگيتان گاهي آرزو کرده‌اید که کسان ديگري، غير از آنهايي که بزرگتان می‌کنند، بالاي سرتان بودند، اما ته دلتان می‌دانستید که احتمالش خيلي کم است .

ويولت گفت : «من فکر می‌کنم بايد بريم سراغ آقاي پو. اون ، وقتي مارو گذاشت اين جا، گفت آگه سوالي داشته باشيم ميتونيم به بانک زنگ بزنيم .»

کلاوس گفت : «ما که سؤال نداريم ، شکايت داريم .» تصوير آقاي پو در ذهنش بود که با آن خبر هولناک در ساحل برينيبيچ به طرفشان می‌آمد. حتي با اينکه آتش سوزي اصلاً تقصير آقاي پو نبود، کلاوس زياد دوست نداشت اقاي پو را ببيند چون می‌ترسید باز خبر بدي بهشان بدهد.

ويولت گفت : «کس ديگه اي به فکرم نميرسه که باهاش تماس بگيريم . آقاي پو مسئول کارهاي ماست و مطمئنم آگه بدونه کنت الاف چقدر وحشتناکه ، فوري ما رو از اين جا ميبره .»

کلاوس آقاي پو را مجسم کرد که با ماشينش از راه می‌رسد و سوارشان می‌کند و به جاي ديگري می‌برد. نور اميدي در دلش روشن شد. هرجايي بهتر از اين جا بود. گفت : «باشه بيا هيزم هارو سريع خرد کنيم بعد بريم بانک .»

بودلرهاي يتيم از نقشه‌شان جان گرفتند و تبرشان را با سرعت به کار انداختند و خيلي زود کلي هيزم شکستند و آماده شدند به بانک بروند. يادشان آمد که کنت الاف گفته بود نقشه‌ی شهر را دارد. همه جا را دنبالش گشتند اما هيچ اثري از نقشه پيدا نکردند. بعد به فکرشان رسيد که نقشه بايد در برج باشد اما رفتن به آنجا قدغن بود. پس بودلرها بدون آن که مسير خاصي در ذهن داشته باشند به اميد پيدا کردن آقايپو به طرف منطقه بانکي شهر حرکت کردند .

سه بچه بودلر بعد از عبور از محله‌ی گوشت فروش‌ها، محله‌ی گل فروش‌ها و محله‌ی مجسمه سازها، به منطقه‌ی بانک‌ها رسيدند و کمي کنار فواره‌ی معروف آن جا ايستادند و کمي آب از آب گواراي آن نوشيدند. منطقه‌ی بانک‌ها از چند خيابان پهن تشکيل شده بود با ساختمان‌های مرمري بزرگي در هر طرفش ، که همه‌شان بانک بودند. بچه‌ها اول رفتند بانک

تراست ورثي ١، بعد به موسسه‌ی پس انداز و وام فيث فول ٢و بعد به موسسه‌ی اعتباري ساب سروينت ٣، و همه جا سراغ آقاي پو را گرفتند. بالاخره مسئول پذيرش ساب سروينت گفت که آقاي پو پايين خيابان در قسمت مديريت مالي بانک مالکچوئري ٤ کار می‌کند. بانک مالکچوئري ساختماني چارگوش و ساده بود. اما وقتي سه يتيم وارد آن شدند، از هياهوي مردمي که توي هم می‌لولیدند و صداهايشان توي سالن می‌پیچید، وحشت کردند. بالاخره از يک نگهبان يونيفرم پوش پرسيدند که آيا می‌توانند آقاي پو را ببينند. او آن‌ها را به دفتر بزرگ بدون پنجره‌ای برد که تعداد زيادي قفسه‌ی پرونده توي آن بود .

آقاي پو که حالت صدايش مثل آدم‌های سردرگم بود، گفت : «آهان ، سلام .» پشت ميزي نشسته بود پر از کاغذهاي تايپ شده که حتماً مهم بودند ولي خيلي کسل کننده به نظر می‌آمدند. قاب عکس کوچکي از همسر و دو پسر وحشياش را سه تلفن احاطه کرده بود که چراغ چشمک زن داشت . «بياين تو.»

Trustworthy 1

Faithful 2

Subservient 3

Mulctuary 4

بچه‌های بدشانس

کلاوس گفت : «متشکرم .» و با آقاي پو دست داد. بودلرهاي جوان روي سه مبل راحتي نشستند.

آقاي پو دهنش را باز کرد که صحبت کند اما قبل از اينکه شروع کند، مجبور شد توي دستمالش سرفه کند. آخرش گفت :

«من امروز خيلي کار دارم . واسه همين وقت زيادي ندارم که با شما صحبت کنم . دفعه‌ی بعد که تصميم گرفتين اين جا بياين قبلش به من زنگ بزنين تا براتون وقت بذارم که ببرمتون ناهار.»

ويولت گفت : «اين خيلي عاليه . ببخشيد که قبل از اومدن تماس نگرفتيم ، اما کارمون واقعاً اضطراري بود.» کلاوس راست رفت سر اصل مطلب و گفت : «کنت الاف آدم ديوونه آیه . ما نميتونيم پيش اون بمونيم .»

ويولت گفت : «اون زد تو گوش کلاوس . نميبينين کبود شده ؟» اما درست همان وقت که اين را گفت ، يکي از تلفن‌ها با صداي بلند و بدي زنگ زد. آقاي پو گفت : «ببخشيد.» و تلفن را برداشت : «پو هستم . چي؟ بله . بله . بله . بله .نه . بله .

متشکرم .» بعد گوشي را گذاشت و به بودلرها نگاه کرد؛ انگار که فراموش کرده بود آن‌ها آن جا هستند.

آقاي پو گفت : «ببخشيد، چي می‌گفتیم ؟ آهان ، بله ، کنت الاف . متاسفم که برداشت اوليه تون از اون خوب نبوده .» کلاوس گفت : «اون فقط يه تخت به ما داده .»

«اون مارو مجبور ميکنه که يه عالمه کار سخت انجام بديم .»

«اون زيادي نوشيدني ميخوره .»

آقاي پو گفت : «معذرت ميخوام .» چون تلفن ديگري زنگ زده بود. «پو هستم . هفت . هفت . هفت . هفت . شش و نيم ،

هفت . خواهش می‌کنم .» تلفن را قطع کرد و تندتند روي يکي از کاغذهايش چيزي نوشت ، بعد به بچه‌ها نگاه کرد:

«ببخشيد راجع به کنت الاف چي ميگفتين ؟ ببينين بچه‌ها، انجام کارهاي خونه خيلي هم بد نيست .»

«اون مارو يتيم صدا ميکنه .»

«دوستاي خطرناکي داره .»

«هميشه راجع به پول ما سؤال ميکنه .»

«پوکو!» (اين را ساني گفت .)

آقاي پو دستش را بالا برد که نشان دهد به حد کافي شنيده است . او گفت : «بچه‌ها، شما بايد به خودتون فرصت بدين تا به خونه ي جديدتون عادت کنين . شما فقط چند روزه که اونجايين .» کلاوس گفت : «ما اون قدر اون جا بوديم که بفهميم کنت آدم بديه .»

آقاي پو آهي کشيد و به تک تک آن‌ها نگاه کرد. صورتش مهربان بود اما نشان نمی‌داد که واقعاً چيزهايي را که بودلرهاي يتيم می‌گفتند باور کرده باشد. پرسيد: «آيا شما با عبارت لاتين “اين لوکو پرنتيس “١ آشنا هستين ؟»

ويولت و ساني به کلاوس نگاه کردند. چون بين آن‌ها او کتابخوان تر بود و بيشتر احتمال داشت که معني کلمه‌ها يا عبارت‌های خارجي را بداند. او پرسيد: «به لوکوموتيو مربوط ميشه ؟» شايد آقاي پو می‌خواست آن‌ها را با قطار پهلوي خويشاوند ديگري ببرد.

آقاي پو سرش را تکان داد و گفت : «نه ، “اين لوکو پرنتيس ” يعني “در مقام پدر يا مادر بودن ” . يک عبارت حقوقي که در مورد کنت الاف به کار ميره . حالا که شما تحت مراقبت اون هستين کنت الاف ميتونه با هر روشي که مناسب ميدونه شما رو بزرگ کنه ، چون جاي پدر شماست . متاسفم که والدين تون مجبورتون نمی‌کردن که کارهاي خونه رو

In loco parentis1

بچه‌های بدشانس

انجام بدين ، و متاسفم که دوستاي اونا رو بيشتر از دوستاي کنت الاف دوست دارين ، اما اينا چيزهايي هستن که بايد بهشون عادت کنين ، چون کنت الاف جاي پدر شماست . فهميدين ؟» ويولت گفت : «اما اون برادرم رو زد! به صورتش نگاه کنين !»

وقتي ويولت حرف می‌زد آقاي پو دستمالش را از جيبش دراورد و جلوي دهنش گرفت و چندين بار توي آن سرفه کرد.

او آن قدر بلند سرفه می‌کرد که ويولت مطمئن نبود که حرف‌هایی که بهش زد را شنيده باشد.

آقاي پو همان طور که به يکي از کاغذهايش نگاه می‌کرد و دور عددي خط می‌کشید، گفت : «هرکاري که کنت الاف کرده به اين دليل بوده که قيم شماست و من نميتونم در اين مورد هيچ کاري بکنم . من و بانک از پولتون به خوبي محافظت می‌کنیم اما راه و روش قيم بودن کنت الاف به خودش مربوطه . الانم گرچه دلم نمياد که شمارو به اين زودي بفرستم برين ، ما واقعاً فرصت سر خاروندن هم ندارم .»

بچه‌ها سرجايشان ميخکوب شده بودند.آقاي پو آنها را نگاه کرد، صدايش را صاف کرد و گفت : «” فرصت سرخاروندن ندارم ” يعني …»

«يعني شما هيچ کمکي به ما نميکنين .» ويولت که از خشم و نا اميدي می‌لرزید، جمله‌ی او را کامل کرد و وقتي که يکي از تلفن‌ها زنگ زد، بلند شد و از اتاق رفت . کلاوس هم که ساني توي بغلش بود، دنبالش رفت . آن‌ها بيرون بانک ، توي خيابون ايستاده بودند و نمی‌دانستند چه بايد بکنند.

کلاوس با ناراحتي گفت : «حالا بايد چي کار کنيم ؟»

ويولت به آسمان خيره شد. آرزو کرد که کاش می‌توانست چيزي اختراع کند که بتواند آن‌ها را از آن جا ببرد بيرون . «داره يه خرده دير ميشه . بهتره برگرديم خونه و فردا يه فکر ديگه بکنيم . شايد بتونيم سري به قاضي شتراوس بزنيم .» کلاوس گفت : «اما تو که گفتي اون کمکي بهمون نميکنه .» ويولت گفت : «واسه کمک نه ، واسه کتاب .»

خيلي خوب است که آدم در جواني فرق بين “واقعاً” و “مجازاً” را ياد بگيرد. اگر چيزي واقعاً اتفاق بيفتد، يعني آن چيز حتماً اتفاق افتاده ، اما اگر چيزي مجازاً اتفاق بيفتد، احساس می‌کنیم که انگار دارد اتفاق ميافتد. به عنوان مثال ، اگر شما واقعاً از شادي بپريد هوا يعني داريد توي هوا جست می‌زنید چون خيلي خوشحاليد. اگر مجازاً از شادي بپريد هوا يعني خيلي خوشحاليد و می‌توانید از شادي بپريد اما انرژيتان را براي کارهاي ديگر ذخيره می‌کنید. بودلرهاي يتيم به محله‌ی کنت الاف برگشتند و سري به خانه‌ی قاضي اشتراوس زدند، او هم با خوشرويي دعوتشان کرد تو و گذاشت تا از کتابخانه‌اش کتاب بردارند. ويولت چند کتاب درباره‌ی اختراعات مکانيکي انتخاب کرد؛ کلاوس چند کتاب درباره‌ی گرگ‌ها پيدا کرد و ساني هم کتابي را برداشت که توش پر از عکس دندان بود. بعد به اتاقشان رفتند و سه تايي روي تنها تختي که داشتند، جمع شدند و خوشحال و اميدوار مشغول خواندن کتاب شدند. آن‌ها اين طوري مجازاً از دست کنت الاف و بدبختيهايشان فرار کرده و به کتاب‌ها پناه بردند، اما واقعاً فرار نکرده بوند، چون هنوز در خانه‌ی کنت الاف و تحت تأثیر روش‌های شيطان اش به عنوان قيم بودند. آن‌ها با غرق کردن خود در کتاب‌های محبوبشان ، احساس می‌کردند که از دست گرفتاريها فرار کرده‌اند. البته در موقعيت اين یتیم‌ها فرار مجازي کافي نبود، اما در پايان يک روز خسته کننده و نوميد کننده ، مفيد بود. ويولت ، کلاوس و ساني کتاب‌هایشان را می‌خواندند و ته دلشان آرزو می‌کردند که سرانجام فرار

مجازيشان به يک فرار واقعي تبديل شود.

فصل ششم

صبح روز بعد که بچه‌ها تلوتلوخوران و خواب آلود از اتاق خوابشان به آشپزخانه آمدند، به جاي يادداشت کُنت اُلاف خودش را ديدند.

کُنت گفت : «صبح به خير يتيما، من فرني تون رو توي کاسه ريختم .» بچه‌ها پشت ميز آشپزخانه نشستند و با حالتي نگران به فرنی‌هایشان خيره شدند. اگر شما کُنت اُلاف را می‌شناختید او يکهو برايتان فرني می‌ریخت ، نمی‌ترسیدید که چيز وحشتناکي مثل سم يا خرده شيشه تويش نباشد؟ اما به جاي سم و خرده شيشه ، ويولت و کلاوس و سامي ديدند که تمشک‌هایی تازه روي فرنيهايشان است . بودلرهاي يتيم خيلي تمشک دوست داشتند، از زمان مرگ پدر و مادرشان تمشک نخورده بودند.

کلاوس با احتياط گفت : «خيلي ممنون .» و يکي از تمشک‌ها را برداشت و بررسي کرد. شايد اين تمشک‌ها سمي باشد که فقط شکلشان شبيه تمشک‌های خوشمزه است . کنت الاف که ديد کلاوس با چه نگاه مشکوکي به تمشک‌ها می‌کند، لبخند زد و يکي از تمشک‌ها را از کاسه ساني برداشت و همان طور که به تک تک آن‌ها نگاه می‌کرد، آن را توي دهانش انداخت و خورد.

بعد پرسيد: «تمشک دوست نداريد؟ وقتي من به سن شما بودم تمشک میوه‌ی محبوبم بود.» ويولت سعي کرد کودکي کنت الاف را تصور کند اما نتوانست . چشم‌های براق ، دست‌های استخواني و لبخند مبهم ، چيزهايي بود که به نظر می‌رسید مال بزرگ‌ترهاست . ويولت با وجود ترسش از کنت ، قاشقش را با دست راستش برداشت و شروع به خوردن فرني کرد، چون خود کنت الاف از آن تمشک‌ها خورده بود پس احتمالاً سمي نبود؛ به هر حال خيلي گرسنه بود. کلاوس هم شروع به خوردن کرد و همين طور هم ساني که تمام صورتش فرنی‌ای و تمشکي شده بود. کنت الاف گفت : «آقاي پو بهم تلفن زد و گفت که شما بچه‌ها رفته بوديد پيشش .»

بچه‌ها نگاهي به هم کردند. آن‌ها انتظار داشتند که آقاي پو رازداري کند؛ يعني اميدوار بودند که ملاقاتشان محرمانه بماند.

کنت الاف گفت : «آقاي پو بهم گفت که به نظر ميياد ما نتونستين با زندگياي که من با بزرگواري براتون فراهم کردم ، آخت بشين . خيلي متأسفم که اينو می‌شنوم . بچه‌ها به کنت الاف نگاه کردند. صورتش خيلي جدي بود، انگار که از شنيدن اين مطلب واقعاً متأسف بود، اما چشم‌هایش درخشان و برق بود، مثل کسي که دارد لطیفه‌ای تعريف می‌کند.

ويولت گفت : «متأسفم که آقاي پو مزاحم شما شدند.»

کنت الاف گفت : «خوش حالم که اين کارو کرد. حالا که من پدرتون هستم ، دلم ميخواد اينجارو مثل خونه خودتون بدونين .»

بچه‌ها با به ياد آوردن پدر مهربانشان تنشان لرزيد و با اندوه به جانشين نامناسبي که حالا آن طرف ميز نشسته بود، خيره شدند. کنت الاف گفت : «اين اواخر اعصاب من به خاطر اجراهاي گروه خراب بود و می‌ترسم که کمي گوشه گيرانه رفتار کرده باشم .»

“گوشه گيرانه ” کلمه‌ی جالبي است اما ربطي به رفتار کنت الاف با بچه‌ها ندارد. معني آن ، بي ميلي به هم صحبتي با ديگران است و ممکن است توصيف کسي باشد که در مهماني در گوشه‌ای می‌نشیند و با هيچ کس حرف نمی‌زند. اين صفت ، مناسب کسي نيست که به سه نفر يک تخت می‌دهد، آن‌ها را مجبور به انجام کارهاي وحشتناک می‌کند و به صورتشان کشيده ميزند. صفت‌های بسياري براي اين آدم‌ها هست اما گوشه گير جزوشان نيست . کلاوس معني کلمه گوشه گير را بلد بود و نزديک بود بلندبلند به کاربرد غلط کنت الاف بخندد، ولي صورتش هنوز کبود بود؛ اين بود که ساکت ماند.

«پس براي اين که باهم بيشتر باهم باشيم ، دلم ميخواد که توي نمايش بعديم شرکت کنيد. شايد آگه توي کارم شرکت داشته باشين ، کمتر در برين و به آقاي پو شکايت کنين .»

ويولت پرسيد: «ما بايد چي کار کنيم ؟» فکرش رفت به تمام بيگاريهايي که قبلاً براي کنت الاف کرده بود و حالش را نداشت که باز هم کار کند.

کنت الاف که چشم‌هایش برق می‌زد، گفت : «خب ، اسم نمايش عروسيِ حيرت انگيزه نوشته‌ی نمايشنامه نويس بزرگ آل فانکوت ١ ما فقط يه اجرا جمعه شب اين هفته داريم . داستان يه مرد خوش تيپ و باهوشه که من نقشش رو بازي می‌کنم . در پرده‌ی آخر، اون با معشوق زيبا و جوانش در حضور جمعيتي که شادي ميکنن ، ازدواج ميکنه . کلاوس و ساني نقش بعضي از اون مردم خوشحال رو بازي ميکنن .»

کلاوس گفت : «ما قدمون نسبت به آدم بزرگ‌ها کوتاهه . اين واسه تماشاگرها عجيب نيست ؟» کنت الاف با حوصله گفت : «شما نقش دوتا کوتوله رو بازي ميکنين .»

ويولت پرسيد: «من قراره چيکار کنم ؟ من خيلي تو کارهاي فني ماهرم ، شايد بتونم تو ساختن دکور صحنه کمکتون کنم .» کنت الاف گفت : «ساختن دکور صحنه ؟ به هيچ وجه ! دختر قشنگي مثل تو نبايد پشت صحنه کار کنه .»

Al Funcoot 1

بچه‌های بدشانس

ويولت گفت : «اما من اين کارو دوست دارم .» ابروي يک سره‌ی کنت الاف کمي بالا رفت و بودلرهاي يتيم اين را نشانه‌ی غضب تشخيص دادند. اما بعد با تلاش کنت الاف براي آرام ماندن ، ابرو برگشت سرجايش . گفت : «اما من نقش مهمي روي صحنه برات دارم . تو نقش زن جواني رو بازي می‌کنی که من باهاش ازدواج می‌کنم .»

ويولت حس کرد فرني و تمشک ، توي شکمش به حرکت درآمدند. درست مثل اين بود که در همان لحظه آنفولانزا گرفته باشد. همين که کنت الاف قیمشان باشد خيليخيلي وحشتناک بود، چه برسد به اين که ـ حتي توي نمايش ـ شوهر ويولت هم بشود.

کنت با لبخندي که هيچ کس را قانع نمی‌کرد و فقط باعث کج شدن دهنش می‌شد، گفت : «اين نقش خيلي مهمه . البته تو هيچ ديالوگي غير از کلمه‌ی “می‌پذیرم ” نداري. اونو هم وقتي ميگي که قاضي اشتراوس ازت بپرسه آيا منو به همسري می‌پذیری؟»

ويولت با تعجب گفت : «قاضي اشتراوس ؟ اون چه ربطي به اين موضوع داره ؟»

کنت الاف گفت : «اون قبول کرده نقش قاضي رو بازي کنه .» از پشت سر او، يکي از آن چشم‌های نقاشي شده روي ديوار آشپزخانه با دقت به هر سه بودلر خيره شده بود. «من از غاضي اشتراوس خواستم بازي کنه چون می‌خواستم علاوه بر يه پدر خوب ، همسایه‌ی خوبي هم باشم .»

ويولت گفت : «کنت الاف …» ولي حرفش را قطع کرد. او می‌خواست هرطور شده ، خودش را از شر بازي در نقش عروس کنت خلاص کند، اما قصد عصباني کردن او را نداشت . پس گفت : «پدر، من مطمئن نيستم که واسه يه اجراي حرفه‌ای اون طور که بايد و شايد با استعداد باشم . دوست ندارم آل فانکوت و شما رو بدنام کنم . به علاوه توي چتد هفته‌ی آينده خيلي گرفتار کارکردن روي اختراعاتم و ياد گرفتن پختن روست بيفم .» او این‌ها را خيلي تند گفت چون ياد رفتار کنت الاف سر آن شام افتاد.

کنت الاف درحالي که به عمق چشمان ويولت نگاه می‌کرد و با يکي از دست‌های عنکبوتی‌اش چانه او را نوازش می‌داد، گفت : «تو توي اين نمايش شرکت می‌کنی. من ترجيح ميدم داوطلبانه شرکت کني، اما فکر می‌کنم آقاي پو بهت گفته باشه که من ميتونم بهت دستور بدم و تو هم بايد اطاعت کني.» ناخن‌های تيز و کثيف کنت الاف به آرامي چانه‌ی ويولت را خراشيد و او به خود لرزيد. وقتي که بلاخره کنت الاف ويولت را رها کرد و بدون هيچ حرفي بيرون رفت ، اتاق خيلي ساکت بود. بودلرها صداي قدم‌های سنگين اورا شنيدند که از پلکان برج ممنوع بالا می‌رفت .

کلاوس با ترديد گفت : «خب ، فکر می‌کنم بد نيست توي نمايش باشيم . مثل اين که نمايش براش خيلي مهمه و ما هم نميخوايم اون روي اونو بالا بياريم .»

ويولت گفت : «اما ممکنه يه قصدي داشته باشه .»

کلاوس گفت : «تو که فکر نمی‌کنی اون تمشک‌ها سمي شده باشن ؟»

ويولت گفت : «نه . کنت الاف دنبال ارثیه‌ی ماست . کشتن ما نفعي براش نداره .»

بچه‌های بدشانس

ـ اما چه نفعي داره مکه مارو مجبور کنه تو نمايش احمقانش باشيم ؟

ويولت با درماندگي اعتراف کرد: «نميدونم .» بعد پاشد که کاسه‌های فرني را بشويد. کلاوس که کنار خواهرش ايستاده بود و ظرف‌ها را خشک می‌کرد، گفت : «کاش ما چيزاي بيشتري از قانون ارث ميدونستيم . شرط می‌بندم که اون تو فکر بالا کشيدن داروندار ماست اما نميدونم نقشه‌اش چي ميتونه باشه .»

ويولت با شک گفت : «فکر کنم بشه از آقاي پو سؤال کرد. اون همه‌ی جمله‌های حقوقي رو ميدونه .»

کلاوس گفت : «اما احتمالاً اون بازم به کنت الاف زنگ ميزنه و بهش ميگه ما پيشش رفتيم . شايد بايد با قاضي اشتراوس صحبت کنيم . اون قاضيه ، پس حتماً همه چيز رو درباره قانون ميدونه .»

ويولت جواب داد: «اما اونم همسایه‌ی الافه و ممکنه بهش بگه که ما ازش سؤال کرديم .»

کلاوس عينکش را برداشت ؛ همان طور که اغلب وقتي حسابي توي فکر می‌رفت برميداشت . گفت : «ما چطور ميتونيم بدون اين که الاف متوجه بشه از قانون سردربياريم ؟» ناگهان ساني جيغ زد:«کتاب !» احتمالاً منظرش چيزي شبيه اين بود: «ممکنه لطفاً يکي صورت منو پاک کنه ؟» اما باعث شد که ويولت و کلاوس به هم نگاه کنند. کتاب . هردوشان به يک چيز فکر می‌کردند: حتماً قاضي اشتراوس کتابي راجب به قانون ارث دارد. ويولت گفت : «کنت الاف براي امروزمون کاري تعيين نکرده پس آزاديم بريم ديدن قاضي اشتراوس و کتابخونش .»

کلاوس لبخند زد و گفت :«آره ، درسته . ميدوني فکر نکنم امروز کتابي راجب به گرگها بردارم .» ويولت گفت :«منم کتاب مهندسي مکانيک برنميدارم . دوست دارم راجب به قانون ارث بخونم .»

کلاوس گفت :«خب بياين بريم . قاضي اشتراوس گفت ما ميتونيم زود به ديدنش بريم و ماهم که نميخوايم گوشه گير باشيم .» با گفتن کلمه‌ای که کنت الاف آن قدر بيجا به کار برده بود، بودلرهاي يتيم همگي خنديدند؛ حتي ساتي که کلمه زيادي بلد نبود. آن‌ها خيلي زود کاسه‌های شسته را سر جايش توي کابينت آشپزخانه گذاشتند که با آن چشم‌های نقاشي شده نگاهشان می‌کرد. بعد هر سه تايشان به خانه بغلي دويدند. تا جمعه ، چيزي نمانده بود و بچه‌ها می‌خواستند

هرچه زودتر از نقشه‌ی کنت الاف سردربياورند.

بچه‌های بدشانس

فصل هفتم

در دنيا کتاب‌های جورواجوري هست ، بايد هم اين طور باشد، چون آدم‌ها جورواجور هستند. هرکسي می‌خواهد چيزي متفاوت از ديگري بخواند. مثلاً کساني که از داستان‌های وحشتناکي که در آن‌ها اتفاق‌های ناگواري که براي بچه‌های کوچک ميافتد، بدشان می‌آید بايد فوراً اين کتاب را زمين بگذارند. اما يک جور کتاب هست که هيچ کس دوست ندارد بخواند و آن “کتاب‌های حقوقي” است . معروف است که کتاب‌های حقوقي، طولاني و مبهم‌اند و خواندنشان بسيار مشکل است . به همين دليل است که خيلي از وکلا، پول پارو می‌کنند. پول براي آن‌ها يک “انگيزه ” است . – اينجا يعني

“جایزه‌ای براي تشويق کساني که علاقه‌ای به آن ندارد” – تا حاضر شوند آن کتاب‌های طولاني و مبهم و مشکل را بخوانند. البته انگیزه‌ی بودلرها براي خواندن اين کتاب‌ها به کل فرق داشت . انگیزه‌ی آن‌ها يک خروار پول نبود بلکه اين بود که جلوي کنت الاف را بگيرند که براي به چنگ آوردن يک خروار پول ، بلايي سر آنها نياورد. اما حتي با اين انگيزه هم خواندن کتاب‌های قانون کتابخانه‌ی غاضي اشتراوس کار خيلي خيلي خيلي سختي بود.

وقتي قاضي اشتراوس ديد که بچه‌ها چه کتابي می‌خوانند، گفت : «خداي من !» او بچه‌ها را آورده بود تو و بلافاصله به حياط خلوت رفته بود تا کارهاي باغبانياش را انجام دهد و آن‌ها را در کتابخانه‌ی باشکوهش تنها گذاشته بود. «من فکر می‌کردم شما به مهندسي مکانيک و حيوون هاي آمريکاي شمالي و دندون علاقه دارين . مطمئنين که می‌خواهید اون کتاب‌های قطور حقوقي رو بخونين ؟ حتي منم که سروکارم با قانونه ، دوست ندارم اونارو بخونم .» ويولت دروغکي گفت : «به نظرم که خيلي جالبن ، خانم شتراوس .»

کلاوس گفت : «به نظر منم همين طور. من و ويولت يه اطلاعاتي درمورد قانون ميخوايم . واسه همينه که مجذوب اين کتاب‌ها شديم .»

قاضي اشتراوس گفت : «خب ، اما ساني احتمالاً علاقه نداره . شايد اون دوست داشته باشه که بياد و تو باغبوني به من کمک کنه .»

ساني جيغ زد: «وي پي!» يعني که «من باغبوني رو بيشتر ترجيح ميدم تا اين که بيکار خواهر و برادرم رو که دارن با کتاب‌های حقوقي کلنجار ميرن ، تماشا کنم .»

کلاوس که داشت ساني را به طرف قاضي می‌برد، گفت : «پس لطفاً مواظب باشيد خاک نخوره .» قاصي اشتراوس گفت : «البته ، ما که نميخوايم اون سر اجراي بزرگ مريض بشه .»

ويولت و کلاوس نگاهي به هم کردند. ويولت با ترديد پرسيد:« شما واسه اجراي نمايش هيجان زده‌اید؟»

صورت قاضي اشتراوس شکفت و گفت : «اوه ، بله . از وقتي دختر کوچکي بودم ، دلم می‌خواست روي صحنه برنامه اجرا کنم . و حالا کنت الاف به من اين فرصت را داده تا به آرزوي زندگيم برسم . مگه شما از اين که که تو تئاتر شرکت کنين هيجان زده نيستين ؟»

ويولت گفت : «فکر کنم باشيم .»

قاضي اشتراوس گفت : «البته که هستين .» توي چشم‌هایش ستاره بود و توي دست‌هایش ساني. رفت بيرون ، و ويولت و کلاوس به هم نگاه کردند و آه کشيدند.

کلاوس گفت : «اون شیفته‌ی هنرپيشگيه . هيچ وقت باورش نميشه که کنت الاف يه نقشه‌هایی داره .»

ويولت با دلخوري گفت : «به هرحال اون بهمون کمک نميکنه ، اون قاضيه و احتمالاً مثل آقاي پو شروع ميکنه به سخنراني راجب به قيم بودن و “اين لوکو پرنتيس “»

کلاوس جدي گفت : «براي همينه که ما بايد يه دليل قانوني پيدا کنيم که جلوي اجرا رو بگيريم . هنوز چيزي پيدا نکردي؟»

ويلت يک تکه کاغذ باطله‌ای که رويش يادداشت می‌کرد، نگاه کرد و گفت : «چيز به دردبخوري که نه . پنجاه سال پيش ، زني بود که يک عالمه پول براي سمور خانگياش به ارث گذاشته بوده اما براي سه تا پسرش هيچي. پسرهايش سعي کردند ثابت کنن زنه ديوونه بوده ، تا پول به خودشون برسه .» کلاوس پرسيد: «بعدش چي ميشه ؟»

ويولت گفت : «فکر کنم سموره مرده اما مطمئن نيستم فکر کنم معني کلمه‌ها رو از فرهنگ لغت دربيارم .» کلاوس گفت : «به هرحال فکر نکنم اين کمکي به ما بکنه .»

ويولت گفت : «شايد کنت الاف ميخواد ثابت کنه ما ديوونه ايم ، تا پولمون رو به چنگ بياره .»

کلاوس پرسيد: «اما شرکت کردن ما در عروسي حيرت انگيز ثابت ميکنه ما ديوونه ايم ؟»

بچه‌های بدشانس

ويولت گفت : «نميدونم عقلم به جايي نميرسه . تو چيزي پيدا کردي؟»

کلاوس درحالي که کتاب بزرگي را به سرعت ورق می‌زد گقت : «در زمان همون خانوم سموريه ، يه گروه هنرپيشه ، نمايش مکبث شکسپير رو بدون لباس اجرا کردند. »

ويولت سرخ شد. «منظورت آینه که همشون روي صحنه لخت بودن ؟»

کلاوس با لبخند گفت : «فقط يکمي. پليس اومد و نمايش رو تعطيل کرد. فکر نمی‌کنم اين بدرد ما بخوره . فقط دونستنش جالبه .»

ويولت آهي کشيد و گفت : «شايد کنت الاف خيالاتي واسه ما نداشته باشه . با اين که دلم نميخواد روي اين نمايش باشم ، اما دلشوره ي ما بيخوديه . شايد اون واقعاً ميخواد با ما صميمي بشه .» کلاوس داد زد: «چطور ميتوني اين رو بگي؟ اون من رو زده .»

ويولت گفت : «اون هيچ جوري نميتونه با گذاشتن ما در يک نمايش ، ثروتمون رو بدست بياره . چشمام از خوندن اين کتاب‌های بيفايده خسته شده کلاوس . من ميرم بيرون تو باغبوني به قاضي اشتراوس کمک کنم .»

کلاوس خواهرش را که از کتابخوانه بيرون می‌رفت ، نگاه کرد و حس کرد در نوميدي فرو رفته است . چيزي به روز نمايش نمانده بود و او حتي نتوانسته بود بفهمد کنت الاف چه خيالي دارد، چه برسد به اين که جلوي او را بگيرد. کلاوس تمام عمرش معتقد بود که اگر کسي زياد کتاب بخواند، می‌تواند هر مشکلي را حل کند، اما حالا چندان مطمئن نبود.

«آهاي شماها!» صدايي از دم در به گوش رسيد که کلاوس را از افکارش بيرون کشيد. «کنت الاف منو فرستاده دنبالتون .

بايد فوري برگردين خونه .»

کلاوس برگشت و يکي از دوست‌های کنت الاف را ديد که دم در ايستاده بود. – همان که بجاي دست ، قلاب داشت – او که به طرف کلاوس می‌آمد با صداي گرفته پرسيد: «خب ، شما دارين تو اين اتاق بوگندو چي کار ميکنين ؟» چشم‌های خروسياش را تنگ و عنوان يکي از کتاب هارا خواند: «قانون ارث و استلزامات آن .» او به تندي گفت : «چرا داري اينو ميخوني؟»

کلاوس گفت : «چرا فکر می‌کنی دارم ميخونمش ؟»

« ببين بچه ،» و يکي از قلاب‌های وحشتناکش را روي شانه‌ی کلاوس گذاشت . «فکر می‌کنم ديگه نبايد بذارن شما به اين کتابخونه بياين ؛ لاقل تا جمعه . ما که نميخوايم که يه پسر فسقلي فکراي گنده توي سرش باشه . خواهرت و اون بچه‌ی بيريخت کجان ؟»

کلاوس گفت : «توي باغ .» و با تکان دادن شانه‌اش قلاب را انداخت .

بچه‌های بدشانس

«چرا نميري بياريشون ؟»

مرد خم شد تا جايي که صورتش با صورت کلاوس فقط يک ذره فاصله داشت ، آنقدر نزديک بود که اجزاي صورتش در چشم کلاوس محو شدند. گفت : «خب به من گوش بده ، فسقلي،» با هر کلمه بوي گندي از دهنش بيرون می‌زد. «تنها علتي که کنت الاف شمارو تيکه تيکه نکرده آینه که پولتون رو به چنگ بياره . اون ميذاره تا نقشه‌اش عملي نشده زنده بمونيد. اما اينو از خودت بپرس کرم کتاب کوچولو، چرا اون بايد بعد از اين که پولتون رو به جيب زد شمارو زنده بذاره ؟ فکر می‌کنی بعدش چي به سرتون ميياد؟»

کلاوس حس کرد که همان طور که مرد وحشتناک حرف ميزند، تمام وجودش از سرما منجمد می‌شود.

در تمام عمرش هرگز آن قدر نترسيده بود. ديد که دست و پايش بي اختيار می‌لرزند انگار که تشنج گرفته باشد. همان طور که سعي می‌کرد چيزي بگويد، از دهنش صداهاي عجيبي مثل کلمه‌های ساني درميآمد. «آه …» کلاوس نمی‌توانست کلماتش را کامل کند.«آه …»

مرد دست قلابي بدون اين که توجهي به صداهاي کلاوس بکند به آرامي گفت : «وقتش که بشه ، کنت الاف ممکنه شمارو بسپاره دست من . پس آگه جاي شما بودم رفتارم رو کمي بهتر می‌کردم .» ايستاد و هردو قلابش را جلوي صورت کلاوس گرفت طوري که نو چراغ مطالعه را منعکس کند تا خطرناکتر به نظر برسد. «حالا با اجازه‌ی جنابعالي ميرم تا خواهرهاي يتيم بیچاره‌ی تورو بيارم .»

با رفتن او کلاوس حس کرد بدنش سست شده و بايد لحظه‌ای آنجا بنشيند تا حالش جا بيايد. اما فکروخيال راحتش نمی‌گذاشت . اين آخرين دقايقش در آن کتابخانه بود و احتمالاً آخرين فرصتي که بتواند نقشه‌ی کنت الاف را به شکست بکشاند. اما چه کار بايد می‌کرد؟ با شنيدن صداي نامفهوم مرد دست قلابي که با قاضي اشتراوس توي باغ حرف می‌زد، کلاوس هول هولکي به دوروبر کتابخانه نگاهي انداخت تا چيز مفيدي پيدا کند. بعد، درست وقتي که صداي قدم‌های مرد را شنيد کتابي ديد و به سرعت آن را برداشت ، پيراهنش را از شلوارش درآورد کتاب را زير آن گذاشت و دوباره با عجله پيراهن را توي شلوارش چپاند. درسست همان موقع مرد دست قلابي به کتابخانه برگشت و ويولت همراهش بود و ساني را که بي نتيجه سعي می‌کرد قلابش را گاز بگيرد بغل کرده بود.

کلاوس زود گفت : «من آماده رفتنم .» و قبل از اين که مرد بتواند ورندازش کند، از در بيرون زد. تند تند جلوتر از خواهرهايش راه می‌رفت به اميد اين که کسي نفهمد چيزي مثل کتاب زير پيراهنش ورقلمبيده . شايد، فقط شايد، کتابي

که داشت قاچاقي از کتابخانه خارج می‌کرد می‌توانست زندگيشان را نجات دهد.

بچه‌های بدشانس

فصل هشتم

کلاوس تمام شب بيدار ماند و کتاب خواند. البته اين کار مورد علاقه‌اش بود. آن وقت‌ها که پدر و مادرشان زنده بودند، شب‌ها زير ملافه پنهان می‌شد و با چراغ قوه آن قدر کتاب می‌خواند که ديگر از زور خواب نتواند چشم‌هایش را باز نگه دارد. بعضي صبح‌ها که پدرش می‌آمد بيدارش کند، می‌دید که او خواب است و همچنان تو يک دستش چراغ قوه است و تو دست ديگرش کتاب . اما البته در اين شب خاص ، اوضاع خيلي فرق داشت .

کلاوس کنار پنجره ايستاده بود و با چشم‌های نيمه بسته ، در نور ملايم مهتاب ، کتاب قاچاقياش را می‌خواند. گاهي به خواهرهايش نگاه می‌کرد. ويولت ناآرام روي تخت قلمبه سلمبه خوابيده بود، و خيلي غلت می‌زد و مدام اين دنده به آن دنده می‌شد. و ساني هم مثل کرم ، طوري توي کپه‌ی پرده فرو رفته بود که به نظر می‌آمد گوله ي کوچکي از پارچه است .

کلاوس به خواهرهايش چيزي راجع به کتاب نگفته بود، چون نمی‌خواست بيخود اميدوارشان کند و شک داشت آن کتاب بتواند کمکشان کند تا از آن مخمصه بيرون بيايند.

کتاب ، طولاني و خواندنش سخت بود و هرچه که از شب می‌گذشت ، کلاوس خسته‌تر و خسته‌تر می‌شد. پلک‌هایش روي هم می‌افتاد و گاهي يک جمله را چند بار می‌خواند، يک جمله را چند بار می‌خواند، يک جمله را چند بار می‌خواند، اما بعد وقتي به ياد برق قلاب‌های همدست کُنت اُلاف که توي کتابخانه ديده بود، افتاد، و تصور کرد با آن قلاب‌ها تکه تکه می‌شود، پاک خواب از سرش پريد و به خواندن ادامه داد. تکه‌ای کاغذ پيدا کرد و آن را به صورت‌های نوارهايي بريد تا جاهاي مهم کتاب را با آن‌ها علامت گذاري کند.

تا وقت سحر که نور بيرون خاکستري شد، کلاوس تمام آنچه را که لازم بود بداند، پيدا کرده بود. اميدهاي او همراه با خورشيد طلوع کردند. سرانجام وقتي که اولين پرنده‌ها شروع به خواندن کردند، کلاوس پاورچين پاورچين به طرف در اتاق خواب رفت و بيصدا آن را باز کرد که ويولت ناآرام يا ساني که هنوز لاي کپه‌ی پرده پنهان بود را بيدار نکند. به آشپزخانه رفت و منتظر کنت الاف نشست .

زياد طول نکشيد که شنيد کنت الاف تاپ تاپ کنان از پله‌های برج پايين می‌آید. کنت اُلاف که وارد آشپزخانه شد، کلاوس را ديد که پشت ميز نشسته است . پوزخندي زد. که اينجا يعني “لبخندي تمسخر آميز و الکي روي صورتش نشست “.

کنت گفت : «سلام يتيم . زود بيدار شدي.»

قلب کلاوس تند تند می‌زد اما حس می‌کرد که ظاهرش آرام است . انگار که زرهي نامرئي پوشيده باشد. گفت : «من تموم شب بيدار بودم و اين کتاب رو ميخوندم .» کلاوس کتاب را روي ميز گذاشت که کنت الاف آن را ببيند. «اسمش قانون نکاحه . من چيزهاي خيلي جالبي ازش ياد گرفتم .»

وقتي کنت الف کتاب را ديد، بطري نوشيدنياي که براي صبحانه‌اش درآورده بود، کنار گذاشت و نشست .

کلاوس گفت : «”نکاح ” يعني ازدواج .»

کنت الاف غريد: «خودم ميدونم يعني چي. اون کتاب رو از کجا آوردي؟»

کلاوس گفت : «از کتابخونه ي قاضي اشتراوس ، اما اين مهم نيست . چيزي که مهمه آینه که من نقشه‌ی تو رو فهميدم .» کنت الاف که ابروي يک سره‌اش را بالا برده بود، گفت : «جداً؟ بگو ببينم نقشه يمن چيه کرم کتاب کوچولو؟»

کلاوس اين توهين را ناديده گرفت و کتاب را از جايي که با کاغذ علامت گذاشته بود، باز کرد و با صداي بلند خواند:

«قانون ازدواج در جامعه‌ی ما بسيار ساده است . استلزامات آن به شرح ذیل‌اند: حضور يک قاضي، اظهار “می‌پذیرم ” از سوي عروس و داماد، و امضاي يک سند رسمي به دست خود عروس .» کلاوس کتاب را پايين گذاشت و رو به کنت الاف گفت : «آگه خواهرم بگه “می‌پذیرم ” و ورقه رو در حضور قاضي اشتراوس امضا کنه ، به طور قانوني ازدواج کرده . اين نمايشي که تو ميخواي اجرا کني نبايد اسمش عروسي حيرت انگيز باشه ، بايد عروسي نفرت انگيز باه . تو مجازاً با ويولت ازدواج نمی‌کنی بلکه واقعاً با اونازدواج می‌کنی! اين عروسي يه نمايش نيست ، بلکه يه عروسي راستکي و قانونيه .» کنت الاف خنده‌ی خشني کرد و گفت : «خواهرت اونقدر بزرگ نيست که ازدواج کنه .»

کلاوس گفت : «اون ميتونه با اجازه‌ی قيّم قانونيش ازدواج کنه . من اينو هم ميدونم ، تو نميتوني گولم بزني.»

کنت الاف پرسيد: «اما واسه چي من بايد بخوام که واقعاً با خواهرت ازدواج کنم ؟ درسته که اون خوشگله ، اما مردي مثل من ميتونه هر چند تا زن که بخواد داشته باشه .»

کلاوس بخش ديگري از قانون نکاح را باز کرد و با صداي بلند خواند: «شوهر قانوني اين حق را دارد تا هر پولي را که به همسر قانونياش تعلق دارد، در اختيار داشته باشد.» کلاوس پيروزمندانه به کنت الاف خيره شد. «تو با خواهر من ازدواج

بچه‌های بدشانس

می‌کنی تا ثروت خانواده‌ی بودلر رو به چنگ بياري! البته اين جيزيه که نقشه‌اش رو کشيد، اما وقتي که من اين چيزها رو نشون آقاي پو بدم ، نمايش تو اجرا نميشه خودت هم زندوني ميشي!»

چشم‌های کنت الاف بيشتر از قبل برق زد و همچنان پوزخند وري صورتش بود. کلاوس فکر کرده بود که وقتي آن چيزها را بگويد، اين مرد خطرناک خيلي عصباني و حتي خشن خواهد شد. او که قبلاً فقط به اين دليل که به جاي روست بيف برايش سس يوتانسکا درست کرده بودند حسابي عصباني شده بود، حتماً از اين که نقشه‌اش فاش شده بيشتر خشمگين می‌شد. اما کنت الاف آنجا نشست بود و آنقدر آرام بود که انگار داشتند راجع به وضع هوا حرف می‌زدند.

کنت الاف به سادگي گفت : «فکر کنم تو مچ منو گرفتي. حق با توئه . من ميافتم زندون و تو اون دو تا يتيم ديگه آزاد ميشين . حالا، چرا نمی‌پری خواهراتو بيدار کني؟ حتم دارم اونا ميخوان همه چي زو راجع به پيروزي بزرگ تو و کشف نقشه‌ی شيطاني من بدونن .»

کلاوس با دقت به کنت الف نگاه کرد. او هنوز هم لبخند می‌زد، انگار که همين حالا لطیفه‌ی زیرکانه‌ای گفته است . چرا او با عصبانيت کلاوس را تهديد نمی‌کرد يا از حرص موهايش را نمی‌کند و با نمی‌دوید که لباس‌هایش را جمع کند و فرار کند؟ وضع اصلاً آنجور نبود که کلاوس فکرش را کرده بود. گفت : «خب ، من ميرم که به خواهرام بگم .» و به اتاق خوابش برگشت . ويولت هنوز روي تخت خوابيده بود و ساني هنوز لاي پرده‌ها پنهان بود.

کلاوس ويولت را بيدار کرد. هنوز درست و حسابي خواب از سر او نپريده بود، که کلاوس شروع کرد به تعريف ماجرا:

«من تمام شب بيدار موندم و کتاب خوندم و فهميدم که کنت الاف چه خيالي داره . اون نقشه کشيده که وقتي تو و قاضي اشتراوس و بقيه فکر ميکنين که کارتون فقط يه نمايشه ، واقعاً با تو ازدواج کنه و شوهرت بشه تا بتونه پول پدر و مادرمون رو بالا بکشه و از شرّ ما هم خلاص بشه .»

ويولت پرسيد: «اون چطور ميتونه واقعًا با من ازدواج کنه ؟ اون فقط يه نمايشه .»

کلاوس توضيح داد: «تنها استلزامات قانوني ازدواج در اين جامعه – و قانون نکاح را بالا نگه داشت تابه خواهرش نشان دهد که اين اطلاعات را از کجا آورده – «گفتن “می‌پذیرم ” از طرف تو و امضاي سندي به دست خودت در حضور يه قاضي، مثل قاضي اشتراوسه !»

ويولت گفت : «اما مطمئناً من اونقدر بزرگ نيستم که ازدواج کنم . فقط چهارده سالمه .»

کلاوس يک قسمت ديگر کتاب را آورد و گفت : «دختران زير هيجده سال در صورت کسب اجازه از قيّم قانونيشان می‌توانند ازدواج کنند. که قيّم قانوني تو همون کنت الافه .»

ويولت فرياد زد: «واي نه ! حالا بايد چي کار کنيم ؟»

بچه‌های بدشانس

کلاوس به کتاب اشاره کرد و گفت : «بايد اينو نشون آقاي پو بديم تا اون بالأخره باور کنه که کنت الاف فکر بدي تو سرشه . زود باش ، تا من ساني رو بيدار می‌کنم ، لباس بپوش . ما ميتونيم تا بانک باز بشه اونجا باشيم .»

ويولت که معمولاً صبح‌ها کند بود، سري به تأييد تکان داد و فوراً از تخت پايين آمد و سر کارتن لباس رفت تا لباس مناسبي پيدا کند. کلاوس هم به طرف کپه‌ی پرده‌ها رفت تا خواهر کوچکش را بيار کند.

او را با مهرباني صا زد: «ساني.» و دستش را روي جايي گذاشت که فکر می‌کرد سر خواهرش است . «ساني.»

جوابي نيامد. کلاوس دوباره صدا زد: «ساني!» و تاي رويي پرده‌ها را کنار زد تا کوچک‌ترین بچه بودلر را بيدار کند. باز گفت : «ساني!» اما زير آن لایه‌ی پرده چيزي نبود غير از چرده‌ای ديگر. او تمام لایه‌ها را کنار زد اما خواهر کوچکش نبود.

داد زد: «ساني!» و دور و بر اتاق را نگاه کرد. ويولت لباسي را که دستش بود، زمين انداخت و او هم دنبال ساني گشت .

آن‌ها هر گوشه‌ای را گشتند؛ زير تخت و حتي توي کراتن را. اما ساني نبود.

ويولت با نگراني پرسيد: «کجا ممکنه باشه ؟ ساني بچه‌ای نيست که فرار کنه .»

صدايي از پشت سرشان گفت : «واقعاً کجا ممکنه باشه ؟» دو بچه برگشتند. کنت الاف دم در ايستاده بود و ويولت و کلاوس را نگاه می‌کرد. چشم‌هایش از هميشه براق‌تر بود وهنوز لبخند می‌زد؛ انگار که همان لحظه لطیفه‌ای گفته باشد.

بچه‌های بدشانس

فصل نهم

کنت الاف ادامه داد: «بله . اين واقعاً عجيبه که يک بچه يکهو غيبش بزنه ، اونم بچه‌ای که اينقدر کوچيک و بيپناهه .» ويولت داد زد: «ساني کجاست ؟ چي کارش کردي؟»

کنت الاف انگار نه انگار که صداي ويولت را شنيده باشد، گفت : «اما از طرف ديگه آدم با اين چشم‌های کوچيکش چه چيزهاي بزرگي ميبينه . فکر کنم آگه شما دو تا يتيم دنبال من بياين حياط پشتي، همه مون چيز خيلي عجيبي می‌بینیم .» بچه بودلرها چيزي نگفتند، اما دنبال کنت الاف راه افتادند و از در پشتي بيرون رفتند. ويولت دور و بر حياط کوچک و نامرتب را نگاه کرد. از روزي که او و کلاوس هيزم شکستند ديگر آنجا نيامده بودند. توده‌ی هيزمي که درست کرده بودند، هنوز دست نخورده همان جا بود؛ انگار کنت الاف بيهيچ دليل فقط براي خوشايند خودش مجبورشان کرده بود هيزم خورد کنند. ويولت که هنوز لباس خواب تنش بود، می‌لرزید اما هر چه با دقت اينجا و آنجا را نگاه کرد چيز غير معمولي نديد.

کنت الاف گفت : «جاي درست رو نگاه نميکنين . به عنوان دو تا بچه کتابخون ، واقعاً خنگين .»

ويولت به سمت کنت الاف برگشت اما نتوانست يه چشم‌هایش نگاه کند؛ يعني چشم‌های واقعي توي صورتش . در عوض به پاهاي او خيره شد و چشم خالکوبي شده را که از زمان شروع مکالمات بودلرها به آن‌ها نگاه می‌کرد، ديد. بعد کم کم سرش را بالا آورد و بعد از ديدن لباس‌های نامرتب کنت الاف به بالاتنه‌ی استخوانياش رسيد و ديد که او با دست دراز استخوانياش به بالا اشاره می‌کند. ويولت امتداد دست او را با نگاه دنبال کرد و چشمش به برج ممنوع افتاد. برج از سنگ‌های کثيفي ساخته شده بود و فقط يک پنجره داشت و چيزي که به نظر می‌آمد قفس پرنده باشد، در قاب پنجره ديده می‌شد.

کلاوس با صداي ترسان و آهسته گفت : «واي نه !» ويولت دوباره نگاه کرد. قفس پرنده‌ای را ديد که مثل پرچمي در باد، توي قاب پنجره‌ی برج تاب می‌خورد، و توي قفس ، ساني کوچولوي وحشت زده بود. وقتي ويولت به دقت نگاه کرد، ديد که نوار چسب پهني روي دهن خواهرش چسبيده و بدنش طناب پيچ شده . کاملاً تو تله افتاده بود.

ويولت به کنت الاف گفت : «ولش کن ! اون که کاري با تو نداشته ! اون فقط يه بچه کوچولوئه !»

کنت الاف که داشت روي کنده‌ی درختي می‌نشست ، گفت : «خب ، حالا که واقعاً دلت می‌خواهد ولش کنم ، اين کارو می‌کنم . اما مطمئناً حتي بچه‌ی لوس احمقي مثل تو هم ميتونه بفهمه که آگه ولش کنم – يا بهتر بگم ، از همکارم بخوام که ولش کنه – ساني کوچولوي بيچاره ممکنه از زمين افتادن جون سالم به در نبره . اون برج ، نه متره ، که واسه ول کردن يه بچه‌ی کوچولو حتي آگه تو قفس باشه زيادي بلنده . اما آگه اصرار داري…» کلاوس فرياد زد: «نه ! اين کارو نکن !»

ويولت به چشم‌های کنت الاف نگاه کرد و بعد به آن قفس کوچک که از برج آويزان بود و با وزش نسيم آرام تکان می‌خورد. او ساني را مجسم کرد که از وحشت دارد قالب تهي می‌کند. در ذهنش او را می‌دید که داشت به پايين سقوط می‌کرد. اشک را در چشمانش حس کرد، به الاف گفت : «خواهش می‌کنم ! اون فقط يه بچه ست . ما هر کاري بگي می‌کنیم ، هر کاري. فقط به اون صدمه نزن .»

کنت الاف که ابرويش را بالا برده بود، پرسيد: «هر کاري؟» به طرف ويولت خم شد و به چشم‌هایش خيره شد. «هر کاري؟ يعني مثلاً منظورت ازدواج با من توي اجراي فردا شبه ؟»

ويولت به او خيره شد. احساس عجيبي تو شکمش داشت ، انگار خودش بود که از ارتفاع زيادي پرت می‌شد. فهميد که جنبه‌ی واقعاً ترسناک الاف اين است که جدا از تمام پلیدی‌هایش ، خيلي هم زيرک است . او فقط يک جانور مست متعفن نبود، بلکه بک جانور مست متعفن باهوش بود.

کنت الاف گفت : «وقتي تو داشتب کتاب ميخوندي و اتهامات منو ليست می‌کردی، من يکي از ساکت‌ترین و ناقلاترين دوستامو فرستادم که ساني کوچولو رو از اتاق خوابتون بدزده . اون الآن کاملاً در امانه . اما من اونو ترکه‌ای می‌بینم پشت سر يه قاطر چموش .»

کلاوس گفت : «خواهر ما ترکه نيست .»

کنت الاف توضيح داد: «يه قاطر چموش به اون طرفي که صاحبش ميخواد نمی‌ره . درست مثل شما که اصرار دارين نقشه‌های منو خراب کنين . هر قاطرچياي بهتون ميگه که قاطر چموش فقط وقتي در جهت درست حرکت ميکنه که يه هويج جلوش باشه و يه ترکه پشت سرش . اون به طرف هويج حرکت ميکنه ، چون پاداش غذا رو ميخواد و از ترکه

دوري ميکنه ، چون مجازات درد رو نميخواد. همين طور هم شما هر کاري من بگم ميکنين تا مجازات از دست دادن

بچه‌های بدشانس

خواهرتون رو نکشين و پاداشتون رو که زنده موندن اونه بگيرين . حالا، ويولت ، بذار دوباره ازت بپرسم : با من ازدواج می‌کنی؟»

ويولت آب دهنش را قورت داد و به خالکوبي قوزک پاي کنت الاف نگاه کرد. صدايش در نيامد.

کنت الاف که سعي می‌کرد صدايش مهربان باشد، گفت : «حالا بياين .» و موهاي ويولت را نوازش کرد. «خيلي وحشتناکه که عروس من باشي و تا آخر عمر، توي خونه ي من زندگي کني؟ تو دختر خوشگلي هستي؛ بعد از عروسي، من مثل برادر و خواهرت کلکت رو نمی‌کنم .»

ويولت در ذهنش تصور کرد که هر شب بايد کنار کنت الاف بخوابد و هر صبح نگاهش به اين مرد هولناک بيفتد. مجسم کرد که در بقیه‌ی عمرش روزها گوشه و کنار خانه سرگردان است تا از او دوري کند و شب‌ها – حتي شايد هر شب –

براي دوستان وحشتناکش غذا بپزد. اما وقتي به خواهر بيپناهش نگاه کرد، فهميد که چه جوابي بايد بدهد. سر انجام گفت : «آگه ساني رو ول کني من باهات ازدواج می‌کنم .»

کنت الاف جواب داد: «من ساني رو ول می‌کنم ، اما بعد از اجراي فردا شب . تو اين فاصله ، اون به دلايل امنيتي توي برج ميمونه ، و بهتون اخطار می‌کنم که دستياراي من جلوي دري که به پلکان برج ميره نگهباني ميدن تا شما فکري به سرتون نزنه .»

کلاوس با خشم گفت : «تو آدم کثيفي هستس .»

اما کنت الاف فقط دوباره لبخند زد و گفت : «ممکنه من آدم کثيفي باشم ، اما تونستم روش بينقصي واسه به دست آوردن ثروت شما پيدا کنم که از کاري که شماها تا حالا تونستين بکنين خيلي سره .» با گفتن اي حرف ، با قدم‌های بلند به طرف خانه رفت و گفت : «يادتون باشه يتيما، شما ممکنه بيشتر از من کتاب خوانده باشين اما اين بهتون کمک نميکنه که تو اين موقعيت ، دست بالا را بگيرين . حالا کتابي رو که چنين فکراي گنده‌ای توي سر شما کرده ، بدين به من و کارهايي رو که بهتون گفتم انجام بدين .»

کلاوس آهي کشيد و کتاب قانون نکاح را تسليم کرد، که اينجا يعني “با اين که دلش نمی‌خواست ، آن را به کنت الاف

داد”. خودش هم به دنبال کنت الاف رفت طرف خانه ؛ اما ويولت مثل مجسمه خشکش زده بود.

فصل دهم

آن شب آن بودلري که توي تخت وول می‌خورد کلاوس بود، و آن که بيدار مانده بود و زير نور ماه کار می‌کرد ويولت بود. تمام روز آن خواهر و برادر اطراف خانه می‌گشتند و کارهايي را که برايشان تعيين شده بود، انجام می‌دادند و به ندرت با هم حرف می‌زدند. کلاوس خسته‌تر و افسرده‌تر از آن بود که حرف بزند و ويولت در کمين گاه‌های مغز مخترعش فرو رفته بود و چنان غرق فکر بود که لام تا کام حرفي نزد.

وقتي شب شد، ويولت پرده‌ای را که رخت خواب ساني بود، جمع کرد و برد دم در پلکان برج که دستيار غول پيکر کنت الاف آنجا نگهباني می‌داد؛ همان که معلوم نبود مرد است يا زن . پرسيد آيا می‌شود بالش پرده‌ای را براي خواهرش ببرد که شب راحت‌تر بخوابد. آن موجود گنده فقط با چشم‌های سفيد بيحالتش به ويولت نگاه کرد و سرش را تکان داد که يعني «نه .» و بيصدا با حرکت دستش به او فهماند که برگردد.

البته ويولت می‌دانست که ساني وحشت زده تر از آن است که يک پرده بتواند او را آرام کند اما اميدوار بود که بتواند چند دقيقه بقلش کند و به او بگويد که همه چي ز درست خواهد شد. علاوه بر آن ، طرحي در ذهن داشت که در جرم شناسي به آن ميگويند بررسي موقعيت – که اينجا يعني ” بررسي يک جاي خاص براي اجراي نقشه “. مثلاً اگر شماي يک دزد بانک باشيد – که امدوارم نباشيد – ممکن است که چند روز قبل از زدن بانک به آنجا سري بزنيد. شايد تغيير قيافه بدهيد، دور و بر بانک را نگاه کنيد و نگهبان‌های امنيتي، دوربین‌ها و موانع ديگر را بررسي کنيد تا بتوانيد نقشه بکشيد که چه طور موقع دزدي دستگير يا کشته نشويد.

ويولت که يک شهروند پيرو قانون بود، نقشه‌اش زدن بانک نبود، بلکه می‌خواست ساني را نجات دهد و اميدوار بود که بتواند نگاهي به اتاقک برج که خواهرش در آن زنداني بود بيندازد تا نقشه‌ی بهتري بکشد. اما انگار می‌بایست بدون بررسي موقعيت نقشه‌ای می‌کشید. اين موضوع ، ويولت را که کنار پنجره روي زمين نشسته بود و بيصدا روي اختراعش کار می‌کرد، عصبي می‌کرد.

ويولت ، وسايل کمي براي اختراع داشت و از ترس اين که مبادا کنت الاف و دار و دسته‌اش مشکوک شوند، نمی‌خواست دور و بر خانه دنبال چيزهاي بيشتري بگردد. به هر حال آن قدر داشت که يک وسیله‌ی نجات درست کند. بالاي پنجره چوپ پرده‌ی فلزي محکمي بود که پرده از آن آويزان شده بود. ويولت آن را پايين آورد و با يکي از سنگ‌هایی که الاف گوشه يا کپه کرده بود، آن را نصف کرد. بعد هر قسمت را به شکل چند زاویه‌ی تيز خم کرد. چند جاي دستش را هم کمي بريد. بعد تابلوي چشم را پايين آورد. پشت آن مثل بسياري از تابلوها تکه سيم کوچکي براي آويزان کردن به قلاب بود. سيم را در آورد و با آن ، دو قسمت چوب پرده را به هم وصل کرد. حالا ويولت چيزي شبيه يک عنکبوت بزرگ فلزي ساخته بود.

بعد رفت سر کارتن لباس‌ها و لباس‌های زشتي را که خانم پو خريده بود، بيرون آورد. بودلرهاي يتيم هر قدر هم که بيچاره بودند آن‌ها را نمی‌پوشیدند. او باسرعت و بيصدا کار می‌کرد و لباس‌ها را به صورت نوارهاي باريک درازي پاره می‌کرد.

اين نوارها را به هم می‌بست . از مهارت‌های مفيدي که ويولت داشت ، دانش وسيعش از گره‌های مختلف بود. اسم گره‌ی خاصي که می‌زد زبان شيطان بود. گروهي از زنان فنلاندي که دزد دريايي بودند اين گره را در قرن پانزدهم اختراع کردند و آن را به دليل شکل پيچ در پيچ و ترسناکش زبان شيطان ناميدند. زبان شيطان ، گره‌ی خيلي مفيدي بود و ويولت با بستن ته هر نوار به سر نوار ديگر قصد داشت يک طناب درست کند. همانطور که کار می‌کرد به ياد چيزي افتاد که والدينش موقع به دنيا آمدن کلاوس به اون گفته بودند و همين طور وقتي که ساني را از زايشگاه به خانه آوردند. آن‌ها با مهرباني اما جدي گفته بودند: «تو بزرگترين بچه‌ی خانواده‌ی بودلري و به عنوان بزرگتر، هميشه وظیفه‌ی توئه که از برادر و خواهر کوچک‌ترت مراقبت کني. قول بده که هميشه مراقب اونا هستي و مواظبي که به دردسر نيفتن .» ويولت ياد قولش افتاد و ياد صورت کبود کلاوس که هنوز درد می‌کرد، و ياد ساني که مثل پرچم از بالاي برج آويزان بود، و تندتر کار کرد. با اين که باعث اين بدبختي کنت الاف بود اما ويولت حس می‌کرد که انگار قولي را که به پدر و مادرش داده زير پا گذاشته ، و قسم خورد که به قولش عمل کند.

عاقبت با استفاده از چند دست لباس زشت ، طنابي را درست کرد که اميدوار بود طولش بيشتر از نه متر باشد. يک سر طناب را به عنکبوت فلزي بست و به کارش نگاه کرد. چيزي که ساخته بود يک قلاب چند شاخه بود، وسیله‌ای که معمولاً آن را براي بالا رفتن از ديوار به قصد دزدي به کار می‌برند. ويولت اميدوار بود که با گيردادن سر فلزي آن به چيزي در بالاي برج و با بالا رفتن از طناب ، خودش را به قفس برساند و به همراه ساني پايين بيايد. البته اين نقشه بسيار پرخطر بود، چون هم خود کار خطرناک بود و هم قلابش دست ساز بود و نمی‌شد زياد به آن اطمينان کرد. اما قلاب چند شاخه تنها چيزي بود که در آن وقت کم به فکر ويولت رسيد که بسازد، و امکان آزمايش آن را هم نذاشت . زمان به سرعت می‌گذشت . چيزي از نقشه‌اش به کلاوس نگفته بود، چون نمی‌خواست بيخورد اميدوارش کند. پس بدون آن که بيدارش کند قلاب را برداشت و پاورچين پاورچين از اتاق بيرون رفت .

بيرون که رسيد، فهميد نقشه‌اش حتي از آن چه که فکر می‌کرد سخت‌تر است . شب بسيار آرامي بود و اين يعني که او اصلاً نمی‌بایست سر و صدا کند. نسيم ملايمي هم می‌وزید. خودش را مجسم کرد که در آن نسيم تاب می‌خورد و از

بچه‌های بدشانس

طنابي از لباس‌های زشت آويزان است ؛ چيزي نمانده بود از خيرش بگذرد. شب تاريکي هم بود، بنابراين سخت بود که ببيند قلاب چند شاخه را کجا می‌گرداند و کجا بند می‌کند. اما ويولت با اين که با لباس خواب ايستاده بود و می‌لرزید، می‌دانست که بايد سعي کند. با دست راستش قلاب را با تمام قدرت به بالا پرتاب کرد و منتظر شد که ببيند به چيزي بند می‌شود يا نه .

کلانگ ! قلاب به برج خورد و صداي بلندي کرد اما به چيزي گير نکرد، برگشت و به زمين خورد. ويولت بيحرکت ايستاد.

قلبش تند تند می‌زد. تو اين فکر بود که الآن کنت الاف يا يکي از همدست‌هایش می‌آیند ببينند چه خبر شده ، اما چند لحظه گذشت و کسي نيامد. ويولت قلاب را مثل يک کمند، دور سرش گرداند و پرتاب کرد.

کلانگ ! کلانگ ! قلاب چند شاخه دو بار به برج خورد و به زمين برگشت . وي.لت باز گوش خواباند که صداي پايي بشنود، اما تنها چيزي که شنيد صداي نبض وحشت زدهي خوددش بود. تصميم گرفت يک بار ديگر هم سعي کند.

کلانگ ! قلاب چند شاخه به برج برخورد کرد، دوباره پايين افتاد و محکم به شانه‌ی ويولن خورد. يکي از شاخه‌ها، لباس خوابش را پاره کرد و پوستش شانه‌اش را خراش داد. دستش را گاز گرفت تا از درد داد نزند. به جايي که ضربه خورده بود، دست زد؛ خيس خون شده بود و زق زق می‌کرد.

اگرمن جاي ويولت بودم ، ول می‌کردم . اما ويولت درست وقتي که می‌خواست به اخل خانه برگردد، به ياد آورد که ساني چه قدر وحشت زده است ، اين بود که درد شانه‌اش را ناديده گرفت . با دست راستش دوباهر قلاب را پرتاب کرد.

کلاً… اما صدا ادامه پدا نکرد. ويولت در نور ضعيف ماه ديد که قلاب نيفتاد. با نگراني طناب را محکم کشيد و ديد که محکم است . قلاب چند شاخه عمل کرده بود.

طناب را محکم گرفت و پاهايش را روي اولين سنگ‌های پايين برج گذاشت . چشم‌هایش را بست و شروع کرد به بالا رفتن . بيآن که جرئت نگه کردن به اطراف را داشته باشد خودش را از برج بالا می‌کشید. يک دستش را بالاي دست ديگرش می‌گذاشت و تمام مدت به قولي که به پدر و مادرش داده بود، فکر می‌کرد، وهمين طور به بلاهاي وحشتناکي که کنت الاف ، اگر نقشه‌اش می‌گرفت ، ممکن بود بر سرشان بياورد. همين طور که بالاتر و بالاتر می‌رفت ، باد شبانه تندتر و تندتر می‌شد. ويولت مجبور شد چند بار بايستد چون باد طناب را تکان می‌داد. حتم داشت که هر لحظه پارچه‌ها پاره می‌شوند يا قلاب در می‌رود، و خودش سقوط می‌کند و می‌میرد. اما به خاطر اختراع چيره دستانه‌اش – که اينجا يعني

“ماهرانه ” – همه چي ز همانجوري بود که می‌بایست باشد. ويولت ناگهان به خود آمد و ديد که دستش به جاي پارچه ، به چيزي فلزي خورد. چشم‌هایش را باز کرد و ساني کوچولو را ديد که با نگراني به او نگاه می‌کرد و سعي می‌کرد از پشت نوار چسب چيزي بگويد. ويولت به بالاي برج رسيده بود؛ به مقابل پنجره‌ای که ساني از آن آويزان بود.

بزرگ‌ترین بولدر يتيم می‌خواست زود قفس خواهرش را بردارد و پايين برود اما چيزي که ديد، متوقفش کرد. آنچه ديد سر

عنکبوتي شکل قلاب چند شاخه بود که بعد از چندين بار تلاش بالأخره به چيزي توي برج گير کرده بود. ويولت وقتي از

بچه‌های بدشانس

طناب بالا می‌رفت ، فکر می‌کرد که قلاب شکافي بين سنگ‌های برج يا به چارچوب پنجره و يا شايد به يکي از وسايل اتاق بند شده ، اما این‌ها آن چيزي نبودند که قلاب به آن بند شده بود. قلاب چند شاخه‌ی ويولت به قلاب ديگري بند

شده بود؛ به يکي از قلاب‌های مرد دست قلابي. قلاب ديگرش که داشت به طرف ويولت می‌آمد در مهتاب می‌درخشید.

فصل يازدهم

دست قلابي با صدايي تمسخرآميز و چندش آور گفت : «چه خوب شد که تو هم اومدي پيش ما!» ويولت سعي کرد که تندي از طناب پايين برود، اما دستيار کنت الاف خيلي فرزتر از او بود. با يک حرکت ، ويولت را به داخل اتاق کشيد و با يک تکان قلابش ، وسیله‌ی نجات ويولت را پايين انداخت . حالا ويولت هم مثل خواهرش به تله افتاده بود. دست قلابي گفت : «خيلي خوشحالم که تو اينجايي. الآن تو اين فکر بودم که کاش می‌شد صورت قشنگت رو ببينم ! بگير بشين .» ويولت پرسيد: «مي خواي چي کارم کني؟»

دست قلابي دندان قروچه اي و گفت : «گفتم بشين !» و هلش داد روي صندلي.

ويولت دور و بر اتاق تاريک و ريخته پاشيده را نگاه کرد. حتم دارم در طول زندگيتان متوجه اين موضوع شده‌اید که اتاق آدم‌ها نشانگر شخصيت آن‌ها است . مثلاً من در اتاقم چيزهايي را جمع کرده‌ام که برايم مهم‌اند: يک آکاردئون گرد و خاک گرفته که بلدم با آن چند آهنگ غمگين بزنم ، يک دسته‌ی بزرگ يادداشت راجع به کارهاي بودلرها و يک عکس خيلي قديمي و تار از زني به نام بئاتريس . این‌ها چيزهايي هستند که براي من خيلي باارزش و عزيزند. اتاقک باارزش هم جاي چيزهاي باارزش و عزيز کنت الاف بود، که چيزهاي وحشتناکي هم بودند: تکه‌های کاغذ که او افکار پيدش را بدخط و ناخوانا روي آن‌ها نوشته بود و به صورت نامرتب روي کتاب قانون نکاح که از کلاوس گرفته بود، کپه کرده بود و چند صندلي و چندتا شمع که سایه‌ی شعله‌هایشان بلند و کوتاه می‌شد، وسط اتاق ديده می‌شد. تمام کف اتاق بطريهاي نوشيدني و ظرف‌های کثيف ، پخش و پلا شده بود. اما بيش از هر چيز ديگري، در همه جاي اتاق ، نقاشي و کنده کاري چشم‌های کوچک و بزرگ ديده می‌شد. روي سقف ، چشم‌هایی نقاشي کرده بودند. روي کف چوبي خاک گرفته هم چشم‌هایی با چاقو کنده شده بود. چشم‌های کچ و کوله‌ای روي هرّه کشيده شده بودند يک چشک بزرگ هم روي دري بود که به پلکان باز می‌شد. جاي وحشتناکي بود.

مرد دست قلابي توي جيب اورکت روغنياش دست کرد و يک واکي تاکي بيرون آورد. به زحمت دکمه‌ای را فشار داد و لحظه‌ای صبر کرد. سپس گفت : «رييس ، منم . عروس خجالتي تون همين الآن از ديوار اومد بالا تا اون جونور وحشي رو نجات بده .» بعد ساکت شد و به کنت الاف گوش داد. سپس جواب داد «نمي دونم . با يه جور طناب .»

ويولت گفت : «اون يه قلاب چند شاخه ست .» و يکي از آستین‌های لباس خوابش را پاره کرد که بازويش را باند پيچي کند. «خودم درستش کردم .»

دست قلابي تو واکي تاکي گفت : «مي گه اون چيزه يه قلاب چند شاخه ست . نميدونم رييس . بله رييس . بله رييس . البته که می‌فهمم اون مال شماست . بله رييس .» دکمه‌ای را فشار داد و ارتباط را قطع کرد و به ويولت گفت : «کنت الاف خيلي از دست عروسش کفريه .»

ويولت به تلخي گفت : «من عروسش نيستم .»

دست قلابي گفت : «خيلي زود ميشي.» و قلابش را طوري تکان داد که مردم انگشتشان را تکان می‌دهند. «اما تو اين فاصله بايد برم برادرتو بيارم . هر سه تاتون تا صبح تو اين اتاق ميمونين . اين طوري، کنت الاف ميتونه مطمئن باشه که هيچ کدومتون شيطوني نميکنين .» با گفتن اين حرف ، سريع از اتاق بيرون رفت . ويولت صداي قفل کردن در را شنيد و بعد به صداي قدم‌های او گوش کرد که با پايين رفتن از پلکان محو می‌شد. فوراً رفت پيش ساني و دست را روي سر کوچولوي او گذاشت . ويولت می‌ترسید که اگر خواهرش را باز کند يا چسب دهنش را بکند، کنت الاف غضب کند – که اينجا يعني عصباني شود” – براي همين فقط موهاي ساني را نوازش کرد و آرام نجوا کرد که اوضاع کاملاً رو به راه است .

اما البته اوضاع به هيچ وجه رو به راه نبود. خيلي هم خيط بود. وقتي که نور سپيده آرام آرام وارد اتاقک برج شد، ويوله به ياد تمام بلاهايي افتاد که در اين مدت سر او و برادر و خواهرش آمده بود. پدر و مادرش ناگهاني و به طرز فجيعي مرده بودند. خانم پو برايشان لباس‌های زشتي خريده بود. به خانه‌ی کنت الاف آمده بودند و او با آن‌ها به طرز وحشتناکي رفتار کرده بود. آقاي پو قبول نکرده بود کمکشان کند. آن‌ها فهميده بودند که کنت توطئه‌ای شيطاني براي ازدواج با ويولت و دزديدن ثروتشان دارد. کلاوس سعي کرده بود با آموخته‌هایش که از کتابخانه‌ی قاضي اشتراوس ياد گرفته بود، با کنت الاف مقابله کند اما با شکست مواجه شده بود. ساني بيچاره گرفتار شده بود و حالا ويولت که سعي کرده بود ساني را نجات دهد، خودش هم گير افتاده بود. در يکي کلام ، مصيبت پشت مصيبت بر سر بودلرهاي يتيم فرود آمده بود و وضعيتشان به طور اسفناکي رفت انگيز بود – که اينجا يعني “به هيچ وجه رو به راه نبود”.

صداي قدم‌هایی که از پلکان می‌آمد، ويولت را از افکارش بيرون آورد. چيزي نگذشت که دست قلابي در را باز کرد و کلاوس خسته و گيج و هراسان را هل داد توي اتاق .

دست قلابي گفت : «اينم آخرين يتيم . جالا بايد برم و توي کارهاي پاياني اجراي امشب به کنت الاف کمک کنم . شما دو تا شيطوني نکين وگرنه مجبور ميشم شما رو هم تو قفس بزارم و بيرون پنجره آويزون کنم .بعد چشم غره‌ای رفت و

دوباره در را قفل کرد و تند تند از پله‌ها پايين رفت .

بچه‌های بدشانس

کاوس پلک زد و به دور و ور آن اتاق کثيف نگاه کرد. هنوز لباس خواب تنش بود. از ويولت پرسيد: «چي شده ؟ ما چرا اين بالاييم ؟»

ويولت گفت : من سعي کردم با اختراعي که واسه بالا رفتن از برج کرده بودم ، ساني رو نجات بدم .» کلاوس از پنجره به پايين نگاه کرد وگفت : «اينجا خيلي بلنده . حتماً خيلي ترسيدي.» ويولت اعتراف کرد: «خيلي ترسناک بود اما نه به ترسناکي فکر ازدواج با کنت الاف .» کلاوس با ناراحتي گفت : «متأسفم که اختراعت عمل نکرد.»

ويولت که شانه‌ی دردناکش را می‌مالید، گفت : «اختراعم خوب عمل کرد، فقط گير افتادم . حالا محکوم به شکستيم . دست قلابي گفت که ما رو تا شب اينجا نگه ميداره و بعدش هم عروسي حيرت انگيز.»

کلاوس که به دور و ور اتاق نگاه می‌کرد، گفت : «فکر می‌کنی ميتوني چيزي اختراع کني که کمکمون کنه از اينجا فرار کنيم ؟»

ويولت گفت : «شايد. چرا يه نگاهي به اون کتاب‌ها و کاغذها نميندازي؟ شايد اطلاعات به درد بخوري لا به لاي اونا باشه .»

در طول چند ساعت بعد، ويولت و کلاوس ، اتاق و مغزشان را به دنبال هر چيزي که ممکن بود کمکشان کند، گشتند.

ويولت به دنبال چيزهايي گشت که بتواند با آن‌ها چيزي اختراع کند. کلاوس نگاهي به کاغذها و کتاب‌های کنت الاف انداخت . گاهي هم پهلوي ساني می‌رفتند و به او لبخند می‌زدند و سرش را نوازش می‌کردند تا خيالش راحت باشد. گاهي با هم حرف می‌زدند اما بيشتر ساکت بودند و فکر می‌کردند.

نزدیکی‌های ظهر، ويولت گفت : «آگه نفت داشتيم ميتونستيم با اين بطری‌ها، کوکتل مولتف درست کنيم .» کلاوس پرسيد: «کوکتل مولوتف چيه ؟»

ويولت توضيح داد: «يه نوع بمب کوچيک دست سازه . ميتونستيم اونا رو از پنجره پرت کنيم بيرون تا توجه رهگذرها رو جلب کنيم .»

کلاوس با ناراحتي گفت : «اما ما که نفت نداريم .» چند ساعتي هر دويشان ساکت بودند.

بعد کلاوس گفت : «کاش کنت الاف زن داشت . اون جوري ديگه نقشه ش نمی‌گرفت ، چون چند همسري خلاف قانونه .»

ويولت پرسيد: «چند همسري ديگه چيه ؟»

بچه‌های بدشانس

کلاوس گفت : «چند همسري يعني اين که يه مرد با چند زن ازدواج کنه . تو جامعه‌ی ما، اين کار خلاف قانونه ، حتي آگه اون زن و مرد جلوي قاضي، با گفتن “می‌پذیرم ” و امضاي سند به دست خودشون ازدواج کرده باشن . من اينو تو قانون نکاح خوندم .»

ويولت با ناراحتي گفت : «اما الاف که زن نداره .» آن‌ها چند ساعت ديگر هم ساکت بودند.

سپس ويولت گفت : «مي تونيم اين بطريها رو بشکنيم و جاي چاقو استفاده کنيم ، اما می‌ترسم زور دار و دسته‌ی کنت الاف از ما بيشتر باشه .»

سپس ويولت گفت : «تو ميتوني عوض “می‌پذیرم ” بگي “نمی‌پذیرم ” اما می‌ترسم کنت الاف دستور بده ساني رو از برج بندازن پايين .»

«من حتماً اين کارو می‌کنم .» بچه‌ها از جا پريدند. اين کنت الاف بود. آن‌ها آن قدر سرگرم صحبت بودند که نشنيدند کنت الاف از پلکان بالا آمد و در را باز کرده است . او کت و شلوار پر زرق و برقي پوشيده بود و به ابروهايش ژل زده بود تا به اندازه‌ی چشم‌هایش براق به نظر بيايد. پشت سرش مرد دست قلابي ايستاده بود لبخند می‌زد و قلابش را براي بچه‌ها تکان می‌داد. کنت الاف گفت : «يتيما بياين . زمان واقعه‌ی بزرگ فرا رسيده . دستيارم تو اين اتاق ميمونه و ما با واکي تاکي مرتب با هم در تماسيم . آگه چيزي تو اجراي امشب غلط از آب دربياد، خواهرتون پرت ميشه پايين . حالا بجنبين .»

ويولت و کلاوس به هم و بعد به ساني که همچنان توي قفس آويزان بود، نگاه کردند و به دنبال کنت الاف از در بيرون رفتند. کلاوس وقتي از پله‌های برج پايين می‌رفت ، حس کرد قلبش سنگين شده ، چون تمام اميدهايش نقش بر آب شده بود. واقعاً به نظر می‌آمد که هيچ راهي براي خلاصي از آن گرفتاري وجود ندارد. ويولت هم همين احساس را داشت اما فقط تا زماني که دست راستش را دراز کرد تا براي اين که نيفتد نرده را بگيرد. لحظه‌ای که به دست راستش نگاه کرد و به فکر فرو رفت . در تمام مدتي که از پله‌ها پايين می‌آمد و از در بيرون می‌رفت و فاصله‌ی کم خانه تا سالن تئاتر را طي کرد، فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد؛ بيشتر از هر وقت ديگر در تمام عمرش .

بچه‌های بدشانس

فصل دوازدهم

ويولت و کلاوس ، که مثل مجسمه با لباس خواب و بيژامه پشت صحنه‌ی تئاتر کنت الاف ايستاده بودند، احساس “دوگانه‌ای” داشتند، که اين جا يعني “همزمان دو احساس متفاوت داشتند”. از يک طرف ترس وجودشان را فرا گرفته بود، چون از زمزمه‌هایی که از روي صحنه می‌شنیدند، می‌توانستند بگويند که اجراي عروسي حيرت انگيز شروع شده و ديگر براي به هم زدن نقشه‌ی کنت الاف خيلي دير بود. از طرف ديگر مجذوب شده بودند، چون هيچ وقت پشت صحنه‌ی يک برنامه‌ی تئاتري نبودند و همه چي ز برايشان ديدني بود. دار و دسته‌ی کنت الاف با عجله اين ور و آن ور می‌رفتند و آنقدر سرشان شلوغ بود که حتي نگاهي به بچه‌ها نينداختند. سه مرد کوتوله يک تخته‌ی بزرگ را که شبيه يک اتاق نشيمن نقاي شده بود با خود می‌بردند. دو زن صورت سفيد، گل توي گلدان می‌گذاشتند. گلدان از دور مرمري به نظر می‌آمد اما از جلو مقوايي بود. مردي که آدم مهمي به نظر می‌آمد و تمام صورتش پر از زگيل بود، لوازم نورپردازي را تنظيم می‌کرد.

بچه‌ها زير چشمي به صحنه نگاه کردندو کنت الاف را با کت و شلوار پر زرق و برق ديدند که چند خط از نمايش نامه آر دکلمه می‌کرد. درست همان موقع پرده‌ها پايين افتاد. زني که موهايش را خيلي کوتاه کرده بود، با کشيدن طناب بلندي که به يک قرقره وصل بود، پرده را کنترل می‌کرد. می‌بینید که بچه‌ها برخلاف ترسشان خيلي به چيزهايي که در جريان بود علاقه مند بودند و فقط آرزو می‌کردند که‌ای کاش هيچ جوري درگير آن نبودند.

وقتي پرده افتاد، کنت الاف با قدم‌های بلند به پشت صحنه آمد. بچه‌ها را نگاه کرد و بعد با عصبانيت به دو زن صورت سفيد گفت : «الآن آخر پرده‌ی دومه ! چرا يتيما لباس هاشون رو نپوشيدن ؟» اما وقتي تماشاگران شروع به تشويق کردند، حالت خشم صورتش به شادي تبديل شد و روي صحنه برگشت . علامتي به زن مو کوتاه داد که پرده را بالا ببرد و با قدم‌های بلند به مرکز صحنه رفت و با بالا رفتن پرده ، تعظیم‌های غَرّايي کرد. وقتي پرده پايين می‌آمد براي مردم دست تکان داد و بوسه فرستاد. بعد دوباره صورتش پر از خشم شد و گفت : «ميان پرده فقط ده دقيقه ست و بعد برنامه‌ی بچه‌هاست . لباس هاشون رو تنشون کنين . تندتر!»

دو زن صورت سفيد بدون هيچ حرفي مچ ويولت را گرفتند و آن‌ها را به رختکن بردند؛ اتاقي خاک گرفته اما پر نور که يک عالمه آينه و چراغ کوچک داشت تا هنرپیشه‌ها بتوانند بهتر ببينند ، گريم کنند و کلاه گيس بگذارند. آدم‌های توي

اتاق همان طورد که لباس‌هایشان را عوض می‌کردند، بلند بلند با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. يکي از زن‌های صورت سفيد يکهو بازوي ويولت را کشيد بالا، و لباس خوابش را درآورد، و به سرعت يک لباس سفيد توري کثيف تنش کرد. زن صورت سفيد ديگر هم بيژامه ي کلاوس را در آورد و با عجله او را توي يک لباس ملواني آبي چپاند که بدنش را می‌خاراند و او را شبيه يک بچه نوپا کرده بود.

صدايي گفت : «هيجان انگيز نيست ؟» بچه‌ها برگشتند و قاضي اشتراوس را ديدند که رداي قضاوتش را پوشيده و کلاه گيس پودر زده گذاشته و کتاب کوچکي را محکم توي دستش گرفته بود. «بچه‌ها، شما معرکه شدين !» کلاوس گفت : «شماام همين طور. اون چه کتابيه ؟»

قاضي اشتراوس گفت :«چي؟ آهان ، اين ديالوگ منه . کنت الاف گفت که يک کتاب حقوقي بيارم و مطالب مربوط به مراسم ازدواج واقعي رو از روش بخونم که نمايش تا جايي که ممکنه واقعي به نظر بياد. ويولت ، ديالوگ تو خيلي کوتاهه ، فقط بايد بگي “می‌پذیرم “، اما من تقريباً بايد سخنراني کنم ، چقدر جالب ميشه .»

ويولت زيرکانه گفت : «آگه شما يک کمي جمله هاتون رو تغيير بدين جالب‌تر هم ميشه .»

صورت کلاوس شکفت : «بله ، قاضي اتراوس . خلّاق باشين . دليلي نداره که عين اصول قانون باشه . اين يه عروسي واقعي نيست .»

قاضي اشتراوس قيافه در هم کشيد و متفکرانه گفت : «درست نميدونم بچه‌ها. فکر می‌کنم بهتره کاري رو که کنت الاف گفته بکنم . به هر حال ، اينجا اون مسئوله .»

کسي داد زد: «قاضي اشتراوي، قاضي اشتراوس ، لطفاً به مسئول گريم مراجعه کنيد.»

«خداي من بايد برم گريم کنم .» قاي اشتراوس توي آسمان‌ها سير می‌کرد؛ انگار قرار بود که ملکه‌ی تاج و تخت شود، نه اين که فقط قدري پودر و کرم به صورتش بمالند. «بچه‌ها من بايد برم . روي صحنه ميبينمتون عزيزاي من .» قاضي اشتراوس بيرون دويد. يچه ها ماندن تا تعويض لباسشان تمام شود. وقتي يکي از زن‌های صورت سفيد تاج گلي روي سر ويولت گذاشت ، او وحشت زده متوجه شد که لباس عروسي پوشيده . زن ديگر يک کلاه ملواني روي سر کلاوس گذاشت که به يکي از آینه‌ها زل زده بود و متعجب بود که چقدر زشت شده . توي آينه ، ويلت را هم می‌دید که مثل خودش بيريخت شده بود.

کلاوس به آرامي گفت : «چي کار ميتونيم بکنيم ؟ الکي بگويم مريضيم ، شايد اونا برنامه رو تعطيل کنن .»

ويولت نااميدانه جواب داد: «کنت الاف ميفهمه که نقشه مون چيه .»

بچه‌های بدشانس

مردي که يک زيردستي داشت ، فرياد زد: پرده‌ی سوم عروسي حيرت انگيز نوشته‌ی آل فانکوت الآن شروع ميشه . لطفاً همه سر جاهاشون قرار بگيرن .»

هنرپیشه‌ها از اتاق بيرون دويدند و زن‌های صورت سفيد دست بچه‌ها را گرفتند و آن‌ها را کشان کشان به طرف صحنه‌ی نمايش بردند. پشت صحنه يک بلبشوي کامل بود – که اينجا يعني “هنرپیشه‌ها دستياران صحنه به هر طرف می‌دویدند تا آخرين جزئيات را آماده کنند”. تاس دماغ دراز، با عجله آمد و پهلوي بچه‌ها ايستاد و به ويولت در آن لباس عروسي نگاه کرد و پوزخند زد.

در حالي که انگشت استخوانياش را به حالتي تهديدآميز تکان می‌داد، به آن‌ها گفت : «مسخره بازي ممنوع . يادتون باشه روي صحنه که رفتين رقيقا همون کارهايي رو بکنين که قرار گذاشتيم . تمام مدت نمايش ، واکي تاکي توي دست کنت الافه و آگه شما دست از پا خطا کنين ، يه تماس با همکارمون تو برج ميگيره .»

کلاوس به تلخي گفت : «بله . بله .» از اين که مرتب به اين شکل تهديد می‌شدند، خسته شده بود.

مرد دوباره گفت : «بهتره که دقیقاً طبق برنامه عمل کنين .»

ناگهان صدايي گفت : «مطمئنم که خواهند کرد.» بچه‌ها برگشتند و آقاي پو را با لباس تمام رسمي ديدند که همسرش هم همراهش بود. او به بچه‌ها لبخند زد و جلو آمد تا با آن‌ها دست بدهد. «من و پالي ١ فقط می‌خواستیم بهتون بگيم که يه پا بشکنيد.» کلاوس وحشت زده گفت : «چي؟»

آقاي پو تويح داد: «اين يه اصطلاح تئاتريه . يعني در اجراي امشب موفق باشيد.من خيلي خوشحالم که شما بچه‌ها به زندگي با پدر جديدتون عادت کردين و توي فعالیت‌های خانوادگي شرکت ميکنين .» کلاوس با عجله گفت : «آقاي پو، من و ويولت ميخوايم يه چيز مهمي بهتون بگيم .» آقاي پو گفت : «چه چيز مهمي؟»

«بله . اون چيزمهم چيه که بايد به آقاي پو بگين ؟» اين را کنت الاف گفت ، که معلوم نبود يکهو از کجا ظاهر شده بود.

او با چشم‌های درخشانش نگاه معني داري به بچه‌ها انداخت . ويولت و کلاوس واکي تاکي را تو دستش می‌دیدند.

کلاوس با صداي ضعيفي گفت : «می‌خواستیم به خاطر تمام کارهايي که برامون کردين تشکر کنيم ، آقاي پو. فقط همين .»

آقاي پو آرام به چشت کلاوس زد و گفت : «البته . البته . خب من و پالي بهتره برگرديم سر جامون . يه پا بشکنيد، بودلرها!» و بيرون رفت .

Polly 1

بچه‌های بدشانس

کلاوس دم گوش ويولت گفت : «کاشکي ميتونستيم واقعاً يه پا بشکنيم .» کنت الاف گفت : «به زودي ميشکنين .»

و دو بچه را به طرف صحنه هل داد. هنرپیشه‌های ديگر اين طرف و آن طرف می‌دویدند و سر جايشان در پرده‌ی سوم قرار می‌گرفتند. قاضي اشتراوس هم در گوشه‌ای ايستاده بود و جمله‌هایش را از روي کتاب حقوقي تمرين می‌کرد. کلاوس نگاهي به دور و بر صحنه انداخت . تو اين فکر بود که آيا آنجا کسي می‌تواند کمکشان کند. تاس دماغ دراز، دست کلاس را گرفت و او را کنار کشيد.

«تو و من در طي نمايش اينجا می‌ایستیم . “در طي” يعني تموم مدت .» کلاوس گفت : «مي دونم “در طي” يعني چي.»

مدر تاس گفت : «وراجي ممنوع !» کلاوس به خواهرش در لباس عروس نگاه کرد که با بالا رفتن پرده سرجاش کنار کنت الاف می‌ایستاد. وقتي که پرده‌ی سوم عروسي حيرت انگيز شروع شد، صداي تشويق تماشاگران را شنيد.

شرح بازيهاي کسل کننده‌ی اين نمايش که آل فانکوت نوشته بود، اصلاً برايتان جالب نيست ، چون نمايش وحشتناکي است و اهميتي براي داشتان ما ندارد. هنرپیشه‌ها و دیالوگ‌های بيروحي اجرا می‌کردند و روي صحنه اين طرف و آن طرف می‌رفتند و کلاوس سعي می‌کرد که نگاهش به نگاه آن‌ها بيفتد و ببيند که آيا آن‌ها می‌توانند کمکي بکنند يا نه .

به زودي متوجه شد که اين نمايش حتماً فقط به خاطر ارتباطش با نقشه‌ی پليد الاف انتخاب شده نه به دليل سرگرم کننده بودنش . می‌دید که حوصله‌ی تماشاگران کم کم دارد سر می‌رود و تو صندلی‌هایشان وول می‌خورند. کلاوس سعي کرد تماشاگران را نگاه کند تا ببيند آيا هيچ کدامشان می‌فهمند چه خبر است يا نه ، اما مرد زگيل دار چراغ‌ها را طوري تنظيم کرده بود که نمی‌گذاشت کلاوس صورت تماشاگران را ببيند، و او آن‌ها را به حالتي محو می‌دید. کنت الاف چند سخنراني حيلي طولاني را با کلي حرکات دست و تغيير حالات چهره اجرا کرد. به نظر می‌رسید هيچ کس توجه نکرد که اون تمام وقت يک واکي تاکي با خودش دارد.

سرانجام قاضي اشتراوس شروع به صحبت کرد و کلاوس ديد که او از روي آن کتاب حقوقي می‌خواند. چشم‌هایش از هيجان برق می‌زد و صورتش سرخ شده بود، چون اولين باري بود که روي صحنه برنامه اجرا می‌کرد و به قدري شیفته‌ی هنرپيشگي بود که نمی‌توانست بفهمد بخشي از نقشه‌ی الاف است . او گفت و گفت ؛ راجع به اي که الاف و ويولت بايد در بيماري و سلامت ، و در خوشي و ناخوشي مراقب هم باشند و راجع به تمام چيزهاي ديگري که به همه‌ی آنهايي که به هر دليل تصميم می‌گیرند ازدواج کنند، ميگويند.

وقتي قاضي اشتراوس حرف‌هایش را تمام کرد رو به کنت الاف کرد و پرسيد: «آيا شما اين زن را به عنوان همسر

قانونيتان می‌پذیرید؟»

بچه‌های بدشانس

الاف لبخند زنان گفت : «می‌پذیرم .» و کلاوس ديد که ويولت لرزيد.

قاضي اشتراوس رو به ويولت کرد و گفت : «آيا شما اين مرد را به عنوان شوهر قانونيتان می‌پذیرید؟»

ويولت گفت : «می‌پذیرم .» کلاوس مشت‌هایش را گره کرد. خواهرش در حضور يک قاضي گفته بود “می‌پذیرم “. اگر ويولت سند رسمي را هم امضا می‌کرد، ازدواج از نظر قانون معتبر بود. حالا کلاوس می‌توانست قاضي اشتراوس را ببيند که سند را از يکي از هنرپیشه‌ها می‌گیرد و جلوي ويولت نگه می‌دارد تا امضايش کند.

مرد تاس زير لب به کلاوس گفت : «از جات تکون نخور.» و کلاوس به ساني بيچاره فکر کرد که از برج آويزان بود و بيحرکت ايستاد. چشمش به ويولت بود که قلم پر دراز را از کنت الاف می‌گرفت . ويولت با چشم‌های گشاد و صورت

رنگ پريده به سند خيره شد و با دست چپش آن را امضا کرد.

بچه‌های بدشانس

فصل سيزدهم

کنت الاف قدمي جلو گذاشت و رو به تماشاگران گفت : «و حالا، خانم‌ها و آقايان ديگه هيچ دليل وجود نداره که اجراي امشب رو ادامه بديم ، چون مقصودمون برآورده شده . اين نمايش بود. ازدواج من با ويولت بودلر کاملاً قانونيه و از اين احظه کل ثروت اون در اختيار من قرار ميگيره .»

صداي نفس‌های سنگين بعضي از تماشاگران می‌آمد و بعضي از هنرپیشه‌ها حيرت زده به هم نگاه می‌کردند. واضح بود که هيچ کس از نقشه‌ی الاف خبر نداشت . قاضي اشتراوس فرياد زد: «امکان نداره !»

کنت الاف گفت : «قانون ازدواج در اين جامعه خيلي ساده ست . عروس بايد در حضور يه قاضي مثل خود شما بگه “می‌پذیرم ” و يه سند رسمي رو امضا کنه . همه‌ی شما – در اين جا کنت الاف به تماشاگران اشاره کرد – شاهد اين ازدواج بودين .»

يکي از هنرپیشه‌ها گفت : «اما ويولت فقط يه بچه ست ! اونقدر بزرگ نيست که ازدواج کنه .»

کنت الاف گفت : «اون آگه قيّم قانونيش موافقت کنه ميتونه ازدواج کنه ، و من علاوه بر اين که شوهرش هستم ، قيّم قانونيش هم هستم .»

قاضي اشتراوس گفت : «اما اون تکه کاغذ يه سند رسمي نيست ! فقط يکي از وسايل صحنه ست !»

کنت الاف کاغذ را از دست ويولت گرفت و به قاضي اشتراوس داد. «فکر کنم آگه دقیق‌تر بهش نگاه کنين ميبينين که يه سند رسميه .»

قاضي اشتراوس سند را در دست گرفت و تند تند خواند. بعد چشم‌هایش را بست ، آه عميقي کشيد، قیافه‌اش را در هم کشيد و عميقاً به فکر فرو رفت . کلاوس به او نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد که آيا اين حالت هميشگي او هنگام خدمت در

ديوان عالي است . سرانجام گفت : «درسته . بدبختانه اين عروسي کاملاً قانونيه . ويولت گفته “می‌پذیرم ” و اين کاغذ رو امضا کرده . کنت الاف ، شما شوهر ويولت هستين . بنابراين اموالش هم در اختيار شماست .»

صدايي از بين تماشاگران گفت : «امکان نداره .» و کلاوس تشخيص داد که صداي آقاي پو است . او از پله‌های صحنه بالا دويد و سند را از قاضي اشتراوس گرفت . «اينا چرنديات محضه .» قاضي اشتراوس گفت : «متأسفانه اين چرنديات محض ، قانونه .»

چشم‌هایش پر از اشک شد و رو به بچه‌ها گفت : «باورم نمی‌شد اينقدر راحت گول بخورم . آگه ميدونستم ، هيچ وقت کاري نمی‌کردم که به ضرر شما بهشه ، هيچ وقت .»

کنت الاف پوزخندي زد و گفت : «خيلي آسون گول خوردي.» و قاضي گريه را سر داد. الاف ادامه داد:«به دست آوردن اين ثروت مثل يه بازي بچگانه بود. از همه تون عذر ميخوام . من و عروسم بايد شب عروسيمون رو تو خونه بگذرونم .» کلاوس فرياد زد: «اول ساني رو ول کن ! تو قول دادي که ولش کني!» آقاي پو پرسيد: «ساني کجاست ؟»

کنت الاف گفت : «اين يه شوخي کوچولوئه . می‌فهمید که ؟ يه جور بازي با بچه‌ها.» همان طور که دکمه‌ی واکي تاکي را فشار می‌داد و منتظر جواب دست قلابي بود، چشم‌هایش برق می‌زد: «الو؟ بله ، البته که منم ، احمق . همه چي ز طبق نقشه پيش رفت . ساني ر از قفس در بيار و يه راست بيار به تئاتر. کلاوس و ساني قبل از اين که برن بخوابن چند تا کار دارن که انجام بدن .» کنت الاف نگاه تندي به کلاوس انداخت و پرسيد: «حالا راضي شدي؟»

کلاوس به آرامي گفت : «بله .» البته او اصلاً راضي نبود اما لااقل خواهر کوچکش ديگر از برج آويزان نود.

مرد تاس زير لب به کلاوس گفت : «فکر نکن که کاملاً در اماني، کنت الاف بعداً حساب تو و خواهرتو ميرسه . اون نميخواد که جلوي اين همه آدم اين کارو بکنه .» لزومي نداشت منظورش از “حساب رسيدن ” را به کلاوس توضيح دهد.

آقاي پو گفت : «خب ، من اصلاً راضي نيستم . اين واقعاً هولناکه . کاملاً بيرحمانه ست . از نظر مالي وحشتناکه .»

کنت الاف گفت : «اما فکر می‌کنم کاملاً قانونيه . آقاي پو، فردا من ميام بانک و تمام پول بودلرها رو می‌کشم بيرون .» آقاي پو دهنش را باز کرد و در حالي که بقيه منتظر بودند او چيزي بگويد، چند ثانيه تو دستمالش سرفه کرد. بعد همان طور که دهنش را پاک می‌کرد، نفس نفس زنان گفت : «من چنين اجازه‌ای نمی‌دم . من اصلاً چنين اجازه‌ای نمی‌دم .» کنت الاف جواب داد: «متأسفم ، مجبوري اين کارو انجام بدي.»

قاضي اشتراوس وسط گریه‌اش گفت : «متأسفانه حق با کنت الافه . اين ازدواج قانونيه .»

بچه‌های بدشانس

ناگهان ويولت گفت : «با عرض معذرت ، فکر کنم شما اشتباه ميکنين .» همه به طرف بزرگترين بودلر يتيم برگشتند.

الاف گفت : «چي گفتين کنتِس ؟»

ويولت با ترشرويي – که اينجا يعني با دلخوري بسيار زياد – گفت : «من کنتس تو نيستم . يعني فکر نمی‌کنم که باشم .» کنت الاف گفت : «و چرا فکر نمی‌کنی؟»

ويولت گفت : «من اون طوري که قانون ميگه ، سند رو به دست خودم امضا نکردم .»

«منظورت چيه ؟ ما همه ديديمت » ابروي يک سره کنت الاف داشت از خشم بالا و بالاتر می‌رفت .

قاضي اشتراوس با اندوه گفت : «متأسفانه فکر کنم حق با شوهرته ، عزيزم . حاشا فایده‌ای نداره . تعداد شاهدها خيلي زياده .» ويولت گفت : «من مثل بيشتر مردم ، راست دستم . اما سند رو با دست چپم امضا کردم .»

کنت الاف داد زد: «چي؟» و کاغذ را از دست قاضي اشتراوس قاپيد و نگاهش کرد. چشم‌هایش به شدت برق زد، با نفرت به ويولت گفت : «دروغ ميگي.»

کلاوس با هيجان گفت : «نه ، دروغ نميگه . من يادمه ، چون ديدم وقت امضا کردن ، دست چپش ميلرزه .» کنت الاف گفت : «اثباتش غير ممکنه .»

ويولت گفت : «آگه دوست دارين ، با کمال ميل روي يه کاغذ ديگه دوباره امضا می‌کنم . يه بار با دست راستم يه بار با دست چپم . بعد می‌بینیم کدوم امضا بيشتر شبيه امضاي پاي سنده .»

کنت گفت : «اين چيزهاي جزئي مثل امضا با دست راست يا چپ ، اصلاً اهميتي نداره آقا، من ميخوام قاضي اشتراوس در اين مورد تصميم بگيرن .»

همه به قاضي اشتراوس نگاه کردند که داشت آخرين قطره‌های اشکش را پاک می‌کرد. آرام گفت : «بذارين ببينم .» و باز هم چشم‌هایش را بست و آه عميقي کشيد. ابروهايش را چين انداخته بود و عميقاً در فکر بود. نفس در سینه‌ی بودلرهاي يتيم و همه‌ی کساني که دوستشان داشتند، حبس شده بود. عاقبت لبخندي زد و با دقت گفت : «آگه ويولت واقعاً راست دسته و سند رو با دست چپش امضا کرده ، نتيجتاً اين امضا، استلزامات قانون نکاح رو برآورده نميکنه . قانون به صراحت بيان کرده که سند بايد به دست خود عروس امضا بشه ، پس نتيجه می‌گیریم که اين ازدواج اعتباري نداره . ويولت ، تو

کنتس نيستي و شما، کنت الاف ، اجازه نداري به ثروت بودلرها دست بزني.»

بچه‌های بدشانس

صدايي از بين تماشاگران گفت : «هورا!» و چندين نفر دست زدند. مگر اين که وکيل باشيد تا از شکست نقشه‌ی کنت الاف سر امضا با دست چپ به جاي دست راست ، تعجب نکنيد. اين قانون هم چيز عجيب غريبي است . مثلاً يک کشور اروپايي قانوني دارد که می‌گوید نانواها بايد همه‌ی نان‌ها را به يک قيمت بفروشند. در يک جزيره اين قانون هست که هيچ کس حق ندارد ميوه از آنجا خارج کند. و يک شهر نه چندان دور از محل زندگي شما قانوني دارد که من را از نزديک شدن به هشت کيلومتري محدوده‌اش منع می‌کند. اگر ويولت سند ازدواج را با دست راست امضا می‌کرد، قانون به اجبار او را يک کنتس بدبخت می‌کرد، اما چون او سند را با دست چپ امضا کرد، خيالش راحت بود که يک يتيم بيچاره باقي مانده است .

البته خبري که براي ويولت و برادر و خواهرش خوش بود براي کنت الاف بد بود. با وحود اين ، او به همه لبخند مطمئن زد و به ويولت گفت : «حالا که اينطور شد،» و دکمه‌ای را روي واکي تاکي فشار داد، «يا دوباره با من ازدواج می‌کنی ، و اين دفعه درست و حسابي، يا من …»

«ني پو!» اين صداي خود ساني بو که بلندتر از صداي کنت الاف به گوش می‌رسید و خود تاتي تاتي کنان به طرف خواهر و برادر می‌آمد. دست قلابي هم پشت سرش می‌آمد و واکي تاکياش خرخر می‌کرد. کنت الاف دير دست به کار شده بود.

کلاوس داد زد: «ساني! تو سالمي!» و او را بغل کرد. ويولت به طرفش دويد و دو بودلر بزرگ‌تر قربان صدقه‌ی بودلر کوچک‌تر رفتند.

ويولت گفت : «يه چيزي براش بيارين بخوره . حتماً بعد از اون همه وقت که آويزون بوده خيلي گشنه ست .» ساني جيغ زد: «کيک !»

کنت الاف غريد: «آه !» اومثل حيواني در قفس می‌رفت و می‌آمد. فقط يک لحظه ايستاد و انگشتش را به سمت ويولت گرفت و گفت : «تو ممکنه زن من نباشي اما هنوز دختر مني و…»

آقاي پو با صدايي که نشان می‌داد از کوره در رفته ، گفت : «واقعاً فکر می‌کنی اجازه ميدم بازم اين بچه‌ها رو نگه داري، اونم بعد از اين خيانتي که امشب ديدم ؟»

کنت الاف با اصرار گفت : «يتيما مال من و با منم ميمونن . ازدواج که خلاف نيست .»

قاضي اشتراوس با عصبانيت گفت : «آويزون کردن يه بچه کوچولو از پنجره‌ی برج که خلافه . جناب کنت الاف ، تو ميري زندان و اين سه تا بچه ميآن پيش من .»

«بگيرينش !» صدايي از بين تماشاگران اين را گفت . و بقیه‌ی مردم هم پشتش درآمدند.

«بفرستينش زندون !»

بچه‌های بدشانس

«عجب آدم کثيفي!»

«پولمون رو پس بدين . چه نمايش مزخرفي بود!»

آقاي پو بازوي کنت الاف را گرفت و بعد از چند سرفه با صداي گرفته گفت : «به نام قانون تو رو دستگير می‌کنم .» ويولت گفت : «واي قاضي اشتراوس ! واقعاً سر حرفتون هستين ؟ واقعاً ميتونيم پيش شما بمونيم ؟»

قاضي اشتراوس گفت : «البته که سر حرفم هستم . من شماها رو خيلي دوست دارم و خودم رو در قبال خوشبختي تون مسئول ميدونم .»

کلاوس پرسيد: «مي تونيم هر روز از کتابخونه ي شما کتاب برداريم ؟» ويولت پرسيد: «مي تونيم تو باغ کار کنيم ؟» ساني باز جيغ زد: «کيک !» و همه زدند زير خنده .

اين جاي داستان بايد دخالت کنم و آخرين هشدار را به شما بدهم . اول کتاب هم گفتم ، کتابي که می‌خوانید پايان خوشي ندارد. ممکن است الآن به نظر برسد که کنت الاف به زندان می‌رود و سه بچه بودلر از اين به بعد زندگي خوشي با قاضي اشتراوس خواهند داشت . اما اينطور نيست . اما اينطور نيست . اگر دلتان می‌خواهد، می‌توانید همين الآن کتاب را ببنديد و پايان ناگوارش را نخوانيد. می‌توانید بقیه‌ی عمرتان فکر کنيد که بودلرها کنت الاف را شکست دادند و بقیه‌ی همرشان را در خانه‌ی قاضي اشتراوس گذراندند. اما اينطور نيست و ادامه‌ی داستان جور ديگري است ؛ چون همان وقت که همه داشتند به جيغ ساني براي کيک می‌خندیدند ، مردي که ظاهر مبهمي داشت و صورتش پر از زگيل بود، يواشکي رفت طرف جعبه تقسيم چراغ‌های تئاتر.

تو يک چشم به هم زدن کليد اصلي را خاموش کرد و در نتيجه تمام چراغ‌ها خاموش شدند و همه جا تاريک شد. غوغايي به پا شد. همه اين طرف و آن طرف می‌دویدند و سر هم داد می‌زدند. پاي هنرپیشه‌ها به تماشاگران گير می‌کرد و پاي تماشاگران به وسايل تئاتر. آقاي پو زنش را محکم چسبيده بود، چون فکر می‌کرد کنت الاف است . کلاوس ساني را قاپيد و تا جايي که می‌توانست او را بالا برد که آسيب نبيند. اما ويولت فوراً فهميد که چه شده و با احتياط به طرف جعبه تقسيم رفت . موقف نمايش ، ويولت با دقت به جعبه تقسيم نگاه کرده بود و نقشه‌ی آن را در مغزش نگه داشته بود که شايد يک وقتي به درد اختراعي بخورد. او مطمئن بود که اگر کليد را پيدا کند می‌تواند چراغ عا را روشن کند. ويولت مثل کورها دستش را به جلو دراز کرده بود و با احتياط راهش را از بين اسباب و اثاث و هنرپیشه‌های گيج و منگ باز می‌کرد و جلو

می‌رفت . در آن تاريکي ويولت با لباس عروسي سفيدش مثل يک روح ، آرام روي صحنه حرکت می‌کرد.

بچه‌های بدشانس

درست وقتي که به جعبه تقسم رسيد حس کرد دستي روي شانه‌اش است و هيکلي رويش خم شده و با نفرت در گوشش زمزمه می‌کند: «من ثروتتون رو به چنگ ميارم ، حتي آگه اين آخرين کار عمرم باشه . وقتي هم به دستش آوردم تو و برادر و خواهرت رو با همين دو تا دستم می‌کشم .»

ويولت از ترس جيغ کوتاهي کشيد اما کليد را زد. تئاتر پر از نور شد. همه پلک می‌زدند و دور و برشان را نگاه می‌کردند.

آقاي پو زنش را ول کرد. کلاوس هم ساني را زمين گذاشت . هيچ کس دستش روي ويولت نبود. کنت الاف در رفته بود.

آقاي پو داد زد: «اون کجا رفت ؟ بقيه شون کجا رفتن ؟»

بودلرها دور و برشان را نگاه کردند و ديدند که نه تنها کنت الاف غيب شده ، همدست‌هایش هم رفته‌اند، يعني صورت زگيلي، دست قلابي، تاس دماغ دراز، آن گنده هه که معلوم نبود زن است يا مرد، و آن دو تا زن صورت سفيد.

کلاوس گفت : «اونا بايد تو تاريکي در رفته باشن .»

آقاي پو به طرف در رفت و قاضي اشتراوس و بچه‌ها هم دنبالش . در انتهاي خيابان ماشين سياه درازي را ديدند که در سياهي شب دور می‌شد. شايد کنت الاف و همدست‌هایش توي آن بودند، شايد هم نبودند. به هر صورت ، آن ماشين همان طور که بچه‌ها هاج و واج نکاهش می‌کردند، پيچيد و در تاريکي شب گم شد.

آقاي پو گفت : «لعنتی‌ها! در رفتند. اما نگران نباشين بچه‌ها، ميگيريمشون . من فوراً به پليس زنگ می‌زنم .»

ويولت ، کلاوس و ساني به هم نگاه کردند. می‌دانستند کار به آن سادگيها هم که آقاي پو می‌گفت ، نيست . کنت الاف از نظرها پنهان می‌شد تا حرکت بعدياش را طراحي کند. او زرنگ‌تر از آن بود که کسي مثل آقاي پو بتواند دستگيرش کند.

قاضي اشتراوس گفت : «خب ، بچه‌ها، بياين بريم خونه . ميتونيم فردا صبح ، وقتي براتون يه صبحانه‌ی خوب درست کردم ، درباره‌ی اين موضوع صحبت کنيم .»

آقاي پو سرفه کرد و گفت : «يه دقيقه صبر کنين .» و نگاهش را به زمين دوخت . «متأسفم که اينو ميگم بچه‌ها، اما نميتونم اجازه بدم کسي که از بستگانتون نيست شما رو بزرگ کنه .»

ويولت داد زد: «چرا؟ بعد از همه اون کارهايي که قاضي اشتراوس برامون کرده ؟»

کلاو گفت : «بدون اون و کتابخونه ش هيچ وقت نمی‌فهمیدیم نقشه‌ی کنت الاف چيه . بدون قاضي اشتراوس ما جونمون رو از دست می‌دادیم .»

بچه‌های بدشانس

آقاي پو گفت : «همين طوره ، من از لطف ايشون متشکرم ، اما وصيت نامه‌ی والدين شما کاملاً مشخصه . يکي از بستگانتون بايد شما رو به فرزندي قبول کنه . امشب رو تو خونه ي من ميمونين و فردا من ميرم بانک تا ببينم با شما بايد چي کار کنم . متأسفم ، اما چاره‌ای ندارم .»

بچه‌ها به قاضي اشتراوس نگاه کردند. اوآه عميقي کشيد و يکي يکي بچه‌ها رو در آغوش کشيد. با غصه گفت : «حق با آقاي پوئه . ايشون بايد به وصيت پدر و مادرتون احترام بذاره . بچه‌ها، شما نميخواين همون کاري رو بکنين که پدر و مادرتون می‌خواستن ؟»

ويولت ، کلاوس و ساني، پدر و مادر عزيزشان را در نظر مجسم کردند و بيشتر از هر وقت ديگري آرزو کردند که‌ای کاش آتش سوزي نشده بود. هيچ وقت ، هيچ وقت آن قدر احساس تنهايي نکرده بودند. خيلي دلشان می‌خواست که با آن خانم مهربان و بخشنده زندگي کنند، اما می‌دانستند که به اين سادگيها هم نيست . عاقبت ويولت گفت : «فکر کنم حق با شماست قاضي اشتراوس . اما دلمون خيلي براتون تنگ ميشه .»

قاي اشتراوس گفت : «منم دلم براتون تنگ ميشه .» و باز هم چشم‌هایش پر از اشک شد. بعد هر کدام از بچه‌ها قاضي اشتراوس را براي آخرين بار بغل کردند و دنبال آقا و خانم پو رفتند سوار ماشين شدند. بودلرهاي يتيم روي صندلي عقب نشستند و از شیشه‌ی عقب ماشين به قاضي اشتراوس خيره شدند که گريه می‌کرد و دست تکان می‌داد. جلويشان خیابان‌های تاريکي بود که کنت الاف براي طرح نقشه‌ای ديگر به آن‌ها فرار کرده بود و پشت سرشان قاضي مهرباني بود که خيلي خيلي دوستش داشتند. به نظر بچه‌ها تصميم آقاي پو غلط بود که آن‌ها را از يک زندگي شاد در کنار قاضي اشتراوس دور می‌کرد و به سوي سرنوشتي نامعلوم با بستگاني ناشناس می‌برد. آن‌ها اين موضوع را درک نمی‌کردند اما مثل بدبياريهاي ديگر زندگي، دليل ندارد که چون شما آن‌ها را درک نمی‌کنید، اتفاق هم نيفتند. بودلرها به خاطر هواي سرد شب ، به هم چسبيده بودند و از شیشه‌ی عقب ماشين دست تکان می‌دادند. ماشين دورتر و دورتر می‌شد تا جايي که قاضي اشتراوس فقط نقطه‌ای در تاريکي شد و به نظر بچه‌ها رسيد که دارند به بيراهه می‌روند، يعني به راهي بسيار اشتباه که باعث اندوه بسيار خواهد شد.

به ويراستار مهربانم :

من اين نامه را از انجمن خزنده شناسان ، شعبه‌ی لندن ، براي شما می‌نویسم . من در اينجا دارم تلاش می‌کنم بفهمم که در پايان مدت اقامت بودلرهاي يتيم در منزل مونتگمري مونتگمري، که در آنجا وقايع ناگواري براي آن‌ها پيش آمد، چه بر سر کلکسيون خزندگان آمد.

يکي از همکاران من يک صندوقچه‌ی ضد آب را ساعت يازده شب سه شنبه آينده در باجه تلفن هتل الکترا خواهد گذاشت . لطفاً قبل از آن که به دست کساني بيفتد که نبايد بيفتند، آن را برداريد. توي آن صندوقچه حاصل تلاش من درمورد وقايع ناگوار را با نام سالن خزندگان خواهيد ديد. به علاوه‌ی اينها: نقشه‌ای از لوزي لين ، يک نسخه از فيلم

زامبی‌ها در برف ، و دستور پخت کيک خامه‌ای نارگيلي دکتر مونتگمري. همچنين يکي از معدود عکس‌های دکتر لوکافنت را که موفق شده‌ام به دست بياورم برايتان گذاشته‌ام ، که اميدوارم به آقاي هلکوئيست در طراحيهايش کمک کند.

يادتان باشد که شما آخرين اميد من براي بازگو کردن سرگذشت بودلرهاي يتيم به مردم هستيد.

با نهايت احترام

Lemoney Snicket

لموني اسنيکت

چنانچه کتاب خاصی مد نظرتان است، آن را در قسمت نظرات معرفی کنید تا در صورت امکان در سایت قرار گیرد.

پاسخ دهید